تبليغاتX
گاماس

 

پیش نوشت:

 

   ایام سکوت آن چنان که می خواستم آرامش بخش نبود اما نسبتا آرام گذشت. حرفی ازین تجربه برای گفتن ندارم. همین را یافتم که سکوت هم ارضا کننده نیست. آرامش را جایی دیگر باید جست فارغ از گفتن یا سکوت کردن و فارغ از ماندن یا رفتن. و به حالتی باید رسید که مولوی ترسیم کرده:

 

در خوردنم ذوقي دگر در رفتنم ذوقي دگر

در گفتنم ذوقي دگر باقي بر اين سان مي‌رود

 

 

عید، نو شدن:

 

  سال ها از پی یکدیگر می آیند و می روند، زمستان سپری می شود، بهاران از نو آغاز می گردد؛ اما اثری از عید و بهار جز در طبیعت و جز در تن پوش هایمان نمی یابیم. دل ها همه سرد اند و نفس ها بی رمق و درون هامان همیشه زمستان.

 

   به راستی بر ما چه گذشته که این چنین ایم؟

  

   شاید مشکل را به جای دور دست ها کمی نزدیک تر باید جست. نزدیک تر از نزدیک. باز هم نزدیک تر. آری همین جا. درون خود.

  

   شاید وقت آن رسیده خود منجی خود باشیم.

 

   کاش طبیعت تجربه آموزنده تر از اکنون مان بود و شکافتن سنگ سخت را توسط درختی تنها، باور می کردیم:

 

 

 

 

   نوروز است، آری نوروز. وقت آن رسیده که روزمان را از نو روز کنیم و اخلاقمان را از نو بسازیم. بیش از آن که نیازمند بهار طبیعت باشیم محتاج بهار اخلاق ایم. بهاری که سال هاست از ایران و ایرانی رخت بر بسته و نقاب بر چهره کشیده و کاری جز نیوشیدن شرنگ دوری اش نمی دانیم. کاش کمی به خود آییم و آریایی بودنمان را از ستون های تخت جمشید به درون دلمان بکشانیم و به جای سنگ تاریخ به سینه زدن، اخلاق ایرانی از نو بسازیم و با آن نیک رفتار کنیم و آسوده بزی ایم.

 

   نوروز است، آری نوروز. و شاید زمان اش رسیده ایمانمان را نیز نو کنیم و عید را جشن بگیریم:

 

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

 

هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

 

زين تنگناي خلوتم خاطر به صحرا مي‌كشد

كز بوستان باد سحر خوش مي‌دهد پيغام را

 

جايي كه سرو بوستان با پاي چوبين مي‌چمد

ما نيز در رقص آوريم آن سرو سيم اندام را

 

 

پی نوشت:

 

محمدجواد غلامرضا کاشی تعبیر زیبایی از نوروز در بلاگش آورده. اینجا بخونید.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:20  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!