چرا کوهنوردی می کنم؟ (Why I Climb?)
نویسنده: آلان آرنت (Alan Arnette)
منبع: سایت summitpost.org
چرا صعود می کنی؟ یک سوال قدیمی که نخستین بار در سال 1920 توسط جرج مالوری در جریان صعودش به اورست به صورت عمومی مطرح شد. جواب غیرقابل قبول، پیچیده و غیر رسمی او این بود: "چون اون اونجاست." شبیه جواب من که برای غریبه ها، آشنایان، دوستان و برخی اعضای خانواده ام غیر قابل فهم است.
برای دیدن طلوع آفتاب قبل از وقوع آن. برای درک کوهنوردان در محیطی پر جنب و جوش. جایگزینی برای دنیای روزمره. برای این که ببینی آیا می توانی؟ برای این که مدتی با خودت باشی و ببینی آیا همانی که فکر می کنی؟ برای کشف حد و حدودت.
کوهنوردی، شیفتگی و راز زندگی را برایم به تسخیر در آورده. اول این که بر فراز کوهستان بودن آرامشی دارد مانند بالا آمدن خورشید بر فراز زمین. دوم در آنجا رفاقت دوستانی است که هنگام صعود، انفرادی کار نمی کنند بلکه هم طناب اند و کارشان همواره تیمی است. در نهایت در قدم گذاشتن در شیب چالشی است هنگامی که بدانی یک اشتباه مرگبار است و قدم بعدی رضایت بخش.
بعد از شش هفته بالا و پایین کردن از آبشار خومبو، سی دابلیو ام غربی و جبهه لوتسه، از ناحیه زانوی راستم به شدت آسیب دیدم. نور چراغ پیشانی، برف سفید و پاک زیر پایم را نشان می داد – رنگی که تضاد شدیدی با پوتین های خردلیم داشت. احساس کردم موج دیگری بر من غلبه کرده. یک بار دیگر دهانم را باز کردم و برای تنفس تقلا کردم. با وجود این که کپسول اکسیژنم باز بود، در ارتفاع 27,200 پایی اورست مشکلات جدی داشتم. بعد از بحثی بی سرو صدا با خودم، به کول جنوبی و کمپ چهار برگشتم. صعود 2002 من به اورست ناتمام ماند.
آیا این آزمایشی بود برای بدنم یا ذهنم؟
فرانسه، تور روند، 1996، دارم روی ترکیبی از یخ و سنگ، یک شیب 60 درصدی را صعود می کنم. با طناب به جورگن، راهنمای آلمانیم وصلم. فکر می کردم رو فرم هستم اما این قله ی 12000 پایی دارد شرایطم را آزمایش می کند. تبریخم را در جای مطمئنی قرار می دهم و سپس جای بعدی. به روی ضربه زدن نوک کرامپونم در یخ تمرکز کرده ام. در 10,000 پایی ساده است، و بالاتر از آن قله قدرتم را محک می زند. قدم ها را یکی یکی بر می دارم. جورگن پرسید که آیا خسته ام؟ پاسخ دادم "نه". جواب داد "اگر نباشی تعجب می کنم." با خود گفتم "ازین به بعد راستشو می گم."
یک بار شنیدم ماجراجویی این طور تعریف می شود: وقتی داری انجامش می دی دعا می کنی جون سالم به در ببری و وقتی تموم می شه آرزو می کنی دوباره انجامش بدی!
آلاسکا، کوه های گرانیت، 1999، من و هووی بالای دره بودیم وقتی صدای شکستن یخ را شنیدیم. به درون برف سقوط کردیم، تبریخمان را محکم کردیم، سرمان را پوشاندیم و همدیگر را گرفتیم. سقوط از سرمان گذشت و ما خطر را با یک لبخند پاسخ گفتیم. یک بهمن آبشاری کوچک بود که ما را با برف و یخ و سنگ پوشاند. بیست دقیقه بعد یکی دیگر و هووی نگاهی معنا دار به من انداخت و من گفتم "بهتره برگردیم پایین."
به نظر می رسد خطر، آدرنالین را تحریک می کند تا به رفتن ادامه دهیم. شاید تفسیری باشد بر کمبود هیجان در زندگی روزمره امان. وقتی دیدن مسابقه ی فوتبال یا کنسرت موسیقی، خانواده را راضی می کند، طبیعیست کاری که ما می کنیم هم برای اینست که برایمان رضایت شخصی می آورد.
کوهنوردی ورزشی است که از انسان می خواهد تا متناسب باشد و از نظر فکری کنترل شده، عضو یک تیم باشد، صبور باشد و شکست را بپذیرد. این خصوصیت آخر درک نمی شود. فرض کنید 6 تا 18 هفته برای یک قله تلاش کرده باشی و به خاطر آب و هوا، یا خراب شدن وسایل، ناتوانی خودت یا هر چیز دیگری مثل ناتوانی یکی از اعضای تیم مجبور شوی برگردی. آیا فقط بر می گردی یا شروع به سرزنش می کنی؟ چه آموخته ای؟
زندگی من موازنه ای بین سه قسمت است: خانواده، کار و خودم. سعی می کنم به هر کدام توجه کنم بی آنکه دیگری را نادیده بگیرم. فهمیدم وقتی از تعادل خارج می شوم، شادی زندگیم مانند بقیه ی بخش های زندگی آسیب می بیند. در حال حاضر تمرکزم بر کوهنوردیست.
کوه ها وجودت را محک می زنند. بهترین و بدترینت را بیرون می کشند. آن ها هرگز نمی بخشند، کاملا غیر شخصی اند و پاسخگوی هیچ مقام بالاتری نیستند. وقتی تصمیم می گیری یکی از این کوه های بلند را صعود کنی، به طور رسمی یا غیر رسمی اعلام می کنی که زندگیت را در معرض خطر مرگ قرار داده ای.
آگوست 1997، من و کتی در ایوانمان نشستیم و در مورد چگونگی دفن بدنم در صعود به چوآیو بحث می کنیم و این که بدترین شکل آن کدام می تواند باشد. من فرم قانونی را روی میز گذاشتم تا دوتامان بخوانیم. گزینه ها: 1) دفن در کوهستان 2) سوزاندن در کاتماندو 3) برگرداندن به خانه. به هر حال، گزینه های 2و 3 مشروط به اینند که بشود جسد را از کوه پایین آورد، که در بیشتر موارد نمی شود.
چرا کسی که به این برنامه ها (expeditions) می رود چیزی می داند که تو می دانی؟ بیشتر افرادی را که در این برنامه ها دیده ام در زندگی موفق اند. هم چنین همه شان از حمایت کامل افراد خانواده برخوردارند. برای من این بی چون و چراست و به من قدرت می دهد. پس چرا همه چیز را برای صعود یک قله به خطر بیندازیم؟
ایستاده بر قله آمادابلام، اکتبر 2000، احساس سپاسگزاری می کنم. همین سه سال پیش بود که این قله را برای اولین بار دیده بودم و به خودم اعلام کرده بودم آرزویی غیر ممکن است. بسیار بلند، پرشیب و فنی بود به اضافه این که من پول و زمان لازم برای این قله های غیر ممکن را نداشتم. تنها به خاطر راهپیمایی در خومبو خوشحال بودم. اما در آن سفر در درونم غوغایی به پا بود. می توانستم ریه هایم را احساس کنم که برای اکسیژن بیشتر جار می زنند. می توانستم خودم را ببینم که به آهستگی یک قدم بر می دارم، نفس عمیقی می کشم و تلاش برای قدم بعد. می توانستم خودم را ببینم که به سمت قله زور می زنم.
پیام ها را در روزنامه ی عصر سال نو 2003 خواندم. دیوید هیدلستون در یک بهمن در کوه تاسیمن در گذشته بود. دوستم و راهنمایم در آمادابلام و اورست در حال انجام کاری که به آن عشق می ورزید از دست رفته بود. دوستان و خانواده اش در غمش همدردی خود را اعلام کرده بودند.
دراز کش در چادر پزشکی با یک IV در دستم، درباره ی شش روز گذشته فکر می کنم، و شش هفته ی گذشته. اورست سخت بوده. بسیار سخت. از عفونت ریه و کم شدن آب بدن رنج می برم. از بازگشت به کمپ اصلی بعد از دو روز کار سخت در بالکونی خشنودم. افسوسی نبود، لا اقل در آن موقع. رفتن به کاتماندو و سپس کولورادو و شاید بتوانم بر روی تجربه ام تامل کنم. در نظر بگیرم چه چیزهایی اتفاق افتاده، چه چیزها یاد گرفتم و بعدش چه. برای قله هایی با ارتفاع کمتر تلاش کنم؟ به دنبال قله های فنی تر بروم؟ شاید سنگنوردی های محلی. کانادا، کوه های بسیاری اونجاست! یا کوهنوردی را تا زمانی که زنده ام متوقف کنم؟
ژوئن 2006. در 20,800پایی در برودپیک بهترین و بدترین روزم را گذرانده ام. برف زیر کرامپونم سفت و صیقلی شده. منظره ی K2 و یخچال گادوین – استین روح نوازه! دوستانم را جلو و پشت سرم می بینم و از همراهی با آن ها احساس آرامش می کنم. به هر حال، عمیقا در درونم، می دانم تمامست دیگر. بدن نمی کشد. ریسک بالاست. زمان بازگشت به خانه است. قبل از ...
از برود پیک پیغامی نوشتم: "... زمانی که برای بالا رفتن آماده می شدم، انرژی مثبت تو رو برای خودم و هم تیمی هام طلب داشتم. ویلکو و جرآرد امشب عازم ان . بعضی کوهنوردا فردا و بقیه بعدا. کمپمون رو به کمپ های بالاتر منتقل می کنیم و سرانجام تلاش نهایی از کمپ 4. کل فرایند 4 یا 5 روز طول می کشه. این دلیله اینه که اینجاییم. اکنون زمانشه که آزمون واقعی شروع شه. هزاران دلیل برای توقف وجود داره و اندکی برای ادامه. و همه ی اون ها برای هر کوهنورد شخصی و منحصر به فردن. خواهش می کنم عشقمون به کوهنوردی رو بپذیر. لطفا دلیلمون رو بپذیر صرفنظر از اینکه چی هست. بدون که چیزیه که ما رو زنده نگه می داره، سوختیه که ما رو در مراحل شخصیمون به پیش می بره..."
خوب پس چرا؟ جواب اینست برای رسیدن به بالاترین ارتفاع در زمین؟ یا کوهنوردی راهی است که انسان ببیند چقدر کشش دارد؟ درک ملموس حوادث؟ یا این که در حالی که زندگی راحت و یکنواخت شده است، کوهنوردی حد و مرزها را گسترش می دهد؟ بینشی است که رشد شخصیت را تسریع می بخشد؟ شاید هم فقط دلیل است (It is just Because!)
پی نوشت:
1- ببخشید اگه بد ترجمه کرده بودم، آخه بار اولم بود. از الهام یوسفی بابت ویرایش ممنونم.
2- اگه به سایت summitpost.org سری بزنید، در قسمت مقالات، عکس ها و مشخصات اعضا، نظرات افراد مختلف رو می تونید ببینید. خیلی جالبه اگه ادبیات و لحن اونا رو با نظرات وبلاگ های کوهنوردی ایرانی مقایسه کنید. به قول احسان بعضی مواقع آدم حالش از فرهنگش به هم می خوره!














