تبليغاتX
گاماس

 

 عکس از: وریا

 

 

 

 

 

برف تازه و وسوسه ی صعود!!!

 

 

 

برف نو ! برف نو ! ســــــلام ... سلام !


بنشین ، خوش نشسته ای بر بام ...

 

پـــــاکـــــی آوردی ای امـید ســپــیـد !


هــمـه آلــودگــیــســت ایـــن ایـــام ...

 

راه شومی است می زند مطرب ،


تلخواری است می چکد در جام


اشکواری است می کشد لبخند


ننگواری است می تراشد نام ...

 

مرغ شادی به دامگاه آمد


به زمانی که برگسیخته دام !

 

ره به هموار جای دشت افتاد


ای دریغا که بر نیاید گام !

 

کام ما ، حاصل آن زمان آمد


که طمع برگرفته ایم از کام ... !

 

خام سوزیم ، الغرض بدرود...

 

تو فرود آی برف تازه ، سلام !

 

 

شعر از: احمدشاملو - 1338 - کتاب باغ آینه

 

عکس از: http://jar2.com

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 8:23  توسط محسن  | 

 

   انتخابات پیش رو برخی رو به نوشتن واداشته. بذا ما هم یه چیزی بنویسیم تا گریزی هم شود ذهنمان را اندکی از درس و مشاغل فکری دیگر. مدتی هم بود جای حرف سیاسی اینجا خالی بود:

 

   1) سیاست نه منطق حالیشه نه اخلاق، فقط سیاسیه!

 

   آیت ا... طاهری اصفهانی (امام جمعه سابق و نماینده ی فعلی مردم اصفهان در مجلس خبرگان) در باب انتخابات خبرگان رهبری افاضاتی فرمودند:

   "... برگزاری انتخاباتی که مانع ورود سلایق مختلف به نظام شود مشروعیت به آن نخواهد داد." به به چه نکو حرفی، خوشمان آمد.

   وی بلافاصله حافظه از دستش برفت و اضافه کرد: "در حال حاضر شاهدیم افرادی می خواهند پا به عرصه حکومت بگذارند که در طول عمر خود حتی یک جلسه هم با امام (ره) نبودند (منظورشان مصباح است قاعدتا) و در واقع هیچ گونه سنخیتی با تفکرات ایشان ندارند." هر چند این سخن نیز به کام ما ضد مصباحیون خوش نشست ولی اگر نیک بنگری می یابی چه اذنی دادند آیت ا... به سلایق مختلف برای ورود آزادانه به نظام. حظی بردیم ازین منطق و اخلاق! همه اتان مثل همید اگر قدرت یابید. باری تعالی همتان را حفظ کناد ان شاء الله از برای بازی دادن مردمان این دیار.

 

 

   2) چلاقی به نام دموکراسی

 

   هر چند به زعم من نباید دموکراسی را یگانه الهه ی رهایی دانست و این عزیز وسوسه انگیز هم مشکلات خود را دارد، اما به قول "غلامرضا کاشی" ساختار غیر دموکراتیک در ایران آن چنان فشار آورده که مجبور به مطالبه ی دموکراسی شده ایم. لیکن از دموکراسی هیچش نفهمیده ایم حتی ظاهرش را، متاسفانه. دموکراسی در ایران به چلاق کودکی می ماند که هیچ کس جای دست و پایش را تشخیص نمی دهد. منبر نشنیان و تریبون به دستان می گویند دیگر چه می خواهید، مگر این همه انتخابات نمی بینید؟ اخوی آخر چه انتخاباتی، چه مجلسی، چه کشکی. رهبر به انتصاب شورای نگهبان همت می گمارد. شورا، خبرگان را انتخاب می کند (هر چند انتخاب را به مردم بیچاره منسوب می کنند) و در نهایت خبرگان نیز رهبر عزل و نصب می نماید. البته مبارک دوری است، چرا که به الهامات الهی نیز آغشته است و ما که نکته ی سربسته نمی دانیم باید خموش شویم. دلیل این مدعی انتخاب سال 68 رهبرمان بود که به اعتراف خبرگان نشینان وقت الهامی بود از جانب خدای عزوجل بر دل اکثرشان.

   البته مخدوش بودن دموکراسی تنها به دوار بودن خبرگان نیست و این کج و معوجی در همه ی انتخابات و سایر شئونات دموکراسی در این مملکت ساری است. از ثبت نام کنندگان درب و داغان گرفته تا فیلترینگ شورای نگهبان و نهایتا شمارش عادلانه ی آرا. من اگر بخواهم زمانی در یکی از انتخابات این دیار کاندیدا شوم حتما با این تیپ می روم به ثبت نام خانه ی وزارت کشور تا برداشتم از دموکراسی در ایران را به تصویر بکشم: از فرنگ آمده ای که کج و چپل چلاق و ناهمگون شده و البته بعضی نقاطش مرتب و شسته رفته است. مثل نصب تبلیغات و رای دادن و ... .

چطور است؟

 

 دموکراسی در ایران

 

 

   3) شرکت در انتخابات یا تحریم:

 

   این بحث در آخرین انتخابات این مرز و بوم داغ بود و عده ای ایده آل نگر تریبون ها برگزار نمودند از برای مخ زنی که ایها الناس در انتخابات شرکت نکنید. اینان همیشه می خواهند خضر گونه تخته ی کشتی بشکنند تا شاید این گونه کشتی زکف حاکمان برهانند[1]. اما این تفکر پر ز احساس در انتخابات قبل نتیجه ای نداشت جز بازگشت دوباره ارتجاعیون به حکومت. فکر می کنید اگر انتخابات با حضور کمتر از ده میلیون برگزار شود حکومتیان ککشان خواهد گزید؟ تریبون ندارند که دارند. خطیب ندارند که الی ماشاء الله و از همه ی این ها مهمتر شنونده و ره پیما ندارند که دارند تا دلتان بخواهد. مگر یک شبه در کوی دانشگاه و سایر صحنه های ظلم اندود این دیار صفحه را به نفع خود رقم نزدند و مظلوم نمایی نکردند. اینان آموخته اند عوامفریبی را، از من و تو به مراتب بهتر:

 

امير ظالم جاهل كه خون خلق خورد

چگونه عالم و عادل شود به قول خطيب[2]

 

   پس راه حل نکویی نیست این تحریم. البته نظر من بود و می توانیم بحث کنیم شاید من هم متقاعد شدم به شرکت نکردن.

 

   و در نهایت پرداختن به ذکر چند نقل قول مرتبط:

 

1) به نور رای بدهید:

امامی کاشانی در خطبه های نماز جمعه: "ولي فقيه به تمام نهادهاي قانونگذار اجرايي و قضايي نور مي‌‏دهد، بنابراين راي مردم در انتخابات خبرگان به معناي راي به نور است."

 

2) سيدمحمدعلي ابطحي در مشهد: "شركت‌نكردن در انتخابات مشكلي را حل نمي‌كند. انتخابات شوراها دومينوي جهت‌دهنده‌ي حرکات سياسي است." در این هشت سال به صدق و خلوص شما نیز مردد شدیم.

 

3) محسن آرمین: "اگر قرار است نسيم مردم‌‏سالاري به انتخابات ما بوزد، انتخابات خبرگان آخرين انتخاباتي است كه از نسيم مردم‌‏سالاري، دموكراتيك و آزاد برخوردار خواهد شد."

 

با امید به فردایی بهتر ولو تا صد سال دیگر. بدرود...

25 آبان 85

 


 

1- آن شنیدی که خضر تخته ی کشتی بشکست

    تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست (مولانا – دیوان شمس)

2- سعدی – قطعات

3- حمید هم نوشته در این باب. اینجا بخونید.

۴- آرشیو موضوعی رو هم بالاخره ردیف کردم. اینجوری بهتر شد.

۵- نیک آهنگ یه طنز کوچولو راجع به حرفای احمدی نژاد راجع به ایران ۱۲۰ میلیونی نوشته. با این که دیر نوشته ولی باحاله. بخونید اینجا

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 22:44  توسط محسن  | 

 

 

 

 

اطلاعات بیشتر...

 

 

 

پی نوشت:

سوتی طراحی داره بد، که البته نمی گم. این کاره ها خودشون می فهمن...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 17:29  توسط محسن  | 

 

   اون شب وقتی بعد از ده سال رفتم حافظیه، ناخودآگاه این بیتش برام تداعی شد:

 

غیر از این نکته که حافظ زتو ناخشنود است   در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

 

   اما اون قدر بخشش داره که باز ازت به خوبی استقبال کنه و حسی که مدت ها انتظارش رو می کشیدی بی هیچ چشم داشتی بهت عطا کنه. شاید فقط یه حس نوستالژیکه، اما مهم اینه که آرومت می کنه.

 

 حافظیه

 

 

   و اونقدر آرومت کنه که هوس کنی تا خواجو قدم بزنی و اونجا هم یه گوشه ی دنج گیر بیاری و باز با خودت خلوت کنی.

 

دروازه قرآن از خواجو 

 

 

   و آنچنان تو خلوت خودت فرو بری تا از تهی بودن درونت کلافه شی و به دنبال یه همزبون بگردی تا شاید حرفای بر آمده از دلش درونت رو پر کنه. پیداش می کنی. اما وقتی خوب به حرفاش گوش می دی، تکراری و گاه بی معنا بودن اونا هم خسته ات می کنه و می زنه به سرت که به سراغ اصل خودت بری تا شاید اون بتونه کمکت کنه.

 

آبشار مارگون 

 

 

   و وقتی به دیدار طبیعت می ری در نگاه اول ناز و تنعمش دلخوشت می کنه. اما باز راضی نمی شی و می خوای یه جلوه ی تازه تر ازش ببینی. اونم هی چی رو دریغ نمی کنه و هرچی داره به پای مهمونش که از راه دور اومده، می ریزه.

 

آبشار مارگون 

 

 

   اما مسافر باز طمع داره و راضی نمی شه. دوست داره صداش رو هم بشنوه. اون هم با کمال میل می پذیره و شروع به نواختن موسیقی می کنه. با هر وسیله ای که دم دستش باشه: باد، آب و ...

 

آبشار مارگون 

 

 

   اولش ازین که مهمونش بالاخره لبخند رضایت رو لباش ظاهر شده به وجد میاد و ریتمشو تند تر می کنه. اما بعد از مدتی سردی لبخند تلخ مهمون طماعش، دلسردش می کنه و صحنه رو آروم ترک می کنه.

 

 

 

 

   و مسافر حریص، باز خودشو پشت همه ی درهای بسته، یکه و تنها می بینه. حتی پشت در دل خودش و این یعنی ناخشنودی دوباره ی حافظ...

 

 

   پی نوشت:

   این دفعه شیراز خیلی بهم چسبید، اما نمی دونم چرا اینقدر تلخ درباره اش نوشتم. شاید به تلخی عادت کردم. تلخ دیدن، تلخ شنیدن، تلخ فکر کردن و تلخ گفتن. امیدوارم عکسا تلخی نوشته ها رو از بین برده باشه. مابقی عکسای سفر شیراز رو هم میذارم تو فوتوبلاگ. ببینید.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:40  توسط محسن  | 

 

قسمت اول: مرگ، بیداری است!

 

   هر وقت صحبت از مرگ می شد، چشای پیرمرد برق می زد و یه لبخند رو صورتش ظاهر می شد. همیشه ازین حالت تعجب می کردم. مرگ که برا همه تلخه چرا برا این نه؟ البته همیشه کنجکاویم منجر به پرسیدن همین سوال ازش می شد. اونم می گفت: "پسر جون تو الان داری روی قالی این بر و اون بر می دویی. بعضی وقتام دور خودت می چرخی، درجا می زنی یا حتی عقب می ری. ولی هیچ کدومو حالیت نیست. بمیری، اوج می گیری می ری اون بالا، اون وقت می فهمی قالی چه نقش و نگاری داره!" بعدشم اینو پشت بندش میاورد: "آدما خوابن. وقتی می میرن تازه از خواب بلند می شن[1] تو داری خواب و رؤیا می بینی، بمیری چیشات باز می شه"  کوچیک تر که بودم هیچ کدوم از حرفاشو نمی فهمیدم. آخه می دونی فقط این اواخر خیلی پیر شده بود این حرفا رو نمی زد که. چند سال پیشم که سرحال تر بود باز از مرگ خوشش میومد. نه این که از لحظه ی مرگ نترسه ها: "ببین جوون، همه ی آدما به خاطر حب نفسشون از مرگ می ترسن. غریزیه. فقط دیوونه ها که نمی فهمن نمی ترسن! ولی نباید بذاری این ترس نسبت به مرگ بدبینت کنه. مرگ زهریه که گلوتو می سوزونه، ولی چشیدن داره!" این حرفش بیشتر گیجم می کرد.

   چند وقت پیش که خیلی حالش بد بود رفتم ببینیمش. دیدم همه دارن دور و برش گریه زاری می کنن. اشاره کرد برم جلوتر. دستمو گرفت و گفت:

 

مرگ را اندوه و غمباری چرا؟   مرگ را آه و گُر و زاری چرا؟

مرگ را آغاز بیداری بدان   مردگان را خواب انگاری چرا؟

 

    بعدشم با همون غرور همیشگیش گفت: "اینا نمی فهمن، حالیشون کن!" جفتمون لبخند زدیم و دستامونو بهم فشار دادیم. یه نفس عمیق کشید و یه قطره اشک از رو گونه اش غل خورد و افتاد روی پام. زهر شیرینو چشیده بود. همون لبخند هم رو صورتش ثابت موند...

   اومدم بیرون و تو کوچه باغای اطراف قدم زدم. مطمئن بودم با این که لاشه اش داره به فریادهای اون جماعت گوش می ده، خودش الان پیشمه. زمزمه کردم:

 

بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید   در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید

بمیرید، بمیرید، وزین مرگ مترسید   کزین خاک برآیید، سماوات بگیرید

بمیرید، بمیرید، وزین نفس ببرّید   که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان   چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید، بمیرید، به پیش شه زیبا   بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید، بمیرید، وزین ابر بر آیید   چو زین ابر بر آیید، همه بدر منیرید

خموشید، خموشید، خموشی دم مرگ است   هم از زندگی است این که زخاموش نفیرید[2]

 

   "در گذشته، تنها دو ابله در جهان زندگی می کرده اند، گونه ای این دنیایی و گونه ای آن دنیایی – ولی هر دو ابله بوده اند. انسان واقعا بی باک است که در این جهان زندگی می کند ولی به این دنیا تعلق ندارد." (اوشو)  

 

  

   11 آبان 85
 


   1- پیامبر

   2- دیوان شمس

 

  

 

قسمت دوم: نسیه رو ول کن، نقدو بچسب!

 

   بعد از مرگ پیرمرد، دل و دماغشو نداشتم برم خونه اش. مدت ها بود اونجا نرفته بودم. ولی حیاطش توی بهار خیلی قشنگ بود. برا همین فروردین که شد رفتم یه سر بزنم. تو که رفتم دیدم داداشش اونجاست. چند سالی ازش کوچیکتر بود. افکارشون هم صد و هشتاد درجه متفاوت. به خاطر صداش باهاش حال می کردم. تازه نشسته بودم که صدای آوازشو شنیدم. اومدم توی ایوون. دیدم نشسته کنار حوض و داره  "اصفهان" می خونه. منم با خودش برد. تا این که رسید به اینجا:

 

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود   وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم؟[1]


    مو به تنم سیخ شد. دیگه نشنیدم چی می خونه. فقط به این فکر می کردم که چقدر نظرا نسبت به مرگ و بهشت و آخرت متفاوته. ناخودآگاه یادم افتاد به شعرایی که هر وقت می خوندم پیرمرد چپ چپ نگام می کرد:

 

گويند بهشت و حور و كوثر باشد   جوي مي و شير و شهد و شكر باشد

پر كن قدح باده و بر دستم نه   نقدي ز هزار نسيه خوشتر باشد

 

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت   از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامي و بتي و بربطي بر لب كشت   اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت

 

 ايدل تو به اسرار معما نرسي   در نكته زيركان دانا نرسي

اينجا به مي لعل بهشتي مي ساز   كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي


گويند كسان بهشت با حور خوش است   من ميگويم كه آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار   كآواز دهل شنيدن از دور خوش است[2]

 

 

   12 آبان 85

 


   1- شاید حافظ!

   2- خیام

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 1:40  توسط محسن  | 

 

 

   یادمه توی مردادماه، روزی که دماوند رو از شمال یکروزه صعود کردم و فرداشم از غرب و فهمیدم همون روز ابوذر هم از شمالشرق یکروزه صعود کرده، علاوه بر خوشحالی طبیعیی که از کارم داشتم دماوند رو حقیر می دیدم و می گفتم الکی توی ذهنمون گنده شده. برا همین به دنبال صعودای سخت تری بودم. مثلا سرعتی و شبانه توی یه زمان سردتر!

   این شد که از اول مهر قصد کردم یه پنجشنبه شب از گوسفندسرا صعودمو شروع کنم تا موقع طلوع آفتاب روی قله باشم، این جوری هم اراده خودم رو محکی زده بودم و هم می تونستم از طلوع روی قله عکس بگیرم. چند هفته بین دوستام دنبال پایه گشتم، اما کسی جواب مثبت نداد. تا این که هفته ی گذشته "وریا" پایه ی اجرای برنامه شد. چون جمعه (5 آبان) روز تولدش بود خیلی براش ارزشمند بود اولین طلوع آفتاب بیست و سومین سال زندگیش رو از روی بام ایران ببینه! برا همین با این که دماوند اولش بود، بیم نداشت و خیلی با انگیزه بود. تنها نگرانیم هوای ناپایدار هفته ی گذشته بود که اونم توی سایت snow-forecast چک کردم: بارش های قله از چهارشنبه شروع می شد، پنجشنبه صبح به اوج می رسید و شب با یه بارش جزیی خاتمه پیدا می کرد و دوباره از جمعه عصر شروع می کرد. بنابراین بهترین زمان برای صعود همون پنجشنبه شب بود...

 

   پنجشنبه 4 آبان ساعت 23:00 : نیم ساعته بوران و کولاک شدید شروع شده و دیدمون رو کمتر از سه متر کرده. با این که یال سنگیی رو که به بارگاه می رسه یه ربعه تموم کردیم و مطمئنیم یه جایی بین 4100 تا 4200 متر هستیم، هر چی بالا و پایین و چپ و راست می ریم اثری از بارگاه نیست که نیست. عینکم یخ زده و مجبور می شم برش دارم. دیدم کمتر شده. هر از گاهی توهم یه جاپا خوشحالمون می کنه. با فریاد "پاکوب پاکوب" همدیگه رو صدا می کنیم و کمی بعد می فهمیم حفره ایه که باد توی برف درست کرده. کلافه شدیم. رعد و برق هم که ول کن نیست…

   بالاخره تصمیم می گیریم مغموم برگردیم همون گوسفند سرایی که سه ساعت و نیم پیش داشتیم توش ستاره های آسمون رو می شمردیم. برف جاپاهای خودمون رو هم پر کرده. با قطب نما جنوب رو پیدا می کنم. باورمون نمی شه که توی همین نیم ساعت بیش از سی سانت برف باریده ...

 

   اون شب سه تا نتیجه گرفتم:

1-     پیش بینی های اینترنت به هیچ وجه قابل اطمینان نیست.

2-     ما آدما با این همه غرورمون تو بعضی مواقع از یه سوسک هم ناتوان تریم!

3-     ای دیو سپید، خیلی مخلصیم... 

 

  دوربینی که کلی محافظتش کرده بودم تا بتونه از طلوع آفتاب روی قله عکس بندازه، فقط تونست این عکسا رو بگیره:

 

 

 

 

 

 نیمه طلوعی که قرار بود از روی قله گرفته شه...

 

 

برای بزرگنمایی کلیک کنید

 

 

"وریا" که هدیه تولدش نا تموم موند!

 

 

هراز، نوا و پاشوره

 

 

   14:00 روز جمعه رسیدیم پل مون. بی ماشینی در عین ترافیک هراز باعث شد تا 19:00 منتظر بچه های گروه نمونه که از پاشوره بر می گشتن بمونیم و کمی اونجا بچرخیم:

 

 

دیواره وسوسه کننده ای که نه سنگی بود و نه قابل صعود!

 

 

چقدر نشستن کنار رودخونه و گل و بلبل! و هوای لطیف چسبید، البته نه مثل شب قبلش!!!

 

   و از همه ی این ها شیرین تر معرفت "مصطفی" بود. راننده ای که شب قبل ما رو تا گوسفند سرا برده بود. نگرانمون شده بود. وقتی جمعه شب صدامو شنید کلی خوشحال شد. و ازین که چرا وقتی نصف شب رسیدیم گوسفند سرا تماس نگرفتیم همون موقع بیاد دنبالمون، گله مند بود!

 

 

 پی نوشت:

 

   تشکر از بچه های "گروه نمونه" بابت مینی بوس و اکبر جوجه و محفل گرم! و ممنون از دو دوست جدید "مصطفی" و "فاطمه" بابت سوپ و چای گرم گوسفند سرا.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:10  توسط محسن  | 

 

روز دوم: پنجشنبه، دوم شهریور - ادامه

 

   ساعت تقریبا 9:15 بود که سرپایینی گردنه شانه کوه تموم شد و به کف یخچال غربی رسیدیم. منطقه برام تازگی داشت. بنابراین تا میثم برسه یه کم وایسادم تا دور و برمو نگاه کنم.

  

 

کشیدن این نقشه با mspaint کمی سخت بود و صرفا جهت اطلاع از کلیات منطقه است و هیچ ارزش کوهنوردی دیگری ندارد!

 

سمت راست (شرق) همون خط الراسی بود که تازه ازش پایین اومده بودیم و قله علم کوه رو از طریق گرده آلمان ها و سپس گردنه ی شانه کوه به قله شانه کوه و بعدش هم به قله تخت سلیمان وصل می کرد. گرده ازونجا کاملا مشخص بود: دورکابی، سه رکابی، تراورس و ... . سمت جنوب یخچال غربی اوج می گرفت و به سوزنی انگشت خدا می رسید. هیبت خاصی داشت هر چند با اون ریزشاش تو این فصل غیر قابل صعود به نظر می رسید، لااقل این موقع از روز.

 

 

یخچال غربی (اسپیلت) و سوزنی موسوم به انگشت خدا

 

   ادامه خط الراسی که از علم کوه به انگشت خدا اومده بود به قله با عظمت نگین می رسید و اونجا هرز می رفت. برای رسیدن به سر منزل مقصود! باید نگین رو از سمت شمال دور می زدیم. اون هم مثل باقی ریزش زیادی داشت. انگار تو اون منطقه جاذبه ی زمین زیادتره و چسبندگی کمتر!

 

 

من و نگین!

نمی دونم چرا نام هیچ قله ای اسم یه پسر نیست؟

اگه میگین سهند، اون هم اسم پسره هم دختر.

 

   می موند یه خط الراس دیگه که در سمت چپ (غرب) مشخص بود. خط الراس شمال غربی - جنوب شرقی و معروف هفت خوان (لانا) که از سمت جنوب شرق و گردنه هفت خوان به قله خرسان جنوبی متصله و در انتهای شمال غربیش به قعر دره ی میانرود سه هزار فرو می ره. 22 قله با همین نام داره که جنوب شرقی ترینشون هفت خوان یکه و انتهای شمال غربیش به هفته خوان 22 ختم میشه. همگی هم بالای چهار هزار مترن. این نمای بالای سرم بود. کف یخچال هم کمی نسبت به علم چال متمایز بود. مورن های (قطعه سنگ های کم و بیش بزرگ انتهای یخچال های طبیعی) این قسمت بزرگتر بودن و با وجود این که خیلی حرکت روشون سخت بود بعضی جاها با یخ زیرشون قارچ های زیبایی درست می کردن، هر چند گوشی موبایل میثم یارای گرفتن عکسایی بهتر از این ازشون نبود (یا شاید ما عکاسای خوبی نبودیم):

 

 

سمت راست دامنه های قله تخت سلیمان، سمت چپ دیواره های خط الراس هفت خوان و در انتها دره سه هزار

 

   "من به دنبال فضایی می گردم: لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی. که در آن جا نفسی تازه کنم ..." اینو می خوندم و ازین که بعد از مدت ها چنین فضایی پیدا شده بود حس خوبی داشتم. میثم بعد از گرفتن چند تا عکس رسید و در مورد این که چه جوری قله ی نگین رو دور بزنیم بحث کردیم. همون طوری که توی عکس بالا مشخصه انگار کامیونایی تپه هایی از سنگ رو اونجا خالی کرده باشن! نمی دونستیم از کجا بریم که کمتر وقت بگیره. (تو اون منطقه به دلیل بکر بودنش هیچ پاکوبی پیدا نمیشه!) بالاخره مسیری که دقیقا از زیر قله ی نگین رد می شد رو انتخاب کردیم. گذر از این قسمت جز یکی از بدترین بخش های برنامه بود. طوری که حاضر نبودیم برای برگشت، دوباره این مسیر رو انتخاب کنیم! بعضی مواقع مجبور بودیم فاصله ی بین دو تا مورن بزرگ رو با شک و تردید بپریم و البته میثم با توجه با پاهای کوتاهترش (یا بهتره بگم کمتر بلندتر) مشکل بیشتری داشت. یه جا GPS میثم زمین خورد و آسیب دید و قلب میثم هم و هم چنین! بالاخره نزدیکای 11:00 از شر مورن ها راحت شدیم و به برفای کف یخچال هفت خوان رسیدیم. اونجا تازه فهمیدیم که اگه از شمال تر میومدیم کمتر دردسر داشتیم. خیلی خسته شده بودیم. حرف هم نمی زدیم و به صدای آب جاری کف یخچال و ریزش سنگای بالای یخچال گوش می دادیم. بطری های آبمون رو از آب زرد یخچال که به قول میثم مزه ی ادرار الاغ می داد پر کردیم (نمی دونم این بشر کی ادرار الاغ خورده که مزه اشو می دونست؟!). یه کم شکلات کاکائویی و آلوچه (چه شود، اه اه) خوردیم. همون جا به میثم گفتم احتمال زیاد زمان کم میاریم، ولی نمی خواستیم قله رو بی خیال شیم ولو به قیمت بیواک! به سمت جنوب راه افتادیم. باید تا انتهای یخچال هفت خوان می رفتیم و ازونجا به گردنه می رسیدیم. حرکت روی برفا بعد از اون مورن های مزخرف خیلی لذت بخش بود. میثم عقب افتاد. احتمالا به خاطر این بود که مدتی به ارتفاع بالای 4000 نرفته بود و اون کاکائو و آلوچه هم بهش نساخته بود. به قسمت های صاف انتهای یخچال رسیدم. سمت چپ (شرق) خرسان جنوبی، میانی و شمالی مشخص بودن و راست هم هفت خوان ها. گردنه جایی بود بین هفت خوان1 و خرسان جنوبی، یعنی جایی در روبرو. اما نمی دونستم کدوم مسیر رو باید بریم بالا؟! وایسادم تا میثم هم بیاد و تصمیم بگیریم. ازین که کند میومد کمی عصبانی شدم و وقتی رسید بهش گفتم: "اگه آمادگی نداری چرا اومدی برنامه؟". اونجا چیزی نگفت و در مورد مسیر بحث کردیم. یه مسیر سمت چپ بود که مستقیما به خرسان شمالی می رسید ولی با شیب بیش از 60 درجه و کاملا شن اسکی بود. سریع فکر صعود ازون مسیر رو از سرمون بیرون کردیم. میگن توی زمستون تیم هایی که قله علم کوه رو چه از گرده، چه دیواره و چه سیاه سنگ صعود می کنن از زیر خرسان شمالی میان پایین و با دور زدن نگین و صعود شانه کوه، خودشون رو به علم چال می رسونن. بنابراین باید همین شیب می بود که شاید وقتی برف داره برای فرود مناسبه اما الان واقعا صعودش خطرناک بود. بهترین جای ممکن برای صعود، مسیری بود که بعد از صعود انتهای زبانه یخچال هفت خوان، با انحرافی به چپ به گردنه هفت خوان می رسید. همون رو انتخاب کردیم تا صعودش کنیم. قبلش بد نیست این قسمت از گزارش صعود هفت خوان کتاب "کوهنوردی در ایران" رو بخونید: "مسیر را با عبور از تپه ماهورهای بسیار ملایم یخچالی به صورت عرضی از زیر دیواره و قله 4440 متری نگین عبور کرده و به سوی زبانه یخچالی مرتفعی که تا لبه گردنه هفت خوان بالا رفته ادامه می دهیم. صعود از یخچال، به صورت مستقیم و گاهی اوقات به صورت تراورس در برفی سفت با تکنیک های خاص صعود یخچال و با استفاده از کرامپون (کفش یخ) صورت می گیرد. لازم به تذکر است که بدون استفاده از کرامپون نیز می توان یخچال را صعود کرد ولی بهتر است صعود با استفاده مطمئن از این وسیله و کلنگ صورت گیرد." قبل از برنامه این تیکه از گزارش رو که خوندم به فکر افتادم حتما کلنگ و کفش مناسب برف و یخ داشته باشیم. میثم کفش برف و یخ مناسبی جز کفش دوپوشش نداشت که پوشیدن کفش دوپوش تو اون سنگا دل آدمو کباب می کنه (مخصوصا اگه همدانی باشی!). بنابراین قرار شد اون همون کفش ترکینگش رو بپوشه و من کفش برف و یخ بیارم و جا پا درست کنم و میثم پشت سرم بیاید. مقدار زیادی از زجری که در عبور از مورن ها داشتم هم به خاطر همین کفش سفت یخ بود. اما نکته جالب دیگه این که گزارش بالا مربوط به تیر ماه بود که زبانه های یخچال تا گردنه پیش رفته اند. حالا جاشون رو به سنگ های ریزشی و بزرگ داده بودند. بنابراین اونجا فهمیدیم هیچ احتیاجی به کفش یخ و کلنگ نیست. مقداری از شیب رو هنوز برف پوشونده بود. برفی که در اون ساعت (11:30) تقریبا نرم بود و نیازی به درست کردن جا پا نداشت. اما بدترین و خطرناک ترین بخش برنامه دقیقا از جایی شروع شد که برف تموم شد و شیبی شروع شد که گاه سنگ هایی به بزرگی تلویزیون ازش پایین میومدن! شانس آوردیم که پای هیچ کدوممون زیر اون سنگ های روان نرفت و گرنه با توجه به سنگینیشون اون یکی کاری ازش بر نمیومد. بعضی مواقع اگر روی شیب یک لحظه وای می سادیم حرکت توده سنگ های زیر پامون تعادلمون رو به هم می زد. بنابراین مجبور بودیم اون قسمت ها رو تو اون شیب بدویم تا به جای مستحکم تری برسیم و نفسی تازه کنیم. صعود این قسمت هر چند نیم ساعت بیشتر زمان نبرد اما به اندازه یک روز کوهپیمایی انرژی گرفت! مسیر رو ببینید:

 

 

مسیر صعود به گردنه هفت خوان

قسمت انتهایی مسیر همون جای خطرناکست.

 

   روی گردنه نشستم تا میثم هم بیاد. حالی نداشتم. اما دیدن جاهای تازه و دره ای که از حصارچال به سه هزار می رفت (البته با یه گردنه بینشون) یه کم روحیه امو بهتر کرد. صدای sms موبایلم هم تمدن قرن بیست و یک رو بهم یادآوردی کرد. بالاخره ازون جای وحشی که اولش بکر و ساکت و دوست داشتنی بود و آخرش بکر و ساکت و ترسناک، رهایی پیدا کرده بودم و اینم یک بار دیگه که نزدیک بود خدا بهم رحم کنه! فکر نکنم بعد از تیر ماه که یخچال دیگه تا گردنه بالا نمیاد صعود اون شیب ریزشی کار درستی باشه.

   بعضی مواقع باد سردی می وزید. به نظر هم می رسید اینجا بیشتر مورد توجه کوهنوردا باشه. چون پاکوب داشت و جای چادر. برای صعود هفت خوان ها از حصارچال ازین مسیر عبور می کنن. میثم هم اومد. کمی تنقلات خوردیم و گپ زدیم. 12:15 پا شدیم تا حرکت نهایی رو به سمت قله شروع کنیم. خرسان ها ازونجا خیلی خوش منظره بودن:

  

 

 

   کوله کشی نوبت میثم بود. ازم گرفت و حرکت کرد. خیلی انرژی از دست داده بودیم. این قسمت رو پشت سر میثم خیلی آروم رفتم و کمی بینمون فاصله افتاد. وقتی بهش رسیدم گفت: "اگه آمادگی نداری چرا اومدی برنامه؟" حرفی که یک ساعت پیش بهش زده بودم رو بهم پس داد اما با خوشرویی (کشته ی همین مرامشم!). این بار جفتمون خندیدیم و البته من  داخل خودم یه کم خجالت کشیدم. شیب زیر قله رو خیلی کند می رفتیم و هر چند قدمی که بر می داشتیم کلی استراحت می کردیم. انگار داریم یه 8000 متری صعود می کنیم! بالاخره نزدیک 14:30 بود که روی قله بودیم. تا قبل از رسیدن به قله هیچ خبری از خط الراس خرسان ها و پشت سرشون نداشتیم. طبق گفته فرامرز خود خط الراس عبورش خطرناک بود و باید اون پشت می رفتیم پایین و تراورس می کردیم. وقتی رسیدم به قله و منطقه پشت (یخچال خرسان) رو دیدم که غیر قابل تراورسه به میثم که داشت میومد بالا گفتم: "می دونی چیه؟ فکر کنم زمان بندی برنامه امون یه روز کم داره!!!"

 

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:17  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!