تبليغاتX
گاماس

 

   تا حالا انگیزه ای برای نوشتن گزارش کوه هایی که می رم نداشتم، نمی دونم چرا؟ شاید احساس می کنم چون نمی تونم متفاوت بنویسم، مثل اکثر گزارش ها تکراری می شه و بی فایده.

   اما شهریور گذشته وقتی می خواستم "خرسان ها" رو توی منطقه ی "تخت سلیمان" صعود کنم، نتونستم گزارشی ازش پیدا کنم. از افراد مطلع هم پرسیدم اما چون قله های اون منطقه کم صعود میشه اطلاع دقیقی نداشتن. همین شد که دل رو زدم به دریا و با میثم خوشقدم رفتیم که صعودش کنیم و وقتی برنامه رو اجرا کردیم و به مشکلاتی (خوشبختانه نه خیلی جدی!) برخوردیم ارزش گزارش برنامه های کوهنوردی رو خیلی درک کردم! همه ی اینا انگیزه شد تا گزارشش رو بنویسم. این رو هم اضافه کنم که برنامه ی ما مشکل یا به قول کامپیوتریا باگ زیاد داشت که توی گزارش می خونید. بنابراین اصلا هدفم ارائه ی گزارش یک برنامه ی موفق و خوب نیست. فقط می خوام اولا با زمانبندی درست این برنامه آشنا شید تا اگه خواستید اجراش کنید، مثل ما سرتون نیاد. ثانیا با خود منطقه، که خیلی کم مورد توجه کوهنورداست ولی جذابیت های زیادی داره. البته روند خاصی به گزارشم حاکم نیست. یه جا جدی و تخصصی، یه جا هم طنز. در ضمن پیش فرضم هم این بوده که یه آشنایی کلی نسبت به منطقه علم کوه و نحوه دسترسی به مبدا صعود دارید. بنابراین این موارد توی گزارش نیست. اگه می خواید با این منطقه آشنا شید اینجا رو بخونید. راستی جاهایی رو که از وبلاگ میثم برداشتم با رنگ مشکی مشخص کردم.

 

   خرسان جنوبی (4686 متر) – ۱ تا ۳ شهریور 1385

 

 

 

   پیش از برنامه

   نمی دونم رو چه حسابی روزی که می خواستیم تقویم شش ماهه ی اول 85 رو توی گروه کوه دانشگاه بچینیم، "خرسان" رو هم به عنوان یکی از قله های برنامه ی "علم کوه" نوشتیم. خوشبختانه تا تابستون سر عقل اومدیم و فهمیدیم این برنامه به درد همه ی بچه ها نمی خوره. نه راهنمایی، نه آشنایی قبلیی. شاید هم روز تصویب تقویم در نظر داشتیم از "علم کوه" بریم "خرسان" که خیلی مسخره می شد. به هر حال برنامه ی "علم کوه" دانشگاه شد یه تیم از "گرده آلمان ها" و یه تیم هم از "سیاه سنگها". من سال قبل سیاه سنگها رو رفته بودم و گرده رو هم که توی پیش برنامه هاش نبودم. بنابراین دوباره خرسان به ذهنم رسید ولی در قالب یه برنامه ی شخصی. منصور هم گفت بد نیست منطقه رو ببینی تا اگه جور شه زمستون اجراش کنیم. قاعدتا اولین کار این بود که دنبال یه پایه بگردم. اما همه ی دوستام درگیر کاری بودن. یکی رفته بود کارآموزی، یکی میگه کوه فقط زمستون! اون یکی دنبال پروژه ی ارشدش و ... خلاصه یاران موافق همه از دست شده بودند. تا این که میثم زنگ زد تا از شرایط برنامه ی علم بپرسه. وقتی فهمید میرم خرسان گفت پایه اس. قرار شد من دنبال پرس و جو راجع به منطقه باشم. وقتی اومدم تهران نقشه های توپوگرافی منطقه رو خریدم و مسیری رو که حدس می زدم ازش استخراج کردم. از عباس علی نژاد پرسیدم گفت کلیات مسیر همینه ولی چون شخصا نرفته در مورد جزییات و زمان بندی خبری نداشت. گزارش "هفت خوان ها" رو هم توی کتاب "کوهنوردی در ایران" نوشته ی "علی مقیم" خوندم (کتابی که علی رغم زحمت فراوان نقص های زیادی داره) و کلیاتی از زمان بندی دست گیرم شد: روز اول تا سرچال یا اگه شد علم چال، روز دوم صعود گردنه ی شانه کوه و سرازیر شدن به یخچال غربی، دور زدن قله ی نگین، صعود گردنه ی هفت خوان، ادامه مسیر تا خرسان جنوبی، عبور از تیغه ها و رسیدن به خرسان میانی، سپس خرسان شمالی و در نهایت علم کوه و بازگشت از سیاه سنگها و رسیدن به کمپ علم چال یا پناهگاه سرچال:

 

 

مسیری رو که می خواستیم طی کنیم!

 

   فکر کنم آدمایی که به اون منطقه رفته باشند به این زمانبندی بخندند. به هر حال هیچ ذهنیتی نسبت به یخچال غربی و هفت خوان ها و تیغه های خرسان نداشتم و فکر می کردم میشه با این زمان بندی مضحک برنامه رو اجرا کرد.

   تا این که با فرامرز نصیری تماس گرفتم و اولین تغییر در برنامه بوجود اومد. (البته در مسیر نه در زمان بندی!) می گفت توی گزارش بچه های کلوپ دماوند که خط الراس دماوند – علم کوه رو اجرا کردن و اصرار هم داشتن خط الراس رو اجرا کردن، خونده تیغه های بین خرسان جنوبی و میانی و شمالی غیر قابل عبوره و باید خط الراس رو مقداری بیاین پایین و تراورسش کنین. به هر حال فکر کردم یه کم خط الراس رو بیایم پایین مشکل حله و باز هم همون زمان بندیه قبل رو کافی می دونستم!!!

   بالاخره می موند برنامه ی غذایی که با دسته گلی که توی تدارک غذایی خط الراس دنا به آب داده بودم و باعث شده بودم یکی اسهال بگیره و یکی یوبوست ، ترجیح دادم این بار به عهده ی میثم باشه.

 

   خود برنامه – روز اول: چهارشنبه، اول شهریور

 

   سوار مینی بوس شدیم و بچه ها رو بعد از کلی وقت دیدیم. من و میثم و محسن شروع کردیم به هزل و جوک گفتن و خندیدن. از میدون آزادی تا بریر که از ماشین پیاده شدیم یه ریز فک زدیم. آخرش دخترا ازین که اسمشون بد در رفته شاکی بودن.

   از همون اول برنامه که وایسادیم ناهار بخوریم سوتی دادن ما پسرا شروع شد. هر دفعه یکی سوتی می داد و بقیه می خواستن درستش کنن ولی خراب ترش می کردن. آخرش هم به باعث و بانی اختلاط گروه کوه (که یکیشم خودمم) لعن و نفرین می فرستادیم!

   اخیرا از همون ابتدای مسیر تا کشتی سنگ راه دوتا میشه. سمت چپیه (جنوبی) قدیمیه. با این که طولانی تره ولی جاهای مختلف مسیر آب رو قطع می کنه و با صفا تره:

 

 

 

   تا سرچال اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد. یه سوتی عظیم دیگه و چند تا استراحت و آواز و ... . قبل از سرچال به یکی از دخترا که تا حالا تا اون ارتفاع بالا نیومده بود و حالش تعریف چندانی نداشت این جوری روحیه می دادم: "حستو درک می کنم. الان از کوه متنفری، نه؟ می گی دیگه غلط بکنم کوه بیام. ما هم اولش ازین حرفا زیاد می زدیم ولی نفهمیدیم چی شد یه دفعه معتادش شدیم. الان هم بدون این که دلیلش رو بدونیم میایم کوه!"

   بچه ها حرفمو قطع کردن و شروع کردن از مزایای کوه براش گفتن. خودشون هم می دونستن به خاطر اینا کوه نمیان. اصولا اینا توجیهیه که ما برای کوهنوردی میاریم. کوهنوردی یه قماره، همین...

   "باز هم مثل سال گذشته دیروقت رسیدیم سرچال و زمان برای رسیدن به علم چال نداشتیم. ولی من همیشه تاکید دارم برای صعود به قلل علم کوه حتما شب رو در علم چال بخوابیم. خیلی در صعود فردا تاثیر داره. چرا که پناهگاه سرچال 3700 متر ارتفاع داره و علم چال 4250 متر و این 550 متر اختلاف ارتفاع و همچنین خوابیدن در 4000 متر در صعود خیلی تاثیر داره."

 

   شب توی پناهگاه میثم یه حال اساسی بهمون داد. بساط برنج و مرغ رو راه انداخت. بو همه جا رو برداشته بود. خودتون ببینید:

 

 

   من و میثم فردا کار زیادی داشتیم. بنابراین زودتر از بقیه باید بیدار می شدیم.

 

   روز دوم: پنجشنبه، دوم شهریور

 

   صبح قبل از طلوع آفتاب (5:30) راه افتادیم. بچه های سیاه سنگ می خواستن یک ساعت دیگه راه بیفتن. از پناهگاه که بیرون اومدیم  یکی از همون توجیهات کوهنوردی رو دیدیم:

 

 

   تا علم چال یک ساعت و نیم زمان برد. اونجا احسان رو کنار خرابه های پناهگاه علم چال دیدیم. سرشو از کیسه خواب آورد بیرون:

"... کجا می رین؟"

"خرسان"

"چادر می برین؟"

"نه بابا، تا شب بر می گردیم."

"حتما!"

...

   خدا حافظی کردیم و به سمت سکو رفتیم. چادر بچه های گرده خالی بود. گویا یک ساعتی می شد حرکت کرده بودن. ما هم ۸:۰۰ به سمت گردنه ی شانه کوه حرکت کردیم. مسیرش بسیار مزخرف، انرژی گیر و زمان بر بود. راستی یادم رفت یه حماقت دیگه امون رو بگم. چون کوله حمله نداشتیم وسایل جفتمون رو که فقط شامل تنقلات و آب و بادگیر و دستکش بود، توی کوله من کرده بودیم و به نوبت جا به جا می کردیم.

 

by: Mohsen Askari 

علم چال، گردنه و قله شانه کوه، گرده آلمان ها و قله علم کوه از سیاه سنگها

 

   روی گردنه یه جایی در پناه باد، زیر آفتاب یه ربع لم دادم. میثم رفت ببینه می تونه بچه های گرده رو ببینه یا نه که ظاهرا موفق نشد و دوباره حرکت رو شروع کردیم. گردنه ی شانه کوه نقطه ی عطف منطقه بود. در شرق یخچال علم چال قرار داشت که تیم های بسیاری داشتن توش فعالیت می کردن و سراسر جنب و جوش بود. و در غرب، یخچال غربی (اسپیلت) که هیچ کس جز من و میثم اونجا نبود. بکر و ساکت و وحشی، تنها غرش سنگ هایی که از بالای یخچال ها سرازیر می شد سکوت دوست داشتنی و گاهی آزار دهنده اش! رو بر هم می زد.

 

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 7:29  توسط محسن  | 

 

   ۱- یکی از ویژگی های مطلوب شخصیتی، یکپارچگی (Integrity) است و منظور همخوان بودن عقاید، احساسات و اعمال انسان است. انسان موجودی است لاجرم در حال تغییر و گذار. این تغییر ممکن است به جبر محیط یا به اختیار تفکر وی باشد. اما موضوع مهم اینست که به دلیل نا خودآگاه بودن بسیاری از اعمال انسان، این یکنواختی در اکثر افراد از بین رفته و جای خود را به دوگانگی شخصیتی می دهد. دلیل آن نیز واضح است. آگاهی انسان رو به جلو حرکت می کند (به لحاظ زمانی و نه لزوما مطلوبیت) ولی رفتارهای ناخودآگاه هم چنان دربند زمان گذشته است. با یک مثال بیشتر توضیح می دهم. با وجودی که اعتقاد پیدا کرده ام اگر صدقه دادن صرفا برای کمک به هم نوع نبوده و در انتظار پاداشی (مثلا دفع بلا) باشم کاری ناپسند و نشات گرفته از دیدی تجاری است، اما وقتی در سفر صدقه می دهم فی الفور ازین که سفرم بی خطر شده احساس آرامش می کنم. اما پس از مدتی متوجه شده و خودم را سرزنش می کنم.    

   از طرفی همسو شدن رفتار و عقاید یکی از ضروریات انسان منتقد است و  کسی که انتقاد می کند خود باید مرد عمل باشد. "ما دچار نوعی اسکیزوفرنی فرهنگی هستیم که به اصلاحگری ما ضربه زده است. اگر ما در درون خودمان یکپارچگی نداشته باشیم، نمی توانیم یکپارچه عمل کنیم و وقتی یکپارچه عمل نکنیم با دوستانمان یکپارچه نیستیم."[1] به هر حال همخوانی عقاید، احساسات و اعمال پروسه ای بسیار زمان بر است و نیازمند ممارست. و مشکل وقتی دوچندان می شود که در حالی که هنوز عقیده ای درونمان نهادینه نشده، جای خود را به عقیده ای جدید می دهد!

  

 ۲- اما گاهی این دوگانگی شخصیتی امری خودآگاه می شود. برای مثال فردی را در نظر بگیرید که سال ها در نکوهش رقص صحبت کرده. اما اکنون به این نتیجه رسیده که رقص نه تنها بد نیست، بلکه برای شادابی و سلامت روان نیز مناسب است. با این وجود وقتی به مجلسی می رود که همه می رقصند صرفا به دلیل شخصیت اجتماعیی که پیدا کرده نمی رقصد. امتناع وی ناخودآگاه نیست و تنها ناشی از تصوری است که از شخصیت خود در اذهان و اجتماع دارد و با اعتقاد جدیدش همسو نیست. با توجه به این که چنین مثال هایی در جامعه به وفور یافت می شود (شاید به نوعی همه ی ما با شدت و ضعف همین طور باشیم!) آیا شما این عمل را می پسندید؟

  

   به هر حال موضوع قسمت اول دوگانگی شخصیت بود که به نوعی در زمره ی بحث های روانشناسی قرار می گیرد و قسمت دوم بحران هویت که در جامعه شناسی جای دارد و بحث های دقیق هر دو متخصصین خود را می طلبند. اما هدفم فقط عنوان این نکته بود که هر دو باعث می شوند هیچ گاه ندانیم که هستیم و نتوانیم خود واقعی مان را بشناسیم. بنابراین نکاتی هستند برای هر کس قابل تامل و بررسی.

   



[1] مصطفی ملکیان ، آنچه لازم داریم، ماهنامه آیین، شماره سوم، صفحه 11

 

 

 

پی نوشت:

 

نقد احسان به مطلب بالا در قسمت نظرات:

 

البته کلاس این پست خیلی بالا بود و ما چیزی نفهمیدیم :) اما یک نکته در مورد بند اول مطلب که گفتی: "اعتقاد پیدا کرده ام اگر صدقه دادن صرفا برای کمک به هم نوع نبوده و در انتظار پاداشی (مثلا دفع بلا) باشم کاری ناپسند .. است " با توجه به اینکه هم قبلا این رو گفته بودی(روی خط الراس سرکچال به کلون بستک!) و هم اینکه در این روز های ماه مبارک از آدم ها این حرف هارو زیاد شنیدم که مثلا میگن :"اگر به قصد بهشت ثواب کنی ارزش نداره". فکر میکنم گاهی کاسه داغتر از آش میشیم که برای ثواب انسان ها تعیین تکلیف میکنیم. اگر اینطور بود در روایات و کتاب خدا توصیه نمیشد که به قصد معامله با خدا کار نیک کنید. زیاد روشنفکر مذهبی شدن هم مشکلات خودش رو داره :) منظورم رو فهمیدی؟

 

اما حالا که به ور زدن افتادم یک موضوع دیگه رو هم بگم: با این تعریف، دو گانگی شخصیت مرض مسری در بین اکثریت مطلق ادم هاست (چون هیچ انسانی به اون ایده آلی که در ذهن داره نمیرسه) و فکر میکنم موضوعی که بین کل ابنا بشر رواج داره نمیتونه از "ضروریات انسان منتقد" حساب بشه. چون در این صورت دیگه هیچ کس حق نداره ادعای منتقد بودن داشته باشه. شاید بهتر باشه بگیم : "تلاش برای همسو شدن رفتار و عقاید یکی از ضروریات انسان منتقد است". به هر حال این نظر من بود..

 

جواب به احسان:

 

شکسته نفسی می کنی. اتفاقا این پست را خوب فهمیده ای. تشکر می کنم که مطلب را خواندی و نقد هم کردی. به هر حال به نظر می رسد این جور پست ها که فکر نمی کنم کلاسش بالا باشد! کمتر مورد استقبال خواننده های بلاگ قرار می گیرد چه رسد به این که نظر هم بدهند.

اما در مورد ایراد اولی که گرفتی: اولا در مثل جای هیچ مناقشه نیست و منظورم از آوردن این مثال (که عقیده ایست کاملا شخصی) نزدیکی اذهان به موضوع بود نه تعیین تکلیف برای ثواب انسان ها. ولی خوب همچنان بر این عقیده ام استوارم. گفته بودی "اگر این طور بود در روایات و کتاب خدا توصیه نمی شد که به قصد معامله با خدا کار نیک کنید." جوابت را اتفاقا با یک نیایش از امام علی می دهم: "پروردگارا! من ترا نه به جهت ترس از آتشت عبادت کردم و نه طمع وصول به بهشت مرا به عبادت تو وادار کرده است، بلکه من ترا شایسته عبادت دیدم و ترا پرستیدم." حال اگر کار نیک را هم عبادت بدانیم ازین قاعده مستثنی نخواهد بود و انجامش صرفا به خاطر نفس عبادت و نیک بودنش ارزش دارد نه گرفتن پاداش. و بعید می دانم علی در این جا کاسه داغتر از آش شده باشد. حافظ  (مطمئن نیستم!) نیز در این زمینه شعری دارد:

" ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است     بردار ز رخ پرده که مشتاق نگاهیم"

اما نقد دومت برایم جالب بود و به راحتی پذیرفتمش. اینقدر مطلق نگری راه به جایی ندارد و مطلب را خوب اصلاح کرده ای: "تلاش برای همسو شدن رفتار و عقاید یکی از ضروریات انسان منتقد است." باز تشکر بابت توجهت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:25  توسط محسن  | 

 

by: M.R.Kolahi 

 

   ذهن یا در گذشته پرسه می زنه یا آینده رو طلب می کنه. هیچ وقت نتونستم برای لحظه ای هم که شده هشیار باشم و در عین حال متوقفش کنم. اون شب هم با این که به زمان حال خیره شده بودم، ندیدم عقربه ی ثانیه شمار از حرکت بایسته. همه ی لحظه ها رو طی می کرد، اونا رو به گذشته بدل می ساخت و به خونه ی اول بر می گشت. چشم من هم به دنبال عقربه و ذهنم سوار بر لحظه ها.

تا این که با صدای خواهرم به خودم اومدم:

"دیوونه شدی؟ چرا به زمین زل زدی و دور خودت می چرخی؟ همه ی فرودگاه دارن نگات می کنن. بیا بریم، دیره."

   وقتی عکس رو دیدم فهمیدم اون عقربه رو میشه نگهش داشت. اما در مورد ذهنم هنوز به نتیجه ای نرسیدم. شاید باید مثل "جورج" فیلم "روز هشتم" دیوونه شد ... دیوونه

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 15:1  توسط محسن  | 

 

   یکی از بحث های داغ سیاسی در هفته های اخیر موضوع تحقیق و تفحص مجلس از وزارت ارشاد دولت خاتمی است. بد نیست ابتدا یه نگاه به برخی نکات این گزارش داشته باشیم:

 

   "... تحليل محتواي كتب منتشره در زمينه‌ي ادبيات داستاني حاكي است در لابلاي اين آثار مفاهيمي در زمينه‌ي اشاعه‌ي ابتذال، عادي سازي روابط محرم و نامحرم، عادي ساختن و از ميان بردن قبح گناه، اشاعه‌ي رفتارهاي غير اخلاقي، تشريح صحنه‌هاي خلاف اخلاق جنسي، اشاعه‌ي روابط نامشروع، ترويج روابط غير شرعي قبل از ازدواج، هنجارشكني دختران جوان، بي‌توجهي به احكام شريعت، به سخره گرفتن اعتقادات و آداب و رسوم ديني، اشاعه‌ي تفكرات سكولاريستي وجود دارد."

 

   می دونید منظور آقایون از اشاعه ی رفتارهای غیر اخلاقی چیه؟ یکی از موارد مشکل دار که به مسجد جامعی متذکر شدن این شعر از مشیری بوده:

 

گفتي كه چو خورشيد، زنم سوي تو پر

چون ماه، شبي مي‌‏كشم از پنجره سر

اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب

افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر

 

   ظاهرا فکر کردن مشیری رشتی بوده و منظورش از "زنم" در جمله ی اول "همسرم" می باشد!!! (ولم کن، خواهش می کنم جلومو نگیر می خوام سرمو بکوبم به دیوار)

برای دیدن مابقی اشعار مورد دار، اینجا رو کلیک کنید.

 

   هم چنین این گزارش به ذکر تخلفات در نمایشگاه بین المللی کتاب نیز پرداخته:

 

"... ب – عرضه‌ي آثاري كه به معرفي چهره‌ي به اصطلاح هنرمندان و هنرپيشگان فاسد مي‌پردازد.

ج – عرضه‌ي آثاري كه توصيف‌كننده‌ي صحنه‌هاي غير اخلاقي و مسائل جنسي به صورت وقيحانه است..."

 

   حیف شد نمایشگاه نرفتیما. ظاهرا کتاب زندگینامه ی جنیفر لوپز و عکسای پورنو و مجله ی پلی بویز حراج می کردن.

 

   در این گزارش اشکالات زیر نیز به بخش سینما وارد شده:

 

   "... خوانندگي و رقص زنان - پخش موسيقي‌هاي غير مجاز - سير صعودي خشونت در فيلم‌ها - توجيه خيانت زن و مرد به يكديگر به عنوان امري عادي و جايز - به چالش كشيدن مظاهر اقتدار نظام از جمله ارتش، سپاه و تصوير آنان به عنوان نهادهايي متحجر و كهنه‌گرا - القاء عقب‌ماندگي مسلمانان - استفاده‌ي ابزاري از تصاوير زنان - غيرت‌زدايي - ... تبليغ ناامني زنان - تبليغ‌هاي مشرب‌هاي صوفيانه و عرفان وارداتي و خانقاهي - استفاده‌ي ضد ارزشي از نمادها و عناوين مقدس با تكنيك‌هاي هنري - مطرح كردن فرزندان نامشروع به عنوان امري عادي و غير قبيح - نفي روحيه‌ي استكبارستيزي - خانواده‌گريزي – ترويج طلاق – خودكشي – رابطه‌ي پنهان"

 

   ظاهرا نمایندگان محترم فرق بین ترویج و نکوهش رو درک نمی کنن. به هر حال یک کارگردان نمی تونه بدون به تصویر کشیدن یه اخلاق بد، ازش انتقاد کنه، می تونه؟

   البته همین راهکاری برای انتقاد بدون ترسیم از یک کار زشت به ذهنم رسید.

برای انتقاد از خیانت زن به مرد و در نتیجه ی آن تولد فرزند نامشروع:

(مرد و زن بچه به دست از زایشگاه بازگشته و وارد خانه می شوند)

زن: ببین چه بچه ی ماهی دارم. (چون زن ضمیر جمع به کار نمی برد بیننده باید به این که بچه ازین مرد است شک کند!)

مرد (با عصبانیت): آره، البته نمی خوام تو ذوقت بزنم ولی بچه دار شدن تو این شرایط قوز بالا قوزه. من که اصلا نمی خواستم بچه دار شیم.

زن: مردیکه ی عوضی. اصلن بچه امو بده. دیگه نمی تونم تحملت کنم.

مرد: آخر شبی کجا می ری؟ تو که تو این شهر کسی رو نداری؟

زن: تو از کجا می دونی؟ تازه توی جوب هم بخوابم بهتر از اینجاس.

(شک بیننده اینجا به یقین تبدیل می شود و متوجه می شود زن خیانتکارست و می خواهد به خانه ی مردی برود که بچه اش ازوست)

ده سال بعد، سکانس پایانی فیلم:

مادر و فرزندش در بستر بیماری ایدز هستند و آخرین روزهای زندگی را سپری می کنند وشوهرش به دلیل این که هنوز مشکلات اقتصادی اش حل نشده و دائما از جلوگیرنده استفاده می کرده ایدز نگرفته!

مرد: ببین با خودت چه کردی؟ آخر عاقبت خیانت زن به مرد همینه. پایان

 

   بگذریم. از مفاد گزارش تحقیق و تفحص مهم تر و جالب تر روند تهیه ی این گزارش است. البته از روند تهیه ی گزارش مذکور اطلاعی ندارم، اما در جریان تحقیق و تفحص مجلس از وزارت علوم بودم. با چند تن دیگر از دوستان در یکی از تیم های تحقیق و تفحص بودیم. تیم های مختلف در سراسر کشور موظف بودند از دانشگاه ها، سازمان ها و موسسات وابسته به وزارت علوم تحقیق کنند. ما نیز مامور بودیم از یکی سازمان ها گزارش تهیه کنیم. هر هفته تیم های مختلف با مسئول کل پروژه ی تحقیق (یکی از نمایندگان مجلس) جلسه داشتند. تیم ما که اکثرا پلی تکنیکی بودیم، به تخلفات مالی و اختلاس های سرسام آور این سازمان می پرداختیم. برای نمونه در بخشی که من مامور تحقیق بودم برای یک پروژه میلیاردها هزینه شده بود اما تاکنون به نتیجه ی خاصی نرسیده بود و البته این مبالغ به نظر رییس اون بخش پولی نبود! اما از آنجا که این مسایل اصلا اهمیتی نداره! افراد سایر تیم ها در گزارش هفتگیشون به مسایل مهم و حیاتی و ناموسی تری از قبیل بد حجاب بودن منشی یکی از مدیران موسسات می پرداختند. روزی که خبر گزارش مسئول تیم تحقیق به مجلس رو از اخبار بیست وسی شنیدم، ابتدا انتظار داشتم در راس مسایل، همین اختلاس ها و چپاول ها عنوان بشه. اما با کمال ناباوری ایشون گفتن: یکی از مهمترین مشکلات در وزارت علوم دولت قبل این بوده که برخی روسای دانشگاه ها به دانشجویانی که متعلق به طیف سیاسی خاصی بوده اند، با وجودی که چهار ترم مشروط شده اند همچنان اجازه ی ادامه تحصیل داده اند!!! (لازم نیست جلومو بگیری، همون موقع سرمو کوفتم به دیوار)

   به هر حال این خانه از پایبست ویران است. و ما هم فعلا مجبوریم توی همین خونه زندگی کنیم و تنها کاری که ازمون بر میاد اینه که به همدیگه آگاهی بدیم!

 

   دوستان این بار تذکر دادن: تو همون سه تا مشروطیی که زاییدی بزرگ کن، اگه تونستی مشکل گروه کوهتونم حل کن، آگاهی دادن پیشکشت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 0:16  توسط محسن  | 

 

   دو سه روزه حالم گرفته است. یکی از درسای ترم قبل رو به خاطر غیبت زیاد صفر شدم. برا همین تابستون تک و دو زیادی کردم که با درسای دیگه جبرانش کنم و مشروط نشم. اما دیروز فهمیدم درسی که استادش قول داده بود 16,5 بهم بده، 12 شدم! و سومین مشروطیم طی شش ترم گذشته رقم خورد. ازون طرف دردسرهایی که برای گروه کوه دانشگاه درست کردن هم قوز بالا قوز شده و مجبورم با افراد مختلفی قرار بذارم و صحبت کنم. اما ازونجا که آدم بی خیالی هستم، معمولا در این مواقع (شاید هم برای کاهش فشار فکری) طبع جفنکیاتم گل می کنه و شر و ور زیاد می گم، خودتون ببینید:

 

1- افتخارات

 

   ازونجا که مد شده ملت توی وبلاگشون افتخاراتشون رو می نویسن (حمید هم نوشته)، منم گوشه ای از افتخارات زندگیم رو ذیلا آوردم:

 

-         وختی دنیا میام مامانم منو می بره خونه ی خالم . دختر خالم که 4 ماهش بوده و تا اون موقع موجودی به اون بدقواره ای ندیده بوده تا 2 روز بعدش از ترس گریه می کرده.

-         در سن 2 سالگی تمام پمادهای خونه امون توسط من خورده می شده. یادمه از همه خوشمزه تر پماد ضد خارش بود. تازه آب دماغم هم خیلی خوشمزه و شور بود!

-         تا سه سالگی بسیار تپل مپل بوده ام. طوری که در خانواده به پهلوون پنبه مشهور بودم. اما یک بار به دلیل استعمال استخوانی که به قالی مالونده بودمش، اسهال شدیدی می گیرم و به شدت لاغر می شم و تاکنون نتونستم درمانی برای لاغری ام پیدا کنم.

-         6 ساله بودم که با مامانم میریم یه عروسی. به دلیل مشاهده ی مراسم لهو و لعب یه تنه عروسی رو، رو سرشون خراب کردم!        

-         تا پنجم دبستان همیشه معدلم 20 بود، معلمایم هم همیشه لپم را می گرفتن، البته مطمئنا به خاطر نمرات خوبم!

-         تا پایان دوران راهنمایی و قبل از قد کشیدنم، همیشه کاپیتان تیم های فوتبال کلاسم بودم، اما بعد از دراز شدن، دیگر تسلطی بر توپ نداشتم و نیمکت نشین شدم. البته بعد از نیمکت نشینی چند پیشنهاد از مدارس عربی داشتم که چون می خواستم به مملکت عزیز و اسلامی ام خدمت کنم، نپذیرفتم.

-         بعد از فرایند طویل شدنم که اوجش پایان سال اول دبیرستان بود، در همه ی مجالس ختم و عروسی به عنوان نردبان مورد استفاده ی ابزاری قرار می گرفتم و هم چنان می گیرم.

-         مسیر خوابگاه تا دانشکده را یک بار در 8 دقیقه پیموده ام.

-         در برنامه تعطیلات آخر هفته شبکه ی دو، سه بار نشونم دادن. که با احتساب تکراراش جمعا 6 بار از رسانه ی نظام مقدس جمهوری اسلامی چهره ام پخش شده. یکی از اقوام با دیدن چهره ی من در تلویزیون بر نزدیکی ظهور آقا امام زمان تاکید کرد. (می گفت چطور موجودی 2 متری در جعبه ای 20 سانتی جا شده!)

-         از 32 جلسه معادلات دیفرانسیل در یکی حضور داشتم و در نهایت با 12 پاسیدمش. 

-         و اما از افتخارات کوهنوردیم این که "کی تو" رو چندین بار توی تلویزیون دیدم و اسم تمامی قلل بالای 8000 متر رو زمانی حفظ بودم.

-         و بالاخره از همه ی افتخارات بالا مهمتر این که تا کنون که 22 سال از زندگیم گذشته، هیچ دختری با من دوست نشده!!! به هر حال تو دوره و زمونیه که توی ولی عصر همه رو دست در دست هم می بینی اینم برا خودش افتخاریه (دوستان اشاره می کنن آره جون عمت!)

 

 

2- رمضون در خوابگاه

 

   منظورم مش رمضون (مسئول فروشگاه خوابگاه) نیستا، حال و هوای خوابگاه توی ماه رمضونو می گم. اصولا بچه های خوابگاه توی این ماه چند دسته ان:

 

   یه عده نه روزه می گیرن، نه نماز می خونن. بعضی از جمله خودم روزه می گیریم ولی نماز نمی خونیم! عده ای روزه می گیرن، نمازشون هم می خونن ولی چون سحری رو 3,5 می خوریم و نمیشه تا 4،5 که اذون می گه صبر کرد اینا نمازشون رو 1 ساعت قبل اذون می خونن. می مونن عده ی قلیلی که می خوان مثه بچه ی آدم نماز بخونن، اونا هم وقتی می فهمن دستشویی های طبقه خرابه و مجبورن برای وضو 2 طبقه برن بالا، بی خیال می شن و نمازشون رو بی وضو می خونن.

 

   از این موضوع جالب تر، سحری گرفتنه. وقتی پیج می کنن که بیان سحری بگیرید، همه از خواب بیدار و به سمت نگهبانی حمله ور می شن. وقتی به نگهبانی که توی طبقه ی اوله می رسی می فهمی چه اشتباهی کردی، آخه گاهی صف تا طبقه ی سوم هم کشیده می شه و مجبوری 4 طبقه بری بالا!  بعدش هم یه ربع توی صف باید بوی مطبوع دهان رو تحمل کنی و قیافه های نخراشیده ی هم خوابگاهی های محترم (هر کی ندونه فکر می کنه خودم با کت و شلوار و دست و صورت شسته می رم غذا بگیرم.) وقتی هم که نوبتت می رسه متوجه می شی غذا کم اومده و جیره بندیش کردن. ازینا با حال تر دعواییه که بعد از خوردن سحری سر شستن ظرفا داریم.

 

   به هر حال ماه رمضون خوابگاه هم حال و هوای خاص خودش رو داره. مطمئنم چند سال دیگه دلم برای سفره های سحری خوابگاه تنگ می شه، همون طور که الان سه ساله دلم لک زده برای سفره ی سحر و افطار خونه.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 15:52  توسط محسن  | 

 

کوهنورد تنها:

 

   وغتی بیمارستان بودم یکی ازین پرصتار خشکلا برای این که شماره شو بهم برسونه یه کتاب بهم داد. توی صفهه ی اولش شماره موبایلشو به همراه این شعر نوشته بود:

قوری و فلاسک، فلاسک و قوری   غربونت برم گوگوری مگوری!

عنوان کتابه این بود: "علل شکست های تاریخی ایرانیان". نویسنده توی مقدمه اش نوشته بود: از 4000 سال پیش تا الان علت 250 درصد شکست ایرانیا، این تهرونیای مادر ... بوده. توی فصل اولش هم اشاره کرده بود علت نابودی شهر هگمتانه، ضلم تهرونیا به همدونیای باستان بوده! در زیرنویس همین بخش اشاره ای به شخصی همدانی موصوم به میثم الدوله الوندی شده بود که در اون زمان تونسته بوده بیشتر کوه های همدان رو تا ارتفاع 4000 متر صعود کنه، اما این تهرونیای ... علاوه براین که خاک کوه های همدان رو می برن ارتفاع چاله چوله های خودشون رو زباد می کنن، امکانات رو ازش می گیرن. میثم الدوله هم برا همین در یکی از سعوداش انگشتاشو به دلیل سرمازدگی از دست می ده. من توی این دو هفته تهقیق کردم، فهمیدم 35 نسل قبل من به این میثم الدوله بر می گرده!

 

 

کلاغ ها:

 

   یک فسیل سیصد میلیون ساله پیدا شد. قرار است صادق آقاجانی - که از آن زمان تاکنون رییس فدراسیون کوهنوردی است - جهت شناسایی این فسیل به منطقه اعزام شود، به همین دلیل پروژه ی ساخت پناهگاه میلیاردی دماوند، که داشت سرمایه های ملی و طبیعی و ناموسی این خاک پاک را به باد می داد، تا بازگشت وی متوقف شد.   همشهری آنلاین  و جام جم

 

   کلاغ ها: ببخشید من به جز این دو روزنامه هیچ روزنامه ی دیگه ای رو سراغ ندارم، اگه شما می دونید از طریق آدرس اف آر نصیری ات ساین جی میل به من  اطلاع دهید.

 

 

کلیمانجارو:

 

   این هفته اصلا حوصله ی کوه رفتن رو نداشتم. اما وقتی بچه های گروه با من تماس گرفتن و گفتن راهنما می خوان، حس انسان دوستانه و کمک به هم نوع وسوسه ام کرد کوله ام رو ببندم. صبح احسان رو سر راه برداشتم و به در رشت رفتیم ...

 نزدیکای قله که رسیدم تصمیم گرفتم تنها باشم. برا همین کمی سریعتر رفتم و تونستم با قله تنها باشم. دوباره قله، آنجا که بلند است و سیاه است و دوست داشتنی! ...

 

 

نوپتسه:

 

   بدرود تابستان، سلام پاییز، خواهمت دید زمستان. گفتم زمستان یادم به سفیدی ناب ناب برف افتاد...

   می دونی این روزا اصلا حوصله ی نوشتن در مورد کوه رو ندارم، ویش...

 

   تنبلانه های نوپتسه:

      معرفی و نقد کتاب   دامزاد

      سنگینی هوا داشت خفه اش می کرد   پلی تکنیک

      کوه خیلی خوب و قشنگ است   ادامه

 

   پی نوشت:

1-       حالم ازین شجریان و چهچه های خر در چمنش به هم می خوره! تا حالا گوش ندادم ببینم چه جوری می خونه اما  دوستان توی کوه کاراشو می خونن، خیلی زجرآوره.

2-       شرق را هم مثل گوسفند ذبح کردند!

 

 

NCCG:

 

   به یاد دوران بچگی کاظم مهین روستا

 

  

 

   گربه ای دارم خشکله فرار کرده زدستم

   دوریش برایم مشکله کاش کی اونو می بستم

   ای خدا چیکار کنم گربه امو پیدا کنم...

 

   (البته دوست عزیزمان محسن عشقی طی تماسی تذکر دادن سال 60 بچه ها از این شعرهای لوس و بی مزه نمی خوندن. شعر اون دوران این بوده:

  

   ما دوتا داداشیم

   مثل مدادتراشیم

   هر جا می ریم می ... )

  

   روستای کاظم اینا – بهار 1360

   عکس از مهین فسقلی یا شیوا کوچولو (البته الان ماشاالله برا خودشون خانومی شدن!)

 

  

انجمن کوهنوردی پلی تکنیک:

 

   برنامه پیمایش خط الراس توچال – دماوند جمعه ی پیش با حضور بیس سی نفر و به سرپرستی ازه بوق خان با ناموفقیت برگزار شد. در این برنامه تنها یک نفر به قله توچال رسید! عوامل شکست برنامه نبودن راهنما، گرم بودن هوا، ضیق وقت، نبودن حتی یک چراغ پیشانی در تیم، قضاوت نادرست داور، کم باد بودن توپ و ... عنوان شده. هنوز گزارش برنامه منتشر نشده اعضای دغدغه دار گروه انتقادهای سازنده ی خود را شروع کرده اند. بدین منظور قرارست جلسه ی نقدو بررسی با حضور هر کی می خواد در پارک لاله برگزار شود!

 

 

دام زاد:

 

   آبجی آرلن بسیار بی پرده و رک می نویسد و من خیلی خوشم می آید:

]... من به تمام داروخانه ها سر زدم و برای آنها شرح دادم که چه می خواهم، حتی برای بعضی شان که نمی فهمیدند، روی کاغذ کشیدم! ولی به نظر نمی رسد این کاتماندوایی ها بدانند...[

]... زمانی که آنی به صحبت های خودش در مورد یشی و قد بلند و ابروی کمندش ادامه داد، دیدم که چشمانش قیلی ویلی می روند، قاطعانه به او گفتم: مگه اینجا ایرانه که برای پیدا کردن عشقت به کوه اومدی؟ ...[

  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 12:34  توسط محسن  | 

 

     با وجود اين که ديگه اهل نماز و دعا نيستم، فضاي نوستالژيک ماه رمضون رهام نمي کنه. سحري از سحرهاي اين ماه نيست که دعاي سحر غوغا به پا نکنه و افطاري نيست که ربناي شجريان و اذون موذن زاده، مو به تنم سيخ!

 

 

 

اينجا مي تونيد سه گانه هاي افطار رو که ديگه کامل از تلويزيون پخش نمي شه دانلود کنيد (از وبلاگ ملکوت برداشتم):

 

آواز افشاري شجريان

 

ربناي شجريان

 

اذان موذن زاده ي اردبيلي

 

 

 

 

 اول مهر سالروز تولد ۶۶ سالگی محمدرضا شجریانه. تقریبا نیم قرنش رو توی موسیقی سپری کرده. مهم نیست که چه طور آدمیه، مغرور، پول پرست، زن دوست! اگه باشه هم به خودش و زندگی شخصی اش مربوطه. مهم این نیست که یه عده با صداش و موسیقی اش حال نمی کنن و چهچه هاشو بی ربط و بی وقت می دونن، هرکس در انتخاب موسیقی خودش آزاده و حق داره. اما مهم اینه که تونسته قدر و منزلتش رو توی این ۵۰ سال حفظ کنه و آبرویی هم برای موسیقی اصیل ایرانی توی دنیا دست و پا. و برای من هم مهم اینه که با صداش حال می کنم:

 

باد خزان وزان شد

 

چهره ی گل نهان شد

 

طلایه ی لشکر خزان از دو طرف عیان شد...

 

photo from: http://www.slimeland.com

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 12:2  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!