تبليغاتX
گاماس

 

   ... تا اینجا من فقط تلاش کرده ام از طریق بحث هایی که با دوستانم، خانواده ام، و همسایه هایم داشته ام و از طریق داده های نظرسنجی های ملی و غیره نشان دهم چقدر عنصر دین و مذهب در دوروبر من فراوان است. در طی بحثم، اشاره هایی داشتم به چیزهایی که از نظر من عناصر مهمتر دین و مذهب هستند: پاسخ ها یا توضیحاتی درباره ی راز مرگ، ارتباط مستقیم با خدا، تجربه های دینی یا عرفانی، دعا و نماز، و گردهمایی های مذهبی. البته دین و مذهب جنبه های حیاتی بسیار بیشتری دارند: مناسک، آموزه، ایمان، اخلاق، کتاب های مقدس، موسیقی، آموزش و پرورش، نو ایمانی، تنظیم روابط جنسی، و فراهم آوردن معنایی غایی و غیره. اما این مقدمه به قصد جامع بودن نوشته نشده است – من فقط می خواستم برای شروع بحث شما را اندکی با جهان خودم و دین و مذهب در آن آشنا کنم.

   شاید یادتان باشد که در انتهای پاراگراف اول این مقدمه، قلم انداز نوشته بودم: "برخی روزها احساس می کنم انگار همه ی دنیا مذهبی است." البته این حرف کمی اغراق آمیز است. حدود 8 تا 15 درصد جمعیت ایالات متحده را می توان کاملا غیرمذهبی خواند. طبق آمار منتشر شده در لس آنجلس تایمز حدود سی میلیون آمریکایی مدعی هستند که "دین و مذهبی ندارند." و حقیقت این است که در حیطه ی شخصی من هم اگر چه تعدادی از بهترین دوستانم واقعا مذهبی یا معنوی هستند، اما اکثرشان نیستند. بیشتر نزدیکترین دوستان من واقعا به طور کامل از مذهب و دین بریده اند، نسبت به مدعاهایش شکاکند، به ارزش های دینی به دیده ی تردید می نگرند، و نسبت به ارزش های دین و مذهب تردید دارند. زن من مذهبی نیست. برادرم هم نیست. اکثر خویشاوندان من هم مذهبی نیستند. و من که یک یهودی هستم و دلم می خواهد با یهودی ها معاشرت کنم، غالبا معاشر آدم های مشخصا غیر مذهبی هستم؛ یهودی ها شاید غیر مذهبی ترین جماعت مذهبی در دنیا باشند. علاوه بر این، من عالم علوم اجتماعی هستم – غیر مذهبی ترین رشته ی دانشگاهی. و جامع شناس هم هستم. اکثر جامعه شناسان، دست کم در عالم تجربه ی شخصی من، یا غیر مذهبی هستند یا ضد مذهب. پس واقعیت این است که من غالبا با آدم های مشخصا سکولار سر و کار دارم.

   اما من بر خلاف زنم و بر خلاف نزدیکترین دوستانم و بسیاری از همکاران جامعه شناسم سخت مجذوب مذهب و دین هستم. به نحوی علاج ناپذیر و بی شرمساری مجذوب و شیفته ی دین و مذهب هستم. فقط به قدر کافی چیزی از آن دستگیرم نمی شود. بسیاری از آدم های غیر مذهبی که می شناسم واقعا وقعی به دین نمی گذارند. آن ها یا نادیده اش می گیرند یا حوصله اشان از آن سر می رود یا فکر می کنند دین اصلا چیز مهمی نیست یا به خطا گمان می برند دین در حال احتضار است – یا اصلا نمی خواهند با این چیزها سر خودشان را درد بیاورند.

   اما من نه. دین دلمشغولی شخصی و همیشگی من است. با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر می توانند به چیزی معتقد باشند که آشکارا غیر موجه و باور نکردنی است. با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر زندگی خود را وقف چیزی می کنند که به غایت غیرعقلانی[1] است و حتی در راهش جان هم می سپارند. با حیرت می اندیشم چرا بعضی مذاهب می میرند حال آنکه مذاهب دیگر به غایت رونق دارد. با حیرت می اندیشم چرا برخی نوآوران مذهبی را در جامعه اشان دیوانه می پندارند، حال آنکه برخی دیگر از احترام و حمایت گسترده ای برخوردار می شوند. با حیرت می اندیشم چرا عده ای ایمانشان را از دست می دهند و چرا عده ای بناگهان ایمان می آورند. با حیرت می اندیشم چرا برخی کشورها به غایت مذهبی اند (مثل ایرلند) و برخی دیگر اصلا مذهبی نیستند (مثل ایسلند). من همیشه علاقه مند به دریافتن ربط دین به هنر، سیاست، سکس، جنگ، اخلاق، روابط نژادی، رسانه ها، زندگی خانوادگی، و قانون هستم. خلاصه همیشه با خود فکر می کنم و مطالعه می کنم تا دریابم چگونه جنبه های مختلف جامعه بر دین اثر می گذارند و همزمان چگونه دین بر جنبه های مختلف اثر می گذارند. درک این دیالکتیک چیزی است که کل جامعه شناسی دین راجع به آن است. پایان مقدمه

 

کتاب با بخش هایی راجع به جامعه شناسی دین ادامه پیدا می کنه. من در شماره ی بعد نتیجه گیری خودم و هدفم از آوردن این مقدمه رو می گم...

 
 


1. دو جامعه شناس برجسته ی دین، استارک و فینک، استفاده از واژه ی غیرعقلانی را برای توصیف دین توهین آمیز می دانند. چون پیشاپیش فرض را بر این گذاشته اند که این واژه بار منفی دارد. لزوما چنین نیست. من هم مثل رودولف اوتو و دوستم دوگ، که پیشتر از او نقل قول کردم، عامدانه از واژه ی "غیر عقلانی" استفاده می کنم اما نه با بار منفی آن. برخی از شگفت انگیزترین، شریفترین، و مقدسترین چیزها در زندگی ما غیرعقلانی هستند. مثل عشق، خطر کردن، هنر، سکس، موسیقی، نوعدوستی و غیره.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:54  توسط محسن  | 

 

... از این دور هم جمع شدن ها امروزه زیاد است. در دور و بر من خیلی ها هستند که به دلایل دینی و مذهبی دور هم جمع می شوند، به سازمان های دینی و مذهبی می پیوندند، در گردهمایی ها شرکت می کنند تا در تجارب دینی شان در یک گروه با هم شریک شوند. اخیرا کلیسای کاتولیک رومی، اینجا در لس آنجلس،  یک ساختمان یازده طبقه، با زیربنای 57000 فوت مربع، با هزینه ی 200 میلیون دلار برای گردهمایی های مذهبی ساخته است. وقتی به همسایه های دیوار به دیوارم نگاه می کنم، می بینم همسایه ی سمت چپ من، سندی، مرتبا به مراسم عشای ربانی کاتولیکی می رود، همسایه ی دست راست من، جین و خانواده اش، مرتبا به مراسم دعای کریسشن ساینس می روند، و همسایه ی پشتی من، روی و زنش از اعضای بسیار فعال کلیسای لیبرال لوتری هستند.

   از زمانی که امیل دورکم اثر کلاسیکش را در حوزه ی جامعه شناسی دین تحت عنوان اَشکال ابتدایی زندگی مذهبی منتشر کرد، دانشوران به اهمیت امر اجتماعی/جماعتی به هنگام پرداختن به دین و مذهب پی برده اند. نخستین جامعه شناس دین آمریکایی، دبلیو. ئی. بی. دوبویس تاکید می کرد که کلیساهای سیاهان صرفا مراکز روحانی نیستند، بلکه بسی بیش از آن مراکزی اجتماعی برای فراهم آوردن جماعت، حس تعلق، و راهی برای ارتباط با دیگران هستند. (کارکردی که برای نماز مسلمانان هم متصورن و امروزه از بین رفته. می گن در اصل، نماز به جماعتش صحیحه و فرادی در صورت داشتن عذر پذیرفته است. جدای از اون به اعتقاد من این که ارتباط با خدا در قالب این نماز و به این شکل گفتن باید باشه تنها به دلیل کارکرد اجتماعیش بوده. وگرنه به هر طریقی می شه با خدا ارتباط برقرار کرد (کارکرد روحانی اش مد نظرمه)، همون طور که خود پیغمبر هم قبل از بوجود آمدن اسلام و در خلوت خودش طور دیگه ای با خدا ارتباط داشته.)

   عضویت در کلیسا امری شایع و گسترده است. تقریبا 70 درصد آمریکایی ها عضو یک کلیسا یا یک کنیسه هستند؛ و 43 درصد از آمریکایی ها دو یا سه بار در ماه به مراسم دعا و نیایش مذهبی می روند. جماعت – عنصر جماعتی در دین – قطعا مهم است. آری، دین شامل ایمان و سرسپردگی روحانی است، اما همانگونه که ویلیام سیمز بینبریج خاطر نشان می کند، دین شامل وابستگی به یک گروه اجتماعی هم هست. در واقع، برخی افرادی که ایمان ندارند، به خدا اعتقاد ندارند، و هیچ میلی به دعا کردن و نماز خواندن ندارند – یعنی آدم هایی که به راحتی می توان آن ها را غیر مذهبی خواند – باز به اجتماعات مذهبی می روند تا از لذات اجتماعی و جماعتی چنین عضویتی بهره مند شوند. (نمونه ی واضح و عینی اش رو چند روز دیگه و در قالب دسته های عزاداری شاهد خواهیم بود!)

   پدر و مادر خود من عضو جماعتی مذهبی هستند، کنیسه ای پر رونق در کالیفرنیا. با این همه پدر و مادر من هم، مثل اکثر یهودی ها، به خدا باور ندارند، کتاب مقدس را مقدس و آسمانی نمی دانند، دعا و نماز نمی خوانند، و خلاصه ایمان ندارند. آن ها اساسا غیر مذهبی هستند. با تمام این احوال، عضو جماعتی مذهبی هستند. می دانم که یکی از دلایل اصلی عضویتشان در این جماعت این است که با دیگر یهودی ها باشند. رفتن به میان جماعتی مذهبی برای دعا و نیایش شیوه ی رایجی برای حفظ پیوندهای محکم با آدم هایی است که تاریخ، میراث، و هویت قومی مشابه دارند. پدرم وقتی که بچه بودم برای تاکید بر عنصر اجتماعی وابستگی اش به جماعت مذهبی مدام به من می گفت: "سام به کنیسه می رود تا با خدا حرف بزند، اما من به کنیسه می روم تا با سام حرف بزنم."

   موقع نوشتن این فصل، از پدرم خواستم که بی پرده پوشی دلایل عضویتش در سازمانی مذهبی را بازگو کند.

   او ای-میلی زد و چنین جواب داد:

 

"من البته و بی هیچ تردیدی، آدم غیر معتقدی هستم. من خودم را بی خدا می دانم – نه لا ادری – دقیقا بی خدا. من معتقد نیستم که وجود برتری هست، یا زندگی بعد از مرگ، یا دعا خواندن اثری دارد – که آنجاست که به درگاهش دعا کنم؟ من فکر می کنم آن هایی که به چنین چیزهایی معتقدند باید دلیل و مدرک ارائه کنند – و آن ها دلیل و مدرکی که بتواند مرا مجاب کند ندارند. من به یاد نمی آورم که هیچ زمانی در زندگی ام، از دوره ی کودکی تا به حال، هرگز به خدا یا چیزهای مربوط به او باور داشته بوده باشم...

   من، من غیر معتقد، عضو یک سازمان مذهبی هستم، زیرا:

   این سازمان نزدیک خانه مان است. من آدم هایی را که به این سازمان می روند می شناسم زیرا از جماعتی هستند که 36 سال در آن زیسته ام.

   عضویت در این سازمان به من این احساس را می دهد که بخشی از چیزی هستم، بخشی از چیزی همچون جماعت...

   رفتن به این سازمان سرگرم کننده است: سرگروه دعا خوانان، سخنرانان، اجرای موسیقی، و بعد از مراسم دعا، خوردن غذا و معاشرت. توجه خاصی که سرگروه دعا خوانان به من دارد. دیدن آدم هایی آشنا در آنجا (سام، نه خدا). در ضمن نظم و آهنگی هم به زندگی می دهد: شب جمعه، شول! تازه مامان هم خوشش می آید – پس رفتن به آنجا با هم کاری برای انصراف خاطر است..." (البته کارکردهایی که توصیف کرد به خاطر سازمان بودن آنجا بود نه مذهبی بودنش و این کارکرد رو هر سازمان مردمی دیگه ای می تونه داشته باشه. مثلا عضو یک گروه کوهنوردی یا سازمان محیط زیست باشی و هر هفته در جلساتش شرکت کنی و دوستات رو ببینی و آخر هر هفته هم با دوستات کوه بری یا ... )

 

   پدرم خیلی بیش از این ها نوشته بود ... اما من فکر می کنم همین گزیده ی فوق از نامه ی او به خوبی نشان می دهد که آدم های مختلف به دلایل مختلفی در جماعات مذهبی جمع می شوند و نه لزوما بنا به دلایل نوع خاصی که وقتی به شرکت آدم ها در سازمان های مذهبی فکر می کنیم به ذهن مان می آیند... ادامه دارد (یه قسمت بیشتر نمونده)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 0:21  توسط محسن  | 

 

... پیشتر یادی از مادرزنم کردم. او یک باپتیست جنوبی نو مسیحی کرده است – و دعا و نماز فراوان می خواند. او مدعی است که نماز و دعا زندگی اش را خیلی بهتر کرده است؛ از رابطه اش با شوهرش گرفته تا زندگی حرفه ای اش. و قسم می خورد همه ی این ها محصول نیروی دعا و نماز است. او پیش از هر وعده غذا دعا می خواند (بلند بلند وقتی ما در خانه ی او هستیم، و به زمزمه وقتی که او در خانه ی ماست.) هر وقت که شب ها خوابش نمی برد دعا می خواند، یا هر وقت روز که احساس نیاز می کند. یکی از بهترین دوستان دوران دانشکده ام، جونا، هم که یهودی اورتودوکس است دعا و نماز می خواند – دست کم سه بار در روز. یک دوست خوب دیگرم، دوگ، هم که با زن من در دانشکده ی سینما همکلاس است، و اخیرا به آیین مورمون گرویده است (و البته فورا می گوید که نص گرا نیست) دعا زیاد می خواند... به آمار زیر توجه کنید:

 

*      90 درصد آمریکایی ها دعا و نماز می خوانند، و این درصد در طول پنجاه سال گذشته تغییری نکرده است.

*      از هر چهار آمریکایی بزرگسال سه نفر می گویند که هر روز دعا و نماز می خوانند.

*      58 درصد آمریکایی ها مدعی هستند که هر هفته دعا و نماز می خوانند.

*      97 درصد آن هایی که دعا و نماز می خوانند معتقدند که خدا دعایشان را می شنود و 95 درصد هم معتقدند که خدا نه تنها دعایشان را می شنود بلکه اجابتش هم می کند.

*      یک چهارم آن هایی که دعا و نماز می خوانند می گویند پس از دعا و نماز، یا صدایی شنیده اند یا چیزی دیده اند. (آمار بالاییه!!! و به دلیل سکولار بودن جامعه ی آمریکا، این اعداد بر ما پوشیده مونده و موجب شگفتی می شه.)

 

   من شخصا وقتی پای دعا و نماز به میان می آید حسابی بی میل/ شکاک/ دمغ می شوم. البته بی تردید در لحظات ترس یا نگرانی نوعی آرزوی قلبی دارم که ایکاش اوضاع رو به راه شود. اما هرگز از ته دل باور نداشته ام که آرزوی قلبی مرا کسی یا چیزی می شنود و اجابت می کند. معمولا آرزوی قلبی فقط باعث می شود در آن لحظه احساس آرامش کنم – یک مرهم ذهنی – احساسی فوری در زمان نگرانی و دلشوره. به هر صورت، من دیشب با دوگ درباره ی دعا بحث می کردم – و او هم به انتقادهای من اعتراض می کرد و می گفت دعا چیزی عمیق، حیاتی، و مهم و معنادار در زندگی اوست. تصمیم گرفتیم بیشتر در این مورد از او بپرسم. در یک ای-میل که تازه برایش فرستادم، پرسیدم: چرا دعا می خوانی؟ دعا برایت چه معنایی دارد؟ دعا در زندگی ات چه نقشی دارد؟ آیا می شود از نمونه های خاصی یاد کنی که دعا در زندگی ات معنادار و مهم بوده است؟

   گزیده ای از جواب سه صفحه ای فشرده ی تایپ شده ی او را در اینجا می آورم:

 

"دعا دروازه ی ورود من به ایمان است. من ایمانم را در لحظه ای خاص به دست آوردم، پس از اولین باری که دعا کردم. همه ی عمرم جدا با دین و مذهب خصومت می ورزیدم. من این اندیشه را با شور می پذیرفتم که دین و روحانیت را حتی نمی توان زمینه های مشروعی برای گفتگو دانست... آنچه هنوز هم به شگفتم می آورد این است که علی رغم همه ی این باورهایی که داشتم عملا سعی کردم دعا بخوانم. یک شب پیش از آنکه تدریس در یک آموزشگاه بزرگ صخره نوردی در ورزشگاه سرپوشیده را شروع کنم، احساس کردم اصلا آمادگی این کار را ندارم. بی آنکه وارد جزییات تلخ و زشت آن دوره ی زندگی ام شوم، فقط می گویم که افسردگی شدید، پایان یک رابطه ی طولانی، سفر، و کار سخت مرا از کار انداخته بود... آن شب دعا خواندم. دعایم اینطور شروع می شد: "من نمی دانم آدم هایی که خدا را قبول ندارند آیا می توانند دعا کنند یا نه... " زندگی من به یکباره عوض نشد، تدریس من در روز بعد تدریس فوق العاده ای نبود، اما من خودم عمیقا در نتیجه ی دعا تغییر کرده بودم و دیدم که روز بعد، و باز هم روز بعد، و... دعا می خوانم...

   نخستین بار دعا خواندنم، نخستین بار اعتنای من به ایمان بود و فکر می کنم برای همین هم اثر کرد. با آنکه من سرسختانه ضددین بودم، آنچه عملا در کار دعا کردم بسیار نیرومندتر از همه ی اعتقاداتم بود. این خلاص کردن خود از دست عقلانیت همان چیزی است که برای من دعا را این همه شادی بخش و رهایی بخش می کند. من روشنفکر همیشه راهنمایم ارزش های عقلانی منطق، خرد، دانش و غیره بوده است. وقتی خودم را درگیر کاری غیر عقلانی مثل تلاش برای ارتباط با خدا از طریق دعا یافتم جا خوردم، اما از این پارادوکس احساس بهجت و سرور کردم. دعا را نمی توان با چیزهای ارضا کننده ی ذهن عقلانی و منطقی دریافت، و نباید هم بتوان این کار را کرد. دعا مال قلمرو دیگری از تجربه ی بشری است که تاب تحمل توضیح، اثبات، یا حتی صدق و حقیقت را ندارد. (عطار می گه:

عقل کجا پی برد شیوه ی سودای عشق   باز نیابی به عقل سر معمای عشق

عقل تو چون قطره ای است مانده زدریا جدا   چند کند قطره ای فهم زدریای عشق

) باید بگویم وقتی که دعا را غیر عقلانی می خوانم کاملا بار مثبت دارد. اینکه دعا یا ایمان را غیر عقلانی بخوانیم هیچ بار منفی ندارد. من سرشت غیر عقلانی دعا را می ستایم. چون سرشتش شهودی، الهامی، و احساسی و عاطفی است. این سه کیفیت دعا هم توضیح دهنده ی راه ارتباط خدا و هم توضیح دهنده ی چرایی و چگونگی بهره مندی ما از شادی ها و اجرهای دعاست...

   ...

   پیش از نقل مکان به کالیفرنیای جنوبی، من و زنم بسیار دعا کردیم و درباره ی این نقل مکان نیاز به درگاه خدا بردیم. ما پول کافی نداشتیم، نگران امنیت مان بودیم، می دانستیم اجاره خانه گران است و سخت می توان خانه ای اجاره ای پیدا کرد. نمی دانستیم چه بر سرمان خواهد آمد. اما اولین آپارتمانی را که دیدیم گرفتیم. ارزان بود و در یک محله ی بزرگ و چند قدم بیشتر تا کلیسایمان فاصله نداشت، و آدم های زیاد دیگری با همان عقیده ی ما و بچه های کوچک آنجا زندگی می کردند. آنچه پیش آمد برای ما شگفت انگیز بود. حالا آیا این گواهی است بر اینکه دست خدا در کار بود؟ من نمی دانم، چون این سوالی است که ذهن عقلانی می پرسد و من کاری به کار این جور چیزها ندارم. از منظر عقلانی شاید بتوان که ما خیلی خیلی شانس آوردیم. اما واقعیت مطلب این است که در پیدا کردن این آپارتمان همه چیز دست به دست هم داد تا ترس و هراس ما کاملا برطرف شود. ما دعای خودمان را اجابت شده می دیدیم و شاکر بودیم که خانه ای پیدا کرده ایم که پاسخ همه ی مسایل ناشی از نقل مکانمان را می داد. چرا با تلاش برای اثبات این که چرا چنین اتفاقی افتاد چنین تجربه ی شگفتی را خراب کنیم؟ هر چه بود این اتفاق افتاد، ما اجابت شدیم و شکر به درگاه خدا بردیم...."

 

   مرحبا! (مشکرم دوگ).

   و سر انجام برخی از دور جمع شدن یاد می کنند... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 0:41  توسط محسن  | 

 

   ... رودولف اوتو، فیلسوف و متاله، در کتاب اندیشه ی امر مقدس می نویسد گوهر دین کنش و واکنش افراد با امر مینوی (the numinous) است – واژه ای که مشخص کننده ی احساس یا تجربه ی رازآلودگی عمیق، عظمت بیان ناشدنی، آگاهی از آن کلا دیگری است، چیزی فراتر از فهم عقلانی، زیباتر و عظیم تر از آن که به بیان در آید، و یک حس هول انگیز، افسون ساز، دهشتناک، و نشئه کننده از احساس عمیق راز آلودگی. ویلیامز جیمز، روانشناس و فیلسوف، نیز در اثر کلاسیکش، انواع تجربه ی دینی، بر این نکته تاکید می کند که تجربه های عرفانی و رازورانه، روحانی، و استعلایی در بطن دین جای دارند. ارزیابی او از دین آکنده از گزارش های متعدد از تجربه های شخصی و مینوی افراد است. گزارش زیر به عظمت بسیاری دیگر از گزارش های کتاب نیست، اما من علاقه ی خاصی به آن دارم:

 

"من در مواردی احساس کرده ام که از یک دوره ی اتصال نزدیک با امر الاهی بهره مندم. این دیدارها ناخواسته و غیر منتظره بودند، و به نظر می رسید صرفا حاصل محو شدن موقتی آن چیزهای عادی و قراردادی هستند که معمولا زندگی مرا احاطه می کنند و می پوشانند... یک بارش وقتی بود که از قله ی یک کوه بلند به پایین به منظره ای شیارخورده و مضرس می نگریستم که تا انحنای طولانی اقیانوس امتداد می یافت، و اقیانوس تا به افق می رسید، و بار دیگر زمانی که از همان نقطه چیزی در زیر پایم به چشم نمی آمد جز گسترش بی مرز ابری سفید که بر سطح لرزان آن چند قله بلند، از جمله قله ای که من بر آن ایستاده بودم، غوطه می خوردند، گویی کشتی هایی هستند که لنگر می کشند. آنچه در این موارد حس می کردم نوعی حس از دست دادن موقتی هویتم همراه با نوعی روشن بینی بود که معنایی عمیق تر از آنچه معمولا به زندگی نسبت می دادم بر من آشکار می کرد. در این موارد است که به خود حق می دهم که بگویم از اتصال با خدا بهره مند شده ام. البته غیاب چنین موجودی به معنای خلا مطلق است. من نمی توانم زندگی را بی حضور او به تصور آورم."

 

   یادم می آید دو سال پیش در یک کنفرانس به یک خانم مردم شناس برخوردم که موقع خوردن چیپس و آبجو با من از تجربه ی روحانی اش سخن می گفت که زندگی اش را دگرگون کرده بود. او هم بر بالای کوه، بناگهان خود را به شکل غیر منتظره ای غرق در نور سفید یافته بود، غرق در احساس عشق، امنیت، و آرامش – او می دانست که این حضور خدا بوده است. چنین تجاربی، از قبیل آنچه از کتاب جیمز نقل کردم یا آنچه آن خانم مردم شناس برایم تعریف کرد بسیار معمول هستند. بنا به تحقیقی که اندرو گریلی انجام داده است بیش از یک سوم آمریکایی ها به سوال زیر پاسخ مثبت داده اند: "آیا هرگز احساس کرده اید که انگار به نیرویی قاهر و روحانی نزدیک هستید که شما را از خودتان بر می کشد؟" و داده های تازه تر از نظرسنجی موسسه گالوپ در 1996 دقیقا موید داده های گریلی است: 43 درصد از آمریکایی های بزرگسال مدعی هستند که حداقل یک تجربه ی روحانی غیرمعمول و توضیح ناپذیر داشته اند و 36 درصد از آمریکایی های نظر سنجی شده به سوال زیر پاسخ مثبت داده اند: "آیا هرگز تجربه ای دینی داشته اید – یعنی یک بصیرت یا بیداری دینی و مذهبی خاص نیرومند؟" البته تجربه های دینی برای اشخاص مختلف کیفا متفاوت هستند. اما مسئله ی مهم این است که تجربه های دینی مختص پیامبران قدیم یا گوروهای امروزی نیستند که مثلا بیست سال مراقبه کنند. ای بسا که خود شما هم چنین تجربه ای داشته اید – یا دست کم کسی را می شناسید که چنین تجربه ای داشته است. (من جز کسانی هستم که حتی یه لحظه هم چنین تجربه ای نداشتم. اما از افراد مختلف و در کتاب های مختلف چنین تجربه هایی رو شنیده بودم (مخصوصا در بین زن ها!). تا مدتی قبل سعی می کردم با معیارهای عقلانی و بیولوژیکی این تجربه ها رو نپذیرم و اون ها رو توهم و یا فرآیندی بیولوژیکی ناشی از یک احساس غیر ماورایی بدونم. تنها چیزی که من رو از ماتریالیست ها متمایز می کرد این بود که "وجود نداشتن یک حقیقت مطلق" برام ارضا کننده نبود، همین. اما یک بار از کسی که کاملا بهش اعتماد دارم جریانی شنیدم که با هیچ کدوم از معیارهای مادی و عقلانی قابل توجیه نبود و تمایز مذکور رو از دغدغه به حیرت تبدیل کرد! حیرتی که در حال تبدیل شدن به یک اعتقاد بی دلیله. اعتقادی که نمی شه به کسی اثباتش کرد و به نظر من بیهوده ترین تلاش، دست و پا زدن های عقل برای فهمیدن و فهماندن اون حقیقت مطلقه. تلاشی که در قالب برهان نظم و علیت و ... انجام می شه و برای من پذیرفتنی نیست. اون حقیقت رو باید از طریق تجربه ی شخصی درک کرد، البته به شرطی که به امور خرافی آلوده نشه. و همه ی این ها مشکلات راه یافتن حقیقت یا امر مینوی است. و به هر حال گرچه وصالش نه به کوشش دهند/هر قدر ای دل که توانی بکوش!)

 

   راز مرگ، ارتباط با خدا، تجربه ی مینوی – همه ی این ها در مذهب مسایل مهمی هستند. و البته یک چیز دیگر هم مهم است: دعا و نماز. ... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:6  توسط محسن  | 

 

"... در بیست و پنج سال اول زندگی ام بی اعتقاد به خدا زیسته ام. بعد سعی کردم ذهنم را به روی این اندیشه بگشایم که خدایی هست، فقط به این دلیل که فکر می کردم شاید این اندیشه زندگی ام را بهتر کند. البته نرفتم دنبال همه ی آن آداب و عاداتی که در دین هست. در واقع فقط می خواستم مزه مزه کنم ببینم قضیه از چه قرار است. حالا مجسم کن که بنده نشسته بودم توی یک کلاس درمان روحی و هر وقت معلم اسم خدا را می آورد حالم دگرگون می شود! اصلا در این عوالم نبودم، اما جدا مجذوب این اندیشه شده بودم که انرژی در جسم ما چگونه عمل می کند، چگونه می توان آن را مهار کرد تا به ما سلامتی ببخشد و بیماری ها را علاج کند... اما این ها کجا، خدا کجا. تا این که یک روز معلم دومم یک جزوه ی تمرین عملی به من داد. با شتاب دویدم و خودم را به خانه رساندم. هر چه دستم بود انداختم زمین و طبق دستورالعمل جزوه به خالی کردن دلم پرداختم. چهل و پنج دقیقه ی تمام جدی جدی هر فحش و فضیحتی که فکرش را بکنی بار خدا کردم. فریبکار، ریاکار، دروغ محض. خلاصه هر چه فکرش را بکنی. انگار پانصد سال خشم و بغض و کینه ی انباشته سرباز کرده بود. دست آخر حمله ی عصبی به من دست داد و به گریه افتادم و به پشت افتادم روی تخت. حالا منتظر بودم ببینم بالاخره آن بیرون چیزی هست و خبری می شود یا نه. آن وقت این صدای نرم و آرام به گوشم آمد که می گفت چقدر دوستم دارد، و هرگز ترکم نکرده است. هرگز."

 

   و این هم قطعه ای از نامه ی بعدی که دیدار دیگری با خدا را توصیف می کند:

 

"در انجمن ذن نشسته ام... شنبه است، به گمانم، و من مثل همه رو به دیوار نشسته ام. ناگهان این انرژی نرم و آرام در برابرم ظاهر می شود. این انرژی را در پهلوی چپم نزدیک شانه احساس می کنم. چیز غیر عادی عجیبی نیست. فقط یک حضور.

            و این صدای درون من می گوید خدا؟

            و این صدای بسیار نرم و آرام می گوید بلی...

            چنان طبیعی است، چنان حاضر، و نه چندان غیر عادی و عجیب.

            می گویم آه... چه خوب که با منی

            می گوید چه خوب که تو با منی."

 

   مکاتبه ی ما دو سال پیش قطع شد. آخرین خبری که از استیوارت دارم این است که در کالیفرنیای شمالی زندگی می کند و سمینارهای درمان روحی موفقی را اداره می کند. تجربه های شخصی دوست قدیمی من، استیوارت، در دیدار خدا قطعا یگانه است، اما چندان فاصله ای با تجارب عادی ندارد. حقیقت این است که اکثر آمریکایی ها مدعی هستند که خدا را به نحوی عمیقا شخصی تجربه کرده اند. به آمار زیر توجه کنید:

 

*       82 درصد آمریکایی ها می گویند که "گاهی اوقات از حضور خداوند کاملا آگاهند."

*       58 درصد آمریکایی ها به رابطه ای مستمر با خدا فکر می کنند.

*       از هر سه نوجوان آمریکایی یک نفر مدعی است که شخصا حضور خداوند را تجربه کرده است.

 

   خود من اما تجربه هایی از نوع تجربه ی دوستم، استیوارت، نداشته ام – یعنی تجربه ی ارتباط شخصی و مستقیم با خداوند (یا هر نوع خدای دیگر). برای آن که کاملا صادق باشم، باید بگویم حتی نمی توانم مدعی تجربه ای شوم که بتوان آن را تجربه ای عمیقا مذهبی، فرا عادی، رازورانه، یا روحانی و دگرگون کننده ی زندگی خواند. بله، البته لحظات شگفت آرامش بخش در زندگی داشته ام، زمان های نادری که حس حیرت و شگفتی، بهت، شادی، کشف و شهود، کمال، و بی زمانی به من دست داده است. این لحظات حالتی اثیری و گریزنده دارند. این لحظات حسی استعلایی به آدم می دهند. خوردن تمشک وحشی رسیده به هنگام قدم زدن در جاده ی شنی جنگل اورگون در کنار گورستانی قدیمی در شامگاه ماه اوت؛ موج سواری در ونیس بیچ؛ شب تولد اولین دخترم؛ لحظه ای که دوست دخترم را (که الان زن من است) زیر نور ماه، ایستاده بر کناره ی آب، در ساحل لئو کاریلو، در شب ماه ژوئن دیدم؛ گوش دادن به آواز نیک دریک در شب های بارانی؛ رقصیدن با موسیقی یک گروه بزرگ در پورتر کواد در اردوگاه یوسی سانتاکروز ...؛ و لحظات دیگری از این قبیل. چنین لحظاتی حس نیرومند را در آدم بیدار می کنند، حس نیکی عمیق و راز آلود هستی، و حس زیبایی تراژیک و شکننده ی زندگی. اما من نمی توانم بی تردید و درنگ این تجربه ها را عمیقا مذهبی یا روحانی یا معنوی بخوانم. و بسیاری می توانند بگویند منی که چنین تجربه هایی نداشته ام یک عنصر حیاتی در دین و مذهب را در نیافته ام. برخی دانشوران هم می گویند تجربه های عرفانی و رازورانه جوهر دین و مذهب هستند... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:10  توسط محسن  | 

 

... داشتم آخر شب فیلم می دیدم. فیلم قطع شد تا پیام های بازرگانی پخش شود. ابتدا تبلیغ شامپو بود، ...، و بعد نوبت به تبلیغی درباره ی راز مرگ رسید. تبلیغ با صحنه ای آشکارا تیره شروع شد: موسیقی هول انگیز و غمناکی پخش می شد و تصاویر مبهمی از یک لباس سیاه، دستی سفید، و کفشی چرمی که برقش می انداختند دیده می شد. بعد معلوم شد که جسدی را لباس می پوشانند، تمیز می کنند، و آماده برای دفن. آنگاه به اوج هراس انگیز تبلیغ رسیدیم: از نگاه جسد، در تابوت به روی ما بسته شد و تقّی صدا کرد. پرده ی تلویزیون سیاه شد. موسیقی قطع شد. همه چیز سیاه و خاموش شد. بعد صدای مردانه ی مطمئنی آرام پرسید: "آیا می دانید پس از مرگ به کجا خواهید رفت؟ ما می دانیم."

   بعد خورشید بر صفحه ی تلویزیون بالا آمد، موسیقی دل انگیز و امیدبخش شد و همان صدا چیزی درباره ی رستگاری و زندگی ابدی گفت و تصویر کلیسای محل به چشم آمد – نمازخانه ی لایت هاوس در خیابان هجدهم غربی ، با آدرس، شماره تلفن، طریق رفتن به کلیسا، و ساعات عبادت و نماز. من هرگز به این کلیسای خاص نرفتم تا ببینم وقتی که می میرم چه اتفاقی می افتد، اما خیلی ها را می شناسم که رفتند و می روند یک بار، دو بار، حتی شاید سه بار در هفته. کلیسا، کلیسایی محبوب بود.

   دانشوران از دیرباز درباره ی اهمیت مرگ، وقتی پای مذهب به میان می آید، نظریه پردازی های مفصل کرده اند: ترس از مرگ، درک مرگ، و امید به زندگی پس از مرگ و غیره.

   طبق نظر یکی از مردم شناسان بزرگ، انسان ها محکومند که زیر سایه ی مرگ زندگی کنند، "و هر کس که به زندگی می آویزد و از سرشاری آن لذت می برد به ناچار از تهدید پایان یافتن آن می ترسد." از نظر مالینوفسکی، "در میان همه ی منابع و سرچشمه های دین و مذهب... مرگ بیش از همه اهمیت دارد." زیگموند فروید روانشناس هم با مالینوفسکی هم نظر است و می گوید معمای دردناک مرگ منشا اصلی احساس بیچارگی است و دین و مذهب به تسکین این درد کمک می کنند.

   اطلاعات تازه نشان می دهند که اعتقاد به زندگی پس از مرگ در آمریکا بسیار قوی است و شیوع دارد:

*       حدود 80 درصد از آمریکایی ها معتقد به زندگی پس از مرگ هستند.

*       از هر سه آمریکایی دو نفر دلشان می خواهد که به نحوی پس از مرگ حیات داشته باشند، و اکثر آن ها فکر می کنند زندگی شان پس از مرگ زندگی خوب و مثبتی خواهد بود.

*       86 درصد از آمریکایی ها به بهشت، و 71 درصد به جهنم اعتقاد دارند.

*       بیش از یک چهارم آمریکایی ها معتقد به حلول و تناسخ هستند.

 

   مسئله ی مرگ، وقتی پای مذهب به میان آید، آشکارا اهمیت محوری پیدا می کند. اما مذهب صرفا به این نمی پردازد که پس از مرگ ما چه اتفاقی می افتد. بسیاری ممکن است بگویند که مسائل مربوط به مرگ عملا اهمیت کمتری از تجارب مذهبی مردم در زندگی دارند، نظیر ارتباط شخصی و عمیق با خدا. همانگونه که رادنی استارک می گوید، "آدم های عادی با خدا حرف می زنند" – و چنین ارتباطی با خدا به نحوی انکارناپذیر در زمینه ی مذهب مهم هستند. و این ارتباطات شایعتر از آنی هستند که ما احتمالا فکر می کنیم.

   مثلا دوست من، استیوارت استاین، را در نظر بگیرید.

   من در کلاس سوم با استیوات آشنا شدم. او یکی از باهوش ترین، مهربان ترین، محبوب ترین، و پخته ترین بچه ها در مدرسه بود. شاید به نظرتان عجیب بیاید که من یک شاگرد کلاس سومی را "پخته" بخوانم، اما خب، استیوارت بود دیگر، یک آدم استثنایی. ما هر دو در تمام دوران دبستان عضو یک تیم بیس بال بودیم. ما هر دو در یک سال در یک کنیسه ی واحد مراسم تکلیف شدن در دین یهودی را به جا آوردیم... اما در دوران دانشجویی تماس مان با هم قطع شد.

   بعد، یک روز، وقتی که دانشجوی دوره ی لیسانس بودم، از دوست یکی از دوستانم شنیدم که استیوارت روشن شده است. یعنی به عبارت دیگر به وحدت با کائنات رسیده و گورو یا مرشد روحانی شده است و داری و دسته ای و پیراونی دارد. واقعا جا خوردم. من همیشه پیش خودم فکر می کردم استیوارت یا وکیل یک شرکت خواهد شد، یا عضو شورای شهر، یا مدیر عامل یک شرکت بزرگ... . کاملا در اشتباه بودم. استیوارت راه کاملا متفاوتی در پیش گرفته بود. او پابرهنه راه می رفت، موهایش را بلند کرده بود، مهره دور گردنش می انداخت، و پیروانش را در آریزونای شمالی به خلوت گزینی روحانی هدایت می کرد. افسون زده و حیران به او زنگ زدم و شروع به مکاتبه کردیم. من از هویت تازه مذهبی/روحانی اش پرسیدم. و او در جواب نوشت که مدتی در ورمونت می زیسته است و یکی دو سالی را در انجمن رشد شخصی گذرانده است. که منظورش از آن شرکت در کارگاه ها، سمینارها، و سخنرانی ها بود. بعد خیلی واضح و روشن از دو دیدار مستقیم شخصی اش با خدا برایم نوشت: ... ادامه دارد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 0:4  توسط محسن  | 

 

   مهدی در قسمت نظرات خواسته بود بگم هدفم از شروع این بحث چیه و این که دارم از جانب دین حرف می زنم یا خارج دین و دوست دارم به چه نتیجه ای برسم؟ جوابت رو ناشر در ابتدای کتاب پاسخ داده که من می خواستم توی جمع بندی بنویسمش. چون پرسیدی زودتر آوردم:

 

   "... جامعه شناسی دین از منظر بیرونی به دین می نگرد و به تبع درباره ی درست یا نادرست بودن فلان مذهب به داوری نمی نشیند و شاید نتایجی در برداشته باشد که از نگاه معتقدان به دین بدیع باشد. نکته ی قابل توجه نیز همین است. به گفته ی نویسنده، "آدم های مذهبی نمی توانند بسیاری از مطالب و موضوعات مهمی را درک کنند که فقط از بیرون قابل درک و دیدن است". وی در ادامه تاکید می کند که: "نه منظر جامعه شناختی (منظر بیرونی) حقیقت را در انحصار خود دارد و نه منظر دینی (درونی). هر یک از این ها بصیرت های خاص خودشان را دارند و هر دو مهم و اساسی هستند."

 

Å قسمت دوم:

 

   ... حقیقت خیره کننده این است که علی رغم پیش بینی های قاطعانه ی برخی از بزرگترین نظریه پردازان اجتماعی اروپایی قرن نوزدهم، مذهب نمرده است. مذهب به دنبال عصر روشنگری و پیشرفت علوم افول نکرده است. مدرنیته نوعی شک گرایی عمومی و گسترده را در دامان نپرورده است. به استثنای چند کشور در اروپای غربی، که البته نمونه هایی قابل اعتماد و چشمگیرند، اکثر کشورهای جهان عملا از شور و اشتیاق مذهبی در غلیان هستند.  مذهب نه تنها برقرار است، بلکه برای میلیون ها تن مهمترین، شادی بخش ترین، و معنادارترین لحظات زندگی شان را فراهم می آورد. علاوه بر این، ده ها هزار فرد و سازمان مذهبی، پیشگام تلاش های مستمر برای کاستن از درد و رنج بشری در سرتاسر جهان هستند ... آری مذهب بر روی کره ی خاک بسیار زنده و پر رونق است، خصوصا اینجا در ایالات متحده. درصد آمریکایی های عضو کلیسا امروزه بیش از هر زمان دیگر در تاریخ این کشور است. یک نظر سنجی انجام گرفته در یک موسسه ی معتبر تحقیقاتی در 2002 نشان می دهد که 59 درصد آمریکایی ها، مذهب را در زندگی شان بسیار مهم می دانند، حال آنکه فرانسه فقط 11 درصد، در ژاپن فقط 12 درصد، در ایتالیا فقط 27 درصد، و در کانادا فقط 30 درصد چنین فکر می کنند. یک محقق اخیرا، ایالات متحده را به نحوی قابل اثبات، مذهبی ترین کشور دنیا توصیف کرده است. محقق دیگر نیز با او هم نظر است و می گوید در میان همه ی کشورهای مسیحی دنیا، آمریکایی ها بیش از همه آداب مذهبی را به جا می آورند، به خدا باور دارند، بنیادگرا هستند، و از نظر روحانی و معنوی فعالند.

   مثلا به آمار زیر توجه کنید:

 

*       96 درصد آمریکایی ها به خدا معتقد هستند، درصدی که در پنجاه سال اخیر تقریبا ثابت مانده است.

*       از هر سه نفر آمریکایی یک نفر مدعی است که مسیحی "نوکرده ایمان" است.

*       از هر سه نفر آمریکایی یک نفر معتقد است که انجیل "کلمه به کلمه اش عین کلام خداوند است."

*       68 درصد آمریکایی ها معتقد به وجود شیطان هستند.

 

   البته من که یک لاادری هستم، گاهی از این ها جا می خورم. بعضی روزها همه ی چیزهای مذهبی که دور و برم هستند حسابی حس کنجکاوی مرا تحریک می کنند و در بهت و حیرت فرو می برند. بعضی روزها حسابی توجهم را جلب می کنند. بعضی روزها هم حسادتم را بر می انگیزند، یا به تردید و شکم می افکنند، یا سرگرمم می کنند، یا می ترسانندم، یا به شگفتم می آورند. عجب! این همه ایمان! این همه عبادتگاه! این همه آدم که زندگی شان را وقف خدایان و الاهگان گوناگون کرده اند و در این همه مراسم طولانی شرکت می کنند، روزهای مقدس و اعیاد مذهبی را جشن گیرند یا عزاداری می کنند، و وقت و پولشان را صرف اجتماعات و جمعیت ها و سازمان های مذهبی گوناگون می کنند! همه ی این آدم ها آشکارا از اعتقاد قلبی خود به پاسخ هایی که مذهب به عمیقترین پرسش ها در مورد رازهای جهان می دهد احساس آرامش و آسودگی می کنند. (با این پاراگراف احساس نزدیکی کردم! بعضی وقت ها نسبت به گذشته ی نه چندان دور خودم هم غبطه می خورم! هر چند اون گذشته دیگه آرامش بخش نیست!!!)

   مثلا راز مرگ را در نظر بگیرید. من شخصا هیچ تصوری از این ندارم که وقتی آدم مرد بعدش چه می شود. اما اکثر آدم ها تصور مشخصی در این مورد دارند. یادم می آید چند سال پیش که در یورجین اورگون زندگی می کردم یک شب در تلویزیون یک پیام بازرگانی دیدم... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:57  توسط محسن  | 

 

   چند روز پیش یکی از اقوام کتابی رو می خوند. همون اوایل، بعضی نکاتش براش جالب بود و بلند خوند، شاید برای من هم جذاب باشه...

 کل مقدمه رو گفتم بلند بخونه!

 

   می خوام مقدمه ی کتاب رو اینجا بنویسم. البته هر دو روز یه مقداری ازشو میارم تا توی امتحانا وقت خودمو کم بگیره، و شما هم حوصله ی خوندنشو داشته باشین.

 

   اما قبلش شاید معرفی کوتاهی از کتاب بد نباشه:

 

   عنوان کتاب: در آمدی بر جامعه شناسی دین

   نویسنده: فیل زاکرمن (یک جامعه شناس آمریکایی است)

   مترجم: خشایار دیهیمی

   تاریخ انتشار: اسفند 83 (متاسفانه اطلاعاتی در مورد سال نگارش دیده نمی شه، اما با توجه    به مطالب می شه فهمید حداقل سال 2002 نوشته شده.)

 

   "خشایار دیهیمی" در مقدمه ی خودش می نویسه:

 

 "... کتاب برایم چنان گیرا و جذاب بود و پر از نکته های آموختنی و بصیرت بخش که بلافاصله دست به کار ترجمه اش شدم.

   امیدوارم عنوان کتاب، درآمدی بر جامعه شناسی دین، غلط انداز نشود، چون اگر چه کتاب، کتاب دانشگاهی است، اما عموم مردم می توانند آن را بخوانند و از آن لذت ببرند، و احیانا به بصیرت هایی برسند..."

 

   البته بخش های بعد از مقدمه کمی تخصصی دنبال شده، اما خواندن مقدمه برای همه – از جمله خودم که چیزی از جامعه شناسی نمی دونم – می تونه جالب و جذاب باشد.

 

   نویسنده قبل از آغاز مقدمه کتاب، به ذکر سنتی رایج در میان جامعه شناسان (و تمام متفکران) از زبان "نیلز کریستی" می پردازه:

 

"زبان خاص جامعه شناسی معمولا پر از اصطلاحات لاتین و جمله هایی با ساختار پیچیده است. انگار اگر از کلمات و جملات عادی استفاده شود قوت و قدرت استدلال ها از میان می رود. من از این سنت بدم می آید. بخش اندکی از آن جامعه شناسی که من شیفته اش هستم نیازمند واژه های فنی و جمله های تزیینی است. وقتی می نویسم، "خاله های محبوبم" را در ذهن دارم، شخصیت هابب خیالی از مردم عادی، که آنقدر به من لطف دارند که متن مرا امتحان کنند و بخوانند، اما حاضر نیستم از جملات و واژه هایی استفاده کنم که متن مرا پیچیده کند تا به نظر من علمی بیاید."

 

   سنتی که متاسفانه در کلام اکثر روشنفکران، متفکرین و اساتید کشورمون هم موج می زنه.

 

   و بعد هم مقدمه شروع می شه. شاید جذابیت مقدمه اش برای من از دو جهت بود. یکی ترسیم فضای به شدت مذهبی کشور امریکا در سال 2002 (بر عکس اون چیزی که اینجا تبلیغ می شه) و دیگری هم فضای فکری نویسنده و حیرتش از مذهبی بودن اطرافیانش: "... با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر می توانند به چیزی معتقد باشند که آشکارا غیر موجه و باورنکردنی است. با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر زندگی خود را وقف چیزی می کنند که به غایت غیر عقلانی است و حتی در راهش جان هم می سپارند..."

 

بعضی جاهاشو که احساس کردم ضروری نیست حذف کردم.

 

   Å قسمت اول:

 

   تعدادی از بهترین دوستان من مذهبی اند. تعدادی از نزدیکترین خویشان من هم مذهبی اند. اکثر همسایه های من هم مذهبی اند. معلم ها و مربی های دختر من در مهد کودک هم مذهبی هستند و دو برادر مصری که پیتزا فروشی محبوب مرا اداره می کنند هم بهمچنین. مکانیک من هم مذهبی است. رییس جمهور مملکتم هم مذهبی است. برخی روزها احساس می کنم انگار همه ی دنیا مذهبی است.

   هر وقت با ماشینم جایی می روم، بی اختیار متوجه می شوم که تقریبا همه ی برچسب های روی سپرهای ماشین ها با من از عشق مسیح یا رحمت خداوند سخن می گویند. برخی اوقات در اتوبان به یک تابلوی اعلانات هم بر می خورم که عین همین حرف ها را تکرار می کند. هر وقت تلویزیون کوچکی را که بر روی دستگاه نوار متحرک برای درجا دویدن در باشگاه نصب شده است روشن می کنم، می بینم تلویزیون یا موسیقی راک مسیحی پخش می کند یا اخبار و اطلاعات مسیحی. هر وقت به فروشگاه های زنجیره ای کتاب در مراکز بزرگ خرید سر می زنم، می بینم چندین و چند ردیف از کتاب های  مذهبی پرفروش به من خیره شده اند، از سریال های آرماگدون گرفته تا پندهای روحانی عهد جدید، از منافع مدتیتیشن ذن گرفته تا حکمت علمی قباله.

 

   ...

  

   هفته ی پیش در صف مغازه ی خواربار فروشی چشمم به مطلب روی جلد مجله ی نیوزویک افتاد که درباره ی بهشت بود. چند ماه پیش از آن، مطلب روی جلد نیوزویک درباره ی خدا بود. و چند هفته ی پیش، مطلب روی جلد تایم درباره ی آخرالزمان بود. و حالا که در دفتر کارم در کالج پیتزر نشسته ام و این پاراگراف را می نویسم – کالجی که بسیار آزادمنش، فوق العاده پیشرو، و به نحو چشمگیری سکولار است، طوری که وب سایت پرینستون ریویو آن را در کل کشور در رده ی چهارم کالج هایی قرار می دهد که بر پایه ی یک برنامه ی منظم، خدا را از درس هایش کنار گذاشته – ناگهان متوجه می شوم که در میان همکارانی که با من در یک اتاق کار می کنند، یکی بودیستی است که مرتبا مدیتیشن می کند، یکی هندویی است که با شور و شوق زیاد با من درباره ی مکاشفات اخیرش به هنگام مطالع ی بهاگاواد - گیتا صحبت می کند، و یکی هم خودش را ملحد پیرو وحدت وجود می خواند و معتقد است که ارتباط روحانی خاص را با زمین دارد. من نمی توانم با یقین بگویم که هیچ یک از این همکاران من حاضر است عملا خود را مذهبی بخواند یا نه. برای عده ای، واژه ی "مذهبی" به معنای جزم اندیشی، بنیادگرایی، بی پرسشی، یا اطاعت محض است. همکاران من هم، مانند بسیاری از دوستانم (خصوصا دانشجویانم) احتمالا ترجیح می دهند خودشان را "روحانی" یا "معنوی" بخوانند – واژه ای که ظاهرا القا کننده ی بی میلی به ابراز تعلق به یک جنبش مذهبی خاص یا پذیرش مجموعه ای خاص از اعتقادات سنتی است، در عین اینکه القاکننده ی باور به گشودگی صمیمانه در برابر مقدسات و تمایل به اتصال چیزی بزرگتر از خودمان و اشتیاق به تصدیق است که این زندگی چیزهایی دارد که ممکن است فراتر از درک عقلانی یا توضیح تجربی ما باشند. اما آن ها چه برچسب "مذهبی" را بپذیرند چه برچسب "روحانی" یا "معنوی" را، به هر صورت این آدم های دور و بر مرا به هیچ وجه نمی توان غیر مذهبی، کافر، ملحد، یا سکولار خواند... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 0:11  توسط محسن  | 

 

   صدام هم بالاخره اعدام شد. در مورد صدام، زندگی اش و امروز هم مرگش احتمالا زیاد شنیدید و این چند روز بیشتر می شنوید. اما چیزی که امشب و موقع دیدن اخبار، آزارم داد نتیجه گیری های سطحی امون ازین موضوع و بدتر از اون جشن و پایکوبی امروزمون بود. بذارید قبلش یه داستان واقعی رو نقل کنم:

 

"در سال 1920، آمالا و کامالا، دو دختر تقریبا نه ساله یافته شدند که زیر یک لانه ی بسیار بزرگ مورچه ها در کنام گرگ ها با دسته ای از گرگ ها، درست بیرون شهر گوداموری هند، زندگی می کردند. گمان بر این بود که پدر و مادر این دو دختر آن ها را در نوزادی رها کرده اند و بعد گرگ ها آن ها را به "فرزند خواندگی" پذیرفته اند. اکنون گزارش ثبت شده ی افرادی را بشنوید که این دو دختر در آستانه ی بلوغ را یافته بودند. آن ها چهار دست و پا راه می رفتند، مثل گرگ ها. به زبان آدم حرف نمی زدند و زبان آدم را هم نمی فهمیدند. نمی توانستند بایستند، یا با قامت راست راه بروند یا بدوند. عاشق خوردن گوشت خام مخصوصا لاشه بودند (آن ها را دیده بودند که به شکلی تهاجمی کرکس های بزرگ را دنبال می کردند و از اطراف لاشه های حیوانات می تازیدند تا خودشان آن گوشت فاسد را بخورند). فقط با دهان (بی استفاده از دست) غذا می خوردند. مثل سگ ها آب را با لیس زدن می خوردند. وقتی هوا گرم بود، زبانشان را بیرون می آوردند و له له می زدند. وقتی می ترسیدند یا احساس تهدید می کردند، غرش می کردند و دندان نشان می دادند. از شب و تاریکی خوششان می آمد، و در روز رموک بودند. رو به ماه زوزه می کشیدند. به بچه های دیگر علاقه ای نشان نمی دادند، اما دوست داشتند با سگ ها باشند. کلا، آن ها چالاک، وحشی، و گرگ صفت بودند (البته تا جایی که آدم بتواند). اندکی پس از آن که پیدایشان کردند، آن ها را به یتیم خانه سپردند. آمالا مریض شد و مرد. اما کامالا در یتیم خانه ماند و پس از چند سال سرانجام یاد گرفت بایستد و با قامت راست راه برود، با کمک دست بخورد و بنوشد، و در روز احساس راحتی کند. هم چنین چند کلمه هم یاد گرفت – مجموعا حدود چهل و پنج کلمه. کامالا هم در 1929، حدود هفده سالگی، مریض شد و مرد."  (در آمدی بر جامعه شناسی دین – فیل زاکرمن)

 

   فارغ از میزان واقعی بودن داستان بالا، می شه به تاثیر جامعه بر شکل گیری خصوصیات یک فرد پی برد. از طرفی در داستان بالا، گرگ ها، انسانی گرگ صفت تربیت کرده بودند و در داستان صدام، انسان ها (همون هایی که خودشون صدام رو سر کار آوردن و الان همون ها اعدامش کردن و سود واقعی ازین بازی رو اون ها می برن)، انسانی رو گرگ کردند و به کشتن جماعتی واداشتنش.

 

   خوشحالی ما برای چیه؟ بد نیست یک لحظه فکر کنیم و احتمال این رو بدیم که اگه خودمون جای صدام بودیم، شاید ما هم صدام می شدیم. و به جای جشن و پایکوبی به خاطر مرگ یک آدم، سعی کنیم اونقدر رشد کنیم که دنیا بازی مون نده و ما بتونیم توی دنیا تاثیر گذار باشیم. یا به بیان دیگه بکوشیم اونقدر قدرت پیدا کنیم که نقش اختیار خودمون در پرورش شخصیت انسانی مون رو بیشتر از نقش جبر جامعه در بیدار کردن گرگ درونمون بکنیم...

 

 

 

پی نوشت:

 

جامعه شناسا می گن معیار انسان درون و گرگ درون (خوب و بد) رو هم جامعه تعیین می کنه و در واقع معیار مطلقی واسه اش نمی شه قایل شد. حالا بیا و درستش کن. جوابی داری واسشون؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 1:39  توسط محسن  | 

  

 from: www.humanitas.nl

 

   فارغ ازین که اندیشه هایمان تراوش ذهنی خودمان اند یا القائات دیگران، هر کداممان صاحب ایده ها و عقاید مخصوص به خودیم. و لحظات بسیاری از زندگی با ایده هایی متفاوت و یا در تضاد با عقایدمان مواجه ایم. در اکثر مواقع، این عقاید در اندیشه ی دیگران خفته اند و با زبان آن ها به جنگمان می آیند. اما گاه گاه با تضادی درونی نیز دست و پنجه نرم می کنیم. تفاوت افراد مختلف از این جا شروع می شود و ازین منظر با دو دسته ی "متفکر" و "متحجر" روبه رو ایم.

 

   افراد متفکر این ويژگی را دارند که تضادهای درونی شان را ارج نهاده، به عقایدشان شک می ورزند، آن ها را نقد کرده و ازین تضاد، ایده ای جدید نصیبشان می شود. ذهن این افراد را می توان به دیگی جوشان تشبیه کرد که سرشارست از سیالی در حال غلیان. و سرانجام طی یک واکنش، ماده ای جدید تولید می کند و این فرآیند مادامی که متفکراند ادامه دارد. و ویژگی اصلی این دسته این است که هیچ گاه به یقینی قطعی نمی رسند و مدام مخمور شک های دردناکشان اند و ازین خماری لذت می برند. لذتی توام با تالم و رنج!

 

   در طرف مقابل افراد متحجر قرار دارند که علی رغم احساس وجود افکاری متضاد با عقاید در درون خود، حاضر نیستند لحظه ای به تضادها فکر کنند و شهد شیرین پایستگی یقینشان را به زهر تلخ تزلزل شک تبدیل نمایند. و بر عکس دسته ی اول، ذهنشان سنگی شده به شدت سخت که لخظه ای تکان نمی خورد و مولکول های خارج از حیطه ی ذهنشان تنها به این سنگ برخورد کرده و کمانه می کنند. صاحب ذهن نیز از داشتن چنین عقاید پایدار، خشنود است و پروردگارش را شاکر.

   و جالب آن که متحجرین که حاضر نیستند حرفای متضاد نهان خانه ی خودشان را بشنوند، به تیرهای آمده از سوی دیگران حتی نگاه هم نمی کنند و در پشت زره پولادین ذهنشان نشسته و به عقاید دیگران خنده می زنند یا اگر اخلاق مدار باشند، تیر اندازان را غافل دانسته و بر آن ها دلسوزی می ورزند و از خدا خواستار هدایتشان اند!

 

   البته تقسیم بندی بالا صفر و یک نبوده و طیف وسیعی را در بر می گیرد.

 

 

 

لحظه ای نصیبم گردان تا به نورت شک کنم، به تاریکی پناه برم و وقتی دوباره یافتمت، در نظرم بسی نورانی تر باشی.

 

 from: www.antarcticamedia.com

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:22  توسط محسن  | 

 

      نمی دانم این بازی "یلدا در وبلاگستان" دامن شما را هم گرفته یا نه؟ ما که به واسطه ی پیوند شدنمان از سوی حمید مفری مان نیست جز آلوده شدن به این بازی، چه بسا عدم شرکت متهممان کند به جوگیر شدنِ نوشته های سیاسی. هر چند "هکر دلبر" قبل از خودمان جو اخیر گاماس را شکسته بود. باشد ما هم می نویسیم.

   اما بگذارید قبل از آغاز بازی شرحی دهیم تاریخچه ی این بازی مجازی را. این بازی – خارجی ها می گویند گیم - نخستین بار در بلاگی انگلیسی و با نام A Game for a Virtual Cocktail Party” آغاز شد و توسط سلمان نامی در شب یلدا به ایران آورده شد و به مناسبت زمان آغازش "یلدا بازی" نامیدندش. و ازین جهت که آورده ای از غرب است – آن هم انگلیس خائن – دستمان برای شرکت در بازی کمی لرزید و اکنون هم که آلوده اش شدیم، ته دلمان ناصاف است. امید که ایزد ما را ببخشاید چرا که هدفی امان نیست ازین کار جز شاد کردن دل بندگانش نه تبعیت از کافرانش.

   اما نحوه ی بازی بدین قرارست: "کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه." یادمان به تجارت های هرمی افتاد و دستمان به بیشتر رعشیدن.

   به هر حال هر چند به جهت صداقتمان چیزی در زندگی برای پنهان کردن از دیگران نداریم، اما بخوانید این 5 ناگفته یا کمتر گفته را:

 

1) اول دبیرستان بچه های مدرسه که اسمم را نمی دانستند به دلیل ظاهر آراسته ام! "حاجی" خطابم کردند و هنوز که شیراز می روم دوستانم "حاجی" می گویندم نه "محسن".

 

2) گویند غم نان و زن و بچه، مشغله ها و پیچیدگی های ذهنی را می زداید. پژمان در یلدا بازیش فریاد بر آورده "من زن می خوام!" اما من – البته با آرامش – می گویم من چند تا زن می خواهم و بچه های بسیار، تا غم نان تالمات ذهنی بی شمارم را دفع نماید. (نکته: فریاد پژمان رو تو وبلاگش نمی تونید بشنوید ولی ما تو دانشکده هر روز احساس می کنیم.)

 

3) از بچه مثبت های ردیف اول نشینِ جزوه نویسِ هر شب درس خوانِ لوسِ بچه ننه، خیلی (نه بر عکس) خوشم می آید. چون همین ها هستند که آینده ی مملکت را می سازند نه من و حمید و امثالنا.

 

4) از دکتر احمدی نژاد به شدت (بیزار! نه بازم اشتباه کردین) خوشم آمده است. دلیلش هم به نکته دوم بر می گردد: "بچه های بسیار". یادتان نرفته که دکتر همین چند ماه پیش تاکید داشتند بر افزایش زیاده خواهی مردان از برای فزونی تعداد بچه، تا ببینیم ان شاء الله ایرانی صد و بیست میلیونی را!

 

5) ما یک بار آمد از دخترکی خوشمان آیدها! تا خواستیم سیگنال کانکت را ارسال کنیم اکنالژی فرستاده شد برایمان. اکنالژ هم چیزی نبود جز دیدار چهره ی مبارک نامزدش. البته از آنجا که از ابتدا با خودم کنار آمده بودم که قصدی جز نگاه خواهرانه بر ایشان نداشته باشم، نه تنها دی سی نشدم، بلکه رابطه را با دخترک و نامزدش با دلی آرام تر و قلبی مطمئن تر ادامه دادم. (نکته: این جریان مال الان نیست.)

 

۶) ... داشت یادمان می رفت شروط بازی را (آخه نکته ی ناگفته از شخصیتم زیاد دارم. چه صداقتی!!!)

 

 

و اما مرحله ی آخر بازی، معرفی پنج نفر از برای ادامه ی بازی از سوی آن ها:

 

گلناز، میثم، محسن، طاهره و روجا

 

دوستان فوق تا پایان وقت اداری پنجشنبه فرصت دارند با در دست داشتن نام و کلمه ی عبور به ادیتور بلاگشان وارد شوند و بازی را شروع کنند. (ناز نکنیدا، اگه 5 نفر رو هم ندارین که لینک بدین اشکال نداره شما بازی رو شروع کنین ولو با یه لینک. مخصوصا اونی که تهران نیست حتما شروع کنه تا بهانه ای بشه از برای توسعه ی این بازی به اقصی نقاط میهن عزیز و اسلامی مان)

 

نکته: البته دوستان دیگری هم هستند که چون بعید می دانستیم به پیشنهادمان برای شروع بازی وقعی بنهند و از آنجا که 5 نفر هم بیشتر جا نداشتیم نیاوردیمشان. عذر ما بی تقصیر است! پذیرایشش داشته باشید.

 

امید که با خواندن خزعبلات بالا آمده، لحظه ای تلخی های زندگی را فراموش کرده باشید. بدرود...

 

 

پی نوشت:

 

۱- ما قصد کرده ایم بدعتی در این بازی بگذاریم تا هم جذاب تر شود، هم بومی سازیی انجام داده باشیم از برای کاستن انگلیسی بودنش و هم چنین کاهش دل چرکینی خودمان از اجنبی بودن این بازی:

 

فرد شرکت کننده موظف است گزیده ی نکات با مزه ی افرادی که به آن ها لینک داده را از طریق پی نوشتی به اطلاع خوانندگان برساند.

 

(اجرای این بند در واقع بیانگر پی گیری فرد مورد نظر برای واداشتن اون ۵ نفر به نوشتنه و هرمی بودن بازی رو جدی می کنه )

 

۲- "نیک آهنگ کوثر" یلدا بازیشو بامزه و البته کمی بی ادبی (خواستیم بنویسیم ... ترسیدیم بلاگمان فیلتر شود!) نوشته، به هر حال شیرازیه و اگه بی ادبی ننویسه عجیبه!

 

۳- این بازی دامن شخصیت های سیاسی رو هم گرفته. یلدا بازی "محمد علی ابطحی" هم خوندن داره.

 

۴- وبلاگی برای بررسی و لینک های "بازی یلدا"

 

پی نوشت 2:

 

1) طاهره اولین نفریه که دعوتمو لبیک گفته:

 

2- توي مدرسه هميشه بچه مثبت بودم (البته با همه بچه ها اعم از مثبت و منفي و خنثي دوست بودم)، شيطنتهام هيچوقت خرکي نبود؛ خرکيهاش هم به عمد نبود :

- 2 بار شکاندن شيشه دفتر مدرسه به کمک توپ عزيز بسکتبال

- شکاندن دماغ و کبود کردن پاي چشم دو تن از همبازيهاي بسکتبال (مادربزرگ يکيشون ميخواست ازم به کلانتري شکايت کنه!!)

- اما يکي از بعيدترين شيطنتهام اين بود که توي يکي از اردوهاي مدرسه، شب که بچه ها آماده خوابيدن بودن و چراغها تقريبا خاموش بود، به طرز مخوفي ترسوندمشون به طوريکه چند نفرشون از شدت ترس به گريه افتادن (يک عدد ملافه را مچاله نموده و به دست گرفتم و دستم را به صورت کشيده بالاي سر بردم ، ملافه ديگري روي خودم انداختم به طوريکه روي تمام بدن و صورتم را پوشاند و تلو تلو خوران به اتاق بچه ها وارد شدم ، شدم يک هيولاي درازِ لق لقو) و هنگامي که بچه ها مشغول جيغ و داد بودن به سر جاي خود خزيدم و با معلممان که جايش درست در کنار من بود به تقبيح اينگونه اعمال تروريستانه پرداختيم!!

 

بقیه اشو اینجا بخونید.

 

 

2) دومین نفر گلناز، یکیشو بخونید:

 

   4- .در اجتماع! یه ظاهر محتاط ، جدی و آروم دارم که احتمال هرگونه شیطنت رو از اذهان دور می کنه ، به همین خاطر گاهی که هوس شیطنت به سرم میزنه ، خیلی ها متعجب میشن.

مثلا یه بار در جمع دوستان، یک نفر روی خوردن یه قاچ خیلی بزرگ هندونه ده هزار تومن شرط بست...منم خواستم در مسابقه شرکت کنم ولی این دوست عزیز که گویا از سرسختی بنده آگاه شدن، دبه! درآوردن و هندونه بیچاره رو له کردن ، منم در پاسخ با همون هندونه له شده و با یه هدفگیری دقیق پشت لباس سفیدشونو رنگ آمیزی کردم. نکته اصلی شیطنت آمیز این بود که درست بعدش همگی به یه مهمونی شام خیلی رسمی دعوت شده یودیم.

 

بقیه اش

 

 

۳) یکیشون گفت پی نوشتم نکن، ما هم گفتیم چشم. جاش ناگفته های احسان چون خیلی با مزه بود رو می یارم:

 

   2- در اواخر دوران راهنمایی و اوایل دبیرستان، برادرم (که از من کوچکتر است) عصرها، ضبط را به حیاط برده و با دختر همسایه، "اندی" گوش میکردند!! ما هم در اتاق را قفل کرده و مشغول "ویکتور خارا" و موسیقی متن "z" و "حکومت نظامی" میشدیم. امروز اگر نوجوانی را در حال سمع این خزعبلات ببینیم، حتماً با دگنک او را روانه حیاط میکنیم...

 

   5- به بازی "مافیا" علاقه بسیار داریم در حد جنون. البته نه در جمعی که چند نفر با ضریب هوشی متوسط به پایین هم در آن قرار دارند. ناگفته پیداست که منظورمان "جنس خاصی" از ابنا بشر است!!!

 

   6- در اینجا هم قانون بازی را شکسته تا موضوع اصلی را عنوان کنیم. موضوعی که طی این پنج بند بر روی دلمان مانده بود. بر اثر وعده ها و تطمیع آقای پدر قصد تشکیل زندگی مشترک داریم. لذا اگر : دارای پدری مایه دار هستید، بین 165 تا 170Cm قد دارید، ورزشکار هستید (رشته های کوهنوردی، اسکی و دوچرخه سواری در اولویت هستند)، حداقل مدرک لیسانس دارید (رشته های هنری در اولویت اول و رشته های فنی در اولویت آخر هستند)، دارای پدر و مادر تحصیل کرده هستید و به موسیقی و کتاب علاقه مندید، هر جور صلاح میدانید با من تماس بگیرید.

 

بازم هست

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 1:36  توسط محسن  | 

   گویند بیست و دو سال پیش در چنین صبح فرخنده یی، پسری تپل مپل  از خاندان مشعشع انواری با گامهایی بلند پای بر جهان گذارد که محسن نام نهادندش و طالعش را بر قله های بلند فلسفه و عرفان دیدند و همچنین دنا و دماوند و امثالهن...و پیش بینی نمودند که از عالمان مشروط IT  گردد و از واعظان خوش ذوق و لحن و بیان خاموش آتش در سینه معتقد به قانون بند لباس....چشم سرش را در ارتفاع صد و نود و دو سانتی فلک الافلاک جهنم تا که آنچه بیند جز سیاهی و تباهی نباشد و چشم دلش را از تابش تابناک زلال الهی نابینا . سرش  گویی در غلیان و دلش گرم و آرام و مهربان...گویی زمهریر و دوزخ را به یک آن می زید...نه خوابی نه خوراکی چونان نی قلیانی که از سه چارک خمیده و همیشه خاموش و ساکت که چون در آن بدمند و آتشش بیفروزند رازها بگوید و نعره ها برآورد که : آتش چون در نیستانی فتاد....

   پای در راهی بنهد بس دشوار ، گه از این سوی و گه از آن سوی بگیرند و بکشند و غریب اتفاقاتی حادث گردند تا جرعه ای از رحیقی بنیوشد و شاه کلیدی بیند در این آشفته بازار معنا، سیاه چشم ساقی را بنهد و پی نگاری گیرد با وفا که نغمه ها می سرایدش و می خواندش به نور...

 

نگارنده شاید که وسوسه پی گیری مقام محسن داشته باشد

با شهد شیرین پارسی، وبلاگ هک شده اش را مزین فرمایید...

 

به مناسبت شب میلاد

هکر دلبر دیوانه شوربخت

خاموش شیرازی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 2:49  توسط محسن  | 

 

آه چه ديوانه شدم در طلب سلسله‌اي

در خم گردون فكنم هر نفسي غلغله‌اي

 

 

 

   چندی پیش (فروردین ماه) بنا به درخواست ترکیه و با موافقت سازمان یونسکو، سال 2007 "سال مولانا" نام گرفت. فارغ از این که زبان مولانا، زبانی جهانی است و مرزبندی جغرافیایی فعلی، ملاکی بر ترک بودن مولانا نیست و اگر ملاک را این موضوع قرار دهیم، لابد آسیای میانه ای ها به جهت در بر داشتن بلخ مستحق تر از ترکیه اند، مسئله ی مهم بی تفاوتی ما ایرانیان نسبت به این موضوع است. اشعار مولانا علاوه بر این که فارسی است تاثیر گرفته از فرهنگ ایرانی نیز هست، چه در آن زمان مولوی در ایران زندگی می کرده، نه در ازبکستان یا ترکیه. اما چه بر سرمان آمده که سال 2007 به پیشنهاد ترک ها "سال مولانا" می شود؟ و مراسم هشتصدمین سال تولد مولانا در قونیه و ازبکستان با شکوه تر از ایران برگزار می شود؟

 

   این بی تفاوتی از دو منظر قابل طرح است:

 

   منظر اول حکومت ایران که البته موضعش مشخص است. در 27 سال گذشته هیچ گونه توجهی به ملیت و هویت ایرانی نداشته و قطعا نخواهد داشت. البته به جز دوران هشت ساله ی خاتمی که ازین جهت امیدوار کننده بود و داشتیم در دنیا اسم و رسم و عزت و احترامی پیدا می کردیم و نمونه ی بارز آن طرح "گفت و گوی تمدن ها" بود. اما اکنون که یک و نیم سال از حکومت احمدی نژاد می گذرد، از قبل از آن 8 سال هم عقب تر رفته ایم. بازی های آسیایی قطر هیچ گاه یادمان نخواهد رفت که چطور عرب ها بازیمان دادند و ما را جمهوری عربی اسلامی ایران خواندند!

 

   اما منظر دوم مردم ایران اند که اگر از اکثرشان مثلا در مورد "الیور کان" - که از رفتارش جز کراهت چیزی نمی بارد – بپرسی، حتی قیمت طلا و جواهر زنش را هم می دانند، اما دریغ از یک بیت از مثنوی مولانا. همه مان از فرهنگ و تمدن و الگوهای ایرانی بیزار شده ایم و جالب تر آن که غربی ها از الگوهایمان بیشتر استفاده می کنند. البته مطمئنا مراسم ملیی که در آن جشن و پایکوبی و عیش و خوشی باشد را هیچ گاه فراموش نخواهیم کرد (قصد زیر سوال بردن این مراسم را نداشتم، منظورم فراموشی چرایی برگزاری این مراسم و یک طرفه برداشت کردن از تمدن ایرانی و گم کردن فرهنگ پربار و اشعار گرانمایه، و پر کردن این خلا با پناه بردن به شخصیت های سطحی غیر ایرانی است. مطمئنا از شب یلدا هم چیزی جز هندوانه و آجیل یادمان نمانده یا یادمان نداده اند!)

 

   باز مثل همیشه تنها به ذکر مسئله پرداختم و به دلیل عدم تخصص کافی، صلاحیت ریشه یابی موضوع و در نهایت ارائه ی راه حل را ندارم و این کار را بلد هم نیستم. تنها خواستم تلنگری باشد به ذهنمان که چرا این طور شده ایم و به کجا خواهیم رفت؟

 

   البته ذکر این نکته خالی از فایده نیست که از طرف "موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران" از اول دی 85 تا اول دی 86 "سال مولانا"ی ایرانی ها نام گذاری شده است و قرار است همایش هایی در بزرگداشت مولانا امسال برگزار شود. امیدوارم همه ی گروه های ایرانی فارغ از تفکراتشان، جایگاهی در بزرگداشت شاعرشان در این سال داشته باشند (زهی خیال باطل).

 

 

به هر حال آغاز سال مولانا (ایرانی یا ترکی) مبارک.

 

صائب فسرده ایم، بیا در میان فکن

از قول مولوی غزل عاشقانه ای

 

 

 

 

پی نوشت:

 

1) زهی خیال باطلش رو از اولین همایش های برگزار شده و سخنراناش می شه فهمید. همایش عرفان مولانا صبح امروز توی دانشگاه تهران برگزار شده و سخنراناش "محمدعلي موحد"، "عميد زنجاني"، "علي شيخ‌الاسلامي" و "محمديوسف نيري" بودن.

 

2) مجله ی اینترنتی هفت سنگ، مهر ماه امسال، ویژه نامه ی مولانا رو به مناسبت هشتم مهر – روز بزرگداشت مولانا - منتشر کرد. اگه وقت کردین، بخونین.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:6  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!