تبليغاتX
گاماس

 

     چرا کوهنوردی می کنم؟ (Why I Climb?)

 

      نویسنده: آلان آرنت (Alan Arnette)

     منبع: سایت summitpost.org

 

    

 

 

     بیشترین سوال از هر کس که کار خطرناک یا منحصربه فردی می کند اینست که "چرا؟". ارتفاع سنج ساعت من نشان می دهد که بیش از 300,000 فوت به صورت عمودی صعود کرده ام، که 90,000 تای آن به تنهایی در برنامه های اورست بوده. لابد دوستش دارم! اینجا تلاشی خام برای پاسخ من به این سوال است:

 

     چرا صعود می کنی؟ یک سوال قدیمی که نخستین بار در سال 1920 توسط جرج مالوری در جریان صعودش به اورست به صورت عمومی مطرح شد. جواب غیرقابل قبول، پیچیده و غیر رسمی او این بود: "چون اون اونجاست." شبیه جواب من که برای غریبه ها، آشنایان، دوستان و برخی اعضای خانواده ام غیر قابل فهم است.

 

     برای دیدن طلوع آفتاب قبل از وقوع آن. برای درک کوهنوردان در محیطی پر جنب و جوش. جایگزینی برای دنیای روزمره. برای این که ببینی آیا می توانی؟ برای این که مدتی با خودت باشی و ببینی آیا همانی که فکر می کنی؟ برای کشف حد و حدودت.

 

     کوهنوردی، شیفتگی و راز زندگی را برایم به تسخیر در آورده. اول این که بر فراز کوهستان بودن آرامشی دارد مانند بالا آمدن خورشید بر فراز زمین. دوم در آنجا رفاقت دوستانی است که هنگام صعود، انفرادی کار نمی کنند بلکه هم طناب اند و کارشان همواره تیمی است. در نهایت در قدم گذاشتن در شیب چالشی است هنگامی که بدانی یک اشتباه مرگبار است و قدم بعدی رضایت بخش.

 

     بعد از شش هفته بالا و پایین کردن از آبشار خومبو، سی دابلیو ام غربی و جبهه لوتسه، از ناحیه زانوی راستم به شدت آسیب دیدم. نور چراغ پیشانی، برف سفید و پاک زیر پایم را نشان می داد – رنگی که تضاد شدیدی با پوتین های خردلیم داشت. احساس کردم موج دیگری بر من غلبه کرده. یک بار دیگر دهانم را باز کردم و برای تنفس تقلا کردم. با وجود این که کپسول اکسیژنم باز بود، در ارتفاع 27,200 پایی اورست مشکلات جدی داشتم. بعد از بحثی بی سرو صدا با خودم، به کول جنوبی و کمپ چهار برگشتم. صعود 2002 من به اورست ناتمام ماند.

 

     آیا این آزمایشی بود برای بدنم یا ذهنم؟

 

     فرانسه، تور روند، 1996، دارم روی ترکیبی از یخ و سنگ، یک شیب 60 درصدی را صعود می کنم. با طناب به جورگن، راهنمای آلمانیم وصلم. فکر می کردم رو فرم هستم اما این قله ی 12000 پایی دارد شرایطم را آزمایش می کند. تبریخم را در جای مطمئنی قرار می دهم و سپس جای بعدی. به روی ضربه زدن نوک کرامپونم در یخ تمرکز کرده ام. در 10,000 پایی ساده است، و بالاتر از آن قله قدرتم را محک می زند. قدم ها را یکی یکی بر می دارم. جورگن پرسید که آیا خسته ام؟ پاسخ دادم "نه". جواب داد "اگر نباشی تعجب می کنم." با خود گفتم "ازین به بعد راستشو می گم."

 

     یک بار شنیدم ماجراجویی این طور تعریف می شود: وقتی داری انجامش می دی دعا می کنی جون سالم به در ببری و وقتی تموم می شه  آرزو می کنی دوباره انجامش بدی!

 

     آلاسکا، کوه های گرانیت، 1999، من و هووی بالای دره بودیم وقتی صدای شکستن یخ را شنیدیم. به درون برف سقوط کردیم، تبریخمان را محکم کردیم، سرمان را پوشاندیم و همدیگر را گرفتیم. سقوط از سرمان گذشت و ما خطر را با یک لبخند پاسخ گفتیم. یک بهمن آبشاری کوچک بود که ما را با برف و یخ و سنگ پوشاند. بیست دقیقه بعد یکی دیگر و هووی نگاهی معنا دار به من انداخت و من گفتم "بهتره برگردیم پایین."

 

     به نظر می رسد خطر، آدرنالین را تحریک می کند تا به رفتن ادامه دهیم. شاید تفسیری باشد بر کمبود هیجان در زندگی روزمره امان. وقتی دیدن مسابقه ی فوتبال یا کنسرت موسیقی، خانواده را راضی می کند، طبیعیست کاری که ما می کنیم هم برای اینست که برایمان رضایت شخصی می آورد.

 

     کوهنوردی ورزشی است که از انسان می خواهد تا متناسب باشد و از نظر فکری کنترل شده، عضو یک تیم باشد، صبور باشد و شکست را بپذیرد. این خصوصیت آخر درک نمی شود. فرض کنید 6 تا 18 هفته برای یک قله تلاش کرده باشی و به خاطر آب و هوا، یا خراب شدن وسایل، ناتوانی خودت یا هر چیز دیگری مثل ناتوانی یکی از اعضای تیم مجبور شوی برگردی. آیا فقط بر می گردی یا شروع به سرزنش می کنی؟ چه آموخته ای؟

 

     زندگی من موازنه ای بین سه قسمت است: خانواده، کار و خودم. سعی می کنم به هر کدام توجه کنم بی آنکه دیگری را نادیده بگیرم. فهمیدم وقتی از تعادل خارج می شوم، شادی زندگیم مانند بقیه ی بخش های زندگی آسیب می بیند. در حال حاضر تمرکزم بر کوهنوردیست.

 

     کوه ها وجودت را محک می زنند. بهترین و بدترینت را بیرون می کشند. آن ها هرگز نمی بخشند، کاملا غیر شخصی اند و پاسخگوی هیچ مقام بالاتری نیستند. وقتی تصمیم می گیری یکی از این کوه های بلند را صعود کنی، به طور رسمی یا غیر رسمی اعلام می کنی که زندگیت را در معرض خطر مرگ قرار داده ای.

 

     آگوست 1997، من و کتی در ایوانمان نشستیم و در مورد چگونگی دفن بدنم در صعود به چوآیو بحث می کنیم و این که بدترین شکل آن کدام می تواند باشد. من فرم قانونی را روی میز گذاشتم تا دوتامان بخوانیم. گزینه ها: 1) دفن در کوهستان 2) سوزاندن در کاتماندو 3) برگرداندن به خانه. به هر حال، گزینه های 2و 3 مشروط به اینند که بشود جسد را از کوه پایین آورد، که در بیشتر موارد نمی شود.

 

     چرا کسی که به این برنامه ها (expeditions) می رود چیزی می داند که تو می دانی؟ بیشتر افرادی را که در این برنامه ها دیده ام در زندگی موفق اند. هم چنین همه شان از حمایت کامل افراد خانواده برخوردارند. برای من این بی چون و چراست و به من قدرت می دهد. پس چرا همه چیز را برای صعود یک قله به خطر بیندازیم؟

 

     ایستاده بر قله آمادابلام، اکتبر 2000، احساس سپاسگزاری می کنم. همین سه سال پیش بود که این قله را برای اولین بار دیده بودم و به خودم اعلام کرده بودم آرزویی غیر ممکن است. بسیار بلند، پرشیب و فنی بود به اضافه این که من پول و زمان لازم برای این قله های غیر ممکن را نداشتم. تنها به خاطر راهپیمایی در خومبو خوشحال بودم. اما در آن سفر در درونم غوغایی به پا بود. می توانستم ریه هایم را احساس کنم که برای اکسیژن بیشتر جار می زنند. می توانستم خودم را ببینم که به آهستگی یک قدم بر می دارم، نفس عمیقی می کشم و تلاش برای قدم بعد. می توانستم خودم را ببینم که به سمت قله زور می زنم.

 

     پیام ها را در روزنامه ی عصر سال نو 2003 خواندم. دیوید هیدلستون در یک بهمن در کوه تاسیمن در گذشته بود. دوستم و راهنمایم در آمادابلام و اورست در حال انجام کاری که به آن عشق می ورزید از دست رفته بود. دوستان و خانواده اش در غمش همدردی خود را اعلام کرده بودند.

 

     دراز کش در چادر پزشکی با یک IV در دستم، درباره ی شش روز گذشته فکر می کنم، و شش هفته ی گذشته. اورست سخت بوده. بسیار سخت. از عفونت ریه و کم شدن آب بدن رنج می برم. از بازگشت به کمپ اصلی بعد از دو روز کار سخت در بالکونی خشنودم. افسوسی نبود، لا اقل در آن موقع. رفتن به کاتماندو و سپس کولورادو و شاید بتوانم بر روی تجربه ام تامل کنم. در نظر بگیرم چه چیزهایی اتفاق افتاده، چه چیزها یاد گرفتم و بعدش چه. برای قله هایی با ارتفاع کمتر تلاش کنم؟ به دنبال قله های فنی تر بروم؟ شاید سنگنوردی های محلی. کانادا، کوه های بسیاری اونجاست! یا کوهنوردی را تا زمانی که زنده ام متوقف کنم؟

 

     ژوئن 2006. در 20,800پایی در برودپیک بهترین و بدترین روزم را گذرانده ام. برف زیر کرامپونم سفت و صیقلی شده. منظره ی K2 و یخچال گادوین – استین روح نوازه! دوستانم را جلو و پشت سرم می بینم و از همراهی با آن ها احساس آرامش می کنم. به هر حال، عمیقا در درونم، می دانم تمامست دیگر. بدن نمی کشد. ریسک بالاست. زمان بازگشت به خانه است. قبل از ...

 

     از برود پیک پیغامی نوشتم: "... زمانی که برای بالا رفتن آماده می شدم، انرژی مثبت تو رو برای خودم و هم تیمی هام طلب داشتم. ویلکو و جرآرد امشب عازم ان . بعضی کوهنوردا فردا و بقیه بعدا. کمپمون رو به کمپ های بالاتر منتقل می کنیم و سرانجام تلاش نهایی از کمپ 4. کل فرایند 4 یا 5 روز طول می کشه. این دلیله اینه که اینجاییم. اکنون زمانشه که آزمون واقعی شروع شه. هزاران دلیل برای توقف وجود داره و اندکی برای ادامه. و همه ی اون ها برای هر کوهنورد شخصی و منحصر به فردن. خواهش می کنم عشقمون به کوهنوردی رو بپذیر. لطفا دلیلمون رو بپذیر صرفنظر از اینکه چی هست. بدون که چیزیه که ما رو زنده نگه می داره، سوختیه که ما رو در مراحل شخصیمون به پیش می بره..."

 

     خوب پس چرا؟ جواب اینست برای رسیدن به بالاترین ارتفاع در زمین؟ یا کوهنوردی راهی است که انسان ببیند چقدر کشش دارد؟ درک ملموس حوادث؟ یا این که در حالی که زندگی راحت و یکنواخت شده است، کوهنوردی حد و مرزها را گسترش می دهد؟ بینشی است که رشد شخصیت را تسریع می بخشد؟ شاید هم فقط دلیل است (It is just Because!)

 

 

پی نوشت:

1-      ببخشید اگه بد ترجمه کرده بودم، آخه بار اولم بود. از الهام یوسفی بابت ویرایش ممنونم.

2-      اگه به سایت summitpost.org سری بزنید، در قسمت مقالات، عکس ها و مشخصات اعضا، نظرات افراد مختلف رو می تونید ببینید. خیلی جالبه اگه ادبیات و لحن اونا رو با نظرات وبلاگ های کوهنوردی ایرانی مقایسه کنید. به قول احسان بعضی مواقع آدم حالش از فرهنگش به هم می خوره!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 14:31  توسط محسن  | 

 

 

 

   "انسان هوشمند نخست راهی وادی درون می شود.

   پیش از آن که رهسپار گردد، درون وجود را غواصی می کند؛

   درون نخستین خوان است.

   هنگامی که خود را شناختی،

   به هر آن کجای دیگر می توانی سفر کنی.

   سپس به هر کجا که بروی، سعادت در کنار توست."

 

   "من عرف نفسه فقد عرف ربه."

 

   "جشن باید اول در خانه خودت برپا گردد.

   در چار دیواری محصور، پس از آن به موجی سرکش تبدیل می شود و

   تمامی هستی را در بر می گیرد."

 

   فرقی نمی کنه از اوشو باشه، علی، حافظ، ابن عربی یا مولوی. همه اشون مثل کلیدی ان که به هر قفلی می خوره ولی قفل رو باز نمی کنه! نمی دونم شاید کم حوصله ام...

 

   "آندم که مسحور ناشناخته شوی،

   دیگر پایانی بر این زیارت نیست،

   سفری است بی انتها، بی پایان،

   همیشه در راه، سفری خستگی ناپذیر."

 

گرچه وصالش نه به کوشش دهند     در طلبش هر چه توانی بکوش

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:35  توسط محسن  | 

 

     یکی بود یکی نبود. دختری بود به نام نرگس که خیلی خوب و اسلامی بود: چادری و نمازخون، با عرضه و جدی، حواسش به همه چیز بود، هوای خواهر و مادرش رو داشت. با دوستاش مهربون و نسبت به دشمناش سر سخت. تا قبل از ازدواج به احسان (برادر دوستش) یه لبخند هم نمی زد، بعد از ازدواج هم نسبت به اون جدی بود. آخه اگه این جوری نمی بود احسان پر رو می شد! اما این نرگس خانوم ما یه خواهر داشت به نام نسرین. سر به هوا و یه دنده. کمی هم غیر اسلامی بود و کارای بد بد می کرد، مثلا دوست پسری به نام بهروز داشت و قبل از این که نسبت به هم محرم شن با هم حرف می زدن، پارک می رفتن، حتی می خندیدن. اون بهروز هم پسری بی عرضه و یه لا قبا بود که فقط از این دنیا یه ظاهر خوب و مامانی داشت (عکسش روی جلد تمام مجلات و دیوار اتاق دختر هجده ساله ها رویت شده، خدا زیادش کنه). خونواده ای بسیار بد داشت: مامان و خواهر مغرور که دائم به خاطر پولشون به نرگس و خونواده اش فخر می فروختن و با همین کاراشون باعث مرگ مامان نرگس شدن. باباش – محمود خان شوکت – رو که دیگه نگو. انگار شیطون تو جلد این آدم آپارتمان ساخته بود و با تمام عهد و عیالش زندگی می کرد! سرتون رو درد نیارم، خلاصه آدم بدای داستان هرکدوم به تناسب بدیشون، فتنه برپا می کردن و نرگس خانوم در جهت خنثی سازی و اصلاح امور تلاش می کرد. آخر داستان خدا همه ی آدم سیاها رو دعوا کرد و به سزای اعمالشون رسوند: شوکت دو سال زندان کشید. آخرش هم سکته کرد و چلاق شد. زنه هم شوکت سرش هوو آورد. ولی اون طرف ماجرا که آدم سفیدا بودن به سرو سامون رسیدن. احسان و نرگس زندگی جمع و جور و خوبی رو شروع کردن. آدم خاکستریا مثل بهروز و نسرین هم ابتدا سزای اعمال بدشون رو دیدن و پاک و مبری شدن و بعد زندگی خوبی رو با بچه اشون شروع کرد. پایان

     فکر کنم اگه این داستان ساخته شه و تابستون هر شب از تلویزیون پخش شه کلی ازش استقبال کنن. آخه می دونین توقع مردم ما خیلی بالا نیست. با همین هم می شه سر گرمشون کرد. تازه آخرش هم همه از این داستان درس عبرت می گیرن: دیگه شوکتای جامعه – که کم هم نیستن – دست از کارای بدشون بر می دارن. نسرینا هم یاد می گیرن تا قبل از ازدواج با نامحرم حرف نزنن. خلاصه بعد از یه سریال هشتاد قسمتی، ایران گلستون می شه. حتی اگه توی دنیا هم پخش شه امثال بوش متنبه می شن و دست از تجاوزاتشون بر می دارن. برنامه ی هسته ای ما هم ختم به خیر می شه. راستی فکر بدی نیست برنامه ی هسته ای هم یه جوری توی داستان گنجونده شه. البته نه برای پاچه خواری!!!

 

تموم شدن سریال نرگس رو به همه ی فوتبال دوستا تبریک می گم، از فردا شب می تونیم فوتبالا رو زنده ببینیم. و اما چند نکته در مورد این سریال:

 

-         به مانند همه ی سریال های تلویزیون لازم نبود برای فهمیدن داستان نرگس هر شب وقتتون رو تلف کنید. اگه 5 شبی یک بار می دیدید از سیر تا پیازش رو می فهمیدید. منم شونزه هیوده قسمتشو دیدم.

-         وزیر بهداشت اعلام کرده در این هشتاد روز میزان خرید قرص های معده و روده از داروخانه ها به شدت کاهش پیدا کرده، گلاب به روتون اونایی که اسهال داشتن با دیدن بازی احسان درمون شدن و اونایی که یوبوست با دیدن نرگس.

-         بهار طی مصاحبه ای مطبوعاتی ادعای پیغمبری کرده و گفته: همون طور که عیسی در آستانه ی تولدش حرف می زد من هم در بدو تولد دو ساله بودم! فردا قراره آذری های عزیز در پاسخ به این توهین تظاهرات کنن. دانشمندا هم ازین پدیده ی نادر شگفت زده شدن و دارن روی کروموزوم های مهدی سلوکی تحقیقات می کنن.

 

در پایان از دوستان عزیز – مخصوصا حمید و پژمان – خواهشمندم اگه نکته ای به ذهنشون می رسه اضافه کنن.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 23:30  توسط محسن  | 

 

نیک آهنگ کوثر - روز

 

 

 

- مهدی رحمانیان (مدیر مسئول شرق) درباره موضوع انتشار کاريکاتور توهين آميز که در متن اطلاعيه هيات نظارت بر مطبوعات آمده است ، گفت : در يکي از صفحات شماره هاي اخير روزنامه ، صفحه شطرنجي کشيده شد که دو مهره سفيد و سياه در آن وجود داشت و براي ديده شدن و نمايان شدن مهره سياه بقيه خانه ها سفيد بود و هيچ مفهوم ديگري نداشت.

 

  

 - آنچه به عنوان دليل برای توقيف روزنامه شرق از سوی دبيرخانه هيات نظارت بر مطبوعات اعلام شده به چاپ کاريکاتوری مربوط می شود که روز پنجشنبه گذشته در صفحه آخر شرق چاپ شد (ما که ندیدیم!) و در آن دو مهره شطرنج به شکل اسب و الاغ نمايش داده شده بود، با اين تفاوت که الاغ عرصه شطرنج؛ دور سر خود دايره ای دارد که از ديد بعضي گرافيست ها و نقاشان به نظر مي رسد که برای مشخص کردن کادر و جلوگيری از تداخل کله الاغ با متن شطرنجی آمده است. اما از ديد اعضای هيات نظارت همين دايره سفيد رنگ می تواند اشاره به هاله ای باشد که از پخش فيلم ديدار احمدی نژاد با آيت الله .... موضوع مقالات و اظهار نظر ها قرار دارد و بارها طنزپردازان درباره آن می نويسند و کاريکاتوريست های بيرون از کشور و يا در اينترنت، محمود احمدی نژاد را با آن مشخص می کنند. رييس جمهور در مصاحبه ماه گذشته خود با مايک والاس برنامه ساز معروف آمريکائی وقتی با سئوال وی در مورد هاله نور روبرو شد در حالی که آشکارا برافروخته شده بود با گفتن جمله "من هم مانند شما اين را در مطبوعات خواندم" تصميم گرفت گفتن چنين سخنی را تکذيب کند اما زمانی که مايک والاس از وی خواست به طور واضح بگويد که آيا ادعا کرده است که در مجمع عمومی سازمان ملل هاله ای از نور محافظ وی بوده است يا نه؟ باز هم آقای احمدی نژاد پاسخ سابق خود را تکرار کرد. (حمید احدی - روز)

 

 - هيات نظارت بر مطبوعات به نمايندگی از سوی قوه قضاييه، یک روزنامه و یک ماهنامه اصلاح طلب را توقیف کردند. روزنامه شرق توقیف شد و ماهنامه نامه هم رفت توی بایگانی. علت توقیف روزنامه شرق کاریکاتوری اعلام شد که به جای اسب، یک الاغ محترم را در صفحه شطرنج کشیده است و طبیعی است که کاریکاتور هر الاغی به معنی [...] محترم است. مصیبتی داریم با این حیوانات بی گناه . گربه نر، تمساح، سوسک، میمون، مارمولک، الاغ هر کدام با خودشان يک داستان مفصل دارند و هر کدام را که کاریکاتور می کنی فورا مسوولان مملکت فکر می کنند منظورت آنها بوده. البته اين ماجرا در فرنگ هم معمول است و در آمريکا اگر خر یا فیل نشان بدهی آدم ها یاد جمهوری خواهان و يا دموکرات ها می افتند اما روزنامه تعطیل نمی شود. (ابراهیم نبوی - روز)

 

  - فاطمه رهبررئيس کميته رسانه هاي کميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي در ارزيابي از توقيف روزنامه شرق از سوي هيات نظارت گفت : هيات نظارت بر مطبوعات در خصوص هتک حرمت ها به اشخاص و ارزشهاي جامعه و مسائل غيراخلاقي در نشريات به وظيفه اش عمل کند. (جام جم)

 

 - نمي‌دانم چرا از ذبح شرق بيش از همه نشرياتي كه تاكنون قتل عام شده‌اند، اندوهگين شدم. شايد دليلش اين باشد كه توقيف شرق نشانه وحشتناكي است.

   بله. به نظرم توقيف شرق نشانه وحشتناكي است به دو دليل: دليل نخست اينكه، وقتي شرق با همه محدوديت‌ها و سر به راه بودنش تحمل نمي‌شود، از اين پس قرار است چه چيز ديگري تحمل شود و دليل دوم هم اينكه، وقتي يك رسانه براي بقاي خود نه راه ستيز و لجاجت بلكه راه تعامل و تفاهم را با اصحاب قدرت برمي‌گزيند و باز هم فنا مي‌شود، چه راهي پيش روي اهل فكر و نظر و فرهنگ باقي مي‌ماند؟

   حقا كه ما با قومي روبه رو هستيم كه همه چيز را در خدمت محض خود مي‌خواهد و حد و حرمتي را نيز رعايت نمي‌كند.

   روزنامه شرق تقريبا در تمام دوران انتشار خود همه خط قرمزهاي اعلام شده و اعلام نشده نظام را با وسواس فراوان رعايت كرد و به همين دليل از جانب بسياري از منتقدان حكومت به ساخت و پاخت با اصحاب قدرت متهم شد و مورد بي‌مهري قرار گرفت، با اين حال تحملش نكردند و اين كودك سه ساله آرام و سر به راه را هم كشتند. (احمد زیدآبادی - روز)

 

 - پرونده سازي عليه شرق

توقيف شرق اما برخلاف اسلافش نه ناگهاني بود و نه غير منتظره؛ چرا كه از دو ماه پيش بارها رسانه هاي راستگرايان تندرو، بخصوص روزنامه هاي كيهان و رسالت، در اقدامي هماهنگ بخشي از اخبار روزنامه خود را به انتقاد، اعتراض و پرونده سازي بر عليه اين روزنامه اختصاص دادند. مشتي از آن خروار را بخوانيد:

 

كيهان: تحريف سخنان سيد حسن نصرالله در شرق لندن و شرق تهران - شرق، ديروز در صدر صفحه اول خود در كنار درج تصويري از سيدحسن نصرالله ادعاي "شرق الاوسط" را با قلم نيمه درشت كه از متن متمايز بود درج نمود و در صفحه 31 خود آن را تكرار كرد! و البته در كنار اين ادعاي دروغ، چند ادعاي دروغ ديگر كه غير از تلاش براي "مخدوش كردن چهره تابناك حزب الله" توجيه ديگري ندارد نيز مطرح كرد.

 

سايت نوسازي: "شرق'' باز هم براي ''غرب'' رقصيد - روزنامه شرق با غفلتي در خور تامل ـ بخوانيد شيطنت هدفدار و جهل معاصر ـ و با لبخندي مكارانه و حاصل يك خرسندي كاذب تيتر ''تكذيب ديدار هاشمي و مصباح'' را براي ''تيتريك'' انتخاب مي كند تا زردي روشنفكرمابانه خود را بار ديگر ثابت كند.

 

سايت شبستان: ''شرق'' باز هم براي ''غرب'' تيتر زد - اگرچه پس از اتفاقات سوم تير و ماجراي تبليغات رياست جمهوري بايد منتظر چنين روزهايي مي بوديم ولي پر واضح است روزنامه شرق پس از حتي دريافت تذكرات قانوني و عرفي از مسئولان تا خوانندگان باز هم بر ادامه استراتژي ''تفرقه و حكومت'' خود پافشاري مي كند. و البته چون از جايگاهي مردمي برخوردار نبوده و نيست هيچگاه نتوانسته موج مردمي را با خود همراه و همدل كند و همواره خود را متعلق به قشر روشنفكر جامعه _‌بيشتر دوستداري روشنفكري و شبه روشنفكر _ مي داند. جنگ 33 روزه حزب الله لبنان و ارتش اسرائيل البته خود گواه خوبي براي شيطنت هاي مغرضانه شرق بود كه بعضا تيترهاي يك خود را همگام روزنامه ها و خبرگزاري هاي يهودي انتخاب مي نمود! كه البته شرح آن و در يك دعواي رسانه اي ميان اين روزنامه و كيهان براي عموم بازگو شد.

 

كيهان: دروغ!!... چندان هم بد نيست - روزنامه شرق در مرثيه اي به قلم عباس عبدي، با سياه نمايي جامعه ايراني و متهم كردن همگان به دروغ و تزوير و ريا و از دست رفتن ارزشهاي انساني، تأسف خورده بود.

 

رسالت: ذوق‌زدگى شرق از يک حرف نسنجيده - مطلب نسنجيده مسئول دفتر آيت‌الله مصباح يزدى با استقبال روزنامه شرق روبه‌رو شد!روزنامه شرق که همواره به مجموعه استاد مصباح يزدى نگاه منفى دارد براى يک بار که شده از سخنان شخص‌ يادشده خوشحال شد.

 

كيهان : روز پنج شنبه 29/4/85 در ستون نكته كيهان برخى از مواضع روزنامه شرق،در جريان جنگ لبنان مورد انتقاد قرار گرفته و انتظار مى رفت اين چند نمونه كه اندكى از بسيارها بود همكاران شرقى را به خود آورد. اما "خود خطا بود آنچه مى پنداشتيم" و...

 

رسالت: تكذيب يا تخريب؛از اين چينش خبرى در صفحه اول، به وضوح مى‌توان بى‌مهرى روزنامه شرق به نهاد روحانيت را دريافت . برجسته‌سازى کاذب اخبار و حواشى اين نهاد در يک روز، آن هم در صفحه اول و به صورت فتنه‌انگيزانه نماد اين بى‌مهرى است... يا اصحاب روزنامه شرق به اصول مسلم منافع ملى آگاه نيستند و يا اينکه مى‌خواهند هر روز زاويه خود را با افکار عمومى بيشتر کنند.

 

ايرنا: شكايت بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس از روزنامه شرق - اين بنياد به واسطه آنچه "تحريف سخنان سيدحسن نصرالله، دبيركل حزب‌الله لبنان در شماره ‪ ۸۴۵ مورخ ‪ ۸۵/۰۶/۰۷ اين روزنامه عنوان شده‌است، شكايت كرد. بنياد حفظ آثار در اين شكايت نامه، با اعلام اين مطلب كه "در شرايط كنوني اين اقدامات ، نوعي ايجاد تفرقه در صفوف مسلمين و سرانجام نشر اكاذيب ،تحريف و خبرسازي به نفع دشمنان اسلام تلقي مي‌شود" اضافه كرده است: "از هيات محترم [نظارت بر مطبوعات] انتظار مي‌رود، در قلمرو اختيارات مفوضه و رسالت ملي و اسلامي خود در جهت رسيدگي به عناوين مجرمانه روزامه شرق اقدام و افكار عمومي را از نتايج آن مطلع فرمايند.

 

كيهان و خوانندگان [به نقل از "يك كارشناس فرهنگ و ادبيات عرب"]: روزنامه شرق در صفحه اول و آخر خود ستوني را به نجيب محفوظ نويسنده مصري اختصاص داد و از وي تجليل كرد. بايد بگويم نجيب محفوظ يكي از ياران سلمان رشدي بود كه در كتاب آيات شيطاني با او همكاري داشت. وي با فتواي امام خميني درباره سلمان رشدي مخالفت كرد. نجيب محفوظ با رمان هايي كه نوشته فرهنگ و ادبيات اسلامي و عربي را تضعيف كرده است.

 

جمهوري اسلامي: آموزش بي اعتنائي به منافع ملي - اكنون كه خبر مرگ نجيب محفوظ منتشر شده عينا همان ماجرا در كشور ما تكرار شده است . تجليل بعضي مطبوعات از اين نويسنده مصري با توجه به سوابق او ـ كه البته تشريح جزئيات آن به مقالات مفصلي نيازدارد ـ حتي از نگاه منافع ملي كشور نيز قابل توجيه نيست... در تحليل چرائي اين گرايش هاي ضد منافع ملي و ضد ارزشي خوشبينانه ترين نگاه اينست كه تجليل كنندگان از افرادي مانند نجيب محفوظ هنري جز ترجمه داده هاي غربي ندارند و رسانه هائي كه چنين مطالبي را منعكس مي كنند رسانه هاي ترجمه اي هستند.اعتراف بايد كرد كه مترجم بي نظر براي استعمارگران بودن ننگ بزرگي براي رسانه هاست. آيا زماني فرا خواهد رسيد كه مجاري فرهنگي جامعه ما از بقاياي انديشه هاي وابسته به غرب پاكسازي شود. (شهرام رفیع زاده - روز)

 

 - و بالاخره شعری از سیمین بهبهانی که به موجب آن نشریه "نامه" توقیف شده است درزیر آمده است: (وحید ثابتیان - روز)

 

بهار! باز هم سبزی

بــهار! بـاز هـم سـبــزی؟
تــو آشـــكـار و مـــن بـيـنا،

بـهــار! بــاز گــلــپوشــی،
چه‌قصه رفته با چشمم؟
بنــفــشه چــشــم‌ورو دارد،
غـــمـــم هـــزار تـــــو دارد

عـقـاب آهــنـيـن‌پـــيــكر
فــكــنده زآســمان بــر سر،
كـــجــا ‌ تــگـرگ‌ مـی‌بــارد!
نــصـيـب عــالــم از بــالا

در آتـــــش دو ديـــــوانــه
روانــه خــون خـــلــقی را
مـــگر بــدان نـــظـردوزی
كــه مــن جز اين دو پيــروزی

بــهار! رنـــگ خــون داری،
كــه مرگ كــم‌تــر از بـرگت

 

 

 - اگه عکسای پستای قبلیم نمیاد به خاطره مشکلیه که برای سایت myfilestash.com بوجود اومده، البته این موضوع ربطی به توقیف شرق نداره!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 15:27  توسط محسن  | 

 

   روزنامه ی شرق در حالی که هفته ی پیش سه ساله شده بود، با حکم هیئت نظارت بر مطبوعات توقیف شد.

 

 

 

   به گفته ی بازتاب "حکم توقیف روزنامه‌ شرق به دلیل چاپ کاریکاتوری در صفحه‌ آخر یکی از آخرین شماره‌های این روزنامه صادر شده است." و خبرگزاری فارس نوشته: "اين هيات در تاريخ 19/5/85 و به منظور حمايت از ادامه انتشار نشريه شرق به صاحب‌امتياز فرصت داد تا ظرف يكماه نسبت به معرفي مدير مسئول جديد كه امكان نظارت بيشتر بر مطالب نشريه را داشته باشد اقدام نمايد كه صاحب امتياز در تاريخ 20/6/85 با ارسال نامه‌اي تقاضاي مهلت دو ماه ديگر را نمود، لكن با توجه به تخلفات مكرر روزنامه و عدم اصلاح در يك ماه اخير و خصوصا با توجه به انتشار كاريكاتور توهين آميز در يكي از شماره‌هاي اخير آن نشريه به اتفاق آراء روزنامه شرق را توقيف كرد و پرونده تخلفات اين نشريه را به دادگاه ارجاع نمود. همچنين در اين جلسه مجوز نشريات حافظ و خاطره به استناد تبصره ماده 11 قانون مطبوعات لغو گرديد."

 

    هم چنین به نقل از ایرنا "روابط عمومي ماهنامه سياسي نامه در اطلاعيه‌اي اعلام كرد كه اين نشريه بنا به راي هيات نظارت بر مطبوعات توقيف شده است... علت توقيف نشريه به دليل انتشار سروده‌اي از سيمين بهبهاني ذكر شده است... هيات نظارت بر مطبوعات انتشاراين شعر را توهين به مقامات كشور تلقي كرده است. "

 

پيشينه شرق به نقل از بازتاب
   "اولين شماره روزنامه شرق دوم شهريور ماه 1382 به روي دكه‌ها رفت و از آن هنگام تاكنون، جز در وقفه‌اي چند روزه كه بنا به حكم قضايي صورت گرفت، پيوسته منتشر شده‌است. مدير مسوول اين روزنامه محمد رحمانيان بود اما همواره از محمد عطريانفر (عضو شوراي مركزي كارگزاران سازندگي) به‌عنوان گرداننده اصلي و علي خدابخش به عنوان مسوول و هماهنگ‌كننده امور مالي «شرق» نام برده شده است. محمد قوچاني نويسنده جواني كه با انتشار نقدهاي تند خود نسبت به هاشمي رفسنجاني در برخي از روزنامه‌هاي دوم خردادي به شهرت رسيده‌بود، نيز سردبيري اين روزنامه را بر عهده داشت.

   هسته اوليه شرق در زمان سردبيري عطريانفر در همشهري شكل گرفت. در آن هنگام به محمد قوچاني كه تازه از زندان آزاد شده‌بود ماموريت داده‌شد تا با تشكيل يك تيم منسجم و كوچك، ضميمه تهران را براي روزنامه همشهري منتشر كند. پس از آن مسووليت انتشار ماهنامه همشهري نيز به همين تيم سپرده شد و با اختصاص فضايي در برج آي‌تك (واقع در محله جردن تهران) با اين گروه در قالب يك شركت خصوصي با مسووليت علي خدابخش قرارداد بسته‌شد.

   اين گروه در سال 1380، هر ماه يك ماه‌نامه  براي روزنامه همشهري منتشر مي كردند كه به همراه اين روزنامه به صورت ضميمه رايگان توزيع مي‌شد و اين درحالي بود كه بجز مرحله چاپ، هيچكدام از مراحل آماده‌سازي ضمائمي كه توسط اين گروه آماده مي‌شد؛ كوچكترين ارتباطي با موسسه همشهري نداشت. در پايان اين سال، انتشار ماهنامه همشهري كه با استقبال خوبي نيز مواجه شده‌بود متوقف شد و چند ماه بعد همين گروه انتشار ضميمه روزانه‌اي به صورت لايي را از سر گرفت كه همشهري جهان خوانده مي‌شد و تا 16 صفحه در روز هم رسيد. با روي كار آمدن اصولگرايان در شوراي شهر تهران، قرارداد با اين شركت لغو شد و چند ماه بعد روزنامه شرق (كه تا پيش از آن به صورت محلي در زاهدان به چاپ مي‌رسيد)با ساختار اصلي همشهري جهان منتشر شد."

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 16:36  توسط محسن  | 

  

    اگه یادتون باشه توی خرداد ماه جو دانشگاه امیرکبیر متشنج شده بود. جزییات اتفاقات اون موقع رو می تونید اینجا بخونید. لب کلام این بود که مدیران دانشگاه قصد منحل کردن تشکیلات انجمن اسلامی رو داشتن اما با تریبون آزاد و تحصن هایی که برگزار شد موفق نشدن و انتخابات انجمن برگزار شد. توی ایام امتحانات که آبا از آسیاب افتاده بود خبر رسید که هیئت نظارت، انتخابات رو غیر قانونی اعلام کرده.ساعت 1 بامداد جمعه 6 مرداد ماه هم پله های دبیرخانه انجمن رو که در طبقه دوم مسجد دانشگاه واقع بود برداشتن. دیروز که اونجا بودم دیدم که درب ورودی رو هم با آجر بستن، کتابخانه انجمن رو خراب کردن و قفسه ها رو هم این بر و اون بر انداخته بودن. دفتر روابط عمومی انجمن هم تبدیل شده به آبدارخانه مسجد!

 

 

دبیرخانه انجمن - جای راه پله و درب قبلی مشخصه

 

 

کتابخانه انجمن

 

  

 

 

 

روابط عمومی انجمن که جاش این آیه نوشته شده

 

 

 

 

 

    اما جالب تر وقتی بود که اعلامیه های اردوی انجمن اسلامی رو دیدم:

 

 

به موضوعات و سخنران ها توجه کنید!

 

    با دیدن اطلاعیه به دفتر جدید انجمن (یا بهتره بگم دفتر انجمن جدید) رفتم و با چهره های متفاوت مواجه شدم. چهره هایی که قبلا توی دفتر بسیج می دیدیم! ازشون در مورد اساسنامه و نحوه ی عضویت و چند و چون انحلال انجمن سابق و شکل گیری انجمن جدید پرسیدم. می گفتن اساسنامه همون قبلیه است و فقط بند انتخاباتش تغییر کرده. مثل این که طی کشمکش های خرداد ماه، ششصد نفر از دانشجویانی که دغدغه داشتن! طی نامه ای به ریاست دانشگاه خواستار رسیدگی به وضعیت انجمن قبلی شدن و حرفشون این بوده که انجمن باید مطابق قوانین تشکلات اسلامی دانشگاه ها که سال 75 به تصویب رسیده اداره شه. اونا هم به نامه رسیدگی کردن، انجمن قبلی رو منحل و مجوز تاسیس انجمن فعلی رو صادر کردن. پیرو این موضوع دبیرخانه، کتابخانه و روابط عمومی انجمن خراب شده (البته معاون دانشگاه - عطایی پور - میگه خراب شدن دفتر و کتابخانه انجمن در راستای نوسازی دانشگاه بوده) ، 31 نفر از اعضای انجمن به کمیته انضباطی احضار شدن (تا الان که 12 نفرشون مراجعه کردن احکامشون تعلیق از تحصیل تا دو ترم با احتساب سنوات بوده) و انجمن جدید تاسیس شده. انجمن تازه تاسیس الان هیئت رئیسه نداره و قراره در اردوی مذکور توسط اعضایی که عضویتشون توسط کمیته تشکیلات (همون بسیجیا) تایید میشه، انتخاب شن (قبلا اعضای انجمن توسط انتخاباتی که بین کل دانشجویان دانشگاه برگزار می شد، تعیین می شدن).

    در ضمن ذکر این نکته بد نیست که انجمن کوهنوردی دانشگاه دو ساله که اتاق نداره و توی این دو سال هر وقت در خواست می دیم مسئولین می گن شما اتاق خالی توی دانشگاه پیدا کنین ما براتون مجهز می کنیم (یعنی اتاق نداریم لطفا مزاحم نشوید!). هر اتاق بلا استفاده ای هم که پیدا می کنیم می گن مال بسیجه، اما این دفتر جدید انجمن تا دو ماه پیش دفتر امور بازنشستگان دانشگاه بوده!!! سریع تخلیه شد و برای فعالیت این عزیزان مجهز!

 

    طی سه سالی که از نزدیک شاهد فعالیت های انجمن اسلامی بودم، ایراداتی زیادی در کاراشون می شد دید: تعصب در گفتار، انحراف در افکار و از همه مهم تر انحصار گری در رفتار. بنابراین علیرغم این که وجود چنین تشکلی رو حتی با وجود ایراد فراوان - برای این که آب باریکه ای برای اعتراض باقی بمونه - مفید می دونم، قصدم از نوشتن جملات بالا دفاع از عملکرد انجمن نیست. منظور انتقاد از روشیه که مسئولین دانشگاه و وزارت علوم (در راستای سیاست های دولت نهم) برای یکه تازی خودشون به کار گرفتن. روشی که به شیوه ی صهیونیست ها خیلی شبیهه!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:55  توسط محسن  | 

 

     ابراهیم نبوی پنجشنبه گذشته توی روزآنلاین نوشته بود: "یکی دیگر از مسائلی که جهانیان را به حکومت اسلامی و بخصوص ایران بسیار علاقمند کرده است، موضوع توجه ایرانیان به سکس است. در حال حاضر جهانیان با وجود اینکه اینترنت شان فیلتر نیست و مشکلی برای ورود به وب سایت های سکسی ندارند، این قدر موجودات احمق و عقب مانده ای هستند که از اینترنت به غلط ترین شکل استفاده می کنند، مثلا در آن خبرها را می خوانند یا از طریق آن پژوهش می کنند یا ای میل می فرستند. در حالی که نتیجه تحقیقات منتشره توسط گوگل نشان می دهد که ایرانیان تا چه حد در جستجو کردن در اینترنت کارهای خوب خوب می کنند و جالب اینکه فقط ایران نیست که این همه پیشرفت کرده است، بلکه جهان اسلام در این مورد پیشتاز است." برام جالب بود و پیگیری کردم ببینم این آمار رو از کجا میشه گیر آورد. بالاخره فهمیدم گوگل ویژگیی داره که به شما امکان میده نتایج جستجوی کلمات رو بر اساس شهر، منطقه (کشور) و یا زبان ببینید:

Google Trends: See What the World is searching for.

 

 

     کلمات girl, sex, fuck, cunt, tite, love, mathemtaics, cinema, islam رو وارد کردم. نتایج زیر اومد:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ظاهرا ما ایرانیا به جنبه عاطفی قضیه توجهی نداریم!!!

 

 

 

اما ببینید علاقه ما ایرانیا به هنر، علم و مذهب:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     حال این رو هم در نظر بگیرید که آمارهای بالا صرفا بر اساس تعداد دفعات جستجوی کلمات از اون کشور بدست اومده و به این کاری نداره که کشوری مثل آمریکا 300 میلیون جمعیت داره و ما 70 میلیون. و این نکته رو هم اضافه کنید که در کشورهای غربی درصد بسیار بالایی از مردم به اینترنت دسترسی دارند و در ایران نتایج نظرسنجی ها نشون میده تنها 30 درصد مردم تهران در منازلشون به اینترنت دسترسی دارند. تازه به قول ابراهیم نبوی باید مسئله فیلترینگ رو هم در مد نظر قرار بدیم. اکنون وضعیتی رو تصور کنید که ایران 300 میلیون جمعیت داشت و اکثر مردم حتی در روستاها به اینترنت دسترسی داشتن و از فیلترینگ هم خبری نبود. فکر کنم شمارنده گوگل برای شمردن کلمه sex که توسط ایرانیا جستجو می شد سرریز می کرد!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:3  توسط محسن  | 

    

     خیلی مواقع به این فکر می کنم که چرا کوه می رم. اما تا حالا نتونستم دلیل اصلیشو پیدا کنم. فقط می دونم که کوه می رم. از خیلی کوهنوردای دیگه هم شنیدم که دلیل قانع کننده ای پیدا نکردن، اما معتاد کوه شدن. حتی کوهنوردای بزرگ دنیا هم گاها این طوری ان. مثلا کوکوچکا توی مقدمه کتابش میگه: "در اين كتاب جوابي براي سئوالهاي بي‌پايان در مورد علت اجراي برنامه‌هاي بزرگ به قلل مرتفع و به هيماليا پيدا نمي‌شود. هيچ‌گاه لزوم پيدا كردن پاسخ را احساس نکردم. به كوهستان ها رفتم و آنها را صعود كردم. فقط همين."   (بابا گیر ندین، منظورم مقایسه ی خودم با عمو کوکوچکا نبود!)

     اما با وجود این که نتونستم علت اصلی کوه گردی خودم رو پیدا کنم، عوامل فرعی زیادی به ذهنم می رسه که به ادامه این کار و اعتیادش  دامن می زنه. اگه یه هفته کوه نرم دلم برای همشون تنگ می شه:

 

منظره هایی که فقط اون بالا بالاها می تونی ببینی

 

 

 

 

غذاهایی که فقط اونجا می تونی مزه اش رو بفهمی

 

 

 

 

آوازایی که دسته جمعی می خونیم یا برای خودت زمزمه می کنی،

 غیبت کردنا و چرت و پرت گفتنا

 

و از همه مهمتر:

 

One of the realistic and true reasons why I still climb....Partner's!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 2:40  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!