تبليغاتX
گاماس

 

انوري لاف سخن تا كي زني خاموش باش

بو كه چون مردان مسلم، گرددت ملك سكوت!

 

 

 by: Fardad

 

 

من رفتم...

یک ماه دیگه بر می گردم

 

پیشاپیش سال نو مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 22:8  توسط محسن  | 

  

by: Ali & Mohsen 

 

   در انتهای قسمت قبل جویندگان حقیقت را به دوگونه ی هدف مدار و روش مدار تقسیم کردیم. بدون آن که نتیجه بگیریم کدام یک را بر گزینینم قرار بر این شد که انواع دین داران را بررسی کنیم.

 

الف) سروش در مقاله ی "اصناف دین ورزی – کیان شماره 50" دین ورزی را بر سه گونه می داند که شاید بتوان گفت دو گونه ی اول روش مدارند و گونه ی سوم، هدف مدار:

 

 

 ۱. دین ورزی مصلحت اندیش (غایت اندیش)

 

   در این گونه دین ورزی، غایت و مصلحت و نتیجه (دنیوی یا اخروی) عقیده و عمل، پیش چشم دیندار است. دینی است برای زندگی.

   در شکل های آخرت گرایانه ی خالصش، جامه ی زهد و تصوف به خود می پوشد (خواجه عبدالله انصاری) و در شکل های دنیا گرایانه اش جامه ی سیاست و ملک (سید جمال افغانی و ...).

   دین ورزی مصلحت اندیش عامیانه، علتی (غیر دلیلی)، میراثی، جبری (نه از سر انتخاب)، عاطفی، جزمی، آدابی – مناسکی، قشری، پر اسطوره، تقلیدی، تعبدی است. حجم عمل در این گونه دین ورزی ملاک غلظت و رقت ایمان است... این گونه دین ورزی از آنجا که میراثی و موروثی است، و با دلیل فراهم نیامده، و بیشتر به عمل می پردازد تا به تامل و تعقل، و بیشتر بر عاطفه و شور بنا می شود تا بر کاوش و کوشش عقلانی، نرم نرمک به شورابه ی تجزم و تعصب هم آمیخته می شود و تحمل مخالف از او رخت بر می بندد و اهل سوال و کند و کاو را چون راهزنان بدعتگزار می بیند. (زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست/ در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست)

   اما دین ورزی مصلحت اندیش عالمانه، خود بر دو قسم است: دنیاگرا و آخرت گرا.

   دین ورزی مصلحت اندیش عالمانه دنیاگرا از آنجا که عاقلانه عمل می کند با اسطوره ها روابط گرمی ندارد و کوره تقلید را گرم نمی کند و بیش از آن که به دنبال حقیقت باشد دنبال حرکت است. دین را خادم سیاست یا دموکراسی یا ... می کند و غایت اندیشانه می کوشد تا هر چه به کار می آید از دین گزینش کند و هر چه را به کار نمی آید فرو نهد.

   عموم روحانیان تاریخ همه ادیان، دسته مقابل یعنی دین ورزان مصلحت اندیش آخرت گرا را تشکیل می دهند و تفاوتشان با مصلحت اندیشان عامی فقط در این است که آنچه را عامیان از دست دوم می گیرند، آنان از سرچشمه بر می دارند، یعنی مملو از منقولات و ماثورات. ازین که بگذریم دین ورزی شان از لحاظ  علتی و میراثی و جزمی و آدابی و جمعی و فقهی و اسطوره ای و تعبدی بودن با عامیان فرقی ندارد. بلکه هم اینانند که دین ورزی مصلحت اندیش عامیانه را تعلیم عامیان می دهند.

 

 

   ۲. دین ورزی معرفت اندیش

 

   حسین بن منصور حلاج، در مقام ابراز تفاوت خداشناسی عالمان و عاشقان می گفت: "معشوق همه ناز باشد نه راز". در دین ورزی معرفت اندیش، سخن از ناز خداوند و اولیای او نمی رود، آن به تجربت اندیشان تعلق دارد. این جا همه سخن از رازهاست؛ اما نه راز به معنی اسطوره، بل به معنی معما و معضلی عقلی که کلنجار رفتن با آن عین حیات عقلانی یک پهلوان خردورز است. آن هم عقل نظری. اگر دین ورزی مصلحت اندیش را با جزم عقیدتی مشخص کنیم، دین ورزی معرفت اندیش، با بی جزمی یا حیرت عقلانی مشخص می شود، و بر این قیاس دین ورزی تجربت اندیش هم مشخصه یقین را خواهد داشت. لذا با ورود به عرصه معرفت اندیشی، جزم با شک و حیرت سودا می شود و راه برای ورود به عرضه یقین، با فاصله گرفتن از جزم هموارتر می گردد. عقلانیت همواره دو عنصر فربه را با خود به همراه می آورد؛ یکی چون و چرای بی پایان و دیگری فردیت بی امان. هیچ عاقلی هیچ گاه دست از پرسیدن و ویران و آباد کردن نمی کشد و هیچ دو عاقلی هیچ گاه یکسان نیستند... به همین رو دین ورزی معرفت اندیش، بی ثبات و سیال است... در این گونه دین ورزی، هر چه طناب نقد ستبر است رشته ارادت باریک است و همین باریکی و ستبری است که طعن طاعنان را متوجه این گونه دین ورزی کرده است. (عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/ عشق داند که در این دایره سرگردانند)

 

 

   ۳. دین ورزی تجربت اندیش

  

   به دین ورزی تجربت اندیش که می رسیم، پا را از مقام فراق به مقام وصال می نهیم. دین ورزی های پیشین را می توان فراقی خواند. چون اولی بدنی و عملی بود و دومی مغزی و فکری. یکی مصلحت را می خواست و دیگری معرفت را. اما دین ورزی تجربت اندیش خواهان معلوم است و اگر سر و کار معرفت اندیشی با گوش است، سر و کار تجربت اندیشی با چشم.

   این نوع دین ورزی؛ عشقی، کشفی تجربی، یقینی، فردی، جبری، لبی، صلحی، بهجتی، وصالی، شهودی، عرفانی و رازآلود است. در این جا خدا یک محبوب جمیل و یک معشوق نازنین است، پیامبر یک مراد است، یک مرد باطنی و یک الگوی موفق تجربه های دینی و پیروی از او شرکت در اذواق او و بسط . تکرار تجربه های او است.

   در این جا همه چیز شخصی است: دین من، تجربه من، محبوب من، اخلاق من، ... . رابطه ولایی رابطه دین ساز است. آن کس که مومن را گرم و روشن می کند، ولی او و پیامبر اوست.

   راز حیرت افکن حقیقت چون میهمانی فربه در سرای وجود دین ورز تجربت اندیش در می آید و او را چنان متحیر و خاموش می کند که ذکر و تسبیح و دعای او نیز صورت و مضمون دیگر می گیرد و در حالی که از بیرون با مردم می جوشد، از درون سر در گریبان تجارب خود دارد. میوه عاشقی وصال است و ادب عاشقی راز داری است.

 

 

ب) توشیهیکو ایزوتسو در کتاب "صوفیسم و تائوئیسم" و در بخش صوفیسم آن به بررسی نظریات محی الدین ابن عربی می پردازد. در قسمتی از کتاب می آورد:

 

   ابن عربی تقسیمی سه گانه از انسان ها را (در جستجوی حق) پیش روی می نهد: بر حسب این طبقه بندی نماینده دانی ترین و پایین ترین درجه کسی است که تکیه بر عقل دارد و بنابراین به شناخت هم خدا و هم جهان از طریق قوه تفکر خود اکتفا می کند. این مردمان کسانی هستند که کورکورانه به عقل ایمان دارند، چیزی را به عنوان حقیقت نمی شناسند مگر آن که مقبول عقل باشد و نمی پذیرند که چیزی اتفاق بیافتد و با عقل در تنافی باشد. اینان نمی دانند که عقل در امور مربوط به حق مطلقا عاجز است و عقل هیچ گاه نمی تواند در عمق هستی رسوخ یابد.

   مرتبه میان از آن اهل خیال است، یعنی کسانی که حق را بر حسب وهم مستند بر مکاشفات انبیا می شناسند. آنان با کمال میل هر آنچه را که پیامبرشان به آنان می آموزد می پذیرند و جسارت نقد آنچه را گمان می برند در تضارب با عقل است ندارند.

   و بالاترین درجه از آن کسانی است که حقیقت اشیا را از طریق تجربه کشف و ذوق در می یابند.

  

 

نکته: این دو نوع تقسیم بندی علاوه بر تفاوت های ساختاری در ترتیب نیز متفاوت اند. سروش، معرفت اندیشان را پیش تر از مصلحت اندیشان می داند، اما ابن عربی اهل عقل را دانی تر از اصحاب خیال می بیند.

 

 

بالاخره در جستجوی حقیقت هم تمام شد و این بار هم طولانی. ببخشید دیگه.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 21:0  توسط محسن  | 

 

پیش نوشت:

این روزا یکی از بحث ها –  ی مخصوصا اینترنتی – اصرار بر تغییر روز عشق از ولنتاین (14 فوریه) به سپندار مذگانِ (29 بهمن). من می گم اصلا 5 روز بینش رو بگیم پنجه ی عشق. اشکالی داره؟ یه چیزی تو مایه های هفته ی وحدت.

 

 

 

غم عشق آمد و غم های دگر جمله ببرد...

 

عشق جز آن دسته از مفاهیمی است که همواره اختلاف زیادی بر سر تعریف، چند و چون و مولفه هایش وجود داشته است. شاید یکی از دلایلش تلاش برای دستیابی به تعریفی منطقی از پدیده ای باشد که در منطق نمی گنجد.

    چندی پیش در فصلنامه ی فرهنگ فارس (زمستان 81) به مقاله ای با عنوان "تجلی عشق در غزلیات سعدی – دکتر خیراله محمودی" برخوردم که تعاریف اولیه ی مقاله و از زبان چندی بزرگان این دیار در خور توجه بود. آوردن قسمت هایی از مقاله را بی تناسب با این روزها نیافتم:

 

تعریف: ... عشق در لغت به معنی چسبیدن است، به همین دلیل به گیاهی که به دور درختان می پیچد و بالا می رود عشقه می گویند. در اصطلاح عشق یعنی محبت مفرط. (المنجد – لسان العرب)

 

عشق مجازی و حقیقی: وقتی سخن از عشق در میان می آید در ذهن انسان عشق جسمانی و وابستگی قلبی بین دو انسان تداعی می شود، چون این نوع محبت برای انسان ملموس و مرسوم است. اما در اشعار شاعران عاشق و عارف، عشق به هر دو صورت حقیقی و مجازی وصف شده است.

   عشق مجازی یعنی عشقی که بین دو انسان وجود دارد و آن وابستگی روحی و تعلق خاطر در بین آنان می باشد. توصیف عشق مجازی و توجه به آن از دیرباز مورد بحث و توجه بوده است. به اعتقاد بسیاری از عرفا، عشق مجازی پایه و مقدمه ی حلول عشق حقیقی است و باید مزه ی عشق جسمانی را چشید تا زمینه ی طلوع عشق حقیقی در دل پیدا شود.

 

این از عنایت ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر

عشق مجازی را گذر بر عشق حق است انتها

(غزلیات شمس)

 

   صدرالمتالهین عشق مجازی را نیز به نوبه ی خود بر دو گونه می داند و می گوید: "عشق نفسانی که از مشابهت و مشکلات جوهری میان نفس عاشق و نفس معشوق پدید می آید و عشق حیوانی که مبدا آن شهوات بدنی و لذات بهیمی است. در این عشق صرفا توجه به ظاهر معشوق است و عاشق چیزی جز شکل و رنگ نمی بیند. اما عشق نفسانی از لطافت و پاکیزگی نفس ناشی می شود. این عشق نفس از جمله فضایل انسانی است."

 

 

پی نوشت:

بسیاری از دوستان می گن طولانی می نویسم و خارج از حوصله ی خوانندگان بلاگ. من هم اطاعت کردم و کوتاه نوشتم. مابقی مقاله به بررسی عشق حقیقی از دیدگاه سعدی پرداخته... 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:2  توسط محسن  | 

  

Photo By:Mohsen 

 

 

گفتا: "که کیست بر در؟" گفتم: "کمین غلامت."

گفتا: "چه کار داری؟" گفتم: "مها! سلامت."

 

گفتا که " چند رانی؟" گفتم که "تا بخوانی."

گفتا که "چند جوشی؟" گفتم که "تا قیامت."

 

دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم

کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت

 

گفتا: "برای دعوی، قاضی گواه خواهد."

گفتم: "گواه اشکم، زردی رخ علامت."

 

گفتا: "گواه جرح است: تردامن است چشمت."

گفتم: "به فرّ عدلت عدلند و بی غرامت."

 

گفتا: "که بود همره؟" گفتم: "خیالت ای شه."

گفتا: "که خواندت اینجا؟" گفتم که "بوی جامت."

 

گفتا: "چه عزم داری؟" گفتم: "وفا و یاری."

گفتا: "زمن چه خواهی؟" گفتم که: "لطف عامت."

 

گفتا: "کجاست خوشتر؟" گفتم که "قصر قیصر."

گفتا: "چه دیدی آنجا؟" گفتم که "صد کرامت."

 

گفتا: "چراست خالی؟" گفتم: "ز بیم رهزن."

گفتا: "که کیست رهزن؟" گفتم که "این ملامت."

 

گفتا: "کجاست ایمن؟" گفتم که "زهد و تقوی."

گفتا: "که زهد چبود؟" گفتم: "ره سلامت."

 

گفتا: "کجاست آفت؟" گفتم: "به کوی عشقت."

گفتا که "چونی آنجا؟" گفتم: "در استقامت."

 

خامش! که گر بگویم من نکته های او را

از خویشتن بر آیی نی در بُوَد نه بامت.

 

غزلیات شمس

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 14:50  توسط محسن  | 

 

پیش نوشت بی ربط:

 

   به لطف بارش دیروز، صبح امروز آسمون تهرون خیلی قشنگ بود. دماوند هم با عظمتش توی بیشتر خیابونا خودنمایی می کرد.

   ولی جواب سلام راننده ی تاکسی مثل روزهای خاکستری قبل، کراهت بار بود.

 

   مردم این شهر کورند!

 

   یا شاید هم زندگی یه چیز دیگه است و من هنوز بچه ام و حالی ام نیست.

   به هر حال من که دوست دارم بچه باقی بمونم و قهر کنم و عکس امروزو که از دماوند گرفتم نذارم اینجا...

 

 

در جستجوی حقیقت – قسمت دوم

 

   پیرو بحث قبل، می خواهم وارد بررسی دیدگاه از منظر ایمانیان شوم:

 

عقل جزئي عشق را منكر بود     گرچه بنمايد كه صاحب‌سر بود

زيرك و داناست اما نيست نيست     تا فرشته لا نشد آهرمنيست

او بقول و فعل، يار ما بود     چون بحكم حال آيي لا بود

لا بود چون او نشد از هست نيست     چونك طوعا لا نشد كرها بسيست

  

   عبدالکریم سروش دی ماه 82 طی سخنرانی ای در دانشگاه امیرکبیر، با عنوان "حکمت یونانیان، حکمت ایمانیان" به موضوعی می پردازد که بحث را از آن شروع می کنم.

   سروش با اشاره به كتاب "نان و حلوا"ي شيخ بهايي كه پيرامون نعمت‌‏هاي فريبنده دنيوي است، می گوید: شيخ بهايي ما را دعوت مي‌‏كند كه يك نوع حكومت را كه حكمت يونانيان است فرو نهيم و نوع ديگري از حكمت را كه حكمت ايمانيان است برگيريم و مي‌‏گويد: چند و چند از حكمت يونانيان/حكمت ايمانيان را هم بخوان.

   وی در ادامه با اشاره به نوع ورود مولوي به اين بحث می گوید: مولوي نيز مفاهيم حكمت يوناني و حكمت ايماني را پيش از شيخ بهايي با عنوان "عقل" و "عقل عقل" توصيف مي‌‏كند.

   كسي چون مولوي كه شيفته و عاشق يقين بود، معتقد بود كه فلسفه اولين رذيلتش اين است كه يقين را از آدمي مي‌‏ستاند. به اعتقاد كساني چون مولانا فلسفه‌‏هاي يوناني، فلسفه فراغ‌‏اند. شما را از واقعيت‌‏ دور مي‌‏‌‏كنند و آن گاه شيوه‌‏ها و حيله‌‏هايي مي‌‏انديشند كه شما را به واقعيت نزديك كنند. اما فلسفه‌‏ها و شيوه‌‏هاي ديگري هستند كه آن ها حكمت وصالند.

   امروز در وضعيتي به سر مي‌‏بريم كه بين كشاكش اين دو فكر قرار گرفته ايم. برخي به خردورزي و برخي به ايمان دعوت مي‌‏كنند. يا آدمي بايد چون و چرا كند كه گوهر خردورزي است و يا مطيع و خاضع شود كه گوهر ايمان است.

   ما هميشه به خردورزي دعوت كرده‌‏ايم. آيا اين دو مانع الجمعند؟ آيا نمي‌‏شود كسي يك دل مؤمن و يك عقل چون و چراگرا دانست؟

   فلسفه يوناني مهم ترين حربه‌‏اي كه در دست دارد، حربه خرد است. البته اين خرد از هيچ جا شروع نمي‌‏كند. پيش فرض‌‏ها و بديهياتي در خود دارد. عقل از ابتدا كاملاً بي‌‏طرف نيست و به چيزهايي باور دارد. عقل يوناني به چيزي از پيش خود نمي‌‏رسد، اما اگر به چيزي برسد مي‌‏تواند آن را مورد بررسي قرار دهد، هرگونه چيزي از پيش خود ندارد. با قناعت كردن و اكتفا به عقل يوناني چشمتان به برخي موارد نمي‌‏افتد. عقل يوناني خودش از درون دچار مشكلات است. ساخته بشري است.

   تنها عقل هم عقل يوناني نيست. از عقل قوه عاقله را در نظر نگيريد. ساختار فكري را در نظر بگيريد. يك نوع انديشيدن، يوناني و ارسطويي است. بهترين نيست و تنها نوع هم نيست. اگر عقلاني باشيد و فكر كنيد، خود اين عقلاني نيست. ما انتخاب مي‌‏كنيم عقلانيت را. هيچ حجت هم برايش نداريم. اما ساختار وجودي ما به نحوي است كه ما را به عقل فرا مي‌‏خواند. ما ايمان مي‌‏آوريم به عقلانيت. يعني ما قبولش داريم. انتخاب‌‏هاي ديگر هم به همين اندازه بي‌‏دليل‌‏اند. مثل وجود داشتن يا وجود نداشتن عالم خارج.

   كلمه ايمان در ميان ما لوث شده، ايمان به معني تقليد كوركورانه شده است. اين البته با خردورزي منافات دارد. اما ايمان معني‌‏اش اين نيست. درست مثل عشق هاي سينمايي كه عشق نيستند.
نسبت عقل و ايمان، نسبت چشم و گوش است. دو كانال‌‏اند كه هيچ‌‏ كدام راه را بر ديگري نمي‌‏بندد.

   همان طور که در قسمت قبل اشاره کردم، مهمترین مشکل ما در راه جستجوی حقیقت از زمانی آغاز می شود که بخواهیم حقیقت را در موضوعاتی فراتر از عالم مادی بیابیم. وقتی می خواهیم بدانیم چه چیز حق است و چه چیز باطل، در این دنیا به عقل و علم رجوع می کنیم. اما همان طور که سروش می گوید عقل ابزاری است تنها برای این دنیا. ابزاری است که از هیچ چیز شروع نمی شود. تشخیص هایش برای موضوعات دنیای انسان شاید مطلق باشد (آن هم بر اساس اصولی که اصالت ذاتی ندارند، خود ما آن ها را به عنوان پیش فرض پذیرفته ایم. و همان ها هم در تفکرات جدید زیر سوال رفته اند.) اما وقتی پای امور ماورایی پیش می آیند جهت گیری هایش بی فایده اند.

   با یک مثال ناقص منظورم را بیشتر توضیح می دهم. دنیای خود را با دنیای یک پشه مقایسه کنید. درست چیزهایی که برای ما نامطبوع و بد تلقی می شوند، برای پشه لذت بخش ترین اند. حال چه کسی می خواهد تعیین کند که به طور عام آن چیز مطبوع است یا نامطبوع؟ البته می دانم که نمی توان به طور عام تعیین کرد چه چیز مطبوع است و چه چیز نامطبوع. چون اصولا مطبوع بودن یا نبودن امری نسبی است. اما همین مطبوع و نامطبوع بودن را به حق و باطل بودن بسط دهید. جایی که اعتقاد بر این است که حقیقتی مطلق وجود دارد (با پذیرفتن این اعتقاد وارد بحث ایمانیان شدیم!). با عقل می توانیم تنها وقتی در دنیای عقلانیاتیم حق و باطل را تشخیص دهیم. عقل تشخیص اش نسبی است. به نسبت این عالم ابزار تشخیص است. اما وقتی پا را فراتر می نهیم دستش کوتاه است و از سندیت و اعتبار ساقط است.

   البته منظورم نفی عقل و عقلانیت نیست. سروش در همان سخنرانی عنوان می کند: هنر فلسفه، برهان آوردن است. اين كه انسان چيزي را بي‌‏دليل نپذيرد. به تعبير ارسطو هر كس بي‌‏دليل چيزي را بپذيرد از پوست آدميت خارج است. اما بحث من بر سر کوتاهی عقل در تشخیص حق و باطل کلی است. فارغ از دنیای خاکی ما.

  

   حال چاره چیست؟ با چه ابزاری می توانیم حق و باطل را تشخیص دهیم. با کدامین چراغ به جستجوی حقیقت مطلق بپردازیم؟

 

   ایمانیان – از جمله مولوی – راه حل ایمان، عشق و سرسپردگی را مطرح می کنند. عقل را در امور دنیایی امان محترم شماریم. از جایی به بعد آن را کنار گذاشته و سر سپرده شویم و به کاروان عشق بپیوندیم.

 

بشوی ای عقل دست خویش از من    که در مجنون بپیوستم من امشب

 

   اما. امای بزرگی اینجا مطرح می شود. سرسپرده ی چه شویم؟ به چه عشق بورزیم؟ شاید عده ای بگویند به همان حقیقت مطلق. یعنی هدف مدار باشیم؟ هدف به تنهایی کفایت می کند؟ ابزار نمی خواهد؟ روش رسیدن نمی خواهد؟ در راه جستجوی هدف چگونه خوب را از بد تشخیص دهیم؟

   عده ای (روش مداران) معتقد اند ما به تنهایی ناتوانیم از تشخیص خوب از بد. بنابراین خدا، از طریق پیامبران و مذاهب راه جستجوی حقیقت را در اختیارمان قرار داده است. سرسپرده ی آن ها شویم و بی چون و چرا عمل کنیم.

   اما باز من می پرسم کدام مذهب؟ همه اشان معتقداند خودشان بر حق اند و دیگری یا باطل است یا ناقص. و برای اثبات حقانیتشان از خود اثبات نشده اشان استفاده می کنند.

   سرسپردگی ایمان می خواهد. اطمینان می خواهد. چه طور یکی اشان را اعتماد کنیم؟

   شاید بتوان هدف مدار بود و معتقد به این شد که خودش راه را می نمایاند. شاید جواب اینست که نفس حرکت و سرسپردگی در راه هدف مهم است. راه مهم نیست. به این دلیل که جویندگان حقیقت در تمام راه ها دیده شده اند و فاتحین حقیقت در تمامی مسیرها مشاهده شده اند.

  

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل      که گر مراد نیابم به قدر مزد بکوشم

 

نمی دانم؟ شما بگویید.

 

   جدای ازین که منتظرم ببینم شما به این سوالات چگونه پاسخ خواهید گفت، در ادامه به تقسیم بندی دین داری (ایمان ورزی) از نظر ابن عربی و سروش خواهم پرداخت. ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:6  توسط محسن  | 

 

فضول خان نیوز: در آستانه ی بهار آزادی، وزارت تیلیفون در راستای گسترش و نهادینه سازی آزادی بیان اقدام به فیلتر و جمع کردن بند و بساط یاهو 360 در سطح گسترده ای از ISP ها نمود. در این راستا مصاحبه ای با مسئول جمع آوری بساط های اینترنتی نموده ایم که نظرتان را به آن جلب می کنیم:

 

-          سلام.

-          سلام علیکم و رحمه الله.

 

-          شنیده و در بسیاری جاها دیده شده که یاهو 360 هم فیلتر شده. می شه هدف از این اقدام انقلابی رو بفرمایید.

-          بله. خواهش می کنم. این امر در راستای اقدامات دولت خدمتگزار برای اجرای شعارهای انقلابی صورت گرفته. ماه ها کار کارشناسی  انجام شد و طی فرآیند مهندسی فرهنگی نهایتا تصمیم گرفتیم فیتیله ی یاهو 360 رو هم بکشیم.

 

-          حالا قبل از این که وارد بحث های تکنیکی بشیم می شه ربطشو به شعارهای انقلابی بیشتر توضیح بدین؟ آخه من که اون موقع ها نبودم ولی میگن یکی از مهمترین شعارها، شعار آزادی بوده و فکر می کنم آزادی بیان هم یکی از مصادیق آزادی بوده می باشد. ولی این کار برخلاف این شعار می باشد.

-          بله، البته حرف شما و دغدغه اتون برای آزادی متین. ولی ببخشیدا یه کم ظاهر بین شدین شما جوونا. توضیح می دم خدمتتون. شما به تقدم و تاخر شعارها هم کمی عنایت داشته باشین. شعار استقلال در تقدمه نسبت به آزادی. یعنی هدف دولت ازین اقدام هوشمندانه اینه که جوونا نرن سراغ یاهو و امثالهم که کار اجنبی هاست. ما وقتی حتی سوخت هسته ایمون رو می خوایم خودمون تولید کنیم پس چرا یاهو 360؟ ما قدم اول رو چند سال پیش و در تولید آفتابه ی ملی با همت جوونا و زور بازوشون برداشتیم. همون روز گفتیم هدفمون و چشم اندازمون رسیدن به استقلال ملیه با نیروی فکرشون هم. اما متاسفانه عده ای 8 سال با شعارهای فریبنده ای از جمله "آزادی بیان" در این روند وقفه ایجاد کردن و باعث شدن پای یاهو 360 هم به میون بیاد.

 

-          بله. من کاملا متقاعد شدم. چون تا قبلش فکر می کردم این کار در راستای از بین بردن گروه ها و تشکل های اجتماعی حتی در فضای مجازی و نگرانی از شکل گیری، گسترش و تقویت نیروی اپوزوسیون باشه.

-          ها؟

 

-          مثل کره ی شمالی که شبکه ی موبایلشونو جمع کردن دیگه. اما دیگه این سوالا نمی پرسم و فهمیدم که نیتتون خیره. حالا یه کم سوال فنی. قراره ان شا الله به جای یاهو 360 چه چیزی ارائه بدین. آخه خیلی ها توی این بسته ی اجنبی آورده شده، بلاگ داشتن و می نوشتن. حتی جوونای پاک. اونا منتظرن ها.

-          اول یه عذر خواهی ازین جوونا بکنم و بهشون بگم که غصه نخورن. من امروز می خوام این نویدو بدم که "محمود ۶۶۶" با آخرین تکنولوژی در راهه. خیلی بهتر از یاهو 360. نخبگان دانشگاه شریف و امیرکبیر دارن روش کار می کنن. ان شالله تا یکی دو ماه دیگه بدون هیچ ایرادی روانه ی بازار ملی می شه. تا اون موقع هم عزیزان وبلاگ نویس برن یه کم کتاب بخونن. کتاب های خوب هست برای پرکردن خلا نوشتن. "محمود از نور می گوید. تو چی می گی؟ " و کتابای مشابه دیگه بخونن تا بلاگای "محمود۶۶۶" رو با نوشته های خوبشون پر کنن. ان شالله همه چی درست می شه. ما می توانیم...

 

-          خیلی دلم آروم گرفت. ممنونم. آخه توی راه خیلی عصبانی بودم و به خودم و رای خودم شک کرده بودم. ولی واقعا آدم این همه خیرخواهی رو که توی مسئولین می بینه خیلی خوشحال می شه. خدا زیادتون کنه. ممنون ازین که وقت خدمتگزاری رو در اختیار من قرار دادین.

-          خدا شما جوونای پاک رو هم برا این کشور حفظ کنه. خواهش می کنم. روشن نمودن شما جوونا هم از اهم وظایف ما مسئولینه. موفق باشی.

 

 

فضول خان نیوز این واقعه ی دردناک رو به تمامی بلاگ نویسان 360 تسلیت عرض می کند. غمتون نباشه بابا. جا که قحط نیست.

 

 شاعر می گه:

دست قلم شکستید ، پای سخن ببستید

ای روشنی ستیزان افکارتان سیاه است

 

 

پی نوشت:

 

روایت طنز حمید رو بخونید: اندر احوالات تصفیه گشتن یاهو 360!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:36  توسط محسن  | 

 

پیش نوشت:

 

   اگه دنبال کرده باشین، در پست های "در حیرت مذهب" مقدمه ی کتابی رو طی هشت قسمت (خسته کننده) آوردم. بعضی دوستان گفتن کاش به جای این کار کلش رو یه جا با یه فایل می آوردم تا هرکس هر وقت تونست بخونه. اگه کسی نتونسته کلشو بخونه اینجا گذاشتمش.

   اما هدفی که از آوردن این مقدمه داشتم دغدغه های ذهنی خودم بود و این که خیلی جاهای مقدمه – چه از زبان نویسنده چه از زبان دوستان وی – به این دغدغه ها نزدیک بود. امروز نمی خوام مقدمه رو جمع بندی کنم، چه خودش جمع و جور و مانع و جامع به نظر می رسید.

   می خوام دغدغه هامو از زبون خودم بنویسم و البته با کمک مطالبی از چند کتاب و سخنرانی که در انتها پی نوشتشون می کنم:

 

در جستجوی حقیقت – قسمت اول

 

   "در جستجوی حقیقت" مسئله ای است غامض، معتنی به و به قدمت تاریخ بشریت. دعوا، دعوای عقل و عشق است. نزاع بر سر پرسشگری و ایمان است. جنگ، جنگ ابوسعید ابوالخیر و ابن سیناست. و این مسئله نه تنها در طول تاریخ علم و فلسفه کمرنگ تر نشده، بلکه هم چنان جزء مهمترین چالش های ذهنی انسان قرن بیست و یک نیز هست (در پست های قبلی به وضوح شاهدش بودیم.)

   و این موضوع تا وقتی محتوا، پدیده های علمی است و قابل آزمایش، و یا عقلانی و قابل سنجش، مورد بحث نیست یا اگر هست پایه ها و روش هایی برای شناخت حقیقت در این سیطره وجود دارد و به مسایل این ورطه قطعیت بخشیده اند.

   اما مسئله ی بغرنج درست از زمانی شروع می شود که پای پدیده های غیر عقلی و غیر منطقی (پدیده هایی که با منطق قابل ارزیابی نیستند) و غیر علمی (پدیده هایی که در آزمایشگاه ها قابل بررسی نیستند) به میان می آیند: تجربه ی شخصی، امر مینوی و الهی یا به تعبیری عشق حقیقی.

 

   دیدگاه اثبات گرایانه (پوزیتیویستی) بر این باور است که هر چه در قلمرو علم تجربی نگنجد در زمره ی مجهولات و مبهمات است و ازین منظر واژه ی "علمی" معادل "درست و حقیقی" است و "غیر علمی" مفهومی جز "نادرست و خرافی" منتقل نمی کند.

   اما در دیدگاه های غیر پوزیتیویستی، حقیقت معنای گسترده تری از علم و عقلانیات می یابد. حقیقت را در امور ماورایی نیز می توان جست. حقیقت چیزی است ماورای عقل و علم و این ها نیز موجودیت خود را ازو می گیرند.

   مولوی که این دیدگاه را زندگی می کرده می گوید:

 

خرده کاری های علم هندسه   یا نجوم و علم طب و فلسفه

که تعلق با همین دنیی ستش   ره به هفتم آسمان برنیستش

این همه علم بنای آخور است   که عماد بود گاو و اشتر است

بهر استبقای حیوان چند روز   نام آن کردند این گیجان رموز

علم راه حق و علم منزلش   صاحب دل داند آن را با دلش

 

   البته می توان دیدگاهی میانی نیز قایل شد و به هر دو نوع حقیقت اصالت بخشید اما هیچ کدام را قائم به دیگری ندانست و حقیقت را در هر دو مسیر متکثر دانست و پی هر یک را جداگانه گرفت.

 

   این که کدام دیدگاه را برگزینیم، به عوامل مختلف می تواند بستگی داشته باشد. بسته به طبع، فرهنگ، محیط، استعداد و ... انسان های مختلف دیدگاه های متفاوت بر می گزینند. از طرفی چون مسئله و دغدغه ای که عنوان شد درست از جایی بود که دیگر عقل و حواس به کار نمی آیند، به زعم من دعواهای عقلانی میان این دیدگاه ها جزو بیهوده ترین تلاش های بشر است. اگر بر شما تجربه ای شخصی حادث شود، نه شما می توانید با عقل یا آزمایش ثابت کنید آن تجربه بر گرفته از امری الهی بوده، نه آنان که به این امور اعتقادی ندارند می توانند ثابت کنند که نبوده. در واقع ابزاری برای این کار وجود ندارد. اگر بخواهیم حقیقت را در امور ماورایی جستجو کنیم تنها باید ایمان بیاوریم. ایمان هم با اعتقاد متولد نمی شود. یعنی این طور نیست که کسی در این امور با استدلال به چیزی اعتقاد پیدا کند بعد برش ایمان یابد. بلکه ابتدا ایمان ظهور می کند (از چه طریق، نمی دانم! شاید یک اتفاق ساده و شخصی، شاید شنیدن آن اتفاق از زبان کسی و پذیرفتنش. فقط می دانم یک حادثه است و یک لحظه) سپس عقل بشر بر توجیه آن ایمان تلاش و تقلا می کند که تلاشی است بیهوده. ایمان را تنها می توان توصیف نمود یا به سختی بازگو کرد. اما نمی توان اثباتش کرد. چه اگر اثبات کردنی بود پوزیتویستی باقی نمی ماند و همه مومن به حقیقتی ماورایی می شدند.

   می خواهم وارد بحث جستجوی حقیقت از منظر دیدگاه دوم (ایمانیان) شوم. باز تاکید می کنم! این بحث قابل تامل است و قابل بحث، اما برای اثبات این نظریات – اگر معتقد به این دیدگاه اید – و یا ردش – اگر پوزیتیویست اید - تلاشی نکنید و فقط حرف های همدیگر را بشنوید. و البته جایی برای ایمان آوردن باقی بگذارید و یا جایی برای ترک آن و تنها متکی شدن به عقلانیت. ... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:51  توسط محسن  | 

 

بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در

الا  شهید عشق به تیر از کمان دوست

 

by: Hamid.A 

 

 

     تیرماه 1371 بود. شب، بعد از مراسم زنجیرزنی توی هیئت محله امون، با پدرم و داداشم بر می گشتیم خونه. پیشنهاد پدر من و داداشم رو ذوق زده کرد. از فردا شبش شروع کردیم. دیگه به جای این که بریم هیئت آدم بزرگا، بچه های کوچه رو جمع کردیم و هیئت بچه ها رو راه انداختیم. تجهیزاتمون هم فقط یه سنج بود و صدای گرم "جواد" و یه حس بچه گانه - ولی صادقانه - که توی همه امون موج می زد! شبای اول به زور ده تا می شدیم و توی کوچه های محل که می گشتیم با مسخره ی آدم بزرگا روبه رو بودیم. ولی همون حس بچه گانه باعث می شد توجهی نکنیم و خیلی جدی کارمون رو ادامه بدیم. تا این که ظهر عاشورا یه صف 50 نفره رو پشت سر خودمون دیدیم. 50 تا بچه که همدیگه رو نمی شناختن ولی یه چیز مشترک داشتن: حسی بچه گانه ولی صادقانه!

فکر می کردیم حسین هم ازمون راضیه و این فکر از شربت ظهر عاشورا هم شیرین تر بود.

 

   نوجوون که شدم دیگه نه تنها اون حس رو نداشتم، که جاش یه کراهت توی دلم می دیدم. اگه هیئت عزاداری می دیدم حالم بد می شد. از آدمای عزادار خوشم نمیومد. مخصوصا از جووناش. پسرایی رو می دیدم که دور میدون زنجیر زنون رد می شن و به دخترایی که وسط چمنای میدون نشستن چشم می چرونن. اون طرف هم دخترایی که ازین که چشمی داره زیر و روشون می کنه کیف می کردن و غمزه میومدن. یا نذری هایی که مردم برای ذره ای برنج و قیمه دعواشون می شد! نمی دونستم جای حسین کجاست؟

دیگه عزاداری حسین برام ارزششو از دست داد.

 

   حادثه ی کوه دانشگاه باعث شد بفهمم واژه ی حسین جاهایی به کار می ره که نباید! انگار لق لقه ی زبون یزیدی ها هم هست. علنا ظلم می کنن اما با نام حسین.

اون روز واژه ی حسین هم برام بی ارزش شد.

 

   اما امروز دیگه برام مهم نیست که حسین واقعا بوده یا نبوده. مهم نیست جوونایی از عزاداری حسین برای هوس رانی استفاده می کنن. مهم نیست یزیدی ها با نام حسین ظلم می کنن! امروز چیز دیگه ای برام ارزش پیدا کرده و اون مفهوم حسینه. حسین یعنی عدالت طلبی. حسین یعنی ظلم ستیزی. حسین یعنی آزادی خواهی. و خون حسین بهای این عدالت طلبی، ظلم ستیزی و آزادی خواهیه. و بوی خون حسین به مشام یزیدی ها خوش نمیاد و کامشونو تلخ می کنه. حتی اگه صبح تا شب حسین حسین کنن!

و از همه مهم تر اینه که این مفهوم رو همیشه زنده نگه دارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:21  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!