... تا اینجا من فقط تلاش کرده ام از طریق بحث هایی که با دوستانم، خانواده ام، و همسایه هایم داشته ام و از طریق داده های نظرسنجی های ملی و غیره نشان دهم چقدر عنصر دین و مذهب در دوروبر من فراوان است. در طی بحثم، اشاره هایی داشتم به چیزهایی که از نظر من عناصر مهمتر دین و مذهب هستند: پاسخ ها یا توضیحاتی درباره ی راز مرگ، ارتباط مستقیم با خدا، تجربه های دینی یا عرفانی، دعا و نماز، و گردهمایی های مذهبی. البته دین و مذهب جنبه های حیاتی بسیار بیشتری دارند: مناسک، آموزه، ایمان، اخلاق، کتاب های مقدس، موسیقی، آموزش و پرورش، نو ایمانی، تنظیم روابط جنسی، و فراهم آوردن معنایی غایی و غیره. اما این مقدمه به قصد جامع بودن نوشته نشده است – من فقط می خواستم برای شروع بحث شما را اندکی با جهان خودم و دین و مذهب در آن آشنا کنم.
شاید یادتان باشد که در انتهای پاراگراف اول این مقدمه، قلم انداز نوشته بودم: "برخی روزها احساس می کنم انگار همه ی دنیا مذهبی است." البته این حرف کمی اغراق آمیز است. حدود 8 تا 15 درصد جمعیت ایالات متحده را می توان کاملا غیرمذهبی خواند. طبق آمار منتشر شده در لس آنجلس تایمز حدود سی میلیون آمریکایی مدعی هستند که "دین و مذهبی ندارند." و حقیقت این است که در حیطه ی شخصی من هم اگر چه تعدادی از بهترین دوستانم واقعا مذهبی یا معنوی هستند، اما اکثرشان نیستند. بیشتر نزدیکترین دوستان من واقعا به طور کامل از مذهب و دین بریده اند، نسبت به مدعاهایش شکاکند، به ارزش های دینی به دیده ی تردید می نگرند، و نسبت به ارزش های دین و مذهب تردید دارند. زن من مذهبی نیست. برادرم هم نیست. اکثر خویشاوندان من هم مذهبی نیستند. و من که یک یهودی هستم و دلم می خواهد با یهودی ها معاشرت کنم، غالبا معاشر آدم های مشخصا غیر مذهبی هستم؛ یهودی ها شاید غیر مذهبی ترین جماعت مذهبی در دنیا باشند. علاوه بر این، من عالم علوم اجتماعی هستم – غیر مذهبی ترین رشته ی دانشگاهی. و جامع شناس هم هستم. اکثر جامعه شناسان، دست کم در عالم تجربه ی شخصی من، یا غیر مذهبی هستند یا ضد مذهب. پس واقعیت این است که من غالبا با آدم های مشخصا سکولار سر و کار دارم.
اما من بر خلاف زنم و بر خلاف نزدیکترین دوستانم و بسیاری از همکاران جامعه شناسم سخت مجذوب مذهب و دین هستم. به نحوی علاج ناپذیر و بی شرمساری مجذوب و شیفته ی دین و مذهب هستم. فقط به قدر کافی چیزی از آن دستگیرم نمی شود. بسیاری از آدم های غیر مذهبی که می شناسم واقعا وقعی به دین نمی گذارند. آن ها یا نادیده اش می گیرند یا حوصله اشان از آن سر می رود یا فکر می کنند دین اصلا چیز مهمی نیست یا به خطا گمان می برند دین در حال احتضار است – یا اصلا نمی خواهند با این چیزها سر خودشان را درد بیاورند.
اما من نه. دین دلمشغولی شخصی و همیشگی من است. با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر می توانند به چیزی معتقد باشند که آشکارا غیر موجه و باور نکردنی است. با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر زندگی خود را وقف چیزی می کنند که به غایت غیرعقلانی[1] است و حتی در راهش جان هم می سپارند. با حیرت می اندیشم چرا بعضی مذاهب می میرند حال آنکه مذاهب دیگر به غایت رونق دارد. با حیرت می اندیشم چرا برخی نوآوران مذهبی را در جامعه اشان دیوانه می پندارند، حال آنکه برخی دیگر از احترام و حمایت گسترده ای برخوردار می شوند. با حیرت می اندیشم چرا عده ای ایمانشان را از دست می دهند و چرا عده ای بناگهان ایمان می آورند. با حیرت می اندیشم چرا برخی کشورها به غایت مذهبی اند (مثل ایرلند) و برخی دیگر اصلا مذهبی نیستند (مثل ایسلند). من همیشه علاقه مند به دریافتن ربط دین به هنر، سیاست، سکس، جنگ، اخلاق، روابط نژادی، رسانه ها، زندگی خانوادگی، و قانون هستم. خلاصه همیشه با خود فکر می کنم و مطالعه می کنم تا دریابم چگونه جنبه های مختلف جامعه بر دین اثر می گذارند و همزمان چگونه دین بر جنبه های مختلف اثر می گذارند. درک این دیالکتیک چیزی است که کل جامعه شناسی دین راجع به آن است. پایان مقدمه
کتاب با بخش هایی راجع به جامعه شناسی دین ادامه پیدا می کنه. من در شماره ی بعد نتیجه گیری خودم و هدفم از آوردن این مقدمه رو می گم...
1. دو جامعه شناس برجسته ی دین، استارک و فینک، استفاده از واژه ی غیرعقلانی را برای توصیف دین توهین آمیز می دانند. چون پیشاپیش فرض را بر این گذاشته اند که این واژه بار منفی دارد. لزوما چنین نیست. من هم مثل رودولف اوتو و دوستم دوگ، که پیشتر از او نقل قول کردم، عامدانه از واژه ی "غیر عقلانی" استفاده می کنم اما نه با بار منفی آن. برخی از شگفت انگیزترین، شریفترین، و مقدسترین چیزها در زندگی ما غیرعقلانی هستند. مثل عشق، خطر کردن، هنر، سکس، موسیقی، نوعدوستی و غیره.




