

















برف تازه و وسوسه ی صعود!!!

برف نو ! برف نو ! ســــــلام ... سلام !
بنشین ، خوش نشسته ای بر بام ...
پـــــاکـــــی آوردی ای امـید ســپــیـد !
هــمـه آلــودگــیــســت ایـــن ایـــام ...
راه شومی است می زند مطرب ،
تلخواری است می چکد در جام
اشکواری است می کشد لبخند
ننگواری است می تراشد نام ...
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام !
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام !
کام ما ، حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام ... !
خام سوزیم ، الغرض بدرود...
تو فرود آی برف تازه ، سلام !
شعر از: احمدشاملو - 1338 - کتاب باغ آینه
عکس از: http://jar2.com
یادمه توی مردادماه، روزی که دماوند رو از شمال یکروزه صعود کردم و فرداشم از غرب و فهمیدم همون روز ابوذر هم از شمالشرق یکروزه صعود کرده، علاوه بر خوشحالی طبیعیی که از کارم داشتم دماوند رو حقیر می دیدم و می گفتم الکی توی ذهنمون گنده شده. برا همین به دنبال صعودای سخت تری بودم. مثلا سرعتی و شبانه توی یه زمان سردتر!
این شد که از اول مهر قصد کردم یه پنجشنبه شب از گوسفندسرا صعودمو شروع کنم تا موقع طلوع آفتاب روی قله باشم، این جوری هم اراده خودم رو محکی زده بودم و هم می تونستم از طلوع روی قله عکس بگیرم. چند هفته بین دوستام دنبال پایه گشتم، اما کسی جواب مثبت نداد. تا این که هفته ی گذشته "وریا" پایه ی اجرای برنامه شد. چون جمعه (5 آبان) روز تولدش بود خیلی براش ارزشمند بود اولین طلوع آفتاب بیست و سومین سال زندگیش رو از روی بام ایران ببینه! برا همین با این که دماوند اولش بود، بیم نداشت و خیلی با انگیزه بود. تنها نگرانیم هوای ناپایدار هفته ی گذشته بود که اونم توی سایت snow-forecast چک کردم: بارش های قله از چهارشنبه شروع می شد، پنجشنبه صبح به اوج می رسید و شب با یه بارش جزیی خاتمه پیدا می کرد و دوباره از جمعه عصر شروع می کرد. بنابراین بهترین زمان برای صعود همون پنجشنبه شب بود...
پنجشنبه 4 آبان ساعت 23:00 : نیم ساعته بوران و کولاک شدید شروع شده و دیدمون رو کمتر از سه متر کرده. با این که یال سنگیی رو که به بارگاه می رسه یه ربعه تموم کردیم و مطمئنیم یه جایی بین 4100 تا 4200 متر هستیم، هر چی بالا و پایین و چپ و راست می ریم اثری از بارگاه نیست که نیست. عینکم یخ زده و مجبور می شم برش دارم. دیدم کمتر شده. هر از گاهی توهم یه جاپا خوشحالمون می کنه. با فریاد "پاکوب پاکوب" همدیگه رو صدا می کنیم و کمی بعد می فهمیم حفره ایه که باد توی برف درست کرده. کلافه شدیم. رعد و برق هم که ول کن نیست…
بالاخره تصمیم می گیریم مغموم برگردیم همون گوسفند سرایی که سه ساعت و نیم پیش داشتیم توش ستاره های آسمون رو می شمردیم. برف جاپاهای خودمون رو هم پر کرده. با قطب نما جنوب رو پیدا می کنم. باورمون نمی شه که توی همین نیم ساعت بیش از سی سانت برف باریده ...
اون شب سه تا نتیجه گرفتم:
1- پیش بینی های اینترنت به هیچ وجه قابل اطمینان نیست.
2- ما آدما با این همه غرورمون تو بعضی مواقع از یه سوسک هم ناتوان تریم!
3- ای دیو سپید، خیلی مخلصیم... ![]()
دوربینی که کلی محافظتش کرده بودم تا بتونه از طلوع آفتاب روی قله عکس بندازه، فقط تونست این عکسا رو بگیره: ![]()


"وریا" که هدیه تولدش نا تموم موند!
هراز، نوا و پاشوره
14:00 روز جمعه رسیدیم پل مون. بی ماشینی در عین ترافیک هراز باعث شد تا 19:00 منتظر بچه های گروه نمونه که از پاشوره بر می گشتن بمونیم و کمی اونجا بچرخیم:
دیواره وسوسه کننده ای که نه سنگی بود و نه قابل صعود!
چقدر نشستن کنار رودخونه و گل و بلبل! و هوای لطیف چسبید، البته نه مثل شب قبلش!!!
و از همه ی این ها شیرین تر معرفت "مصطفی" بود. راننده ای که شب قبل ما رو تا گوسفند سرا برده بود. نگرانمون شده بود. وقتی جمعه شب صدامو شنید کلی خوشحال شد. و ازین که چرا وقتی نصف شب رسیدیم گوسفند سرا تماس نگرفتیم همون موقع بیاد دنبالمون، گله مند بود!
پی نوشت:
تشکر از بچه های "گروه نمونه" بابت مینی بوس و اکبر جوجه و محفل گرم! و ممنون از دو دوست جدید "مصطفی" و "فاطمه" بابت سوپ و چای گرم گوسفند سرا.
روز دوم: پنجشنبه، دوم شهریور - ادامه
ساعت تقریبا 9:15 بود که سرپایینی گردنه شانه کوه تموم شد و به کف یخچال غربی رسیدیم. منطقه برام تازگی داشت. بنابراین تا میثم برسه یه کم وایسادم تا دور و برمو نگاه کنم.
کشیدن این نقشه با mspaint کمی سخت بود و صرفا جهت اطلاع از کلیات منطقه است و هیچ ارزش کوهنوردی دیگری ندارد!
سمت راست (شرق) همون خط الراسی بود که تازه ازش پایین اومده بودیم و قله علم کوه رو از طریق گرده آلمان ها و سپس گردنه ی شانه کوه به قله شانه کوه و بعدش هم به قله تخت سلیمان وصل می کرد. گرده ازونجا کاملا مشخص بود: دورکابی، سه رکابی، تراورس و ... . سمت جنوب یخچال غربی اوج می گرفت و به سوزنی انگشت خدا می رسید. هیبت خاصی داشت هر چند با اون ریزشاش تو این فصل غیر قابل صعود به نظر می رسید، لااقل این موقع از روز.

یخچال غربی (اسپیلت) و سوزنی موسوم به انگشت خدا
ادامه خط الراسی که از علم کوه به انگشت خدا اومده بود به قله با عظمت نگین می رسید و اونجا هرز می رفت. برای رسیدن به سر منزل مقصود! باید نگین رو از سمت شمال دور می زدیم. اون هم مثل باقی ریزش زیادی داشت. انگار تو اون منطقه جاذبه ی زمین زیادتره و چسبندگی کمتر!

من و نگین!
نمی دونم چرا نام هیچ قله ای اسم یه پسر نیست؟![]()
اگه میگین سهند، اون هم اسم پسره هم دختر.
می موند یه خط الراس دیگه که در سمت چپ (غرب) مشخص بود. خط الراس شمال غربی - جنوب شرقی و معروف هفت خوان (لانا) که از سمت جنوب شرق و گردنه هفت خوان به قله خرسان جنوبی متصله و در انتهای شمال غربیش به قعر دره ی میانرود سه هزار فرو می ره. 22 قله با همین نام داره که جنوب شرقی ترینشون هفت خوان یکه و انتهای شمال غربیش به هفته خوان 22 ختم میشه. همگی هم بالای چهار هزار مترن. این نمای بالای سرم بود. کف یخچال هم کمی نسبت به علم چال متمایز بود. مورن های (قطعه سنگ های کم و بیش بزرگ انتهای یخچال های طبیعی) این قسمت بزرگتر بودن و با وجود این که خیلی حرکت روشون سخت بود بعضی جاها با یخ زیرشون قارچ های زیبایی درست می کردن، هر چند گوشی موبایل میثم یارای گرفتن عکسایی بهتر از این ازشون نبود (یا شاید ما عکاسای خوبی نبودیم):
سمت راست دامنه های قله تخت سلیمان، سمت چپ دیواره های خط الراس هفت خوان و در انتها دره سه هزار
"من به دنبال فضایی می گردم: لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی. که در آن جا نفسی تازه کنم ..." اینو می خوندم و ازین که بعد از مدت ها چنین فضایی پیدا شده بود حس خوبی داشتم. میثم بعد از گرفتن چند تا عکس رسید و در مورد این که چه جوری قله ی نگین رو دور بزنیم بحث کردیم. همون طوری که توی عکس بالا مشخصه انگار کامیونایی تپه هایی از سنگ رو اونجا خالی کرده باشن! نمی دونستیم از کجا بریم که کمتر وقت بگیره. (تو اون منطقه به دلیل بکر بودنش هیچ پاکوبی پیدا نمیشه!) بالاخره مسیری که دقیقا از زیر قله ی نگین رد می شد رو انتخاب کردیم. گذر از این قسمت جز یکی از بدترین بخش های برنامه بود. طوری که حاضر نبودیم برای برگشت، دوباره این مسیر رو انتخاب کنیم! بعضی مواقع مجبور بودیم فاصله ی بین دو تا مورن بزرگ رو با شک و تردید بپریم و البته میثم با توجه با پاهای کوتاهترش (یا بهتره بگم کمتر بلندتر) مشکل بیشتری داشت. یه جا GPS میثم زمین خورد و آسیب دید و قلب میثم هم و هم چنین! بالاخره نزدیکای 11:00 از شر مورن ها راحت شدیم و به برفای کف یخچال هفت خوان رسیدیم. اونجا تازه فهمیدیم که اگه از شمال تر میومدیم کمتر دردسر داشتیم. خیلی خسته شده بودیم. حرف هم نمی زدیم و به صدای آب جاری کف یخچال و ریزش سنگای بالای یخچال گوش می دادیم. بطری های آبمون رو از آب زرد یخچال که به قول میثم مزه ی ادرار الاغ می داد پر کردیم (نمی دونم این بشر کی ادرار الاغ خورده که مزه اشو می دونست؟!). یه کم شکلات کاکائویی و آلوچه (چه شود، اه اه) خوردیم. همون جا به میثم گفتم احتمال زیاد زمان کم میاریم، ولی نمی خواستیم قله رو بی خیال شیم ولو به قیمت بیواک! به سمت جنوب راه افتادیم. باید تا انتهای یخچال هفت خوان می رفتیم و ازونجا به گردنه می رسیدیم. حرکت روی برفا بعد از اون مورن های مزخرف خیلی لذت بخش بود. میثم عقب افتاد. احتمالا به خاطر این بود که مدتی به ارتفاع بالای 4000 نرفته بود و اون کاکائو و آلوچه هم بهش نساخته بود. به قسمت های صاف انتهای یخچال رسیدم. سمت چپ (شرق) خرسان جنوبی، میانی و شمالی مشخص بودن و راست هم هفت خوان ها. گردنه جایی بود بین هفت خوان1 و خرسان جنوبی، یعنی جایی در روبرو. اما نمی دونستم کدوم مسیر رو باید بریم بالا؟! وایسادم تا میثم هم بیاد و تصمیم بگیریم. ازین که کند میومد کمی عصبانی شدم و وقتی رسید بهش گفتم: "اگه آمادگی نداری چرا اومدی برنامه؟". اونجا چیزی نگفت و در مورد مسیر بحث کردیم. یه مسیر سمت چپ بود که مستقیما به خرسان شمالی می رسید ولی با شیب بیش از 60 درجه و کاملا شن اسکی بود. سریع فکر صعود ازون مسیر رو از سرمون بیرون کردیم. میگن توی زمستون تیم هایی که قله علم کوه رو چه از گرده، چه دیواره و چه سیاه سنگ صعود می کنن از زیر خرسان شمالی میان پایین و با دور زدن نگین و صعود شانه کوه، خودشون رو به علم چال می رسونن. بنابراین باید همین شیب می بود که شاید وقتی برف داره برای فرود مناسبه اما الان واقعا صعودش خطرناک بود. بهترین جای ممکن برای صعود، مسیری بود که بعد از صعود انتهای زبانه یخچال هفت خوان، با انحرافی به چپ به گردنه هفت خوان می رسید. همون رو انتخاب کردیم تا صعودش کنیم. قبلش بد نیست این قسمت از گزارش صعود هفت خوان کتاب "کوهنوردی در ایران" رو بخونید: "مسیر را با عبور از تپه ماهورهای بسیار ملایم یخچالی به صورت عرضی از زیر دیواره و قله 4440 متری نگین عبور کرده و به سوی زبانه یخچالی مرتفعی که تا لبه گردنه هفت خوان بالا رفته ادامه می دهیم. صعود از یخچال، به صورت مستقیم و گاهی اوقات به صورت تراورس در برفی سفت با تکنیک های خاص صعود یخچال و با استفاده از کرامپون (کفش یخ) صورت می گیرد. لازم به تذکر است که بدون استفاده از کرامپون نیز می توان یخچال را صعود کرد ولی بهتر است صعود با استفاده مطمئن از این وسیله و کلنگ صورت گیرد." قبل از برنامه این تیکه از گزارش رو که خوندم به فکر افتادم حتما کلنگ و کفش مناسب برف و یخ داشته باشیم. میثم کفش برف و یخ مناسبی جز کفش دوپوشش نداشت که پوشیدن کفش دوپوش تو اون سنگا دل آدمو کباب می کنه (مخصوصا اگه همدانی باشی!). بنابراین قرار شد اون همون کفش ترکینگش رو بپوشه و من کفش برف و یخ بیارم و جا پا درست کنم و میثم پشت سرم بیاید. مقدار زیادی از زجری که در عبور از مورن ها داشتم هم به خاطر همین کفش سفت یخ بود. اما نکته جالب دیگه این که گزارش بالا مربوط به تیر ماه بود که زبانه های یخچال تا گردنه پیش رفته اند. حالا جاشون رو به سنگ های ریزشی و بزرگ داده بودند. بنابراین اونجا فهمیدیم هیچ احتیاجی به کفش یخ و کلنگ نیست. مقداری از شیب رو هنوز برف پوشونده بود. برفی که در اون ساعت (11:30) تقریبا نرم بود و نیازی به درست کردن جا پا نداشت. اما بدترین و خطرناک ترین بخش برنامه دقیقا از جایی شروع شد که برف تموم شد و شیبی شروع شد که گاه سنگ هایی به بزرگی تلویزیون ازش پایین میومدن! شانس آوردیم که پای هیچ کدوممون زیر اون سنگ های روان نرفت و گرنه با توجه به سنگینیشون اون یکی کاری ازش بر نمیومد. بعضی مواقع اگر روی شیب یک لحظه وای می سادیم حرکت توده سنگ های زیر پامون تعادلمون رو به هم می زد. بنابراین مجبور بودیم اون قسمت ها رو تو اون شیب بدویم تا به جای مستحکم تری برسیم و نفسی تازه کنیم. صعود این قسمت هر چند نیم ساعت بیشتر زمان نبرد اما به اندازه یک روز کوهپیمایی انرژی گرفت! مسیر رو ببینید:
مسیر صعود به گردنه هفت خوان
قسمت انتهایی مسیر همون جای خطرناکست.
روی گردنه نشستم تا میثم هم بیاد. حالی نداشتم. اما دیدن جاهای تازه و دره ای که از حصارچال به سه هزار می رفت (البته با یه گردنه بینشون) یه کم روحیه امو بهتر کرد. صدای sms موبایلم هم تمدن قرن بیست و یک رو بهم یادآوردی کرد. بالاخره ازون جای وحشی که اولش بکر و ساکت و دوست داشتنی بود و آخرش بکر و ساکت و ترسناک، رهایی پیدا کرده بودم و اینم یک بار دیگه که نزدیک بود خدا بهم رحم کنه! فکر نکنم بعد از تیر ماه که یخچال دیگه تا گردنه بالا نمیاد صعود اون شیب ریزشی کار درستی باشه.
بعضی مواقع باد سردی می وزید. به نظر هم می رسید اینجا بیشتر مورد توجه کوهنوردا باشه. چون پاکوب داشت و جای چادر. برای صعود هفت خوان ها از حصارچال ازین مسیر عبور می کنن. میثم هم اومد. کمی تنقلات خوردیم و گپ زدیم. 12:15 پا شدیم تا حرکت نهایی رو به سمت قله شروع کنیم. خرسان ها ازونجا خیلی خوش منظره بودن:
کوله کشی نوبت میثم بود. ازم گرفت و حرکت کرد. خیلی انرژی از دست داده بودیم. این قسمت رو پشت سر میثم خیلی آروم رفتم و کمی بینمون فاصله افتاد. وقتی بهش رسیدم گفت: "اگه آمادگی نداری چرا اومدی برنامه؟" حرفی که یک ساعت پیش بهش زده بودم رو بهم پس داد اما با خوشرویی (کشته ی همین مرامشم!). این بار جفتمون خندیدیم و البته من داخل خودم یه کم خجالت کشیدم. شیب زیر قله رو خیلی کند می رفتیم و هر چند قدمی که بر می داشتیم کلی استراحت می کردیم. انگار داریم یه 8000 متری صعود می کنیم! بالاخره نزدیک 14:30 بود که روی قله بودیم. تا قبل از رسیدن به قله هیچ خبری از خط الراس خرسان ها و پشت سرشون نداشتیم. طبق گفته فرامرز خود خط الراس عبورش خطرناک بود و باید اون پشت می رفتیم پایین و تراورس می کردیم. وقتی رسیدم به قله و منطقه پشت (یخچال خرسان) رو دیدم که غیر قابل تراورسه به میثم که داشت میومد بالا گفتم: "می دونی چیه؟ فکر کنم زمان بندی برنامه امون یه روز کم داره!!!"
ادامه دارد...
تا حالا انگیزه ای برای نوشتن گزارش کوه هایی که می رم نداشتم، نمی دونم چرا؟ شاید احساس می کنم چون نمی تونم متفاوت بنویسم، مثل اکثر گزارش ها تکراری می شه و بی فایده.
اما شهریور گذشته وقتی می خواستم "خرسان ها" رو توی منطقه ی "تخت سلیمان" صعود کنم، نتونستم گزارشی ازش پیدا کنم. از افراد مطلع هم پرسیدم اما چون قله های اون منطقه کم صعود میشه اطلاع دقیقی نداشتن. همین شد که دل رو زدم به دریا و با میثم خوشقدم رفتیم که صعودش کنیم و وقتی برنامه رو اجرا کردیم و به مشکلاتی (خوشبختانه نه خیلی جدی!) برخوردیم ارزش گزارش برنامه های کوهنوردی رو خیلی درک کردم! همه ی اینا انگیزه شد تا گزارشش رو بنویسم. این رو هم اضافه کنم که برنامه ی ما مشکل یا به قول کامپیوتریا باگ زیاد داشت که توی گزارش می خونید. بنابراین اصلا هدفم ارائه ی گزارش یک برنامه ی موفق و خوب نیست. فقط می خوام اولا با زمانبندی درست این برنامه آشنا شید تا اگه خواستید اجراش کنید، مثل ما سرتون نیاد. ثانیا با خود منطقه، که خیلی کم مورد توجه کوهنورداست ولی جذابیت های زیادی داره. البته روند خاصی به گزارشم حاکم نیست. یه جا جدی و تخصصی، یه جا هم طنز. در ضمن پیش فرضم هم این بوده که یه آشنایی کلی نسبت به منطقه علم کوه و نحوه دسترسی به مبدا صعود دارید. بنابراین این موارد توی گزارش نیست. اگه می خواید با این منطقه آشنا شید اینجا رو بخونید. راستی جاهایی رو که از وبلاگ میثم برداشتم با رنگ مشکی مشخص کردم.
خرسان جنوبی (4686 متر) – ۱ تا ۳ شهریور 1385
پیش از برنامه
نمی دونم رو چه حسابی روزی که می خواستیم تقویم شش ماهه ی اول 85 رو توی گروه کوه دانشگاه بچینیم، "خرسان" رو هم به عنوان یکی از قله های برنامه ی "علم کوه" نوشتیم. خوشبختانه تا تابستون سر عقل اومدیم و فهمیدیم این برنامه به درد همه ی بچه ها نمی خوره. نه راهنمایی، نه آشنایی قبلیی. شاید هم روز تصویب تقویم در نظر داشتیم از "علم کوه" بریم "خرسان" که خیلی مسخره می شد. به هر حال برنامه ی "علم کوه" دانشگاه شد یه تیم از "گرده آلمان ها" و یه تیم هم از "سیاه سنگها". من سال قبل سیاه سنگها رو رفته بودم و گرده رو هم که توی پیش برنامه هاش نبودم. بنابراین دوباره خرسان به ذهنم رسید ولی در قالب یه برنامه ی شخصی. منصور هم گفت بد نیست منطقه رو ببینی تا اگه جور شه زمستون اجراش کنیم. قاعدتا اولین کار این بود که دنبال یه پایه بگردم. اما همه ی دوستام درگیر کاری بودن. یکی رفته بود کارآموزی، یکی میگه کوه فقط زمستون! اون یکی دنبال پروژه ی ارشدش و ... خلاصه یاران موافق همه از دست شده بودند. تا این که میثم زنگ زد تا از شرایط برنامه ی علم بپرسه. وقتی فهمید میرم خرسان گفت پایه اس. قرار شد من دنبال پرس و جو راجع به منطقه باشم. وقتی اومدم تهران نقشه های توپوگرافی منطقه رو خریدم و مسیری رو که حدس می زدم ازش استخراج کردم. از عباس علی نژاد پرسیدم گفت کلیات مسیر همینه ولی چون شخصا نرفته در مورد جزییات و زمان بندی خبری نداشت. گزارش "هفت خوان ها" رو هم توی کتاب "کوهنوردی در ایران" نوشته ی "علی مقیم" خوندم (کتابی که علی رغم زحمت فراوان نقص های زیادی داره) و کلیاتی از زمان بندی دست گیرم شد: روز اول تا سرچال یا اگه شد علم چال، روز دوم صعود گردنه ی شانه کوه و سرازیر شدن به یخچال غربی، دور زدن قله ی نگین، صعود گردنه ی هفت خوان، ادامه مسیر تا خرسان جنوبی، عبور از تیغه ها و رسیدن به خرسان میانی، سپس خرسان شمالی و در نهایت علم کوه و بازگشت از سیاه سنگها و رسیدن به کمپ علم چال یا پناهگاه سرچال:

مسیری رو که می خواستیم طی کنیم!
فکر کنم آدمایی که به اون منطقه رفته باشند به این زمانبندی بخندند. به هر حال هیچ ذهنیتی نسبت به یخچال غربی و هفت خوان ها و تیغه های خرسان نداشتم و فکر می کردم میشه با این زمان بندی مضحک برنامه رو اجرا کرد.
تا این که با فرامرز نصیری تماس گرفتم و اولین تغییر در برنامه بوجود اومد. (البته در مسیر نه در زمان بندی!) می گفت توی گزارش بچه های کلوپ دماوند که خط الراس دماوند – علم کوه رو اجرا کردن و اصرار هم داشتن خط الراس رو اجرا کردن، خونده تیغه های بین خرسان جنوبی و میانی و شمالی غیر قابل عبوره و باید خط الراس رو مقداری بیاین پایین و تراورسش کنین. به هر حال فکر کردم یه کم خط الراس رو بیایم پایین مشکل حله و باز هم همون زمان بندیه قبل رو کافی می دونستم!!!
بالاخره می موند برنامه ی غذایی که با دسته گلی که توی تدارک غذایی خط الراس دنا به آب داده بودم و باعث شده بودم یکی اسهال بگیره و یکی یوبوست
، ترجیح دادم این بار به عهده ی میثم باشه.
خود برنامه – روز اول: چهارشنبه، اول شهریور
سوار مینی بوس شدیم و بچه ها رو بعد از کلی وقت دیدیم. من و میثم و محسن شروع کردیم به هزل و جوک گفتن و خندیدن. از میدون آزادی تا بریر که از ماشین پیاده شدیم یه ریز فک زدیم. آخرش دخترا ازین که اسمشون بد در رفته شاکی بودن.
از همون اول برنامه که وایسادیم ناهار بخوریم سوتی دادن ما پسرا شروع شد. هر دفعه یکی سوتی می داد و بقیه می خواستن درستش کنن ولی خراب ترش می کردن. آخرش هم به باعث و بانی اختلاط گروه کوه (که یکیشم خودمم) لعن و نفرین می فرستادیم!
اخیرا از همون ابتدای مسیر تا کشتی سنگ راه دوتا میشه. سمت چپیه (جنوبی) قدیمیه. با این که طولانی تره ولی جاهای مختلف مسیر آب رو قطع می کنه و با صفا تره:
تا سرچال اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد. یه سوتی عظیم دیگه و چند تا استراحت و آواز و ... . قبل از سرچال به یکی از دخترا که تا حالا تا اون ارتفاع بالا نیومده بود و حالش تعریف چندانی نداشت این جوری روحیه می دادم: "حستو درک می کنم. الان از کوه متنفری، نه؟ می گی دیگه غلط بکنم کوه بیام. ما هم اولش ازین حرفا زیاد می زدیم ولی نفهمیدیم چی شد یه دفعه معتادش شدیم. الان هم بدون این که دلیلش رو بدونیم میایم کوه!"
بچه ها حرفمو قطع کردن و شروع کردن از مزایای کوه براش گفتن. خودشون هم می دونستن به خاطر اینا کوه نمیان. اصولا اینا توجیهیه که ما برای کوهنوردی میاریم. کوهنوردی یه قماره، همین...
"باز هم مثل سال گذشته دیروقت رسیدیم سرچال و زمان برای رسیدن به علم چال نداشتیم. ولی من همیشه تاکید دارم برای صعود به قلل علم کوه حتما شب رو در علم چال بخوابیم. خیلی در صعود فردا تاثیر داره. چرا که پناهگاه سرچال 3700 متر ارتفاع داره و علم چال 4250 متر و این 550 متر اختلاف ارتفاع و همچنین خوابیدن در 4000 متر در صعود خیلی تاثیر داره."
شب توی پناهگاه میثم یه حال اساسی بهمون داد. بساط برنج و مرغ رو راه انداخت. بو همه جا رو برداشته بود. خودتون ببینید:

من و میثم فردا کار زیادی داشتیم. بنابراین زودتر از بقیه باید بیدار می شدیم.
روز دوم: پنجشنبه، دوم شهریور
صبح قبل از طلوع آفتاب (5:30) راه افتادیم. بچه های سیاه سنگ می خواستن یک ساعت دیگه راه بیفتن. از پناهگاه که بیرون اومدیم یکی از همون توجیهات کوهنوردی رو دیدیم:
تا علم چال یک ساعت و نیم زمان برد. اونجا احسان رو کنار خرابه های پناهگاه علم چال دیدیم. سرشو از کیسه خواب آورد بیرون:
"... کجا می رین؟"
"خرسان"
"چادر می برین؟"
"نه بابا، تا شب بر می گردیم."
"حتما!"
...
خدا حافظی کردیم و به سمت سکو رفتیم. چادر بچه های گرده خالی بود. گویا یک ساعتی می شد حرکت کرده بودن. ما هم ۸:۰۰ به سمت گردنه ی شانه کوه حرکت کردیم. مسیرش بسیار مزخرف، انرژی گیر و زمان بر بود. راستی یادم رفت یه حماقت دیگه امون رو بگم. چون کوله حمله نداشتیم وسایل جفتمون رو که فقط شامل تنقلات و آب و بادگیر و دستکش بود، توی کوله من کرده بودیم و به نوبت جا به جا می کردیم.
روی گردنه یه جایی در پناه باد، زیر آفتاب یه ربع لم دادم. میثم رفت ببینه می تونه بچه های گرده رو ببینه یا نه که ظاهرا موفق نشد و دوباره حرکت رو شروع کردیم. گردنه ی شانه کوه نقطه ی عطف منطقه بود. در شرق یخچال علم چال قرار داشت که تیم های بسیاری داشتن توش فعالیت می کردن و سراسر جنب و جوش بود. و در غرب، یخچال غربی (اسپیلت) که هیچ کس جز من و میثم اونجا نبود. بکر و ساکت و وحشی، تنها غرش سنگ هایی که از بالای یخچال ها سرازیر می شد سکوت دوست داشتنی و گاهی آزار دهنده اش! رو بر هم می زد.
ادامه دارد...
وغتی بیمارستان بودم یکی ازین پرصتار خشکلا برای این که شماره شو بهم برسونه یه کتاب بهم داد. توی صفهه ی اولش شماره موبایلشو به همراه این شعر نوشته بود:
قوری و فلاسک، فلاسک و قوری غربونت برم گوگوری مگوری!
عنوان کتابه این بود: "علل شکست های تاریخی ایرانیان". نویسنده توی مقدمه اش نوشته بود: از 4000 سال پیش تا الان علت 250 درصد شکست ایرانیا، این تهرونیای مادر ... بوده. توی فصل اولش هم اشاره کرده بود علت نابودی شهر هگمتانه، ضلم تهرونیا به همدونیای باستان بوده! در زیرنویس همین بخش اشاره ای به شخصی همدانی موصوم به میثم الدوله الوندی شده بود که در اون زمان تونسته بوده بیشتر کوه های همدان رو تا ارتفاع 4000 متر صعود کنه، اما این تهرونیای ... علاوه براین که خاک کوه های همدان رو می برن ارتفاع چاله چوله های خودشون رو زباد می کنن، امکانات رو ازش می گیرن. میثم الدوله هم برا همین در یکی از سعوداش انگشتاشو به دلیل سرمازدگی از دست می ده. من توی این دو هفته تهقیق کردم، فهمیدم 35 نسل قبل من به این میثم الدوله بر می گرده!
یک فسیل سیصد میلیون ساله پیدا شد. قرار است صادق آقاجانی - که از آن زمان تاکنون رییس فدراسیون کوهنوردی است - جهت شناسایی این فسیل به منطقه اعزام شود، به همین دلیل پروژه ی ساخت پناهگاه میلیاردی دماوند، که داشت سرمایه های ملی و طبیعی و ناموسی این خاک پاک را به باد می داد، تا بازگشت وی متوقف شد. همشهری آنلاین و جام جم
کلاغ ها: ببخشید من به جز این دو روزنامه هیچ روزنامه ی دیگه ای رو سراغ ندارم، اگه شما می دونید از طریق آدرس اف آر نصیری ات ساین جی میل به من اطلاع دهید.
این هفته اصلا حوصله ی کوه رفتن رو نداشتم. اما وقتی بچه های گروه با من تماس گرفتن و گفتن راهنما می خوان، حس انسان دوستانه و کمک به هم نوع وسوسه ام کرد کوله ام رو ببندم. صبح احسان رو سر راه برداشتم و به در رشت رفتیم ...
نزدیکای قله که رسیدم تصمیم گرفتم تنها باشم. برا همین کمی سریعتر رفتم و تونستم با قله تنها باشم. دوباره قله، آنجا که بلند است و سیاه است و دوست داشتنی! ...
بدرود تابستان، سلام پاییز، خواهمت دید زمستان. گفتم زمستان یادم به سفیدی ناب ناب برف افتاد...
می دونی این روزا اصلا حوصله ی نوشتن در مورد کوه رو ندارم، ویش...
تنبلانه های نوپتسه:
معرفی و نقد کتاب دامزاد
سنگینی هوا داشت خفه اش می کرد پلی تکنیک
کوه خیلی خوب و قشنگ است ادامه
پی نوشت:
1- حالم ازین شجریان و چهچه های خر در چمنش به هم می خوره! تا حالا گوش ندادم ببینم چه جوری می خونه اما دوستان توی کوه کاراشو می خونن، خیلی زجرآوره.
2- شرق را هم مثل گوسفند ذبح کردند!
به یاد دوران بچگی کاظم مهین روستا

گربه ای دارم خشکله فرار کرده زدستم
دوریش برایم مشکله کاش کی اونو می بستم
ای خدا چیکار کنم گربه امو پیدا کنم...
(البته دوست عزیزمان محسن عشقی طی تماسی تذکر دادن سال 60 بچه ها از این شعرهای لوس و بی مزه نمی خوندن. شعر اون دوران این بوده:
ما دوتا داداشیم
مثل مدادتراشیم
هر جا می ریم می ... )
روستای کاظم اینا – بهار 1360
عکس از مهین فسقلی یا شیوا کوچولو (البته الان ماشاالله برا خودشون خانومی شدن!)
برنامه پیمایش خط الراس توچال – دماوند جمعه ی پیش با حضور بیس سی نفر و به سرپرستی ازه بوق خان با ناموفقیت برگزار شد. در این برنامه تنها یک نفر به قله توچال رسید! عوامل شکست برنامه نبودن راهنما، گرم بودن هوا، ضیق وقت، نبودن حتی یک چراغ پیشانی در تیم، قضاوت نادرست داور، کم باد بودن توپ و ... عنوان شده. هنوز گزارش برنامه منتشر نشده اعضای دغدغه دار گروه انتقادهای سازنده ی خود را شروع کرده اند. بدین منظور قرارست جلسه ی نقدو بررسی با حضور هر کی می خواد در پارک لاله برگزار شود!
آبجی آرلن بسیار بی پرده و رک می نویسد و من خیلی خوشم می آید:
]... من به تمام داروخانه ها سر زدم و برای آنها شرح دادم که چه می خواهم، حتی برای بعضی شان که نمی فهمیدند، روی کاغذ کشیدم! ولی به نظر نمی رسد این کاتماندوایی ها بدانند...[
]... زمانی که آنی به صحبت های خودش در مورد یشی و قد بلند و ابروی کمندش ادامه داد، دیدم که چشمانش قیلی ویلی می روند، قاطعانه به او گفتم: مگه اینجا ایرانه که برای پیدا کردن عشقت به کوه اومدی؟ ...[
چرا کوهنوردی می کنم؟ (Why I Climb?)
نویسنده: آلان آرنت (Alan Arnette)
منبع: سایت summitpost.org
چرا صعود می کنی؟ یک سوال قدیمی که نخستین بار در سال 1920 توسط جرج مالوری در جریان صعودش به اورست به صورت عمومی مطرح شد. جواب غیرقابل قبول، پیچیده و غیر رسمی او این بود: "چون اون اونجاست." شبیه جواب من که برای غریبه ها، آشنایان، دوستان و برخی اعضای خانواده ام غیر قابل فهم است.
برای دیدن طلوع آفتاب قبل از وقوع آن. برای درک کوهنوردان در محیطی پر جنب و جوش. جایگزینی برای دنیای روزمره. برای این که ببینی آیا می توانی؟ برای این که مدتی با خودت باشی و ببینی آیا همانی که فکر می کنی؟ برای کشف حد و حدودت.
کوهنوردی، شیفتگی و راز زندگی را برایم به تسخیر در آورده. اول این که بر فراز کوهستان بودن آرامشی دارد مانند بالا آمدن خورشید بر فراز زمین. دوم در آنجا رفاقت دوستانی است که هنگام صعود، انفرادی کار نمی کنند بلکه هم طناب اند و کارشان همواره تیمی است. در نهایت در قدم گذاشتن در شیب چالشی است هنگامی که بدانی یک اشتباه مرگبار است و قدم بعدی رضایت بخش.
بعد از شش هفته بالا و پایین کردن از آبشار خومبو، سی دابلیو ام غربی و جبهه لوتسه، از ناحیه زانوی راستم به شدت آسیب دیدم. نور چراغ پیشانی، برف سفید و پاک زیر پایم را نشان می داد – رنگی که تضاد شدیدی با پوتین های خردلیم داشت. احساس کردم موج دیگری بر من غلبه کرده. یک بار دیگر دهانم را باز کردم و برای تنفس تقلا کردم. با وجود این که کپسول اکسیژنم باز بود، در ارتفاع 27,200 پایی اورست مشکلات جدی داشتم. بعد از بحثی بی سرو صدا با خودم، به کول جنوبی و کمپ چهار برگشتم. صعود 2002 من به اورست ناتمام ماند.
آیا این آزمایشی بود برای بدنم یا ذهنم؟
فرانسه، تور روند، 1996، دارم روی ترکیبی از یخ و سنگ، یک شیب 60 درصدی را صعود می کنم. با طناب به جورگن، راهنمای آلمانیم وصلم. فکر می کردم رو فرم هستم اما این قله ی 12000 پایی دارد شرایطم را آزمایش می کند. تبریخم را در جای مطمئنی قرار می دهم و سپس جای بعدی. به روی ضربه زدن نوک کرامپونم در یخ تمرکز کرده ام. در 10,000 پایی ساده است، و بالاتر از آن قله قدرتم را محک می زند. قدم ها را یکی یکی بر می دارم. جورگن پرسید که آیا خسته ام؟ پاسخ دادم "نه". جواب داد "اگر نباشی تعجب می کنم." با خود گفتم "ازین به بعد راستشو می گم."
یک بار شنیدم ماجراجویی این طور تعریف می شود: وقتی داری انجامش می دی دعا می کنی جون سالم به در ببری و وقتی تموم می شه آرزو می کنی دوباره انجامش بدی!
آلاسکا، کوه های گرانیت، 1999، من و هووی بالای دره بودیم وقتی صدای شکستن یخ را شنیدیم. به درون برف سقوط کردیم، تبریخمان را محکم کردیم، سرمان را پوشاندیم و همدیگر را گرفتیم. سقوط از سرمان گذشت و ما خطر را با یک لبخند پاسخ گفتیم. یک بهمن آبشاری کوچک بود که ما را با برف و یخ و سنگ پوشاند. بیست دقیقه بعد یکی دیگر و هووی نگاهی معنا دار به من انداخت و من گفتم "بهتره برگردیم پایین."
به نظر می رسد خطر، آدرنالین را تحریک می کند تا به رفتن ادامه دهیم. شاید تفسیری باشد بر کمبود هیجان در زندگی روزمره امان. وقتی دیدن مسابقه ی فوتبال یا کنسرت موسیقی، خانواده را راضی می کند، طبیعیست کاری که ما می کنیم هم برای اینست که برایمان رضایت شخصی می آورد.
کوهنوردی ورزشی است که از انسان می خواهد تا متناسب باشد و از نظر فکری کنترل شده، عضو یک تیم باشد، صبور باشد و شکست را بپذیرد. این خصوصیت آخر درک نمی شود. فرض کنید 6 تا 18 هفته برای یک قله تلاش کرده باشی و به خاطر آب و هوا، یا خراب شدن وسایل، ناتوانی خودت یا هر چیز دیگری مثل ناتوانی یکی از اعضای تیم مجبور شوی برگردی. آیا فقط بر می گردی یا شروع به سرزنش می کنی؟ چه آموخته ای؟
زندگی من موازنه ای بین سه قسمت است: خانواده، کار و خودم. سعی می کنم به هر کدام توجه کنم بی آنکه دیگری را نادیده بگیرم. فهمیدم وقتی از تعادل خارج می شوم، شادی زندگیم مانند بقیه ی بخش های زندگی آسیب می بیند. در حال حاضر تمرکزم بر کوهنوردیست.
کوه ها وجودت را محک می زنند. بهترین و بدترینت را بیرون می کشند. آن ها هرگز نمی بخشند، کاملا غیر شخصی اند و پاسخگوی هیچ مقام بالاتری نیستند. وقتی تصمیم می گیری یکی از این کوه های بلند را صعود کنی، به طور رسمی یا غیر رسمی اعلام می کنی که زندگیت را در معرض خطر مرگ قرار داده ای.
آگوست 1997، من و کتی در ایوانمان نشستیم و در مورد چگونگی دفن بدنم در صعود به چوآیو بحث می کنیم و این که بدترین شکل آن کدام می تواند باشد. من فرم قانونی را روی میز گذاشتم تا دوتامان بخوانیم. گزینه ها: 1) دفن در کوهستان 2) سوزاندن در کاتماندو 3) برگرداندن به خانه. به هر حال، گزینه های 2و 3 مشروط به اینند که بشود جسد را از کوه پایین آورد، که در بیشتر موارد نمی شود.
چرا کسی که به این برنامه ها (expeditions) می رود چیزی می داند که تو می دانی؟ بیشتر افرادی را که در این برنامه ها دیده ام در زندگی موفق اند. هم چنین همه شان از حمایت کامل افراد خانواده برخوردارند. برای من این بی چون و چراست و به من قدرت می دهد. پس چرا همه چیز را برای صعود یک قله به خطر بیندازیم؟
ایستاده بر قله آمادابلام، اکتبر 2000، احساس سپاسگزاری می کنم. همین سه سال پیش بود که این قله را برای اولین بار دیده بودم و به خودم اعلام کرده بودم آرزویی غیر ممکن است. بسیار بلند، پرشیب و فنی بود به اضافه این که من پول و زمان لازم برای این قله های غیر ممکن را نداشتم. تنها به خاطر راهپیمایی در خومبو خوشحال بودم. اما در آن سفر در درونم غوغایی به پا بود. می توانستم ریه هایم را احساس کنم که برای اکسیژن بیشتر جار می زنند. می توانستم خودم را ببینم که به آهستگی یک قدم بر می دارم، نفس عمیقی می کشم و تلاش برای قدم بعد. می توانستم خودم را ببینم که به سمت قله زور می زنم.
پیام ها را در روزنامه ی عصر سال نو 2003 خواندم. دیوید هیدلستون در یک بهمن در کوه تاسیمن در گذشته بود. دوستم و راهنمایم در آمادابلام و اورست در حال انجام کاری که به آن عشق می ورزید از دست رفته بود. دوستان و خانواده اش در غمش همدردی خود را اعلام کرده بودند.
دراز کش در چادر پزشکی با یک IV در دستم، درباره ی شش روز گذشته فکر می کنم، و شش هفته ی گذشته. اورست سخت بوده. بسیار سخت. از عفونت ریه و کم شدن آب بدن رنج می برم. از بازگشت به کمپ اصلی بعد از دو روز کار سخت در بالکونی خشنودم. افسوسی نبود، لا اقل در آن موقع. رفتن به کاتماندو و سپس کولورادو و شاید بتوانم بر روی تجربه ام تامل کنم. در نظر بگیرم چه چیزهایی اتفاق افتاده، چه چیزها یاد گرفتم و بعدش چه. برای قله هایی با ارتفاع کمتر تلاش کنم؟ به دنبال قله های فنی تر بروم؟ شاید سنگنوردی های محلی. کانادا، کوه های بسیاری اونجاست! یا کوهنوردی را تا زمانی که زنده ام متوقف کنم؟
ژوئن 2006. در 20,800پایی در برودپیک بهترین و بدترین روزم را گذرانده ام. برف زیر کرامپونم سفت و صیقلی شده. منظره ی K2 و یخچال گادوین – استین روح نوازه! دوستانم را جلو و پشت سرم می بینم و از همراهی با آن ها احساس آرامش می کنم. به هر حال، عمیقا در درونم، می دانم تمامست دیگر. بدن نمی کشد. ریسک بالاست. زمان بازگشت به خانه است. قبل از ...
از برود پیک پیغامی نوشتم: "... زمانی که برای بالا رفتن آماده می شدم، انرژی مثبت تو رو برای خودم و هم تیمی هام طلب داشتم. ویلکو و جرآرد امشب عازم ان . بعضی کوهنوردا فردا و بقیه بعدا. کمپمون رو به کمپ های بالاتر منتقل می کنیم و سرانجام تلاش نهایی از کمپ 4. کل فرایند 4 یا 5 روز طول می کشه. این دلیله اینه که اینجاییم. اکنون زمانشه که آزمون واقعی شروع شه. هزاران دلیل برای توقف وجود داره و اندکی برای ادامه. و همه ی اون ها برای هر کوهنورد شخصی و منحصر به فردن. خواهش می کنم عشقمون به کوهنوردی رو بپذیر. لطفا دلیلمون رو بپذیر صرفنظر از اینکه چی هست. بدون که چیزیه که ما رو زنده نگه می داره، سوختیه که ما رو در مراحل شخصیمون به پیش می بره..."
خوب پس چرا؟ جواب اینست برای رسیدن به بالاترین ارتفاع در زمین؟ یا کوهنوردی راهی است که انسان ببیند چقدر کشش دارد؟ درک ملموس حوادث؟ یا این که در حالی که زندگی راحت و یکنواخت شده است، کوهنوردی حد و مرزها را گسترش می دهد؟ بینشی است که رشد شخصیت را تسریع می بخشد؟ شاید هم فقط دلیل است (It is just Because!)
پی نوشت:
1- ببخشید اگه بد ترجمه کرده بودم، آخه بار اولم بود. از الهام یوسفی بابت ویرایش ممنونم.
2- اگه به سایت summitpost.org سری بزنید، در قسمت مقالات، عکس ها و مشخصات اعضا، نظرات افراد مختلف رو می تونید ببینید. خیلی جالبه اگه ادبیات و لحن اونا رو با نظرات وبلاگ های کوهنوردی ایرانی مقایسه کنید. به قول احسان بعضی مواقع آدم حالش از فرهنگش به هم می خوره!
خیلی مواقع به این فکر می کنم که چرا کوه می رم. اما تا حالا نتونستم دلیل اصلیشو پیدا کنم. فقط می دونم که کوه می رم. از خیلی کوهنوردای دیگه هم شنیدم که دلیل قانع کننده ای پیدا نکردن، اما معتاد کوه شدن. حتی کوهنوردای بزرگ دنیا هم گاها این طوری ان. مثلا کوکوچکا توی مقدمه کتابش میگه: "در اين كتاب جوابي براي سئوالهاي بيپايان در مورد علت اجراي برنامههاي بزرگ به قلل مرتفع و به هيماليا پيدا نميشود. هيچگاه لزوم پيدا كردن پاسخ را احساس نکردم. به كوهستان ها رفتم و آنها را صعود كردم. فقط همين." (بابا گیر ندین، منظورم مقایسه ی خودم با عمو کوکوچکا نبود!)
اما با وجود این که نتونستم علت اصلی کوه گردی خودم رو پیدا کنم، عوامل فرعی زیادی به ذهنم می رسه که به ادامه این کار و اعتیادش دامن می زنه. اگه یه هفته کوه نرم دلم برای همشون تنگ می شه:
منظره هایی که فقط اون بالا بالاها می تونی ببینی

غذاهایی که فقط اونجا می تونی مزه اش رو بفهمی

آوازایی که دسته جمعی می خونیم یا برای خودت زمزمه می کنی،
غیبت کردنا و چرت و پرت گفتنا
و از همه مهمتر:
One of the realistic and true reasons why I still climb....Partner's!


۴:۴۵ صبح پنجشنبه ۵ مرداد ۸۵ - ناندل (شمال دماوند)
جای همه ی اونایی که فکر می کنن جاشون خالی بوده، واقعا خالی بود
فتو بای : رضا لطفیان
http://www.mountaintracks.co.uk یه سایت مفید در زمینه کوهنوردی و توریستیه و اطلاعاتی در مورد مسیرهای صعود به قلل معروف دنیا داره که البته بیشتر صعودهاش توریستیه. اما نکته جالب نوع صعودیه که بوسیله این تورها انجام میشه. برای مثال برنامه صعود به قله ماترهورن (Matterhorn) در جولای 2006 به این صورته:
|
Climb programme The aim of the week is to enable you to make a successful and safe ascent (and descent!) of the Matterhorn. In order to do this we have to prepare you thoroughly. Weather and conditions may alter our programme but it is likely to take the following form: Day 1 Day 2 Day 3 Day 4 Day 5 Day 6 Day 7 Day 8
|
برای من که جالبه. اگه خودمون بخوایم ماترهورن رو اون هم توی جولای صعود کنیم رفت و برگشتمون از زرمات فقط یک روز طول می کشه و با 8 روز خیلی فرق می کنه. حالا نمی دونم این به تفاوت کوهنوردیه ما و اروپایی ها برمی گرده ( به عنوان مثال به دلیل این که شهرهای ما مرتفع تر از شهرهای اروپاست، ما برای رفتن به ارتفاع 5000 متر نیاز به هم هوایی نداریم در صورتی که یکی دو روز از این 8 روز به هم هوایی برای رفتن به ارتفاع 4400 اختصاص داره ) یا به تفاوت کوهنوردی توریستی و حرفه ای. اگه حالت دوم درست باشه میشه به تفاوت بین صعود تیم های ملی ایران در چند سال گذشته به 8000 های دنیا که نزدیک به 50 روز طول می کشید و توریستی محسوب می شد و صعودهای حرفه ای افرادی مثل مسنر و کوکوچکا و لافایل که بیشتر از 3 روز نمی شن پی برد. خیلی متفاوته ... نه؟
البته حالت اول هم تا حدودی صحت داره. اگه افرادی مثل 3 نفری که بالا اسم بردم رو کنار بذاریم، اروپایی ها محتاط تر از ما کوه می رن. نمونش رو میشه موقعی که به دماوند میریم و تیم های اروپایی رو می بینیم درک کنیم. یا یکی از دوستان تعریف می کرد که 2 تا کوهنورد اروپایی که تابستون قصد صعود به زردکوه رو داشتن، وقتی می خواستن از برفچال های زیر قله عبور کنن به دلیل نداشتن وسایل کافی برای کارگاه زدن منصرف شدن و برگشتن که این امر با توجه به شیب کم اون برفچال برای ما ایرانیا مسخره به نظر می رسه. به هر حال به قول یکی از بچه ها، کوهنوردی نسبیه و نمی شه به طور مطلق تعیین کرد که کدوم درست عمل می کنیم.
هفتم فروردین به همراه یکی از دوستام رفته بودم دراک. کوهیه 3000 متری چسبیده به شیراز. از دور خشک و بدون پوشش گیاهی به نظر می رسه. اما وقتی از نزدیک می بینیش - مخصوصا فروردین و اردیبهشت - خیلی متفاوته. جنگل های ارژن و بادام کوهی، جاشیر و کنگر و خیلی بوته و درختای دیگه که من نمی شناختم و از همه اینا جذابتر روی خط الراس یه دشت کوچیکه که سرتاسرشو لاله واژگون (اشک مریم) پوشونده.
اما یه چیزی که نظرم رو جلب کرده جاده عریض و طویلیه که از کوهپایه های جنوبی کشیده شده، به روی خط الراس اومده و به سمت شرق پایین رفته. عرضش تقریبا 6 متره و حسابی زیرسازی شده و آماده آسفالته. اگه یه طول 10 کیلومتری براش در نظر بگیریم (از پایین تا خط الراس تقریبا 6 کیلومتره) میشه تخمین زد چه مساحتی از پوشش گیاهی رو از بین برده. بار قبل که اینجا اومده بودیم ماشینای جاده سازی زیادی در حال کار بودن. از کارگرا و راننده ها پرسیدیم جاده برا چیه می گفتن طرح تفریحی شهرداری شیرازه. این جاده رو کشیده تا مردم ... شیراز سوار ماشیناشون شند و بیاین از طبیعت اینجا لذت ببرن! البته میخواد به طبیعت هم لطف کنه و چند تا درخت هم بکاره (به گفته خودشون جنگل کاری کنه.) خوب اینم یه جور جلب توریسته دیگه! اما نکته جالب اینجاست که الان بعد از 9 ماه از اون ماشینا و کارگرا خبری نیست و جاده هم ناتمام رها شده (حدود 2 کیلومترش مونده تا به کوهپایه های شرقی برسه). پرس و جو که کردیم متوجه شدیم که بله آقای شهردار عوض شدن و طرح مربوط به شهردار قبلی بوده بنابراین متوقف شده! البته اینا رو به صورت لفظی شنیدم و مدرکی برا گفته آخرم ندارم (اگه کسی دلیلشو میدونه بگه چرا طرح ناتموم رها شده) اما همون طرح اولیه و احداث جاده و بعد توقفش به قدری زیر سوال هست که لازم نیست دنبال دلایل و مدارک توقفش باشیم. چه فرقی می کنه شهردار عوض شده باشه یا بودجه تموم شده باشه یا ... . مهم اینه که طبیعت تخریب شده و سوال اینجاست که این جاده اصلا چرا کشیده شده؟ نمی دونم شاید نمونه های مشابه یا خیلی بدتر از این انقدر زیاده که گفتنش چیزی رو عوض نمی کنه. فقط می مونه یه افسوس ...
شکوفه های بادام

جانپناه امیری و پوشش گیاهی منطقه



لاله واژگون (اشک مریم)

و این هم جاده کذایی (عکس بهتری نداشتم!)