تبليغاتX
گاماس

  

by: Ali & Mohsen 

 

   در انتهای قسمت قبل جویندگان حقیقت را به دوگونه ی هدف مدار و روش مدار تقسیم کردیم. بدون آن که نتیجه بگیریم کدام یک را بر گزینینم قرار بر این شد که انواع دین داران را بررسی کنیم.

 

الف) سروش در مقاله ی "اصناف دین ورزی – کیان شماره 50" دین ورزی را بر سه گونه می داند که شاید بتوان گفت دو گونه ی اول روش مدارند و گونه ی سوم، هدف مدار:

 

 

 ۱. دین ورزی مصلحت اندیش (غایت اندیش)

 

   در این گونه دین ورزی، غایت و مصلحت و نتیجه (دنیوی یا اخروی) عقیده و عمل، پیش چشم دیندار است. دینی است برای زندگی.

   در شکل های آخرت گرایانه ی خالصش، جامه ی زهد و تصوف به خود می پوشد (خواجه عبدالله انصاری) و در شکل های دنیا گرایانه اش جامه ی سیاست و ملک (سید جمال افغانی و ...).

   دین ورزی مصلحت اندیش عامیانه، علتی (غیر دلیلی)، میراثی، جبری (نه از سر انتخاب)، عاطفی، جزمی، آدابی – مناسکی، قشری، پر اسطوره، تقلیدی، تعبدی است. حجم عمل در این گونه دین ورزی ملاک غلظت و رقت ایمان است... این گونه دین ورزی از آنجا که میراثی و موروثی است، و با دلیل فراهم نیامده، و بیشتر به عمل می پردازد تا به تامل و تعقل، و بیشتر بر عاطفه و شور بنا می شود تا بر کاوش و کوشش عقلانی، نرم نرمک به شورابه ی تجزم و تعصب هم آمیخته می شود و تحمل مخالف از او رخت بر می بندد و اهل سوال و کند و کاو را چون راهزنان بدعتگزار می بیند. (زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست/ در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست)

   اما دین ورزی مصلحت اندیش عالمانه، خود بر دو قسم است: دنیاگرا و آخرت گرا.

   دین ورزی مصلحت اندیش عالمانه دنیاگرا از آنجا که عاقلانه عمل می کند با اسطوره ها روابط گرمی ندارد و کوره تقلید را گرم نمی کند و بیش از آن که به دنبال حقیقت باشد دنبال حرکت است. دین را خادم سیاست یا دموکراسی یا ... می کند و غایت اندیشانه می کوشد تا هر چه به کار می آید از دین گزینش کند و هر چه را به کار نمی آید فرو نهد.

   عموم روحانیان تاریخ همه ادیان، دسته مقابل یعنی دین ورزان مصلحت اندیش آخرت گرا را تشکیل می دهند و تفاوتشان با مصلحت اندیشان عامی فقط در این است که آنچه را عامیان از دست دوم می گیرند، آنان از سرچشمه بر می دارند، یعنی مملو از منقولات و ماثورات. ازین که بگذریم دین ورزی شان از لحاظ  علتی و میراثی و جزمی و آدابی و جمعی و فقهی و اسطوره ای و تعبدی بودن با عامیان فرقی ندارد. بلکه هم اینانند که دین ورزی مصلحت اندیش عامیانه را تعلیم عامیان می دهند.

 

 

   ۲. دین ورزی معرفت اندیش

 

   حسین بن منصور حلاج، در مقام ابراز تفاوت خداشناسی عالمان و عاشقان می گفت: "معشوق همه ناز باشد نه راز". در دین ورزی معرفت اندیش، سخن از ناز خداوند و اولیای او نمی رود، آن به تجربت اندیشان تعلق دارد. این جا همه سخن از رازهاست؛ اما نه راز به معنی اسطوره، بل به معنی معما و معضلی عقلی که کلنجار رفتن با آن عین حیات عقلانی یک پهلوان خردورز است. آن هم عقل نظری. اگر دین ورزی مصلحت اندیش را با جزم عقیدتی مشخص کنیم، دین ورزی معرفت اندیش، با بی جزمی یا حیرت عقلانی مشخص می شود، و بر این قیاس دین ورزی تجربت اندیش هم مشخصه یقین را خواهد داشت. لذا با ورود به عرصه معرفت اندیشی، جزم با شک و حیرت سودا می شود و راه برای ورود به عرضه یقین، با فاصله گرفتن از جزم هموارتر می گردد. عقلانیت همواره دو عنصر فربه را با خود به همراه می آورد؛ یکی چون و چرای بی پایان و دیگری فردیت بی امان. هیچ عاقلی هیچ گاه دست از پرسیدن و ویران و آباد کردن نمی کشد و هیچ دو عاقلی هیچ گاه یکسان نیستند... به همین رو دین ورزی معرفت اندیش، بی ثبات و سیال است... در این گونه دین ورزی، هر چه طناب نقد ستبر است رشته ارادت باریک است و همین باریکی و ستبری است که طعن طاعنان را متوجه این گونه دین ورزی کرده است. (عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/ عشق داند که در این دایره سرگردانند)

 

 

   ۳. دین ورزی تجربت اندیش

  

   به دین ورزی تجربت اندیش که می رسیم، پا را از مقام فراق به مقام وصال می نهیم. دین ورزی های پیشین را می توان فراقی خواند. چون اولی بدنی و عملی بود و دومی مغزی و فکری. یکی مصلحت را می خواست و دیگری معرفت را. اما دین ورزی تجربت اندیش خواهان معلوم است و اگر سر و کار معرفت اندیشی با گوش است، سر و کار تجربت اندیشی با چشم.

   این نوع دین ورزی؛ عشقی، کشفی تجربی، یقینی، فردی، جبری، لبی، صلحی، بهجتی، وصالی، شهودی، عرفانی و رازآلود است. در این جا خدا یک محبوب جمیل و یک معشوق نازنین است، پیامبر یک مراد است، یک مرد باطنی و یک الگوی موفق تجربه های دینی و پیروی از او شرکت در اذواق او و بسط . تکرار تجربه های او است.

   در این جا همه چیز شخصی است: دین من، تجربه من، محبوب من، اخلاق من، ... . رابطه ولایی رابطه دین ساز است. آن کس که مومن را گرم و روشن می کند، ولی او و پیامبر اوست.

   راز حیرت افکن حقیقت چون میهمانی فربه در سرای وجود دین ورز تجربت اندیش در می آید و او را چنان متحیر و خاموش می کند که ذکر و تسبیح و دعای او نیز صورت و مضمون دیگر می گیرد و در حالی که از بیرون با مردم می جوشد، از درون سر در گریبان تجارب خود دارد. میوه عاشقی وصال است و ادب عاشقی راز داری است.

 

 

ب) توشیهیکو ایزوتسو در کتاب "صوفیسم و تائوئیسم" و در بخش صوفیسم آن به بررسی نظریات محی الدین ابن عربی می پردازد. در قسمتی از کتاب می آورد:

 

   ابن عربی تقسیمی سه گانه از انسان ها را (در جستجوی حق) پیش روی می نهد: بر حسب این طبقه بندی نماینده دانی ترین و پایین ترین درجه کسی است که تکیه بر عقل دارد و بنابراین به شناخت هم خدا و هم جهان از طریق قوه تفکر خود اکتفا می کند. این مردمان کسانی هستند که کورکورانه به عقل ایمان دارند، چیزی را به عنوان حقیقت نمی شناسند مگر آن که مقبول عقل باشد و نمی پذیرند که چیزی اتفاق بیافتد و با عقل در تنافی باشد. اینان نمی دانند که عقل در امور مربوط به حق مطلقا عاجز است و عقل هیچ گاه نمی تواند در عمق هستی رسوخ یابد.

   مرتبه میان از آن اهل خیال است، یعنی کسانی که حق را بر حسب وهم مستند بر مکاشفات انبیا می شناسند. آنان با کمال میل هر آنچه را که پیامبرشان به آنان می آموزد می پذیرند و جسارت نقد آنچه را گمان می برند در تضارب با عقل است ندارند.

   و بالاترین درجه از آن کسانی است که حقیقت اشیا را از طریق تجربه کشف و ذوق در می یابند.

  

 

نکته: این دو نوع تقسیم بندی علاوه بر تفاوت های ساختاری در ترتیب نیز متفاوت اند. سروش، معرفت اندیشان را پیش تر از مصلحت اندیشان می داند، اما ابن عربی اهل عقل را دانی تر از اصحاب خیال می بیند.

 

 

بالاخره در جستجوی حقیقت هم تمام شد و این بار هم طولانی. ببخشید دیگه.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 21:0  توسط محسن  | 

 

پیش نوشت بی ربط:

 

   به لطف بارش دیروز، صبح امروز آسمون تهرون خیلی قشنگ بود. دماوند هم با عظمتش توی بیشتر خیابونا خودنمایی می کرد.

   ولی جواب سلام راننده ی تاکسی مثل روزهای خاکستری قبل، کراهت بار بود.

 

   مردم این شهر کورند!

 

   یا شاید هم زندگی یه چیز دیگه است و من هنوز بچه ام و حالی ام نیست.

   به هر حال من که دوست دارم بچه باقی بمونم و قهر کنم و عکس امروزو که از دماوند گرفتم نذارم اینجا...

 

 

در جستجوی حقیقت – قسمت دوم

 

   پیرو بحث قبل، می خواهم وارد بررسی دیدگاه از منظر ایمانیان شوم:

 

عقل جزئي عشق را منكر بود     گرچه بنمايد كه صاحب‌سر بود

زيرك و داناست اما نيست نيست     تا فرشته لا نشد آهرمنيست

او بقول و فعل، يار ما بود     چون بحكم حال آيي لا بود

لا بود چون او نشد از هست نيست     چونك طوعا لا نشد كرها بسيست

  

   عبدالکریم سروش دی ماه 82 طی سخنرانی ای در دانشگاه امیرکبیر، با عنوان "حکمت یونانیان، حکمت ایمانیان" به موضوعی می پردازد که بحث را از آن شروع می کنم.

   سروش با اشاره به كتاب "نان و حلوا"ي شيخ بهايي كه پيرامون نعمت‌‏هاي فريبنده دنيوي است، می گوید: شيخ بهايي ما را دعوت مي‌‏كند كه يك نوع حكومت را كه حكمت يونانيان است فرو نهيم و نوع ديگري از حكمت را كه حكمت ايمانيان است برگيريم و مي‌‏گويد: چند و چند از حكمت يونانيان/حكمت ايمانيان را هم بخوان.

   وی در ادامه با اشاره به نوع ورود مولوي به اين بحث می گوید: مولوي نيز مفاهيم حكمت يوناني و حكمت ايماني را پيش از شيخ بهايي با عنوان "عقل" و "عقل عقل" توصيف مي‌‏كند.

   كسي چون مولوي كه شيفته و عاشق يقين بود، معتقد بود كه فلسفه اولين رذيلتش اين است كه يقين را از آدمي مي‌‏ستاند. به اعتقاد كساني چون مولانا فلسفه‌‏هاي يوناني، فلسفه فراغ‌‏اند. شما را از واقعيت‌‏ دور مي‌‏‌‏كنند و آن گاه شيوه‌‏ها و حيله‌‏هايي مي‌‏انديشند كه شما را به واقعيت نزديك كنند. اما فلسفه‌‏ها و شيوه‌‏هاي ديگري هستند كه آن ها حكمت وصالند.

   امروز در وضعيتي به سر مي‌‏بريم كه بين كشاكش اين دو فكر قرار گرفته ايم. برخي به خردورزي و برخي به ايمان دعوت مي‌‏كنند. يا آدمي بايد چون و چرا كند كه گوهر خردورزي است و يا مطيع و خاضع شود كه گوهر ايمان است.

   ما هميشه به خردورزي دعوت كرده‌‏ايم. آيا اين دو مانع الجمعند؟ آيا نمي‌‏شود كسي يك دل مؤمن و يك عقل چون و چراگرا دانست؟

   فلسفه يوناني مهم ترين حربه‌‏اي كه در دست دارد، حربه خرد است. البته اين خرد از هيچ جا شروع نمي‌‏كند. پيش فرض‌‏ها و بديهياتي در خود دارد. عقل از ابتدا كاملاً بي‌‏طرف نيست و به چيزهايي باور دارد. عقل يوناني به چيزي از پيش خود نمي‌‏رسد، اما اگر به چيزي برسد مي‌‏تواند آن را مورد بررسي قرار دهد، هرگونه چيزي از پيش خود ندارد. با قناعت كردن و اكتفا به عقل يوناني چشمتان به برخي موارد نمي‌‏افتد. عقل يوناني خودش از درون دچار مشكلات است. ساخته بشري است.

   تنها عقل هم عقل يوناني نيست. از عقل قوه عاقله را در نظر نگيريد. ساختار فكري را در نظر بگيريد. يك نوع انديشيدن، يوناني و ارسطويي است. بهترين نيست و تنها نوع هم نيست. اگر عقلاني باشيد و فكر كنيد، خود اين عقلاني نيست. ما انتخاب مي‌‏كنيم عقلانيت را. هيچ حجت هم برايش نداريم. اما ساختار وجودي ما به نحوي است كه ما را به عقل فرا مي‌‏خواند. ما ايمان مي‌‏آوريم به عقلانيت. يعني ما قبولش داريم. انتخاب‌‏هاي ديگر هم به همين اندازه بي‌‏دليل‌‏اند. مثل وجود داشتن يا وجود نداشتن عالم خارج.

   كلمه ايمان در ميان ما لوث شده، ايمان به معني تقليد كوركورانه شده است. اين البته با خردورزي منافات دارد. اما ايمان معني‌‏اش اين نيست. درست مثل عشق هاي سينمايي كه عشق نيستند.
نسبت عقل و ايمان، نسبت چشم و گوش است. دو كانال‌‏اند كه هيچ‌‏ كدام راه را بر ديگري نمي‌‏بندد.

   همان طور که در قسمت قبل اشاره کردم، مهمترین مشکل ما در راه جستجوی حقیقت از زمانی آغاز می شود که بخواهیم حقیقت را در موضوعاتی فراتر از عالم مادی بیابیم. وقتی می خواهیم بدانیم چه چیز حق است و چه چیز باطل، در این دنیا به عقل و علم رجوع می کنیم. اما همان طور که سروش می گوید عقل ابزاری است تنها برای این دنیا. ابزاری است که از هیچ چیز شروع نمی شود. تشخیص هایش برای موضوعات دنیای انسان شاید مطلق باشد (آن هم بر اساس اصولی که اصالت ذاتی ندارند، خود ما آن ها را به عنوان پیش فرض پذیرفته ایم. و همان ها هم در تفکرات جدید زیر سوال رفته اند.) اما وقتی پای امور ماورایی پیش می آیند جهت گیری هایش بی فایده اند.

   با یک مثال ناقص منظورم را بیشتر توضیح می دهم. دنیای خود را با دنیای یک پشه مقایسه کنید. درست چیزهایی که برای ما نامطبوع و بد تلقی می شوند، برای پشه لذت بخش ترین اند. حال چه کسی می خواهد تعیین کند که به طور عام آن چیز مطبوع است یا نامطبوع؟ البته می دانم که نمی توان به طور عام تعیین کرد چه چیز مطبوع است و چه چیز نامطبوع. چون اصولا مطبوع بودن یا نبودن امری نسبی است. اما همین مطبوع و نامطبوع بودن را به حق و باطل بودن بسط دهید. جایی که اعتقاد بر این است که حقیقتی مطلق وجود دارد (با پذیرفتن این اعتقاد وارد بحث ایمانیان شدیم!). با عقل می توانیم تنها وقتی در دنیای عقلانیاتیم حق و باطل را تشخیص دهیم. عقل تشخیص اش نسبی است. به نسبت این عالم ابزار تشخیص است. اما وقتی پا را فراتر می نهیم دستش کوتاه است و از سندیت و اعتبار ساقط است.

   البته منظورم نفی عقل و عقلانیت نیست. سروش در همان سخنرانی عنوان می کند: هنر فلسفه، برهان آوردن است. اين كه انسان چيزي را بي‌‏دليل نپذيرد. به تعبير ارسطو هر كس بي‌‏دليل چيزي را بپذيرد از پوست آدميت خارج است. اما بحث من بر سر کوتاهی عقل در تشخیص حق و باطل کلی است. فارغ از دنیای خاکی ما.

  

   حال چاره چیست؟ با چه ابزاری می توانیم حق و باطل را تشخیص دهیم. با کدامین چراغ به جستجوی حقیقت مطلق بپردازیم؟

 

   ایمانیان – از جمله مولوی – راه حل ایمان، عشق و سرسپردگی را مطرح می کنند. عقل را در امور دنیایی امان محترم شماریم. از جایی به بعد آن را کنار گذاشته و سر سپرده شویم و به کاروان عشق بپیوندیم.

 

بشوی ای عقل دست خویش از من    که در مجنون بپیوستم من امشب

 

   اما. امای بزرگی اینجا مطرح می شود. سرسپرده ی چه شویم؟ به چه عشق بورزیم؟ شاید عده ای بگویند به همان حقیقت مطلق. یعنی هدف مدار باشیم؟ هدف به تنهایی کفایت می کند؟ ابزار نمی خواهد؟ روش رسیدن نمی خواهد؟ در راه جستجوی هدف چگونه خوب را از بد تشخیص دهیم؟

   عده ای (روش مداران) معتقد اند ما به تنهایی ناتوانیم از تشخیص خوب از بد. بنابراین خدا، از طریق پیامبران و مذاهب راه جستجوی حقیقت را در اختیارمان قرار داده است. سرسپرده ی آن ها شویم و بی چون و چرا عمل کنیم.

   اما باز من می پرسم کدام مذهب؟ همه اشان معتقداند خودشان بر حق اند و دیگری یا باطل است یا ناقص. و برای اثبات حقانیتشان از خود اثبات نشده اشان استفاده می کنند.

   سرسپردگی ایمان می خواهد. اطمینان می خواهد. چه طور یکی اشان را اعتماد کنیم؟

   شاید بتوان هدف مدار بود و معتقد به این شد که خودش راه را می نمایاند. شاید جواب اینست که نفس حرکت و سرسپردگی در راه هدف مهم است. راه مهم نیست. به این دلیل که جویندگان حقیقت در تمام راه ها دیده شده اند و فاتحین حقیقت در تمامی مسیرها مشاهده شده اند.

  

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل      که گر مراد نیابم به قدر مزد بکوشم

 

نمی دانم؟ شما بگویید.

 

   جدای ازین که منتظرم ببینم شما به این سوالات چگونه پاسخ خواهید گفت، در ادامه به تقسیم بندی دین داری (ایمان ورزی) از نظر ابن عربی و سروش خواهم پرداخت. ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:6  توسط محسن  | 

 

پیش نوشت:

 

   اگه دنبال کرده باشین، در پست های "در حیرت مذهب" مقدمه ی کتابی رو طی هشت قسمت (خسته کننده) آوردم. بعضی دوستان گفتن کاش به جای این کار کلش رو یه جا با یه فایل می آوردم تا هرکس هر وقت تونست بخونه. اگه کسی نتونسته کلشو بخونه اینجا گذاشتمش.

   اما هدفی که از آوردن این مقدمه داشتم دغدغه های ذهنی خودم بود و این که خیلی جاهای مقدمه – چه از زبان نویسنده چه از زبان دوستان وی – به این دغدغه ها نزدیک بود. امروز نمی خوام مقدمه رو جمع بندی کنم، چه خودش جمع و جور و مانع و جامع به نظر می رسید.

   می خوام دغدغه هامو از زبون خودم بنویسم و البته با کمک مطالبی از چند کتاب و سخنرانی که در انتها پی نوشتشون می کنم:

 

در جستجوی حقیقت – قسمت اول

 

   "در جستجوی حقیقت" مسئله ای است غامض، معتنی به و به قدمت تاریخ بشریت. دعوا، دعوای عقل و عشق است. نزاع بر سر پرسشگری و ایمان است. جنگ، جنگ ابوسعید ابوالخیر و ابن سیناست. و این مسئله نه تنها در طول تاریخ علم و فلسفه کمرنگ تر نشده، بلکه هم چنان جزء مهمترین چالش های ذهنی انسان قرن بیست و یک نیز هست (در پست های قبلی به وضوح شاهدش بودیم.)

   و این موضوع تا وقتی محتوا، پدیده های علمی است و قابل آزمایش، و یا عقلانی و قابل سنجش، مورد بحث نیست یا اگر هست پایه ها و روش هایی برای شناخت حقیقت در این سیطره وجود دارد و به مسایل این ورطه قطعیت بخشیده اند.

   اما مسئله ی بغرنج درست از زمانی شروع می شود که پای پدیده های غیر عقلی و غیر منطقی (پدیده هایی که با منطق قابل ارزیابی نیستند) و غیر علمی (پدیده هایی که در آزمایشگاه ها قابل بررسی نیستند) به میان می آیند: تجربه ی شخصی، امر مینوی و الهی یا به تعبیری عشق حقیقی.

 

   دیدگاه اثبات گرایانه (پوزیتیویستی) بر این باور است که هر چه در قلمرو علم تجربی نگنجد در زمره ی مجهولات و مبهمات است و ازین منظر واژه ی "علمی" معادل "درست و حقیقی" است و "غیر علمی" مفهومی جز "نادرست و خرافی" منتقل نمی کند.

   اما در دیدگاه های غیر پوزیتیویستی، حقیقت معنای گسترده تری از علم و عقلانیات می یابد. حقیقت را در امور ماورایی نیز می توان جست. حقیقت چیزی است ماورای عقل و علم و این ها نیز موجودیت خود را ازو می گیرند.

   مولوی که این دیدگاه را زندگی می کرده می گوید:

 

خرده کاری های علم هندسه   یا نجوم و علم طب و فلسفه

که تعلق با همین دنیی ستش   ره به هفتم آسمان برنیستش

این همه علم بنای آخور است   که عماد بود گاو و اشتر است

بهر استبقای حیوان چند روز   نام آن کردند این گیجان رموز

علم راه حق و علم منزلش   صاحب دل داند آن را با دلش

 

   البته می توان دیدگاهی میانی نیز قایل شد و به هر دو نوع حقیقت اصالت بخشید اما هیچ کدام را قائم به دیگری ندانست و حقیقت را در هر دو مسیر متکثر دانست و پی هر یک را جداگانه گرفت.

 

   این که کدام دیدگاه را برگزینیم، به عوامل مختلف می تواند بستگی داشته باشد. بسته به طبع، فرهنگ، محیط، استعداد و ... انسان های مختلف دیدگاه های متفاوت بر می گزینند. از طرفی چون مسئله و دغدغه ای که عنوان شد درست از جایی بود که دیگر عقل و حواس به کار نمی آیند، به زعم من دعواهای عقلانی میان این دیدگاه ها جزو بیهوده ترین تلاش های بشر است. اگر بر شما تجربه ای شخصی حادث شود، نه شما می توانید با عقل یا آزمایش ثابت کنید آن تجربه بر گرفته از امری الهی بوده، نه آنان که به این امور اعتقادی ندارند می توانند ثابت کنند که نبوده. در واقع ابزاری برای این کار وجود ندارد. اگر بخواهیم حقیقت را در امور ماورایی جستجو کنیم تنها باید ایمان بیاوریم. ایمان هم با اعتقاد متولد نمی شود. یعنی این طور نیست که کسی در این امور با استدلال به چیزی اعتقاد پیدا کند بعد برش ایمان یابد. بلکه ابتدا ایمان ظهور می کند (از چه طریق، نمی دانم! شاید یک اتفاق ساده و شخصی، شاید شنیدن آن اتفاق از زبان کسی و پذیرفتنش. فقط می دانم یک حادثه است و یک لحظه) سپس عقل بشر بر توجیه آن ایمان تلاش و تقلا می کند که تلاشی است بیهوده. ایمان را تنها می توان توصیف نمود یا به سختی بازگو کرد. اما نمی توان اثباتش کرد. چه اگر اثبات کردنی بود پوزیتویستی باقی نمی ماند و همه مومن به حقیقتی ماورایی می شدند.

   می خواهم وارد بحث جستجوی حقیقت از منظر دیدگاه دوم (ایمانیان) شوم. باز تاکید می کنم! این بحث قابل تامل است و قابل بحث، اما برای اثبات این نظریات – اگر معتقد به این دیدگاه اید – و یا ردش – اگر پوزیتیویست اید - تلاشی نکنید و فقط حرف های همدیگر را بشنوید. و البته جایی برای ایمان آوردن باقی بگذارید و یا جایی برای ترک آن و تنها متکی شدن به عقلانیت. ... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:51  توسط محسن  | 

 

   ... تا اینجا من فقط تلاش کرده ام از طریق بحث هایی که با دوستانم، خانواده ام، و همسایه هایم داشته ام و از طریق داده های نظرسنجی های ملی و غیره نشان دهم چقدر عنصر دین و مذهب در دوروبر من فراوان است. در طی بحثم، اشاره هایی داشتم به چیزهایی که از نظر من عناصر مهمتر دین و مذهب هستند: پاسخ ها یا توضیحاتی درباره ی راز مرگ، ارتباط مستقیم با خدا، تجربه های دینی یا عرفانی، دعا و نماز، و گردهمایی های مذهبی. البته دین و مذهب جنبه های حیاتی بسیار بیشتری دارند: مناسک، آموزه، ایمان، اخلاق، کتاب های مقدس، موسیقی، آموزش و پرورش، نو ایمانی، تنظیم روابط جنسی، و فراهم آوردن معنایی غایی و غیره. اما این مقدمه به قصد جامع بودن نوشته نشده است – من فقط می خواستم برای شروع بحث شما را اندکی با جهان خودم و دین و مذهب در آن آشنا کنم.

   شاید یادتان باشد که در انتهای پاراگراف اول این مقدمه، قلم انداز نوشته بودم: "برخی روزها احساس می کنم انگار همه ی دنیا مذهبی است." البته این حرف کمی اغراق آمیز است. حدود 8 تا 15 درصد جمعیت ایالات متحده را می توان کاملا غیرمذهبی خواند. طبق آمار منتشر شده در لس آنجلس تایمز حدود سی میلیون آمریکایی مدعی هستند که "دین و مذهبی ندارند." و حقیقت این است که در حیطه ی شخصی من هم اگر چه تعدادی از بهترین دوستانم واقعا مذهبی یا معنوی هستند، اما اکثرشان نیستند. بیشتر نزدیکترین دوستان من واقعا به طور کامل از مذهب و دین بریده اند، نسبت به مدعاهایش شکاکند، به ارزش های دینی به دیده ی تردید می نگرند، و نسبت به ارزش های دین و مذهب تردید دارند. زن من مذهبی نیست. برادرم هم نیست. اکثر خویشاوندان من هم مذهبی نیستند. و من که یک یهودی هستم و دلم می خواهد با یهودی ها معاشرت کنم، غالبا معاشر آدم های مشخصا غیر مذهبی هستم؛ یهودی ها شاید غیر مذهبی ترین جماعت مذهبی در دنیا باشند. علاوه بر این، من عالم علوم اجتماعی هستم – غیر مذهبی ترین رشته ی دانشگاهی. و جامع شناس هم هستم. اکثر جامعه شناسان، دست کم در عالم تجربه ی شخصی من، یا غیر مذهبی هستند یا ضد مذهب. پس واقعیت این است که من غالبا با آدم های مشخصا سکولار سر و کار دارم.

   اما من بر خلاف زنم و بر خلاف نزدیکترین دوستانم و بسیاری از همکاران جامعه شناسم سخت مجذوب مذهب و دین هستم. به نحوی علاج ناپذیر و بی شرمساری مجذوب و شیفته ی دین و مذهب هستم. فقط به قدر کافی چیزی از آن دستگیرم نمی شود. بسیاری از آدم های غیر مذهبی که می شناسم واقعا وقعی به دین نمی گذارند. آن ها یا نادیده اش می گیرند یا حوصله اشان از آن سر می رود یا فکر می کنند دین اصلا چیز مهمی نیست یا به خطا گمان می برند دین در حال احتضار است – یا اصلا نمی خواهند با این چیزها سر خودشان را درد بیاورند.

   اما من نه. دین دلمشغولی شخصی و همیشگی من است. با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر می توانند به چیزی معتقد باشند که آشکارا غیر موجه و باور نکردنی است. با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر زندگی خود را وقف چیزی می کنند که به غایت غیرعقلانی[1] است و حتی در راهش جان هم می سپارند. با حیرت می اندیشم چرا بعضی مذاهب می میرند حال آنکه مذاهب دیگر به غایت رونق دارد. با حیرت می اندیشم چرا برخی نوآوران مذهبی را در جامعه اشان دیوانه می پندارند، حال آنکه برخی دیگر از احترام و حمایت گسترده ای برخوردار می شوند. با حیرت می اندیشم چرا عده ای ایمانشان را از دست می دهند و چرا عده ای بناگهان ایمان می آورند. با حیرت می اندیشم چرا برخی کشورها به غایت مذهبی اند (مثل ایرلند) و برخی دیگر اصلا مذهبی نیستند (مثل ایسلند). من همیشه علاقه مند به دریافتن ربط دین به هنر، سیاست، سکس، جنگ، اخلاق، روابط نژادی، رسانه ها، زندگی خانوادگی، و قانون هستم. خلاصه همیشه با خود فکر می کنم و مطالعه می کنم تا دریابم چگونه جنبه های مختلف جامعه بر دین اثر می گذارند و همزمان چگونه دین بر جنبه های مختلف اثر می گذارند. درک این دیالکتیک چیزی است که کل جامعه شناسی دین راجع به آن است. پایان مقدمه

 

کتاب با بخش هایی راجع به جامعه شناسی دین ادامه پیدا می کنه. من در شماره ی بعد نتیجه گیری خودم و هدفم از آوردن این مقدمه رو می گم...

 
 


1. دو جامعه شناس برجسته ی دین، استارک و فینک، استفاده از واژه ی غیرعقلانی را برای توصیف دین توهین آمیز می دانند. چون پیشاپیش فرض را بر این گذاشته اند که این واژه بار منفی دارد. لزوما چنین نیست. من هم مثل رودولف اوتو و دوستم دوگ، که پیشتر از او نقل قول کردم، عامدانه از واژه ی "غیر عقلانی" استفاده می کنم اما نه با بار منفی آن. برخی از شگفت انگیزترین، شریفترین، و مقدسترین چیزها در زندگی ما غیرعقلانی هستند. مثل عشق، خطر کردن، هنر، سکس، موسیقی، نوعدوستی و غیره.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:54  توسط محسن  | 

 

... از این دور هم جمع شدن ها امروزه زیاد است. در دور و بر من خیلی ها هستند که به دلایل دینی و مذهبی دور هم جمع می شوند، به سازمان های دینی و مذهبی می پیوندند، در گردهمایی ها شرکت می کنند تا در تجارب دینی شان در یک گروه با هم شریک شوند. اخیرا کلیسای کاتولیک رومی، اینجا در لس آنجلس،  یک ساختمان یازده طبقه، با زیربنای 57000 فوت مربع، با هزینه ی 200 میلیون دلار برای گردهمایی های مذهبی ساخته است. وقتی به همسایه های دیوار به دیوارم نگاه می کنم، می بینم همسایه ی سمت چپ من، سندی، مرتبا به مراسم عشای ربانی کاتولیکی می رود، همسایه ی دست راست من، جین و خانواده اش، مرتبا به مراسم دعای کریسشن ساینس می روند، و همسایه ی پشتی من، روی و زنش از اعضای بسیار فعال کلیسای لیبرال لوتری هستند.

   از زمانی که امیل دورکم اثر کلاسیکش را در حوزه ی جامعه شناسی دین تحت عنوان اَشکال ابتدایی زندگی مذهبی منتشر کرد، دانشوران به اهمیت امر اجتماعی/جماعتی به هنگام پرداختن به دین و مذهب پی برده اند. نخستین جامعه شناس دین آمریکایی، دبلیو. ئی. بی. دوبویس تاکید می کرد که کلیساهای سیاهان صرفا مراکز روحانی نیستند، بلکه بسی بیش از آن مراکزی اجتماعی برای فراهم آوردن جماعت، حس تعلق، و راهی برای ارتباط با دیگران هستند. (کارکردی که برای نماز مسلمانان هم متصورن و امروزه از بین رفته. می گن در اصل، نماز به جماعتش صحیحه و فرادی در صورت داشتن عذر پذیرفته است. جدای از اون به اعتقاد من این که ارتباط با خدا در قالب این نماز و به این شکل گفتن باید باشه تنها به دلیل کارکرد اجتماعیش بوده. وگرنه به هر طریقی می شه با خدا ارتباط برقرار کرد (کارکرد روحانی اش مد نظرمه)، همون طور که خود پیغمبر هم قبل از بوجود آمدن اسلام و در خلوت خودش طور دیگه ای با خدا ارتباط داشته.)

   عضویت در کلیسا امری شایع و گسترده است. تقریبا 70 درصد آمریکایی ها عضو یک کلیسا یا یک کنیسه هستند؛ و 43 درصد از آمریکایی ها دو یا سه بار در ماه به مراسم دعا و نیایش مذهبی می روند. جماعت – عنصر جماعتی در دین – قطعا مهم است. آری، دین شامل ایمان و سرسپردگی روحانی است، اما همانگونه که ویلیام سیمز بینبریج خاطر نشان می کند، دین شامل وابستگی به یک گروه اجتماعی هم هست. در واقع، برخی افرادی که ایمان ندارند، به خدا اعتقاد ندارند، و هیچ میلی به دعا کردن و نماز خواندن ندارند – یعنی آدم هایی که به راحتی می توان آن ها را غیر مذهبی خواند – باز به اجتماعات مذهبی می روند تا از لذات اجتماعی و جماعتی چنین عضویتی بهره مند شوند. (نمونه ی واضح و عینی اش رو چند روز دیگه و در قالب دسته های عزاداری شاهد خواهیم بود!)

   پدر و مادر خود من عضو جماعتی مذهبی هستند، کنیسه ای پر رونق در کالیفرنیا. با این همه پدر و مادر من هم، مثل اکثر یهودی ها، به خدا باور ندارند، کتاب مقدس را مقدس و آسمانی نمی دانند، دعا و نماز نمی خوانند، و خلاصه ایمان ندارند. آن ها اساسا غیر مذهبی هستند. با تمام این احوال، عضو جماعتی مذهبی هستند. می دانم که یکی از دلایل اصلی عضویتشان در این جماعت این است که با دیگر یهودی ها باشند. رفتن به میان جماعتی مذهبی برای دعا و نیایش شیوه ی رایجی برای حفظ پیوندهای محکم با آدم هایی است که تاریخ، میراث، و هویت قومی مشابه دارند. پدرم وقتی که بچه بودم برای تاکید بر عنصر اجتماعی وابستگی اش به جماعت مذهبی مدام به من می گفت: "سام به کنیسه می رود تا با خدا حرف بزند، اما من به کنیسه می روم تا با سام حرف بزنم."

   موقع نوشتن این فصل، از پدرم خواستم که بی پرده پوشی دلایل عضویتش در سازمانی مذهبی را بازگو کند.

   او ای-میلی زد و چنین جواب داد:

 

"من البته و بی هیچ تردیدی، آدم غیر معتقدی هستم. من خودم را بی خدا می دانم – نه لا ادری – دقیقا بی خدا. من معتقد نیستم که وجود برتری هست، یا زندگی بعد از مرگ، یا دعا خواندن اثری دارد – که آنجاست که به درگاهش دعا کنم؟ من فکر می کنم آن هایی که به چنین چیزهایی معتقدند باید دلیل و مدرک ارائه کنند – و آن ها دلیل و مدرکی که بتواند مرا مجاب کند ندارند. من به یاد نمی آورم که هیچ زمانی در زندگی ام، از دوره ی کودکی تا به حال، هرگز به خدا یا چیزهای مربوط به او باور داشته بوده باشم...

   من، من غیر معتقد، عضو یک سازمان مذهبی هستم، زیرا:

   این سازمان نزدیک خانه مان است. من آدم هایی را که به این سازمان می روند می شناسم زیرا از جماعتی هستند که 36 سال در آن زیسته ام.

   عضویت در این سازمان به من این احساس را می دهد که بخشی از چیزی هستم، بخشی از چیزی همچون جماعت...

   رفتن به این سازمان سرگرم کننده است: سرگروه دعا خوانان، سخنرانان، اجرای موسیقی، و بعد از مراسم دعا، خوردن غذا و معاشرت. توجه خاصی که سرگروه دعا خوانان به من دارد. دیدن آدم هایی آشنا در آنجا (سام، نه خدا). در ضمن نظم و آهنگی هم به زندگی می دهد: شب جمعه، شول! تازه مامان هم خوشش می آید – پس رفتن به آنجا با هم کاری برای انصراف خاطر است..." (البته کارکردهایی که توصیف کرد به خاطر سازمان بودن آنجا بود نه مذهبی بودنش و این کارکرد رو هر سازمان مردمی دیگه ای می تونه داشته باشه. مثلا عضو یک گروه کوهنوردی یا سازمان محیط زیست باشی و هر هفته در جلساتش شرکت کنی و دوستات رو ببینی و آخر هر هفته هم با دوستات کوه بری یا ... )

 

   پدرم خیلی بیش از این ها نوشته بود ... اما من فکر می کنم همین گزیده ی فوق از نامه ی او به خوبی نشان می دهد که آدم های مختلف به دلایل مختلفی در جماعات مذهبی جمع می شوند و نه لزوما بنا به دلایل نوع خاصی که وقتی به شرکت آدم ها در سازمان های مذهبی فکر می کنیم به ذهن مان می آیند... ادامه دارد (یه قسمت بیشتر نمونده)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 0:21  توسط محسن  | 

 

   ... رودولف اوتو، فیلسوف و متاله، در کتاب اندیشه ی امر مقدس می نویسد گوهر دین کنش و واکنش افراد با امر مینوی (the numinous) است – واژه ای که مشخص کننده ی احساس یا تجربه ی رازآلودگی عمیق، عظمت بیان ناشدنی، آگاهی از آن کلا دیگری است، چیزی فراتر از فهم عقلانی، زیباتر و عظیم تر از آن که به بیان در آید، و یک حس هول انگیز، افسون ساز، دهشتناک، و نشئه کننده از احساس عمیق راز آلودگی. ویلیامز جیمز، روانشناس و فیلسوف، نیز در اثر کلاسیکش، انواع تجربه ی دینی، بر این نکته تاکید می کند که تجربه های عرفانی و رازورانه، روحانی، و استعلایی در بطن دین جای دارند. ارزیابی او از دین آکنده از گزارش های متعدد از تجربه های شخصی و مینوی افراد است. گزارش زیر به عظمت بسیاری دیگر از گزارش های کتاب نیست، اما من علاقه ی خاصی به آن دارم:

 

"من در مواردی احساس کرده ام که از یک دوره ی اتصال نزدیک با امر الاهی بهره مندم. این دیدارها ناخواسته و غیر منتظره بودند، و به نظر می رسید صرفا حاصل محو شدن موقتی آن چیزهای عادی و قراردادی هستند که معمولا زندگی مرا احاطه می کنند و می پوشانند... یک بارش وقتی بود که از قله ی یک کوه بلند به پایین به منظره ای شیارخورده و مضرس می نگریستم که تا انحنای طولانی اقیانوس امتداد می یافت، و اقیانوس تا به افق می رسید، و بار دیگر زمانی که از همان نقطه چیزی در زیر پایم به چشم نمی آمد جز گسترش بی مرز ابری سفید که بر سطح لرزان آن چند قله بلند، از جمله قله ای که من بر آن ایستاده بودم، غوطه می خوردند، گویی کشتی هایی هستند که لنگر می کشند. آنچه در این موارد حس می کردم نوعی حس از دست دادن موقتی هویتم همراه با نوعی روشن بینی بود که معنایی عمیق تر از آنچه معمولا به زندگی نسبت می دادم بر من آشکار می کرد. در این موارد است که به خود حق می دهم که بگویم از اتصال با خدا بهره مند شده ام. البته غیاب چنین موجودی به معنای خلا مطلق است. من نمی توانم زندگی را بی حضور او به تصور آورم."

 

   یادم می آید دو سال پیش در یک کنفرانس به یک خانم مردم شناس برخوردم که موقع خوردن چیپس و آبجو با من از تجربه ی روحانی اش سخن می گفت که زندگی اش را دگرگون کرده بود. او هم بر بالای کوه، بناگهان خود را به شکل غیر منتظره ای غرق در نور سفید یافته بود، غرق در احساس عشق، امنیت، و آرامش – او می دانست که این حضور خدا بوده است. چنین تجاربی، از قبیل آنچه از کتاب جیمز نقل کردم یا آنچه آن خانم مردم شناس برایم تعریف کرد بسیار معمول هستند. بنا به تحقیقی که اندرو گریلی انجام داده است بیش از یک سوم آمریکایی ها به سوال زیر پاسخ مثبت داده اند: "آیا هرگز احساس کرده اید که انگار به نیرویی قاهر و روحانی نزدیک هستید که شما را از خودتان بر می کشد؟" و داده های تازه تر از نظرسنجی موسسه گالوپ در 1996 دقیقا موید داده های گریلی است: 43 درصد از آمریکایی های بزرگسال مدعی هستند که حداقل یک تجربه ی روحانی غیرمعمول و توضیح ناپذیر داشته اند و 36 درصد از آمریکایی های نظر سنجی شده به سوال زیر پاسخ مثبت داده اند: "آیا هرگز تجربه ای دینی داشته اید – یعنی یک بصیرت یا بیداری دینی و مذهبی خاص نیرومند؟" البته تجربه های دینی برای اشخاص مختلف کیفا متفاوت هستند. اما مسئله ی مهم این است که تجربه های دینی مختص پیامبران قدیم یا گوروهای امروزی نیستند که مثلا بیست سال مراقبه کنند. ای بسا که خود شما هم چنین تجربه ای داشته اید – یا دست کم کسی را می شناسید که چنین تجربه ای داشته است. (من جز کسانی هستم که حتی یه لحظه هم چنین تجربه ای نداشتم. اما از افراد مختلف و در کتاب های مختلف چنین تجربه هایی رو شنیده بودم (مخصوصا در بین زن ها!). تا مدتی قبل سعی می کردم با معیارهای عقلانی و بیولوژیکی این تجربه ها رو نپذیرم و اون ها رو توهم و یا فرآیندی بیولوژیکی ناشی از یک احساس غیر ماورایی بدونم. تنها چیزی که من رو از ماتریالیست ها متمایز می کرد این بود که "وجود نداشتن یک حقیقت مطلق" برام ارضا کننده نبود، همین. اما یک بار از کسی که کاملا بهش اعتماد دارم جریانی شنیدم که با هیچ کدوم از معیارهای مادی و عقلانی قابل توجیه نبود و تمایز مذکور رو از دغدغه به حیرت تبدیل کرد! حیرتی که در حال تبدیل شدن به یک اعتقاد بی دلیله. اعتقادی که نمی شه به کسی اثباتش کرد و به نظر من بیهوده ترین تلاش، دست و پا زدن های عقل برای فهمیدن و فهماندن اون حقیقت مطلقه. تلاشی که در قالب برهان نظم و علیت و ... انجام می شه و برای من پذیرفتنی نیست. اون حقیقت رو باید از طریق تجربه ی شخصی درک کرد، البته به شرطی که به امور خرافی آلوده نشه. و همه ی این ها مشکلات راه یافتن حقیقت یا امر مینوی است. و به هر حال گرچه وصالش نه به کوشش دهند/هر قدر ای دل که توانی بکوش!)

 

   راز مرگ، ارتباط با خدا، تجربه ی مینوی – همه ی این ها در مذهب مسایل مهمی هستند. و البته یک چیز دیگر هم مهم است: دعا و نماز. ... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:6  توسط محسن  | 

 

"... در بیست و پنج سال اول زندگی ام بی اعتقاد به خدا زیسته ام. بعد سعی کردم ذهنم را به روی این اندیشه بگشایم که خدایی هست، فقط به این دلیل که فکر می کردم شاید این اندیشه زندگی ام را بهتر کند. البته نرفتم دنبال همه ی آن آداب و عاداتی که در دین هست. در واقع فقط می خواستم مزه مزه کنم ببینم قضیه از چه قرار است. حالا مجسم کن که بنده نشسته بودم توی یک کلاس درمان روحی و هر وقت معلم اسم خدا را می آورد حالم دگرگون می شود! اصلا در این عوالم نبودم، اما جدا مجذوب این اندیشه شده بودم که انرژی در جسم ما چگونه عمل می کند، چگونه می توان آن را مهار کرد تا به ما سلامتی ببخشد و بیماری ها را علاج کند... اما این ها کجا، خدا کجا. تا این که یک روز معلم دومم یک جزوه ی تمرین عملی به من داد. با شتاب دویدم و خودم را به خانه رساندم. هر چه دستم بود انداختم زمین و طبق دستورالعمل جزوه به خالی کردن دلم پرداختم. چهل و پنج دقیقه ی تمام جدی جدی هر فحش و فضیحتی که فکرش را بکنی بار خدا کردم. فریبکار، ریاکار، دروغ محض. خلاصه هر چه فکرش را بکنی. انگار پانصد سال خشم و بغض و کینه ی انباشته سرباز کرده بود. دست آخر حمله ی عصبی به من دست داد و به گریه افتادم و به پشت افتادم روی تخت. حالا منتظر بودم ببینم بالاخره آن بیرون چیزی هست و خبری می شود یا نه. آن وقت این صدای نرم و آرام به گوشم آمد که می گفت چقدر دوستم دارد، و هرگز ترکم نکرده است. هرگز."

 

   و این هم قطعه ای از نامه ی بعدی که دیدار دیگری با خدا را توصیف می کند:

 

"در انجمن ذن نشسته ام... شنبه است، به گمانم، و من مثل همه رو به دیوار نشسته ام. ناگهان این انرژی نرم و آرام در برابرم ظاهر می شود. این انرژی را در پهلوی چپم نزدیک شانه احساس می کنم. چیز غیر عادی عجیبی نیست. فقط یک حضور.

            و این صدای درون من می گوید خدا؟

            و این صدای بسیار نرم و آرام می گوید بلی...

            چنان طبیعی است، چنان حاضر، و نه چندان غیر عادی و عجیب.

            می گویم آه... چه خوب که با منی

            می گوید چه خوب که تو با منی."

 

   مکاتبه ی ما دو سال پیش قطع شد. آخرین خبری که از استیوارت دارم این است که در کالیفرنیای شمالی زندگی می کند و سمینارهای درمان روحی موفقی را اداره می کند. تجربه های شخصی دوست قدیمی من، استیوارت، در دیدار خدا قطعا یگانه است، اما چندان فاصله ای با تجارب عادی ندارد. حقیقت این است که اکثر آمریکایی ها مدعی هستند که خدا را به نحوی عمیقا شخصی تجربه کرده اند. به آمار زیر توجه کنید:

 

*       82 درصد آمریکایی ها می گویند که "گاهی اوقات از حضور خداوند کاملا آگاهند."

*       58 درصد آمریکایی ها به رابطه ای مستمر با خدا فکر می کنند.

*       از هر سه نوجوان آمریکایی یک نفر مدعی است که شخصا حضور خداوند را تجربه کرده است.

 

   خود من اما تجربه هایی از نوع تجربه ی دوستم، استیوارت، نداشته ام – یعنی تجربه ی ارتباط شخصی و مستقیم با خداوند (یا هر نوع خدای دیگر). برای آن که کاملا صادق باشم، باید بگویم حتی نمی توانم مدعی تجربه ای شوم که بتوان آن را تجربه ای عمیقا مذهبی، فرا عادی، رازورانه، یا روحانی و دگرگون کننده ی زندگی خواند. بله، البته لحظات شگفت آرامش بخش در زندگی داشته ام، زمان های نادری که حس حیرت و شگفتی، بهت، شادی، کشف و شهود، کمال، و بی زمانی به من دست داده است. این لحظات حالتی اثیری و گریزنده دارند. این لحظات حسی استعلایی به آدم می دهند. خوردن تمشک وحشی رسیده به هنگام قدم زدن در جاده ی شنی جنگل اورگون در کنار گورستانی قدیمی در شامگاه ماه اوت؛ موج سواری در ونیس بیچ؛ شب تولد اولین دخترم؛ لحظه ای که دوست دخترم را (که الان زن من است) زیر نور ماه، ایستاده بر کناره ی آب، در ساحل لئو کاریلو، در شب ماه ژوئن دیدم؛ گوش دادن به آواز نیک دریک در شب های بارانی؛ رقصیدن با موسیقی یک گروه بزرگ در پورتر کواد در اردوگاه یوسی سانتاکروز ...؛ و لحظات دیگری از این قبیل. چنین لحظاتی حس نیرومند را در آدم بیدار می کنند، حس نیکی عمیق و راز آلود هستی، و حس زیبایی تراژیک و شکننده ی زندگی. اما من نمی توانم بی تردید و درنگ این تجربه ها را عمیقا مذهبی یا روحانی یا معنوی بخوانم. و بسیاری می توانند بگویند منی که چنین تجربه هایی نداشته ام یک عنصر حیاتی در دین و مذهب را در نیافته ام. برخی دانشوران هم می گویند تجربه های عرفانی و رازورانه جوهر دین و مذهب هستند... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:10  توسط محسن  | 

 

... داشتم آخر شب فیلم می دیدم. فیلم قطع شد تا پیام های بازرگانی پخش شود. ابتدا تبلیغ شامپو بود، ...، و بعد نوبت به تبلیغی درباره ی راز مرگ رسید. تبلیغ با صحنه ای آشکارا تیره شروع شد: موسیقی هول انگیز و غمناکی پخش می شد و تصاویر مبهمی از یک لباس سیاه، دستی سفید، و کفشی چرمی که برقش می انداختند دیده می شد. بعد معلوم شد که جسدی را لباس می پوشانند، تمیز می کنند، و آماده برای دفن. آنگاه به اوج هراس انگیز تبلیغ رسیدیم: از نگاه جسد، در تابوت به روی ما بسته شد و تقّی صدا کرد. پرده ی تلویزیون سیاه شد. موسیقی قطع شد. همه چیز سیاه و خاموش شد. بعد صدای مردانه ی مطمئنی آرام پرسید: "آیا می دانید پس از مرگ به کجا خواهید رفت؟ ما می دانیم."

   بعد خورشید بر صفحه ی تلویزیون بالا آمد، موسیقی دل انگیز و امیدبخش شد و همان صدا چیزی درباره ی رستگاری و زندگی ابدی گفت و تصویر کلیسای محل به چشم آمد – نمازخانه ی لایت هاوس در خیابان هجدهم غربی ، با آدرس، شماره تلفن، طریق رفتن به کلیسا، و ساعات عبادت و نماز. من هرگز به این کلیسای خاص نرفتم تا ببینم وقتی که می میرم چه اتفاقی می افتد، اما خیلی ها را می شناسم که رفتند و می روند یک بار، دو بار، حتی شاید سه بار در هفته. کلیسا، کلیسایی محبوب بود.

   دانشوران از دیرباز درباره ی اهمیت مرگ، وقتی پای مذهب به میان می آید، نظریه پردازی های مفصل کرده اند: ترس از مرگ، درک مرگ، و امید به زندگی پس از مرگ و غیره.

   طبق نظر یکی از مردم شناسان بزرگ، انسان ها محکومند که زیر سایه ی مرگ زندگی کنند، "و هر کس که به زندگی می آویزد و از سرشاری آن لذت می برد به ناچار از تهدید پایان یافتن آن می ترسد." از نظر مالینوفسکی، "در میان همه ی منابع و سرچشمه های دین و مذهب... مرگ بیش از همه اهمیت دارد." زیگموند فروید روانشناس هم با مالینوفسکی هم نظر است و می گوید معمای دردناک مرگ منشا اصلی احساس بیچارگی است و دین و مذهب به تسکین این درد کمک می کنند.

   اطلاعات تازه نشان می دهند که اعتقاد به زندگی پس از مرگ در آمریکا بسیار قوی است و شیوع دارد:

*       حدود 80 درصد از آمریکایی ها معتقد به زندگی پس از مرگ هستند.

*       از هر سه آمریکایی دو نفر دلشان می خواهد که به نحوی پس از مرگ حیات داشته باشند، و اکثر آن ها فکر می کنند زندگی شان پس از مرگ زندگی خوب و مثبتی خواهد بود.

*       86 درصد از آمریکایی ها به بهشت، و 71 درصد به جهنم اعتقاد دارند.

*       بیش از یک چهارم آمریکایی ها معتقد به حلول و تناسخ هستند.

 

   مسئله ی مرگ، وقتی پای مذهب به میان آید، آشکارا اهمیت محوری پیدا می کند. اما مذهب صرفا به این نمی پردازد که پس از مرگ ما چه اتفاقی می افتد. بسیاری ممکن است بگویند که مسائل مربوط به مرگ عملا اهمیت کمتری از تجارب مذهبی مردم در زندگی دارند، نظیر ارتباط شخصی و عمیق با خدا. همانگونه که رادنی استارک می گوید، "آدم های عادی با خدا حرف می زنند" – و چنین ارتباطی با خدا به نحوی انکارناپذیر در زمینه ی مذهب مهم هستند. و این ارتباطات شایعتر از آنی هستند که ما احتمالا فکر می کنیم.

   مثلا دوست من، استیوارت استاین، را در نظر بگیرید.

   من در کلاس سوم با استیوات آشنا شدم. او یکی از باهوش ترین، مهربان ترین، محبوب ترین، و پخته ترین بچه ها در مدرسه بود. شاید به نظرتان عجیب بیاید که من یک شاگرد کلاس سومی را "پخته" بخوانم، اما خب، استیوارت بود دیگر، یک آدم استثنایی. ما هر دو در تمام دوران دبستان عضو یک تیم بیس بال بودیم. ما هر دو در یک سال در یک کنیسه ی واحد مراسم تکلیف شدن در دین یهودی را به جا آوردیم... اما در دوران دانشجویی تماس مان با هم قطع شد.

   بعد، یک روز، وقتی که دانشجوی دوره ی لیسانس بودم، از دوست یکی از دوستانم شنیدم که استیوارت روشن شده است. یعنی به عبارت دیگر به وحدت با کائنات رسیده و گورو یا مرشد روحانی شده است و داری و دسته ای و پیراونی دارد. واقعا جا خوردم. من همیشه پیش خودم فکر می کردم استیوارت یا وکیل یک شرکت خواهد شد، یا عضو شورای شهر، یا مدیر عامل یک شرکت بزرگ... . کاملا در اشتباه بودم. استیوارت راه کاملا متفاوتی در پیش گرفته بود. او پابرهنه راه می رفت، موهایش را بلند کرده بود، مهره دور گردنش می انداخت، و پیروانش را در آریزونای شمالی به خلوت گزینی روحانی هدایت می کرد. افسون زده و حیران به او زنگ زدم و شروع به مکاتبه کردیم. من از هویت تازه مذهبی/روحانی اش پرسیدم. و او در جواب نوشت که مدتی در ورمونت می زیسته است و یکی دو سالی را در انجمن رشد شخصی گذرانده است. که منظورش از آن شرکت در کارگاه ها، سمینارها، و سخنرانی ها بود. بعد خیلی واضح و روشن از دو دیدار مستقیم شخصی اش با خدا برایم نوشت: ... ادامه دارد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 0:4  توسط محسن  | 

 

   مهدی در قسمت نظرات خواسته بود بگم هدفم از شروع این بحث چیه و این که دارم از جانب دین حرف می زنم یا خارج دین و دوست دارم به چه نتیجه ای برسم؟ جوابت رو ناشر در ابتدای کتاب پاسخ داده که من می خواستم توی جمع بندی بنویسمش. چون پرسیدی زودتر آوردم:

 

   "... جامعه شناسی دین از منظر بیرونی به دین می نگرد و به تبع درباره ی درست یا نادرست بودن فلان مذهب به داوری نمی نشیند و شاید نتایجی در برداشته باشد که از نگاه معتقدان به دین بدیع باشد. نکته ی قابل توجه نیز همین است. به گفته ی نویسنده، "آدم های مذهبی نمی توانند بسیاری از مطالب و موضوعات مهمی را درک کنند که فقط از بیرون قابل درک و دیدن است". وی در ادامه تاکید می کند که: "نه منظر جامعه شناختی (منظر بیرونی) حقیقت را در انحصار خود دارد و نه منظر دینی (درونی). هر یک از این ها بصیرت های خاص خودشان را دارند و هر دو مهم و اساسی هستند."

 

Å قسمت دوم:

 

   ... حقیقت خیره کننده این است که علی رغم پیش بینی های قاطعانه ی برخی از بزرگترین نظریه پردازان اجتماعی اروپایی قرن نوزدهم، مذهب نمرده است. مذهب به دنبال عصر روشنگری و پیشرفت علوم افول نکرده است. مدرنیته نوعی شک گرایی عمومی و گسترده را در دامان نپرورده است. به استثنای چند کشور در اروپای غربی، که البته نمونه هایی قابل اعتماد و چشمگیرند، اکثر کشورهای جهان عملا از شور و اشتیاق مذهبی در غلیان هستند.  مذهب نه تنها برقرار است، بلکه برای میلیون ها تن مهمترین، شادی بخش ترین، و معنادارترین لحظات زندگی شان را فراهم می آورد. علاوه بر این، ده ها هزار فرد و سازمان مذهبی، پیشگام تلاش های مستمر برای کاستن از درد و رنج بشری در سرتاسر جهان هستند ... آری مذهب بر روی کره ی خاک بسیار زنده و پر رونق است، خصوصا اینجا در ایالات متحده. درصد آمریکایی های عضو کلیسا امروزه بیش از هر زمان دیگر در تاریخ این کشور است. یک نظر سنجی انجام گرفته در یک موسسه ی معتبر تحقیقاتی در 2002 نشان می دهد که 59 درصد آمریکایی ها، مذهب را در زندگی شان بسیار مهم می دانند، حال آنکه فرانسه فقط 11 درصد، در ژاپن فقط 12 درصد، در ایتالیا فقط 27 درصد، و در کانادا فقط 30 درصد چنین فکر می کنند. یک محقق اخیرا، ایالات متحده را به نحوی قابل اثبات، مذهبی ترین کشور دنیا توصیف کرده است. محقق دیگر نیز با او هم نظر است و می گوید در میان همه ی کشورهای مسیحی دنیا، آمریکایی ها بیش از همه آداب مذهبی را به جا می آورند، به خدا باور دارند، بنیادگرا هستند، و از نظر روحانی و معنوی فعالند.

   مثلا به آمار زیر توجه کنید:

 

*       96 درصد آمریکایی ها به خدا معتقد هستند، درصدی که در پنجاه سال اخیر تقریبا ثابت مانده است.

*       از هر سه نفر آمریکایی یک نفر مدعی است که مسیحی "نوکرده ایمان" است.

*       از هر سه نفر آمریکایی یک نفر معتقد است که انجیل "کلمه به کلمه اش عین کلام خداوند است."

*       68 درصد آمریکایی ها معتقد به وجود شیطان هستند.

 

   البته من که یک لاادری هستم، گاهی از این ها جا می خورم. بعضی روزها همه ی چیزهای مذهبی که دور و برم هستند حسابی حس کنجکاوی مرا تحریک می کنند و در بهت و حیرت فرو می برند. بعضی روزها حسابی توجهم را جلب می کنند. بعضی روزها هم حسادتم را بر می انگیزند، یا به تردید و شکم می افکنند، یا سرگرمم می کنند، یا می ترسانندم، یا به شگفتم می آورند. عجب! این همه ایمان! این همه عبادتگاه! این همه آدم که زندگی شان را وقف خدایان و الاهگان گوناگون کرده اند و در این همه مراسم طولانی شرکت می کنند، روزهای مقدس و اعیاد مذهبی را جشن گیرند یا عزاداری می کنند، و وقت و پولشان را صرف اجتماعات و جمعیت ها و سازمان های مذهبی گوناگون می کنند! همه ی این آدم ها آشکارا از اعتقاد قلبی خود به پاسخ هایی که مذهب به عمیقترین پرسش ها در مورد رازهای جهان می دهد احساس آرامش و آسودگی می کنند. (با این پاراگراف احساس نزدیکی کردم! بعضی وقت ها نسبت به گذشته ی نه چندان دور خودم هم غبطه می خورم! هر چند اون گذشته دیگه آرامش بخش نیست!!!)

   مثلا راز مرگ را در نظر بگیرید. من شخصا هیچ تصوری از این ندارم که وقتی آدم مرد بعدش چه می شود. اما اکثر آدم ها تصور مشخصی در این مورد دارند. یادم می آید چند سال پیش که در یورجین اورگون زندگی می کردم یک شب در تلویزیون یک پیام بازرگانی دیدم... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:57  توسط محسن  | 

 

   چند روز پیش یکی از اقوام کتابی رو می خوند. همون اوایل، بعضی نکاتش براش جالب بود و بلند خوند، شاید برای من هم جذاب باشه...

 کل مقدمه رو گفتم بلند بخونه!

 

   می خوام مقدمه ی کتاب رو اینجا بنویسم. البته هر دو روز یه مقداری ازشو میارم تا توی امتحانا وقت خودمو کم بگیره، و شما هم حوصله ی خوندنشو داشته باشین.

 

   اما قبلش شاید معرفی کوتاهی از کتاب بد نباشه:

 

   عنوان کتاب: در آمدی بر جامعه شناسی دین

   نویسنده: فیل زاکرمن (یک جامعه شناس آمریکایی است)

   مترجم: خشایار دیهیمی

   تاریخ انتشار: اسفند 83 (متاسفانه اطلاعاتی در مورد سال نگارش دیده نمی شه، اما با توجه    به مطالب می شه فهمید حداقل سال 2002 نوشته شده.)

 

   "خشایار دیهیمی" در مقدمه ی خودش می نویسه:

 

 "... کتاب برایم چنان گیرا و جذاب بود و پر از نکته های آموختنی و بصیرت بخش که بلافاصله دست به کار ترجمه اش شدم.

   امیدوارم عنوان کتاب، درآمدی بر جامعه شناسی دین، غلط انداز نشود، چون اگر چه کتاب، کتاب دانشگاهی است، اما عموم مردم می توانند آن را بخوانند و از آن لذت ببرند، و احیانا به بصیرت هایی برسند..."

 

   البته بخش های بعد از مقدمه کمی تخصصی دنبال شده، اما خواندن مقدمه برای همه – از جمله خودم که چیزی از جامعه شناسی نمی دونم – می تونه جالب و جذاب باشد.

 

   نویسنده قبل از آغاز مقدمه کتاب، به ذکر سنتی رایج در میان جامعه شناسان (و تمام متفکران) از زبان "نیلز کریستی" می پردازه:

 

"زبان خاص جامعه شناسی معمولا پر از اصطلاحات لاتین و جمله هایی با ساختار پیچیده است. انگار اگر از کلمات و جملات عادی استفاده شود قوت و قدرت استدلال ها از میان می رود. من از این سنت بدم می آید. بخش اندکی از آن جامعه شناسی که من شیفته اش هستم نیازمند واژه های فنی و جمله های تزیینی است. وقتی می نویسم، "خاله های محبوبم" را در ذهن دارم، شخصیت هابب خیالی از مردم عادی، که آنقدر به من لطف دارند که متن مرا امتحان کنند و بخوانند، اما حاضر نیستم از جملات و واژه هایی استفاده کنم که متن مرا پیچیده کند تا به نظر من علمی بیاید."

 

   سنتی که متاسفانه در کلام اکثر روشنفکران، متفکرین و اساتید کشورمون هم موج می زنه.

 

   و بعد هم مقدمه شروع می شه. شاید جذابیت مقدمه اش برای من از دو جهت بود. یکی ترسیم فضای به شدت مذهبی کشور امریکا در سال 2002 (بر عکس اون چیزی که اینجا تبلیغ می شه) و دیگری هم فضای فکری نویسنده و حیرتش از مذهبی بودن اطرافیانش: "... با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر می توانند به چیزی معتقد باشند که آشکارا غیر موجه و باورنکردنی است. با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر زندگی خود را وقف چیزی می کنند که به غایت غیر عقلانی است و حتی در راهش جان هم می سپارند..."

 

بعضی جاهاشو که احساس کردم ضروری نیست حذف کردم.

 

   Å قسمت اول:

 

   تعدادی از بهترین دوستان من مذهبی اند. تعدادی از نزدیکترین خویشان من هم مذهبی اند. اکثر همسایه های من هم مذهبی اند. معلم ها و مربی های دختر من در مهد کودک هم مذهبی هستند و دو برادر مصری که پیتزا فروشی محبوب مرا اداره می کنند هم بهمچنین. مکانیک من هم مذهبی است. رییس جمهور مملکتم هم مذهبی است. برخی روزها احساس می کنم انگار همه ی دنیا مذهبی است.

   هر وقت با ماشینم جایی می روم، بی اختیار متوجه می شوم که تقریبا همه ی برچسب های روی سپرهای ماشین ها با من از عشق مسیح یا رحمت خداوند سخن می گویند. برخی اوقات در اتوبان به یک تابلوی اعلانات هم بر می خورم که عین همین حرف ها را تکرار می کند. هر وقت تلویزیون کوچکی را که بر روی دستگاه نوار متحرک برای درجا دویدن در باشگاه نصب شده است روشن می کنم، می بینم تلویزیون یا موسیقی راک مسیحی پخش می کند یا اخبار و اطلاعات مسیحی. هر وقت به فروشگاه های زنجیره ای کتاب در مراکز بزرگ خرید سر می زنم، می بینم چندین و چند ردیف از کتاب های  مذهبی پرفروش به من خیره شده اند، از سریال های آرماگدون گرفته تا پندهای روحانی عهد جدید، از منافع مدتیتیشن ذن گرفته تا حکمت علمی قباله.

 

   ...

  

   هفته ی پیش در صف مغازه ی خواربار فروشی چشمم به مطلب روی جلد مجله ی نیوزویک افتاد که درباره ی بهشت بود. چند ماه پیش از آن، مطلب روی جلد نیوزویک درباره ی خدا بود. و چند هفته ی پیش، مطلب روی جلد تایم درباره ی آخرالزمان بود. و حالا که در دفتر کارم در کالج پیتزر نشسته ام و این پاراگراف را می نویسم – کالجی که بسیار آزادمنش، فوق العاده پیشرو، و به نحو چشمگیری سکولار است، طوری که وب سایت پرینستون ریویو آن را در کل کشور در رده ی چهارم کالج هایی قرار می دهد که بر پایه ی یک برنامه ی منظم، خدا را از درس هایش کنار گذاشته – ناگهان متوجه می شوم که در میان همکارانی که با من در یک اتاق کار می کنند، یکی بودیستی است که مرتبا مدیتیشن می کند، یکی هندویی است که با شور و شوق زیاد با من درباره ی مکاشفات اخیرش به هنگام مطالع ی بهاگاواد - گیتا صحبت می کند، و یکی هم خودش را ملحد پیرو وحدت وجود می خواند و معتقد است که ارتباط روحانی خاص را با زمین دارد. من نمی توانم با یقین بگویم که هیچ یک از این همکاران من حاضر است عملا خود را مذهبی بخواند یا نه. برای عده ای، واژه ی "مذهبی" به معنای جزم اندیشی، بنیادگرایی، بی پرسشی، یا اطاعت محض است. همکاران من هم، مانند بسیاری از دوستانم (خصوصا دانشجویانم) احتمالا ترجیح می دهند خودشان را "روحانی" یا "معنوی" بخوانند – واژه ای که ظاهرا القا کننده ی بی میلی به ابراز تعلق به یک جنبش مذهبی خاص یا پذیرش مجموعه ای خاص از اعتقادات سنتی است، در عین اینکه القاکننده ی باور به گشودگی صمیمانه در برابر مقدسات و تمایل به اتصال چیزی بزرگتر از خودمان و اشتیاق به تصدیق است که این زندگی چیزهایی دارد که ممکن است فراتر از درک عقلانی یا توضیح تجربی ما باشند. اما آن ها چه برچسب "مذهبی" را بپذیرند چه برچسب "روحانی" یا "معنوی" را، به هر صورت این آدم های دور و بر مرا به هیچ وجه نمی توان غیر مذهبی، کافر، ملحد، یا سکولار خواند... ادامه دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 0:11  توسط محسن  | 

  

 from: www.humanitas.nl

 

   فارغ ازین که اندیشه هایمان تراوش ذهنی خودمان اند یا القائات دیگران، هر کداممان صاحب ایده ها و عقاید مخصوص به خودیم. و لحظات بسیاری از زندگی با ایده هایی متفاوت و یا در تضاد با عقایدمان مواجه ایم. در اکثر مواقع، این عقاید در اندیشه ی دیگران خفته اند و با زبان آن ها به جنگمان می آیند. اما گاه گاه با تضادی درونی نیز دست و پنجه نرم می کنیم. تفاوت افراد مختلف از این جا شروع می شود و ازین منظر با دو دسته ی "متفکر" و "متحجر" روبه رو ایم.

 

   افراد متفکر این ويژگی را دارند که تضادهای درونی شان را ارج نهاده، به عقایدشان شک می ورزند، آن ها را نقد کرده و ازین تضاد، ایده ای جدید نصیبشان می شود. ذهن این افراد را می توان به دیگی جوشان تشبیه کرد که سرشارست از سیالی در حال غلیان. و سرانجام طی یک واکنش، ماده ای جدید تولید می کند و این فرآیند مادامی که متفکراند ادامه دارد. و ویژگی اصلی این دسته این است که هیچ گاه به یقینی قطعی نمی رسند و مدام مخمور شک های دردناکشان اند و ازین خماری لذت می برند. لذتی توام با تالم و رنج!

 

   در طرف مقابل افراد متحجر قرار دارند که علی رغم احساس وجود افکاری متضاد با عقاید در درون خود، حاضر نیستند لحظه ای به تضادها فکر کنند و شهد شیرین پایستگی یقینشان را به زهر تلخ تزلزل شک تبدیل نمایند. و بر عکس دسته ی اول، ذهنشان سنگی شده به شدت سخت که لخظه ای تکان نمی خورد و مولکول های خارج از حیطه ی ذهنشان تنها به این سنگ برخورد کرده و کمانه می کنند. صاحب ذهن نیز از داشتن چنین عقاید پایدار، خشنود است و پروردگارش را شاکر.

   و جالب آن که متحجرین که حاضر نیستند حرفای متضاد نهان خانه ی خودشان را بشنوند، به تیرهای آمده از سوی دیگران حتی نگاه هم نمی کنند و در پشت زره پولادین ذهنشان نشسته و به عقاید دیگران خنده می زنند یا اگر اخلاق مدار باشند، تیر اندازان را غافل دانسته و بر آن ها دلسوزی می ورزند و از خدا خواستار هدایتشان اند!

 

   البته تقسیم بندی بالا صفر و یک نبوده و طیف وسیعی را در بر می گیرد.

 

 

 

لحظه ای نصیبم گردان تا به نورت شک کنم، به تاریکی پناه برم و وقتی دوباره یافتمت، در نظرم بسی نورانی تر باشی.

 

 from: www.antarcticamedia.com

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:22  توسط محسن  | 

 

قسمت اول: مرگ، بیداری است!

 

   هر وقت صحبت از مرگ می شد، چشای پیرمرد برق می زد و یه لبخند رو صورتش ظاهر می شد. همیشه ازین حالت تعجب می کردم. مرگ که برا همه تلخه چرا برا این نه؟ البته همیشه کنجکاویم منجر به پرسیدن همین سوال ازش می شد. اونم می گفت: "پسر جون تو الان داری روی قالی این بر و اون بر می دویی. بعضی وقتام دور خودت می چرخی، درجا می زنی یا حتی عقب می ری. ولی هیچ کدومو حالیت نیست. بمیری، اوج می گیری می ری اون بالا، اون وقت می فهمی قالی چه نقش و نگاری داره!" بعدشم اینو پشت بندش میاورد: "آدما خوابن. وقتی می میرن تازه از خواب بلند می شن[1] تو داری خواب و رؤیا می بینی، بمیری چیشات باز می شه"  کوچیک تر که بودم هیچ کدوم از حرفاشو نمی فهمیدم. آخه می دونی فقط این اواخر خیلی پیر شده بود این حرفا رو نمی زد که. چند سال پیشم که سرحال تر بود باز از مرگ خوشش میومد. نه این که از لحظه ی مرگ نترسه ها: "ببین جوون، همه ی آدما به خاطر حب نفسشون از مرگ می ترسن. غریزیه. فقط دیوونه ها که نمی فهمن نمی ترسن! ولی نباید بذاری این ترس نسبت به مرگ بدبینت کنه. مرگ زهریه که گلوتو می سوزونه، ولی چشیدن داره!" این حرفش بیشتر گیجم می کرد.

   چند وقت پیش که خیلی حالش بد بود رفتم ببینیمش. دیدم همه دارن دور و برش گریه زاری می کنن. اشاره کرد برم جلوتر. دستمو گرفت و گفت:

 

مرگ را اندوه و غمباری چرا؟   مرگ را آه و گُر و زاری چرا؟

مرگ را آغاز بیداری بدان   مردگان را خواب انگاری چرا؟

 

    بعدشم با همون غرور همیشگیش گفت: "اینا نمی فهمن، حالیشون کن!" جفتمون لبخند زدیم و دستامونو بهم فشار دادیم. یه نفس عمیق کشید و یه قطره اشک از رو گونه اش غل خورد و افتاد روی پام. زهر شیرینو چشیده بود. همون لبخند هم رو صورتش ثابت موند...

   اومدم بیرون و تو کوچه باغای اطراف قدم زدم. مطمئن بودم با این که لاشه اش داره به فریادهای اون جماعت گوش می ده، خودش الان پیشمه. زمزمه کردم:

 

بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید   در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید

بمیرید، بمیرید، وزین مرگ مترسید   کزین خاک برآیید، سماوات بگیرید

بمیرید، بمیرید، وزین نفس ببرّید   که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان   چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید، بمیرید، به پیش شه زیبا   بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید، بمیرید، وزین ابر بر آیید   چو زین ابر بر آیید، همه بدر منیرید

خموشید، خموشید، خموشی دم مرگ است   هم از زندگی است این که زخاموش نفیرید[2]

 

   "در گذشته، تنها دو ابله در جهان زندگی می کرده اند، گونه ای این دنیایی و گونه ای آن دنیایی – ولی هر دو ابله بوده اند. انسان واقعا بی باک است که در این جهان زندگی می کند ولی به این دنیا تعلق ندارد." (اوشو)  

 

  

   11 آبان 85
 


   1- پیامبر

   2- دیوان شمس

 

  

 

قسمت دوم: نسیه رو ول کن، نقدو بچسب!

 

   بعد از مرگ پیرمرد، دل و دماغشو نداشتم برم خونه اش. مدت ها بود اونجا نرفته بودم. ولی حیاطش توی بهار خیلی قشنگ بود. برا همین فروردین که شد رفتم یه سر بزنم. تو که رفتم دیدم داداشش اونجاست. چند سالی ازش کوچیکتر بود. افکارشون هم صد و هشتاد درجه متفاوت. به خاطر صداش باهاش حال می کردم. تازه نشسته بودم که صدای آوازشو شنیدم. اومدم توی ایوون. دیدم نشسته کنار حوض و داره  "اصفهان" می خونه. منم با خودش برد. تا این که رسید به اینجا:

 

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود   وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم؟[1]


    مو به تنم سیخ شد. دیگه نشنیدم چی می خونه. فقط به این فکر می کردم که چقدر نظرا نسبت به مرگ و بهشت و آخرت متفاوته. ناخودآگاه یادم افتاد به شعرایی که هر وقت می خوندم پیرمرد چپ چپ نگام می کرد:

 

گويند بهشت و حور و كوثر باشد   جوي مي و شير و شهد و شكر باشد

پر كن قدح باده و بر دستم نه   نقدي ز هزار نسيه خوشتر باشد

 

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت   از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامي و بتي و بربطي بر لب كشت   اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت

 

 ايدل تو به اسرار معما نرسي   در نكته زيركان دانا نرسي

اينجا به مي لعل بهشتي مي ساز   كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي


گويند كسان بهشت با حور خوش است   من ميگويم كه آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار   كآواز دهل شنيدن از دور خوش است[2]

 

 

   12 آبان 85

 


   1- شاید حافظ!

   2- خیام

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 1:40  توسط محسن  | 

 

by: M.R.Kolahi 

 

   ذهن یا در گذشته پرسه می زنه یا آینده رو طلب می کنه. هیچ وقت نتونستم برای لحظه ای هم که شده هشیار باشم و در عین حال متوقفش کنم. اون شب هم با این که به زمان حال خیره شده بودم، ندیدم عقربه ی ثانیه شمار از حرکت بایسته. همه ی لحظه ها رو طی می کرد، اونا رو به گذشته بدل می ساخت و به خونه ی اول بر می گشت. چشم من هم به دنبال عقربه و ذهنم سوار بر لحظه ها.

تا این که با صدای خواهرم به خودم اومدم:

"دیوونه شدی؟ چرا به زمین زل زدی و دور خودت می چرخی؟ همه ی فرودگاه دارن نگات می کنن. بیا بریم، دیره."

   وقتی عکس رو دیدم فهمیدم اون عقربه رو میشه نگهش داشت. اما در مورد ذهنم هنوز به نتیجه ای نرسیدم. شاید باید مثل "جورج" فیلم "روز هشتم" دیوونه شد ... دیوونه

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 15:1  توسط محسن  | 

 

 

 

   "انسان هوشمند نخست راهی وادی درون می شود.

   پیش از آن که رهسپار گردد، درون وجود را غواصی می کند؛

   درون نخستین خوان است.

   هنگامی که خود را شناختی،

   به هر آن کجای دیگر می توانی سفر کنی.

   سپس به هر کجا که بروی، سعادت در کنار توست."

 

   "من عرف نفسه فقد عرف ربه."

 

   "جشن باید اول در خانه خودت برپا گردد.

   در چار دیواری محصور، پس از آن به موجی سرکش تبدیل می شود و

   تمامی هستی را در بر می گیرد."

 

   فرقی نمی کنه از اوشو باشه، علی، حافظ، ابن عربی یا مولوی. همه اشون مثل کلیدی ان که به هر قفلی می خوره ولی قفل رو باز نمی کنه! نمی دونم شاید کم حوصله ام...

 

   "آندم که مسحور ناشناخته شوی،

   دیگر پایانی بر این زیارت نیست،

   سفری است بی انتها، بی پایان،

   همیشه در راه، سفری خستگی ناپذیر."

 

گرچه وصالش نه به کوشش دهند     در طلبش هر چه توانی بکوش

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:35  توسط محسن  | 

 

«به ناله كار ميسر نمي شود سعدي ...»

 

     هجده سال با هستي زندگي كردم. شايد كاذب بود اما به هر حال باهاش خو گرفته بودم و از زندگي هدفمند خودم سرخوش بودم. دلم به اين خوش بود كه لااقل اين جوري عاقبت به خير مي شم و سعي مي كردم با انجام كردار نيك توشه اي براي بعدهام ذخيره كنم. خيلي وقتا بيشتر از اين كه از انجام كاري خوب خشنود باشم به خاطر گناهي كه مرتكب شده بودم يا تكليفي كه به درستي به جا نياورده بودم عذاب مي كشيدم و توي جهنمي كه براي خودم مي ساختم دست وپا مي زدم. يا پاداش از خدا طلب داشتم، يا به خاطر كيفري به اش بدهكار بودم. خلاصه يه ديد تجاري پيدا كرده بودم. در واقع مذهب منو اين جوري بار آورده بود. هميشه با خنده اي تلخ و شايد هم برخواسته از دلسوزي و بعضي مواقع با چشم حقارت به ديگراني كه هم كيش ام نبودند نگاه مي كردم...

   تا اين كه پا به نوزده سالگي گذاشتم و يواش يواش معادلات ذهنيم عوض شد. انگار از يك خواب طولاني بيدار شده بودم. يه نداي تازه همش مي گفت بدبخت هجده سال سر كار بودي. الكي دلت رو به يك مشت توهم كه بوسيله ديگران توي ذهنت ساخته و پرداخته شده بود خوش كرده بودي. ديگه وقتشه كه همشون رو پاك كني: رهايي از دانستگي...

   من هم به نداي درونيم گوش دادم و شروع كردم به پاكسازي ذهن. البته بماند كه خيلي هاشون فقط توي Recycle Bin ريخته مي شدن و اونقدر نهادينه شده بودن كه به كلي از صفحه ذهن قابل حذف نبودن. به هر حال از دنياي هستي و انگيزه وارد دنياي نيستي و پوچي شدم. به اصطلاح «خود نيست انگار» شدم و همش ورد زبونم اين شده بود:

هستي چه بود قصه پر رنج و ملالي         كابوس پر از وحشتي آشفته خيالي

ديگه همه غم هاي دنيا رو مال خودم مي دونستم: جامعه سياه، آينده مبهم، مشكلات مالي و ... . جالب اين كه اين بار هم نگاه عاقل اندر سفيه به ديگران مينداختم: بدبختاي الكي خوش، همتون داريد توي روزمرگي دست و پا مي زنيد. نمي دونيد سركاريد. چيه صبح تا شب با انگيزه جون مي كنيد. تازه نه براي خودتون كه براي زن و بچه تون. يه زماني مي فهميد كه همش هيچ و پوچه. فكر مي كردم بقيه خوابند و من هشيار و كارم خيلي درسته.

   تا اين كه يه تلنگري به ذهن پوچم خورد: هي يارو شكمت سيره، مسئوليت نداري، بابائه هم كه ماه به ماه پول مي فرسته، خوشي زده زير دلت. نه داداش اينجوريا كه مي گي نيست. دنبال چيز خاصي نگرد. خيلي ايده آل فكر نكن:‌ هي فلاني زندگي شايد همين باشد... ول كن اين حرفا رو. پوچي ديگه دمده شده. يه دوره ايه خودش مي گذره!

   خلاصه ديدم دنيايي كه نه هستش معلوم و قابل اثباته نه نيستش و همه چي توش نسبيه ديگه ارزش اين فكرا رو نداره. بذاز چهار صباحي كه نفس مي كشم با لذت نفس بكشم و پي علاقه ها مو بگيرم. دنيا درست مثل يه سلول انفرادي مي مونه كه سه تا برخورد مي شه باهاش كرد: يا خودكشي كني، يا بيكار بشيني و زل بزني تا حبست تموم شه و يا اين كه از تمام امكانات براي شكستن ميله هاش استفاده كني:

مي نوش كه عمر جاوداني اينست        خود حاصلت از دور جواني اينست

هنگام گل و مل است و ياران سرمست        خوش باش دمي كه زندگاني اينست

آخرش هم به خودم گفتم ياد بگير يه كم پلوراليستيك عمل كن. تو كه هنوز تكليف خودتو نمي دوني چه جوري به چشم حقارت نگاه در بقيه مي كني. پيش فرضت اين باشه كه درستي و غلطي هيچ كاري قابل رد و اثبات نيست. حتي همين جملات آخري كه الان داري مي نويسي ... .                     

۸۴/۱۲/۱۱

 

     همون طور که دیدید این مطلب رو ۴ ماه پیش نوشتم. با این وجود هنوز نتونستم از حال و هوای فضای نا امیدی بیرون بیام و خوش بگذرونم! نمی دونم شاید محیط هم بی تاثیر نباشه یا این که من زندگی رو به خودم الکی تلخ کردم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:56  توسط محسن  | 

 

از وبلاگ ملکوت  - داريوش میم: (به هر حال یکی از راه هایی که ما تنبلا وبلاگ بروز می کنیم این جوریه دیگه!)

 

حافظ می‌گفت که: «ارادتی بنما تا سعادتی ببری». راست می‌گفت، اما به باور من نه همه جا. علی‌الخصوص در روزگار ما و با اين انبوه معرفت‌های گسترده و در هم تنيده. انسان‌ها علی‌الاصول برای راه‌هايی که اختيار می‌کنند، دو مسیر بيشتر سراغ ندارد: مسير (يا مسيرهای آسان) و مسير (يا مسيرهای) دشوار و خردگداز.

 

راه آسان ارادت

عمده‌ی مردم راه آسان را انتخاب می‌کنند که راه ارادت، شيوه‌ی عرض چاکری و مسير بندگی و مريدی است. وقتی مريد باشی، يا عاشق يا اهل ارادت،‌ اصولاً اختيار و تصميم‌گيری در هر امری را به عهده‌ی ديگری واگذاشته‌ای و خود هيچ تلاش عقلی برای پنجه انداختن در معضلات مهيب فکری نمی‌کنی. وقتی سر تسليم بر آستان ولايتِ کسی نهادی، ديگر خلاصی و آسوده. هر چه او بگويد همان خواهی کرد. اگر هم احياناً در سخن‌ات نشانی از استدلال‌ و جنبش عقلی باشد، احتمالاً فقط در راستای استدلال‌های مراد و در جهت تحکيم شيوه‌ی او از عقل‌ات استفاده کرده‌ای و بس. کارِ دين و دين‌ورزان عموماً همين است. کارِ عشق هم همين است. راه را آسان می‌کند و مسير را کوتاه‌تر.

اما راه ديگری هم هست. به قول اقبال:
مريد همت آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دريا نيست
شريک حلقه‌ی رندان باده پيما باش / حذر ز بيعت پيری که مرد غوغا نيست!

این راه البته راه دشوار عقلانيت است. راهی است که يا آدم بايد مستقلاً و در بست به عقلِ خودبنياد تکيه کند که البته هستی آدم را بر باد می‌دهد و آدمی را چون کشتی بی‌لنگری در ميان طوفان حوادث و بيم و ترديدها و حسرت‌های بيکرانه رها می‌کند. يا شايد بشود در اين ميانه ارادت را به عقلانيت و فرديت گره زد و امتزاجی از آن حاصل کرد به اميدی که شايد کيميايی باشد برای مسِ وجودِ ما و نوشدارويی برای زهرِ هستی. فکر می‌کنم در اين سال‌های اخير سعی کرده‌ام از آن مسير نخست به سمتِ اين مسير اخير ميل کنم، اما هميشه موفق نبوده‌ام. نه تنها من، که بسا بسيار کسان نيز در آن ناتوان مانده‌اند («ملالت علما هم ز علم بی‌عمل است!») و به دامن مراد يا معشوق و محبوبی پناه برده‌اند که از هيبت شک و ترديدهای عافيت‌سوز عقل بگريزند، اين مراد چه دين باشد چه بی‌دينی، فرقی نمی‌کند. مهم اين است که از دستِ شورش‌های بی‌امان عقل بازيگر جان به لب شده‌اند. ولی این راه دوم، هر چقدر که مهيب باشد يک حاشيه‌ی امن دارد و آن اين است که آدمی را در برابر جزم‌انديشی‌ها واکسينه می‌کند. حداقل آزمودن آن برای چند صباحی آدمی و عقلِ او را صيقل می‌دهد. اکثر آن‌ها که به دام ایدئولوژی‌ها می‌افتند،‌ غالباً از همان راه آسانِ نخست رفته‌اند. راهِ‌ آسانِ ارادت، فرصت بازنگری و ترديد در دانسته‌ها و مسلمات را از آدمی می‌ستاند.

 

راه دشوار ارادت

حافظ می‌گفت: «قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن» و چه راست می‌گفت! اما هم او بود که می‌گفت: «گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو؟» هم او بود که هراس از خطر گمراهی داشت. هم او بود که می‌گفت «آب حيوان تيره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست؟» ارادت راه دشواری است، چون يافتن خضر، دشوار است. ارادت‌های آسان، آن ارادت‌هايی است که هر کس هر که را از راه رسيد يا هر که را به غوغای سياست يا وسواس تزوير و ريا دستگاهی بر پا کرد، به پيری گرفت و هر تنک‌حوصله‌ای را در مقام خضر پنداشت! آری، دست ارادت به هر کس دادن آسان است، اما دست ارادت به ولی دادن، دل به مهر خضر سپردن، تعليم از معلم صادق گرفتن، دشوار کاری است.

اولِ کار البته دشواری معرفت را دارد. بايد ولی را بشناسی:
چون بسی ابليس آدم‌روی هست
پس به هر دستی نبايد داد دست

خضر تنها يکی است. خضر در هر زمانه‌ای تنها يکی می‌تواند باشد. مسيح زمانه فقط يک نفر است. اما پيرهايی که رهرو را به صراطی (نه صراطِ) مستقيم هدايت می‌کنند، به اختلاف نمی‌افتند. پير بر سر مسند دنيا نزاع نمی‌‌کند چنان‌که علی نمی‌کرد اگر چه می‌دانست که آن قبا، تنها بر قامت او راست می‌آمد. آن‌چه می‌نويسم سودای عشق دارد. بوی مهر و دل باختن می‌دهد. عقل البته به اين سادگی تن به هر صراطی نمی‌دهد. صراط‌های مستقيم تنازع ندارند. تنازع و تقابل خصلت عالم ترتب و مشابهت است، نه جهان وحدت و مباينت. و چه اندازه جهان ما آکنده است از کثرت و مشابهت‌ و شبهه. در طوفان اين شبهه‌هاست که ارادت‌ها زياد می‌شوند و مدعيان فراوان. پس راهِ ارادت از اين نگاه، دشوار هم هست. بسی سخت است تسليم. دشوار است تسليم از سر بصيرت. تسليم از سر تقليد آسان است:‌ همان ارادتِ آسان است. تسليم مقلدان وزنی ندارد؛ تسليم اگر عيار داشته باشد، زمانی است که عقل آراسته باشد و توانا. اگر دانستی و شناختی و از سر فهم تسليم کردی، تسليمی گران‌بها داشته‌ای.

اين ارادت را اگر عرضه کردی، سعادتی برده‌ای، نه هر ارادتی را. ارادت‌های جزم‌انديشانه را فراوان می‌توان يافت و چه آسان خردها و دل‌ها و جان‌ها به بادِ وسوسه‌های پيران جاهل و شيخان گمراه می‌رود! اين‌ها هستند که صاحبان خرد ناب را به رندی می‌کشانند و نامه‌سياه دودِ کردارشان می‌شوند،‌ کردار اهل صومعه، رفتار زاهدان، گفتار واعظان! پناه بر خضر زمانه از همه‌ی زاهدان و واعظان و فقيهان!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 17:0  توسط محسن  | 

   «...هرگز تابع قوانین بیرونی نباشید، هیچ قانون تحمیلی درست نیست. چون قوانین را مردم خلق کرده اند (مردمی که می خواهند بر شما فرمان برانند!). بله، گاه افراد روشنگری در جهان یافت می شوند: بودا، مسیح، کریشنا یا محمد. آنان به دنیا قانون نمی دهند بلکه عشقشان را ارزانی می دارند. اما دیر یا زود نظام ها جمع می شوند و قانون های هدایتی را آغاز می کنند. وقتی راهنما می رود، وقتی مردم در تاریکی قرار می گیرند، به قوانین ثابت متوسل می شوند تا از آن ها پیروی کنند.»   (اوشو)

 

   او آمد و ندا سر داد: «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق». ندایی که خیلی زود نزد محمدیان به فراموشی سپرده شد و جای خود را به قوانین ثابتی داد که ای کاش تنها مردمِ در تاریکی فرو رفته به آن ها توسل می جستند و به همین ختم می شد. اما آن قوانین و این توسل دستمایه ی قدرت کسانی شد که ردای محمد به تن کردند و نان تقدس نام محمد را خوردند بی آنکه بویی از اخلاق محمد برده باشند!

  

   «...اگر محمد امروز،‌ در زمان ما و چون ما در ميان ما می‌زيست چه می‌کرد؟ حيرت نمی‌کرد آيا از اين بلايی که بر سر دين‌اش آورده‌اند؟ امان از فتنه‌ی تقليد!»   (داریوش میم)

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:44  توسط محسن  | 

 

   در چند ماهه گذشته برخی سیاستمداران ایرانی، صورتی جدید از تمسک خود به مظاهر دینی را به نمایش گذاشتند. محمود احمدی نژاد، نهمين رئیس جمهوری اسلامی برای اولین بار در صحن سازمان ملل نام امام زمان را مطرح کرد. مسجد جمکران نیز بودجه ای قابل توجه از سوی دولت را نصیب خود ساخت. این در حالی است که حتی زمزمه هایی مبنی بر امضای میثاق نامه ای میان هیات دولت و امام زمان در میان اخبار شنیده شد. گرچه این خبر تکذیب شد اما بحث بر سر مهدویت همچنان ادامه دارد.

   اما در کنار همه این مباحثات که گوشه ای از فضای سیاست در ایران را رقم زده است، سخنرانی عبدالکریم سروش در پاریس که «امامت، مهدویت و مردم سالاری» را موضوع سخن خود قرار داده بود نیز خبر ساز شد. سروش در سخنرانی خود پس از اعلام این که دوره استخراج دموکراسی از اسلام به پایان رسیده تاکید می کند که اعتقاد شیعیان به ولایت و امامت و اعطای شخصیتی هم تراز با شخصیت پیامبر به امامان، خاتمیت را دچار تزلزل کرده است. سروش به نقل از اقبال می افزاید: «اگر قرار باشد یک مهدی بیاید که همان اتوریته پیامبر را داشته باشد ما از فواید خاتمیت بی بهره می مانیم» و در نهایت می پرسد: «فلذا این سوال از شیعیان باقی است که مهدویت را چگونه با اندیشه رهایی و دموکراسی می توان جمع کرد؟» این سخنان هم چنان که قابل پیش بینی بود بحث ها و مناقشات زیادی را به همراه داشت. نه تنها روحانیون سنتی و اصولگرا به انتقاد از این سخنان برخاستند که روحانیون نواندیش و چهره های اصلاح طلب هم در گوشه و کنار انتقاد را آغاز کردند. از یک سو چهره هایی همچون محمد تقی مصباح یزدی، احمد خاتمی، جعفر سبحانی و محمد سعید بهمن پور به انتقاد از سخنان این روشنفکر دینی پرداختند و از سوی دیگر چهره هایی همچون عبدالعلی بازرگانی، محمود صدری، محسن کديور و هاشم آقاجری. ... (کیان پارسا - فصلنامه مدرسه، پاییز 84)

 

 مجموعه ای از سخنان سروش و انتقادات و پاسخ های ديگران در دوبخش گردآوری شده:

 

 بخش اول: سخنرانی «تشیع و دموکراسی» و مناظرة سروش و بهمن پور دربارة آن

   - تشیع  و چالش مردم سالاری - عبدالکریم سروش

   - تأسفی به سخنان یک دوست - محمد سعید بهمن پور

   - پاسخ به نقد اول بهمن پور

   - جشن ختم دين را گرفته‌ايد، نه ختم نبوت (پاسخ به پاسخ اول سروش)

   - پاسخ به آقای بهمن‌پور - دوّم

   - خاتمیت و ولایت (پاسخ به پاسخ دوم سروش)

 

 بخش دوم: سایر انتقادات و اظهارات درباره سخنرانیِ تشیع و دموکراسی

   - این "روايت" روا نيست - احمد زيدآبادي

   - ارزش‌هاي عصر روشنگري - احمد زيدآبادي

   - آشتي تشيع و دمكراسي - احمد زيدآبادي

   - تأملی در باب ناسازگاری مردمسالاری مدرن با ولایت و مهدویت در تشیع - محمود صدری

   - کدام «تشيّع» و مردم سالاری؟ - عبدالعلى بازرگان

   - سروش با ورود به حوزه سیاست تحت لوای اندیشه، نشان داد که مشکل او حکومت دینی و اسلام ناب محمدی (ص) است - سیداحمد خاتمی

   - آقای سروش همانطور که عیار دموکراسی در ایران را 24 ساعته زیر نظر دارد، در نقد سیاست انگلیس و آمریکا هم بی تفاوت نباشد - مسعود رضایی

   - آخرین مقاله آقای سروش از نگاه انتقادی آقای بنی‌صدر در ربط دین با مردم‌سالاری - حسن رضایی

   - مهدویت و دمکراسی - ابوالقاسم فنایی

   - خاتميت و مرجعيت علمى امامان معصوم عليهم السَّلام و ديدگاه هاى آقاى دكتر سروش - جعفر سبحانی

 

   برای دانلود اینجا را کلیک کنید

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:20  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!