فرو ریخت پرها نکردیم پرواز
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای
ببخشای اگر صبح رامابه مهمانی کوچه دعوت نکردیم
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست
نسیمی گیاه سحرگاه رادر کمندی فکنده ست وتا دشت بیداریش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها نکرد یک پرواز
من دیده ام پرندگان را
من برگ و باد و باران را
گریان دیده ام
تنها انسان
گریان نیست
تنها انسان نیست که می سراید
من سرودها از سنگ
نغمه ها از گیاهان شنیده ام
من خود شنیده ام سرودی از باد و برگ
تنها انسان
سرود خوان نیست
تنها انسان نیست که دوست می دارد:
دریا و باران
خورشید و کشتزاران یکسر
عاشقانند
تنها انسان نیست....
تنها انسان تنهایی بزگست:
انسان مرگ رای
اندیشه های مرگش ویرانگر
دلم گرفته است
به ایوان می روم وانگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به افتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطربسپار
پرنده مردنی ست
افتاب معرفی
خنیانگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
درگلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرم توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
ویاس ساده غمناک آسمان
وناتوانی این دست های سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت وساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
وحرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
وخاک خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت