تبليغاتX
گاماس

 

وقتی پایینم، حسرت شکوه و عظمت اون بالا تو دلمه

  

 

 

 

و قتی می رم بالا، حسرتِ آرامش و گرمای اون خونه های پايين رو می خورم!

 

 

 

 

وقتی زير ابرام، دلم می خواد برم بالا و خورشیدو لمس کنم

 

 

 

 

اما دريغ، وقتی که می رم بالای ابرا ... دلم می گیره!

 

 

 

 

وقتی تهرانم از مشغول بودن ذهنم به تنگ میام و دلم هوای خونه رو می کونه، هیم م م م... امان از وقتی که می رم خونه، حوصله ام سر می ره کلافه می شم و دوست دارم زود برگردم تهران!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:56  توسط محسن  | 

 

«به ناله كار ميسر نمي شود سعدي ...»

 

     هجده سال با هستي زندگي كردم. شايد كاذب بود اما به هر حال باهاش خو گرفته بودم و از زندگي هدفمند خودم سرخوش بودم. دلم به اين خوش بود كه لااقل اين جوري عاقبت به خير مي شم و سعي مي كردم با انجام كردار نيك توشه اي براي بعدهام ذخيره كنم. خيلي وقتا بيشتر از اين كه از انجام كاري خوب خشنود باشم به خاطر گناهي كه مرتكب شده بودم يا تكليفي كه به درستي به جا نياورده بودم عذاب مي كشيدم و توي جهنمي كه براي خودم مي ساختم دست وپا مي زدم. يا پاداش از خدا طلب داشتم، يا به خاطر كيفري به اش بدهكار بودم. خلاصه يه ديد تجاري پيدا كرده بودم. در واقع مذهب منو اين جوري بار آورده بود. هميشه با خنده اي تلخ و شايد هم برخواسته از دلسوزي و بعضي مواقع با چشم حقارت به ديگراني كه هم كيش ام نبودند نگاه مي كردم...

   تا اين كه پا به نوزده سالگي گذاشتم و يواش يواش معادلات ذهنيم عوض شد. انگار از يك خواب طولاني بيدار شده بودم. يه نداي تازه همش مي گفت بدبخت هجده سال سر كار بودي. الكي دلت رو به يك مشت توهم كه بوسيله ديگران توي ذهنت ساخته و پرداخته شده بود خوش كرده بودي. ديگه وقتشه كه همشون رو پاك كني: رهايي از دانستگي...

   من هم به نداي درونيم گوش دادم و شروع كردم به پاكسازي ذهن. البته بماند كه خيلي هاشون فقط توي Recycle Bin ريخته مي شدن و اونقدر نهادينه شده بودن كه به كلي از صفحه ذهن قابل حذف نبودن. به هر حال از دنياي هستي و انگيزه وارد دنياي نيستي و پوچي شدم. به اصطلاح «خود نيست انگار» شدم و همش ورد زبونم اين شده بود:

هستي چه بود قصه پر رنج و ملالي         كابوس پر از وحشتي آشفته خيالي

ديگه همه غم هاي دنيا رو مال خودم مي دونستم: جامعه سياه، آينده مبهم، مشكلات مالي و ... . جالب اين كه اين بار هم نگاه عاقل اندر سفيه به ديگران مينداختم: بدبختاي الكي خوش، همتون داريد توي روزمرگي دست و پا مي زنيد. نمي دونيد سركاريد. چيه صبح تا شب با انگيزه جون مي كنيد. تازه نه براي خودتون كه براي زن و بچه تون. يه زماني مي فهميد كه همش هيچ و پوچه. فكر مي كردم بقيه خوابند و من هشيار و كارم خيلي درسته.

   تا اين كه يه تلنگري به ذهن پوچم خورد: هي يارو شكمت سيره، مسئوليت نداري، بابائه هم كه ماه به ماه پول مي فرسته، خوشي زده زير دلت. نه داداش اينجوريا كه مي گي نيست. دنبال چيز خاصي نگرد. خيلي ايده آل فكر نكن:‌ هي فلاني زندگي شايد همين باشد... ول كن اين حرفا رو. پوچي ديگه دمده شده. يه دوره ايه خودش مي گذره!

   خلاصه ديدم دنيايي كه نه هستش معلوم و قابل اثباته نه نيستش و همه چي توش نسبيه ديگه ارزش اين فكرا رو نداره. بذاز چهار صباحي كه نفس مي كشم با لذت نفس بكشم و پي علاقه ها مو بگيرم. دنيا درست مثل يه سلول انفرادي مي مونه كه سه تا برخورد مي شه باهاش كرد: يا خودكشي كني، يا بيكار بشيني و زل بزني تا حبست تموم شه و يا اين كه از تمام امكانات براي شكستن ميله هاش استفاده كني:

مي نوش كه عمر جاوداني اينست        خود حاصلت از دور جواني اينست

هنگام گل و مل است و ياران سرمست        خوش باش دمي كه زندگاني اينست

آخرش هم به خودم گفتم ياد بگير يه كم پلوراليستيك عمل كن. تو كه هنوز تكليف خودتو نمي دوني چه جوري به چشم حقارت نگاه در بقيه مي كني. پيش فرضت اين باشه كه درستي و غلطي هيچ كاري قابل رد و اثبات نيست. حتي همين جملات آخري كه الان داري مي نويسي ... .                     

۸۴/۱۲/۱۱

 

     همون طور که دیدید این مطلب رو ۴ ماه پیش نوشتم. با این وجود هنوز نتونستم از حال و هوای فضای نا امیدی بیرون بیام و خوش بگذرونم! نمی دونم شاید محیط هم بی تاثیر نباشه یا این که من زندگی رو به خودم الکی تلخ کردم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:56  توسط محسن  | 

 

از وبلاگ ملکوت  - داريوش میم: (به هر حال یکی از راه هایی که ما تنبلا وبلاگ بروز می کنیم این جوریه دیگه!)

 

حافظ می‌گفت که: «ارادتی بنما تا سعادتی ببری». راست می‌گفت، اما به باور من نه همه جا. علی‌الخصوص در روزگار ما و با اين انبوه معرفت‌های گسترده و در هم تنيده. انسان‌ها علی‌الاصول برای راه‌هايی که اختيار می‌کنند، دو مسیر بيشتر سراغ ندارد: مسير (يا مسيرهای آسان) و مسير (يا مسيرهای) دشوار و خردگداز.

 

راه آسان ارادت

عمده‌ی مردم راه آسان را انتخاب می‌کنند که راه ارادت، شيوه‌ی عرض چاکری و مسير بندگی و مريدی است. وقتی مريد باشی، يا عاشق يا اهل ارادت،‌ اصولاً اختيار و تصميم‌گيری در هر امری را به عهده‌ی ديگری واگذاشته‌ای و خود هيچ تلاش عقلی برای پنجه انداختن در معضلات مهيب فکری نمی‌کنی. وقتی سر تسليم بر آستان ولايتِ کسی نهادی، ديگر خلاصی و آسوده. هر چه او بگويد همان خواهی کرد. اگر هم احياناً در سخن‌ات نشانی از استدلال‌ و جنبش عقلی باشد، احتمالاً فقط در راستای استدلال‌های مراد و در جهت تحکيم شيوه‌ی او از عقل‌ات استفاده کرده‌ای و بس. کارِ دين و دين‌ورزان عموماً همين است. کارِ عشق هم همين است. راه را آسان می‌کند و مسير را کوتاه‌تر.

اما راه ديگری هم هست. به قول اقبال:
مريد همت آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دريا نيست
شريک حلقه‌ی رندان باده پيما باش / حذر ز بيعت پيری که مرد غوغا نيست!

این راه البته راه دشوار عقلانيت است. راهی است که يا آدم بايد مستقلاً و در بست به عقلِ خودبنياد تکيه کند که البته هستی آدم را بر باد می‌دهد و آدمی را چون کشتی بی‌لنگری در ميان طوفان حوادث و بيم و ترديدها و حسرت‌های بيکرانه رها می‌کند. يا شايد بشود در اين ميانه ارادت را به عقلانيت و فرديت گره زد و امتزاجی از آن حاصل کرد به اميدی که شايد کيميايی باشد برای مسِ وجودِ ما و نوشدارويی برای زهرِ هستی. فکر می‌کنم در اين سال‌های اخير سعی کرده‌ام از آن مسير نخست به سمتِ اين مسير اخير ميل کنم، اما هميشه موفق نبوده‌ام. نه تنها من، که بسا بسيار کسان نيز در آن ناتوان مانده‌اند («ملالت علما هم ز علم بی‌عمل است!») و به دامن مراد يا معشوق و محبوبی پناه برده‌اند که از هيبت شک و ترديدهای عافيت‌سوز عقل بگريزند، اين مراد چه دين باشد چه بی‌دينی، فرقی نمی‌کند. مهم اين است که از دستِ شورش‌های بی‌امان عقل بازيگر جان به لب شده‌اند. ولی این راه دوم، هر چقدر که مهيب باشد يک حاشيه‌ی امن دارد و آن اين است که آدمی را در برابر جزم‌انديشی‌ها واکسينه می‌کند. حداقل آزمودن آن برای چند صباحی آدمی و عقلِ او را صيقل می‌دهد. اکثر آن‌ها که به دام ایدئولوژی‌ها می‌افتند،‌ غالباً از همان راه آسانِ نخست رفته‌اند. راهِ‌ آسانِ ارادت، فرصت بازنگری و ترديد در دانسته‌ها و مسلمات را از آدمی می‌ستاند.

 

راه دشوار ارادت

حافظ می‌گفت: «قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن» و چه راست می‌گفت! اما هم او بود که می‌گفت: «گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو؟» هم او بود که هراس از خطر گمراهی داشت. هم او بود که می‌گفت «آب حيوان تيره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست؟» ارادت راه دشواری است، چون يافتن خضر، دشوار است. ارادت‌های آسان، آن ارادت‌هايی است که هر کس هر که را از راه رسيد يا هر که را به غوغای سياست يا وسواس تزوير و ريا دستگاهی بر پا کرد، به پيری گرفت و هر تنک‌حوصله‌ای را در مقام خضر پنداشت! آری، دست ارادت به هر کس دادن آسان است، اما دست ارادت به ولی دادن، دل به مهر خضر سپردن، تعليم از معلم صادق گرفتن، دشوار کاری است.

اولِ کار البته دشواری معرفت را دارد. بايد ولی را بشناسی:
چون بسی ابليس آدم‌روی هست
پس به هر دستی نبايد داد دست

خضر تنها يکی است. خضر در هر زمانه‌ای تنها يکی می‌تواند باشد. مسيح زمانه فقط يک نفر است. اما پيرهايی که رهرو را به صراطی (نه صراطِ) مستقيم هدايت می‌کنند، به اختلاف نمی‌افتند. پير بر سر مسند دنيا نزاع نمی‌‌کند چنان‌که علی نمی‌کرد اگر چه می‌دانست که آن قبا، تنها بر قامت او راست می‌آمد. آن‌چه می‌نويسم سودای عشق دارد. بوی مهر و دل باختن می‌دهد. عقل البته به اين سادگی تن به هر صراطی نمی‌دهد. صراط‌های مستقيم تنازع ندارند. تنازع و تقابل خصلت عالم ترتب و مشابهت است، نه جهان وحدت و مباينت. و چه اندازه جهان ما آکنده است از کثرت و مشابهت‌ و شبهه. در طوفان اين شبهه‌هاست که ارادت‌ها زياد می‌شوند و مدعيان فراوان. پس راهِ ارادت از اين نگاه، دشوار هم هست. بسی سخت است تسليم. دشوار است تسليم از سر بصيرت. تسليم از سر تقليد آسان است:‌ همان ارادتِ آسان است. تسليم مقلدان وزنی ندارد؛ تسليم اگر عيار داشته باشد، زمانی است که عقل آراسته باشد و توانا. اگر دانستی و شناختی و از سر فهم تسليم کردی، تسليمی گران‌بها داشته‌ای.

اين ارادت را اگر عرضه کردی، سعادتی برده‌ای، نه هر ارادتی را. ارادت‌های جزم‌انديشانه را فراوان می‌توان يافت و چه آسان خردها و دل‌ها و جان‌ها به بادِ وسوسه‌های پيران جاهل و شيخان گمراه می‌رود! اين‌ها هستند که صاحبان خرد ناب را به رندی می‌کشانند و نامه‌سياه دودِ کردارشان می‌شوند،‌ کردار اهل صومعه، رفتار زاهدان، گفتار واعظان! پناه بر خضر زمانه از همه‌ی زاهدان و واعظان و فقيهان!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 17:0  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!