تبليغاتX
گاماس

 

می گفتن این بابا رو بی خیال شیدا!

 

البته ما که چیزی نگفتیم. همه راضی، منم راضی! چیزی گفتم؟ ها؟

 

شایدم ربطی به اون نداره و هویجوری فیلتر شدم. به هر حال مدتيه از دوستان خبر مي رسه وبلاگم فيلتر شده! كاهش چشمگير آمار بازديد چند روز اخير هم شاهد اين مدعي است. شروعش از اواخر اسفند و با چند تا از آي اس پي هاي تهران بود كه الان به شهرهاي مختلف سرايت کرده و از اكثر شهرستان ها فيلتره.

   اميدوار بودم دوستان از طريق گوگل ريدر بهش دسترسي داشته باشن كه ظاهرا افراد كمي با اين ابزار مفيد آشنايي دارن. برا همين آدرسمو تغيير دادم، ولي با همين قالب و همين عنوان مي نويسم.

 

درست مي شه...

چی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 10:27  توسط محسن  | 

 

فاصله ی 5 ماه بین گزارش یه برنامه، جای پذیرش هیچ عذری رو باقی نمی ذاره.

اما به هر حال نوشتن به از ننوشتن!

 

قسمت سوم گزارش "خرسان ها" رو می نویسم. قسمت های قبل: 1 و 2

 

روز دوم: پنجشنبه، دوم شهریور - ادامه

 

... عکس زیر که از سیاه سنگها (یا مرجیکش) گرفته شده به خوبی غیر قابل عبور بودن تراورس زیر خرسان ها رو نشون می ده.

  

 

از چپ به راست: خرسان جنوبی، میانی و شمالی

 

  با میثم خوب منطقه رو نگاه کردیم. اولش دو راه به ذهنمون رسید. یا این که خط الراس خرسان جنوبی – شمالی رو بریم. و یا تا کف یخچال خرسان بریم پایین، یخچال رو رد کنیم و از طریق مسیر مرجیکش - مسیر صعود قله ی علم کوه از حصارچال – علم کوه رو صعود کنیم یا این که از خیرش بگذریم و از مسیر سیاه سنگها به سمت سرچال بریم و به بچه ها برسیم.

   میثم راه اول رو پیشنهاد کرد، اما با توجه به این که از چند نفر شنیده بودم خط الراس بسیار ریزشی و خطرناکه مخالفت کردم. راه دوم هم با توجه به این که ساعت نزدیکای 15 شده بود و هم چنین به دلیل عدم انرژی کافی، نتیجه ای جز بیواک (بیتوته) احتمالی توی سیاه سنگ ها در بر نمی داشت. بنابراین راه پیشنهادی سوم به ذهنمون رسید. بی خیال شدن کوله هامون توی پناهگاه سرچال و رفتن به سمت حصارچال و تنگ گلو و اگه ماشین گیرمون نیامد بیواک توی تنگه (که خیلی بهتر از بیواک توی سیاه سنگها بود). فقط می موند تماس با بچه های تیم علم کوه و اطلاع دادن تصمیم به اون ها و این که بخوایم بار کوله هامون رو تقسیم کنن و فردا برامون پایین بیارن. توی کوهنوردی تقاضای بی شرمانه ایه و پذیرشش از طرف بچه ها نشونه ی لطف بیش از اندازه اشون بود.

   کوله رو از میثم گرفتم و با همدیگه به سمت گردنه ای رفتیم که مسیر حصارچال – سه هزار از اونجا می گذره. یه گردنه قبل از اون هم جای مناسبی برای فرود به نظر می رسید. همونو اومدیم پایین. مثل مابقی شیب های منطقه به جای شن ریز، سنگ های بزرگ و غلتان داشت و حرکت برای میثم با توجه به وضعیت پاهاش سخت بود. به هر حال به کف یخچال خرسان رسیدیم و از اونجا باید به سمت حصارچال می رفتیم. تیم های زیادی هم از علم کوه به سمت حصارچال بر می گشتند.

 

 

قله و یخچال خرسان از زیر علم کوه – مسیری که فرود آمدیم

 

 

   به نظر نمی رسید مشکل دیگه ای داشته باشیم جز این که چه طور شب رو سر کنیم...

 

   تا این که من به اشتباه از میثم فاصله گرفتم. البته چون تا حصارچال مسیر ساده به نظر می رسید اون لحظه تصمیمم رو اشتباه نمی دیدم. میثم هم تاکید کرد که توی حصارچال منتظرش بمونم و من هم قبول کردم.

 

... من طالب بودم که شب و حصار چال بمونیم و صبح دوباره بریم بالا ادامه مسیر و بریم ولی محسن می گفت نه بریم پایین و از حصار چال هم پایین تر بریم. من تاکید کردم که اول برسیم حصار چال بعد با هم بحث می کنیم. اون از من همین طور فاصله می گرفت و میرفت پایین تا اینکه خیلی از من دور شد. (گزارش میثم)

 

   فاصله ام با میثم داشت زیاد می شد، ولی هر از گاهی بر می گشتم و می دیدمش و به مسیرم ادامه می دادم. یه تپه رو که رد کردم دشت سبز حصارچال با چادرای رنگارنگ خود نمایی کرد. از سرچال تا اینجا به کوه نمی برد. انگار سنگای بزرگ رو رو هم چیدن و قله های بلند درست کردن. اما از اینجا به بعد خاکی شده بود با چمنزارای وسیع. درست مثل کوه های دیگه.

   برای اینکه میثم منو پیدا کنه تصمیم گرفتم قبل از رسیدن به چادرا یه جا روی چمنا بشینم. چون کفشم زمستونه بود و مخصوص یخ و برف (توی قسمت قبل علت پوشیدنش رو گفتم) روی سنگا پاهامو داغون کرده بود و انگشتامو داغ. بنابراین به آب که رسیدم تحمل نکردم. اول یه شکم سیر آب خوردم. آب توی کوله ام آب یخچال هفت خوان بود که به قول میثم مزه ی ادرار الاغ می داد (البته توانایی این تشخیص رو میثم داشت :دی). نگاه به بالاتر که کردم دیدم گوسفندا هم دارن همین کارو می کنم!  بعد هم کفش و جورابمو درآوردم و پامو گذاشتم توی آب خنک و پشت به آفتاب رو چمن دراز کشیدم...

   حدود 10 دقیقه بعد بلند شدم و پشت سرمو نگاه کردم. میثم داشت از بالای همون تپه سرازیر می شد. براش دست تکون دادم و چون فکر می کردم منو دیده (اشتباه بعدی) خیالم راحت شد و تخت واسه خودم خوابیدم. یه کم چرت زدم. کم کم آفتاب جاشو به سایه ی سرد خرسان ها داد. از سرما بلند شدم. به این فکر می کردم که شب با سرما چیکار کنیم. دور و برمو خوب بررسی کردم. اما از میثم خبری نبود. ساعت 5/17 شده بود. چند نفر که داشتن به سمت چادراشون می رفتن اسم علی صالح پور رو آوردن. از بچه های گروه فیزیک دانشگاه تهران. ازین که یه آشنا پیدا شده بود خوشحال شدم و پشت سرشون رفتم. علی رو دیدم و جریان شب مونی غیر منتظره و نداشتن وسایل و گم شدن میثم رو براش تعریف کردم. با همدیگه کل حصارچال رو گشتیم و پرس و جو کردیم. اما اثری ازش نبود. احتمال می دادم همون موقع که دراز کشیده بودم اومده و رد شده و منو ندیده و فکر کرده مثل همیشه سرمو انداختم زیر و تا پایین رفتم. اون هم دنبال من پایین رفته. برگشتیم به کمپ بچه های دانشگاه تهران. با چای و کیک و کره و عسل ازم پذیرایی کردن. یه کیسه خواب هم بهم دادن تا تنگ گلو که به میثم رسیدم باهاش شب رو صبح کنیم.

   ساعت 19 شده بود و هوا داشت تاریک می شد. قرار شد به سمت پایین برم و اگه اونا احیانا میثم رو پیدا کردن شب نگهش دارن. هوا کاملا تاریک شده بود. چراغ پیشونیمو روشن کردم و راه افتادم. ما دوتا یه حماقت دیگه هم کرده بودیم. چون کوله حمله نداشتیم، وسایل جفتمون رو توی کوله ی من ریخته بودیم و با هم عوض می کردیم. ولی بعد از خرسان که کوله رو از میثم گرفتم دیگه کوله با من بود و همه ی وسایل میثم توش. اگه پیداش نمی کردم تا صبح از سرما زجر می کشید. مسیر رو توی تاریکی کامل با فکرای جو واجور می دویدم. تا به حال این مسیر رو نیومده بودم و نمی دونستم چه قدر تا تنگ گلو طول می کشه.

   سه بار نور چراغ توی راه دیدم. هربار کلی خوشحال می شدم و میثم رو صدا می کردم. اما جلوتر که می رفتم چراغا چند تا می شدن. دو تا تیمش پایین می رفتن و یه تیم بالا میومد. از تیمی که بالا میومد پرسیدم. اما گفتن کسی رو ندیدن. گیج شده بودم. تنها احتمال باقی مونده این بود که اونی که آخرین بار بالا دیدم میثم نبوده باشه و میثم توی مورنا  پاش مشکل پیدا کرده باشه و مجبور شه با درد و سرما همون جا بمونه. به هر حال باید تا پایین می رفتم بعد تصمیم می گرفتم. 7:40 دقیقه بود که به تنگ گلو رسیدم. یه نیسان اونجا بود. راننده اش پرسید “محسن، شیرازی؟ اینو که شنیدم می خواستم بال در بیارم. ادامه داد “میثم، پسر همدانیه، دانشجوی کامپیوتر با نیسان قبلی رفت رودبارک (میثم فکر کرده بود شاید یه میثم دیگه هم توی منطقه گم شده باشه برای اینکه با اون قاطی نشه اطلاعات کاملشو گفته بود!). گفت اگه یه نفر به اسم محسن دیدی بهش بگو. به اون تیمه هم که میومدن بالا سپرده بود ولی اون ها به من چیزی نگفتن.

   این نیسانه منتظر یه تیم بود.تا 8:15 منتظر شدیم. اومدن و تا قرارگاه رفتیم. وقتی میثم رو اونجا دیدم اولش کلی دعوا کردیم بعدش هم همدیگه رو بغل کردیم!

   همون اتفاق افتاده بود. در واقع میثم از کنارم رد شده بود و اون هم کل حصارچال رو گشته بود و وقتی منو ندیده بود فکر کرده بود من رفتم پایین و و اون هم اومده بود پایین!

 

   فردا هم بچه ها با کوله های بسیار سنگین که در واقع وسایل ما اضافی بار کوله هاشون بود اومدن پایین و با مینی بوس تا تهران برگشتیم.

 

نتیجه گیری و جمع بندی:

   جدا از اشتباهاتی که در آخر برنامه مرتکب شدیم، بزرگترین اشتباه برنامه که می تونست دردسر ساز شه خطا در محاسبه ی زمان بندی برنامه بود.

   با نگاهی به این اشتباه و تجاربی که به دست آوردیم، نکات زیر رو برای صعود خرسان پیشنهاد می کنم. البته منظورم صعود تابستانه ی قله ی خرسان جنوبی از علم چال است:

 

1)     صعود گردنه ی هفت خوان از یخچال هفت خوان بعد از آب شدن برف های زیر گردنه، اشتباه بزرگی است و ریزش سنگ های روان و بزرگ می تونه خطر آفرین باشه. بنابراین بهترین زمان صعود خرسان جنوبی یا هفت خوان ها از طریق یخچال هفت خوان، تیرماه به نظر می رسه. (این زمان با توجه به وضعیت بارش در سال های مختلف متفاوته اما تیر ماه زمان مناسبی به نظر می رسه، هر چند هر سال بررسی مخصوص خودش رو می طلبه)

 

2)     صعود یکروزه ی خرسان جنوبی از سرچال و بازگشت به سرچال، خیالی است واهی (حداقل برای امثال من) که ما در سر داشتیم و نتایجش رو هم دیدیم. با توجه به زمان بندی های به دست آمده برنامه ی پیشنهادی من این گونه است:

 

-         روز اول حرکت از تهران و رسیدن به سرچال

-         روز دوم ادامه ی حرکت با کوله های سنگین و رسیدن به کف یخچال هفت خوان و استقرار در آن جا

-         روز سوم حرکت به سمت گردنه ی هفت خوان (البته با کلنگ)، صعود گردنه و خرسان جنوبی، فرود به سمت حصارچال (این قسمت هم در تیر ماه احتمالا دارای برف سفتی است و نیاز به آشنایی به حرکت در چنین شیب هایی دارد) و نهایتا حرکت به سمت تنگ گلو و مستقر شدن در قرارگاه رودبارک.

-         روز چهارم حرکت به سمت تهران.

 

3)     در تمام مسیر آب یخچال در دسترس می باشد. و البته تا سرچال و از حصارچال آب چشمه نیز قابل استفاده است.

 

4)     اطلاعات جی پی اس مسیر بدین صورت است:

 

 

ردیف

نام

موقعیت

ارتفاع

1

سرچال

N36 24.336 E50 58.934

3731

2

پناهگاه علم چال

N36 23.017 E50 58.348

4218

3

گردنه شانه کوه

N36 22.839 E50 57.682

4411

4

یخچال هفت خوان

N36 22.806 E50 56.640

 

5

انتهای یخچال هفت خوان (زیر گردنه)

N36 22.153 E50 56.657

4097

6

گردنه هفت خوان

N36 21.955 E50 56.488

4384

7

خرسان جنوبی

N36 21.892 E50 57.119

4685

8

گردنه بدون نام (زیر خرسان جنوبی)

N36 21.659 E50 57.154

4490

9

حصارچال

N36 20.895 E50 58.907

3785

10

تنگ گلو

N36 21.461 E51 00.538

3271

 

 

-          اطلاعات از بریر تا سرچال در قسمت اول گزارش قابل دسترسی است.

-          برای دریافت فایل GPS اینجا رو کلیک کنید.

-          فرمت فایل gdb است و برای مشاهده به نرم افزار MapSource نیاز دارید.

-          با تشکر از میثم برای در اختیار قرار دادن فایل

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:30  توسط محسن  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:14  توسط محسن  | 

 

"مراقب خیال ها و آرزوهای خود باشید که قدرتی جادویی دارند. آنچه را که امروز خیال می کنید فردای شما را رقم خواهد زد."

 

ایده "بازی آرزوها" از اینجا اومده و چیزی شبیه یلدا بازیه. توضیحاتش رو همون جا بخونید. این بار هم از طرف حمید دعوت شدم.

 

یه پرانتز باز

نوشته ای ساده و پر مغز:

 

 

,When I was a young man

.I wanted to change the world

,I found it was difficult to change the world

...so I tried to change my nation

,When I found I couldn’t change the nation

.I began to focus on my town

,I couldn’t change the town and as an older man

.I tried to change my family

,Now, as an old man

,I realize the only thing I can change is myself

And suddenly I realize that

,If long ago I had changed myself

.I could have made an impact on my family

.My family and I could have made an impact on our town

Their impact could have changed the nation and

.I could indeed have changed the world

 

پرانتز بسته.

 

فکر می کنم اولین آرزو رو در مورد خودمون باید داشته باشیم.

 

 آرزوی سال 86 من:

 

"آرزو می کنم در سال جدید بتونم تحولی اخلاقی و معنوی (بهار درون) در خود ایجاد کنم و در این راه با برخورداری از رحمت او ثابت قدم باشم."

 

من هم محسن، طاهره، روجا، فائزه و بیژن رو دعوت می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 18:38  توسط محسن  | 

 

پیش نوشت:

 

   ایام سکوت آن چنان که می خواستم آرامش بخش نبود اما نسبتا آرام گذشت. حرفی ازین تجربه برای گفتن ندارم. همین را یافتم که سکوت هم ارضا کننده نیست. آرامش را جایی دیگر باید جست فارغ از گفتن یا سکوت کردن و فارغ از ماندن یا رفتن. و به حالتی باید رسید که مولوی ترسیم کرده:

 

در خوردنم ذوقي دگر در رفتنم ذوقي دگر

در گفتنم ذوقي دگر باقي بر اين سان مي‌رود

 

 

عید، نو شدن:

 

  سال ها از پی یکدیگر می آیند و می روند، زمستان سپری می شود، بهاران از نو آغاز می گردد؛ اما اثری از عید و بهار جز در طبیعت و جز در تن پوش هایمان نمی یابیم. دل ها همه سرد اند و نفس ها بی رمق و درون هامان همیشه زمستان.

 

   به راستی بر ما چه گذشته که این چنین ایم؟

  

   شاید مشکل را به جای دور دست ها کمی نزدیک تر باید جست. نزدیک تر از نزدیک. باز هم نزدیک تر. آری همین جا. درون خود.

  

   شاید وقت آن رسیده خود منجی خود باشیم.

 

   کاش طبیعت تجربه آموزنده تر از اکنون مان بود و شکافتن سنگ سخت را توسط درختی تنها، باور می کردیم:

 

 

 

 

   نوروز است، آری نوروز. وقت آن رسیده که روزمان را از نو روز کنیم و اخلاقمان را از نو بسازیم. بیش از آن که نیازمند بهار طبیعت باشیم محتاج بهار اخلاق ایم. بهاری که سال هاست از ایران و ایرانی رخت بر بسته و نقاب بر چهره کشیده و کاری جز نیوشیدن شرنگ دوری اش نمی دانیم. کاش کمی به خود آییم و آریایی بودنمان را از ستون های تخت جمشید به درون دلمان بکشانیم و به جای سنگ تاریخ به سینه زدن، اخلاق ایرانی از نو بسازیم و با آن نیک رفتار کنیم و آسوده بزی ایم.

 

   نوروز است، آری نوروز. و شاید زمان اش رسیده ایمانمان را نیز نو کنیم و عید را جشن بگیریم:

 

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

 

هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

 

زين تنگناي خلوتم خاطر به صحرا مي‌كشد

كز بوستان باد سحر خوش مي‌دهد پيغام را

 

جايي كه سرو بوستان با پاي چوبين مي‌چمد

ما نيز در رقص آوريم آن سرو سيم اندام را

 

 

پی نوشت:

 

محمدجواد غلامرضا کاشی تعبیر زیبایی از نوروز در بلاگش آورده. اینجا بخونید.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:20  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!