«به ناله كار ميسر نمي شود سعدي ...»
هجده سال با هستي زندگي كردم. شايد كاذب بود اما به هر حال باهاش خو گرفته بودم و از زندگي هدفمند خودم سرخوش بودم. دلم به اين خوش بود كه لااقل اين جوري عاقبت به خير مي شم و سعي مي كردم با انجام كردار نيك توشه اي براي بعدهام ذخيره كنم. خيلي وقتا بيشتر از اين كه از انجام كاري خوب خشنود باشم به خاطر گناهي كه مرتكب شده بودم يا تكليفي كه به درستي به جا نياورده بودم عذاب مي كشيدم و توي جهنمي كه براي خودم مي ساختم دست وپا مي زدم. يا پاداش از خدا طلب داشتم، يا به خاطر كيفري به اش بدهكار بودم. خلاصه يه ديد تجاري پيدا كرده بودم. در واقع مذهب منو اين جوري بار آورده بود. هميشه با خنده اي تلخ و شايد هم برخواسته از دلسوزي و بعضي مواقع با چشم حقارت به ديگراني كه هم كيش ام نبودند نگاه مي كردم...
تا اين كه پا به نوزده سالگي گذاشتم و يواش يواش معادلات ذهنيم عوض شد. انگار از يك خواب طولاني بيدار شده بودم. يه نداي تازه همش مي گفت بدبخت هجده سال سر كار بودي. الكي دلت رو به يك مشت توهم كه بوسيله ديگران توي ذهنت ساخته و پرداخته شده بود خوش كرده بودي. ديگه وقتشه كه همشون رو پاك كني: رهايي از دانستگي...
من هم به نداي درونيم گوش دادم و شروع كردم به پاكسازي ذهن. البته بماند كه خيلي هاشون فقط توي Recycle Bin ريخته مي شدن و اونقدر نهادينه شده بودن كه به كلي از صفحه ذهن قابل حذف نبودن. به هر حال از دنياي هستي و انگيزه وارد دنياي نيستي و پوچي شدم. به اصطلاح «خود نيست انگار» شدم و همش ورد زبونم اين شده بود:
هستي چه بود قصه پر رنج و ملالي كابوس پر از وحشتي آشفته خيالي
ديگه همه غم هاي دنيا رو مال خودم مي دونستم: جامعه سياه، آينده مبهم، مشكلات مالي و ... . جالب اين كه اين بار هم نگاه عاقل اندر سفيه به ديگران مينداختم: بدبختاي الكي خوش، همتون داريد توي روزمرگي دست و پا مي زنيد. نمي دونيد سركاريد. چيه صبح تا شب با انگيزه جون مي كنيد. تازه نه براي خودتون كه براي زن و بچه تون. يه زماني مي فهميد كه همش هيچ و پوچه. فكر مي كردم بقيه خوابند و من هشيار و كارم خيلي درسته.
تا اين كه يه تلنگري به ذهن پوچم خورد: هي يارو شكمت سيره، مسئوليت نداري، بابائه هم كه ماه به ماه پول مي فرسته، خوشي زده زير دلت. نه داداش اينجوريا كه مي گي نيست. دنبال چيز خاصي نگرد. خيلي ايده آل فكر نكن: هي فلاني زندگي شايد همين باشد... ول كن اين حرفا رو. پوچي ديگه دمده شده. يه دوره ايه خودش مي گذره!
خلاصه ديدم دنيايي كه نه هستش معلوم و قابل اثباته نه نيستش و همه چي توش نسبيه ديگه ارزش اين فكرا رو نداره. بذاز چهار صباحي كه نفس مي كشم با لذت نفس بكشم و پي علاقه ها مو بگيرم. دنيا درست مثل يه سلول انفرادي مي مونه كه سه تا برخورد مي شه باهاش كرد: يا خودكشي كني، يا بيكار بشيني و زل بزني تا حبست تموم شه و يا اين كه از تمام امكانات براي شكستن ميله هاش استفاده كني:
مي نوش كه عمر جاوداني اينست خود حاصلت از دور جواني اينست
هنگام گل و مل است و ياران سرمست خوش باش دمي كه زندگاني اينست
آخرش هم به خودم گفتم ياد بگير يه كم پلوراليستيك عمل كن. تو كه هنوز تكليف خودتو نمي دوني چه جوري به چشم حقارت نگاه در بقيه مي كني. پيش فرضت اين باشه كه درستي و غلطي هيچ كاري قابل رد و اثبات نيست. حتي همين جملات آخري كه الان داري مي نويسي ... .
۸۴/۱۲/۱۱
همون طور که دیدید این مطلب رو ۴ ماه پیش نوشتم. با این وجود هنوز نتونستم از حال و هوای فضای نا امیدی بیرون بیام و خوش بگذرونم! نمی دونم شاید محیط هم بی تاثیر نباشه یا این که من زندگی رو به خودم الکی تلخ کردم.