انوري لاف سخن تا كي زني خاموش باش
بو كه چون مردان مسلم، گرددت ملك سكوت!

من رفتم...
یک ماه دیگه بر می گردم
پیشاپیش سال نو مبارک
انوري لاف سخن تا كي زني خاموش باش
بو كه چون مردان مسلم، گرددت ملك سكوت!

من رفتم...
یک ماه دیگه بر می گردم
پیشاپیش سال نو مبارک
پیش نوشت:
این روزا یکی از بحث ها – ی مخصوصا اینترنتی – اصرار بر تغییر روز عشق از ولنتاین (14 فوریه) به سپندار مذگانِ (29 بهمن). من می گم اصلا 5 روز بینش رو بگیم پنجه ی عشق. اشکالی داره؟ یه چیزی تو مایه های هفته ی وحدت.![]()
غم عشق آمد و غم های دگر جمله ببرد...
عشق جز آن دسته از مفاهیمی است که همواره اختلاف زیادی بر سر تعریف، چند و چون و مولفه هایش وجود داشته است. شاید یکی از دلایلش تلاش برای دستیابی به تعریفی منطقی از پدیده ای باشد که در منطق نمی گنجد.
چندی پیش در فصلنامه ی فرهنگ فارس (زمستان 81) به مقاله ای با عنوان "تجلی عشق در غزلیات سعدی – دکتر خیراله محمودی" برخوردم که تعاریف اولیه ی مقاله و از زبان چندی بزرگان این دیار در خور توجه بود. آوردن قسمت هایی از مقاله را بی تناسب با این روزها نیافتم:
تعریف: ... عشق در لغت به معنی چسبیدن است، به همین دلیل به گیاهی که به دور درختان می پیچد و بالا می رود عشقه می گویند. در اصطلاح عشق یعنی محبت مفرط. (المنجد – لسان العرب)
عشق مجازی و حقیقی: وقتی سخن از عشق در میان می آید در ذهن انسان عشق جسمانی و وابستگی قلبی بین دو انسان تداعی می شود، چون این نوع محبت برای انسان ملموس و مرسوم است. اما در اشعار شاعران عاشق و عارف، عشق به هر دو صورت حقیقی و مجازی وصف شده است.
عشق مجازی یعنی عشقی که بین دو انسان وجود دارد و آن وابستگی روحی و تعلق خاطر در بین آنان می باشد. توصیف عشق مجازی و توجه به آن از دیرباز مورد بحث و توجه بوده است. به اعتقاد بسیاری از عرفا، عشق مجازی پایه و مقدمه ی حلول عشق حقیقی است و باید مزه ی عشق جسمانی را چشید تا زمینه ی طلوع عشق حقیقی در دل پیدا شود.
این از عنایت ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر
عشق مجازی را گذر بر عشق حق است انتها
(غزلیات شمس)
صدرالمتالهین عشق مجازی را نیز به نوبه ی خود بر دو گونه می داند و می گوید: "عشق نفسانی که از مشابهت و مشکلات جوهری میان نفس عاشق و نفس معشوق پدید می آید و عشق حیوانی که مبدا آن شهوات بدنی و لذات بهیمی است. در این عشق صرفا توجه به ظاهر معشوق است و عاشق چیزی جز شکل و رنگ نمی بیند. اما عشق نفسانی از لطافت و پاکیزگی نفس ناشی می شود. این عشق نفس از جمله فضایل انسانی است."
پی نوشت:
بسیاری از دوستان می گن طولانی می نویسم و خارج از حوصله ی خوانندگان بلاگ. من هم اطاعت کردم و کوتاه نوشتم. مابقی مقاله به بررسی عشق حقیقی از دیدگاه سعدی پرداخته...
گفتا: "که کیست بر در؟" گفتم: "کمین غلامت."
گفتا: "چه کار داری؟" گفتم: "مها! سلامت."
گفتا که " چند رانی؟" گفتم که "تا بخوانی."
گفتا که "چند جوشی؟" گفتم که "تا قیامت."
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا: "برای دعوی، قاضی گواه خواهد."
گفتم: "گواه اشکم، زردی رخ علامت."
گفتا: "گواه جرح است: تردامن است چشمت."
گفتم: "به فرّ عدلت عدلند و بی غرامت."
گفتا: "که بود همره؟" گفتم: "خیالت ای شه."
گفتا: "که خواندت اینجا؟" گفتم که "بوی جامت."
گفتا: "چه عزم داری؟" گفتم: "وفا و یاری."
گفتا: "زمن چه خواهی؟" گفتم که: "لطف عامت."
گفتا: "کجاست خوشتر؟" گفتم که "قصر قیصر."
گفتا: "چه دیدی آنجا؟" گفتم که "صد کرامت."
گفتا: "چراست خالی؟" گفتم: "ز بیم رهزن."
گفتا: "که کیست رهزن؟" گفتم که "این ملامت."
گفتا: "کجاست ایمن؟" گفتم که "زهد و تقوی."
گفتا: "که زهد چبود؟" گفتم: "ره سلامت."
گفتا: "کجاست آفت؟" گفتم: "به کوی عشقت."
گفتا که "چونی آنجا؟" گفتم: "در استقامت."
خامش! که گر بگویم من نکته های او را
از خویشتن بر آیی نی در بُوَد نه بامت.
غزلیات شمس
صدام هم بالاخره اعدام شد. در مورد صدام، زندگی اش و امروز هم مرگش احتمالا زیاد شنیدید و این چند روز بیشتر می شنوید. اما چیزی که امشب و موقع دیدن اخبار، آزارم داد نتیجه گیری های سطحی امون ازین موضوع و بدتر از اون جشن و پایکوبی امروزمون بود. بذارید قبلش یه داستان واقعی رو نقل کنم:
"در سال 1920، آمالا و کامالا، دو دختر تقریبا نه ساله یافته شدند که زیر یک لانه ی بسیار بزرگ مورچه ها در کنام گرگ ها با دسته ای از گرگ ها، درست بیرون شهر گوداموری هند، زندگی می کردند. گمان بر این بود که پدر و مادر این دو دختر آن ها را در نوزادی رها کرده اند و بعد گرگ ها آن ها را به "فرزند خواندگی" پذیرفته اند. اکنون گزارش ثبت شده ی افرادی را بشنوید که این دو دختر در آستانه ی بلوغ را یافته بودند. آن ها چهار دست و پا راه می رفتند، مثل گرگ ها. به زبان آدم حرف نمی زدند و زبان آدم را هم نمی فهمیدند. نمی توانستند بایستند، یا با قامت راست راه بروند یا بدوند. عاشق خوردن گوشت خام مخصوصا لاشه بودند (آن ها را دیده بودند که به شکلی تهاجمی کرکس های بزرگ را دنبال می کردند و از اطراف لاشه های حیوانات می تازیدند تا خودشان آن گوشت فاسد را بخورند). فقط با دهان (بی استفاده از دست) غذا می خوردند. مثل سگ ها آب را با لیس زدن می خوردند. وقتی هوا گرم بود، زبانشان را بیرون می آوردند و له له می زدند. وقتی می ترسیدند یا احساس تهدید می کردند، غرش می کردند و دندان نشان می دادند. از شب و تاریکی خوششان می آمد، و در روز رموک بودند. رو به ماه زوزه می کشیدند. به بچه های دیگر علاقه ای نشان نمی دادند، اما دوست داشتند با سگ ها باشند. کلا، آن ها چالاک، وحشی، و گرگ صفت بودند (البته تا جایی که آدم بتواند). اندکی پس از آن که پیدایشان کردند، آن ها را به یتیم خانه سپردند. آمالا مریض شد و مرد. اما کامالا در یتیم خانه ماند و پس از چند سال سرانجام یاد گرفت بایستد و با قامت راست راه برود، با کمک دست بخورد و بنوشد، و در روز احساس راحتی کند. هم چنین چند کلمه هم یاد گرفت – مجموعا حدود چهل و پنج کلمه. کامالا هم در 1929، حدود هفده سالگی، مریض شد و مرد." (در آمدی بر جامعه شناسی دین – فیل زاکرمن)
فارغ از میزان واقعی بودن داستان بالا، می شه به تاثیر جامعه بر شکل گیری خصوصیات یک فرد پی برد. از طرفی در داستان بالا، گرگ ها، انسانی گرگ صفت تربیت کرده بودند و در داستان صدام، انسان ها (همون هایی که خودشون صدام رو سر کار آوردن و الان همون ها اعدامش کردن و سود واقعی ازین بازی رو اون ها می برن)، انسانی رو گرگ کردند و به کشتن جماعتی واداشتنش.
خوشحالی ما برای چیه؟ بد نیست یک لحظه فکر کنیم و احتمال این رو بدیم که اگه خودمون جای صدام بودیم، شاید ما هم صدام می شدیم. و به جای جشن و پایکوبی به خاطر مرگ یک آدم، سعی کنیم اونقدر رشد کنیم که دنیا بازی مون نده و ما بتونیم توی دنیا تاثیر گذار باشیم. یا به بیان دیگه بکوشیم اونقدر قدرت پیدا کنیم که نقش اختیار خودمون در پرورش شخصیت انسانی مون رو بیشتر از نقش جبر جامعه در بیدار کردن گرگ درونمون بکنیم...
پی نوشت:
جامعه شناسا می گن معیار انسان درون و گرگ درون (خوب و بد) رو هم جامعه تعیین می کنه و در واقع معیار مطلقی واسه اش نمی شه قایل شد. حالا بیا و درستش کن. جوابی داری واسشون؟
آه چه ديوانه شدم در طلب سلسلهاي
در خم گردون فكنم هر نفسي غلغلهاي

چندی پیش (فروردین ماه) بنا به درخواست ترکیه و با موافقت سازمان یونسکو، سال 2007 "سال مولانا" نام گرفت. فارغ از این که زبان مولانا، زبانی جهانی است و مرزبندی جغرافیایی فعلی، ملاکی بر ترک بودن مولانا نیست و اگر ملاک را این موضوع قرار دهیم، لابد آسیای میانه ای ها به جهت در بر داشتن بلخ مستحق تر از ترکیه اند، مسئله ی مهم بی تفاوتی ما ایرانیان نسبت به این موضوع است. اشعار مولانا علاوه بر این که فارسی است تاثیر گرفته از فرهنگ ایرانی نیز هست، چه در آن زمان مولوی در ایران زندگی می کرده، نه در ازبکستان یا ترکیه. اما چه بر سرمان آمده که سال 2007 به پیشنهاد ترک ها "سال مولانا" می شود؟ و مراسم هشتصدمین سال تولد مولانا در قونیه و ازبکستان با شکوه تر از ایران برگزار می شود؟
این بی تفاوتی از دو منظر قابل طرح است:
منظر اول حکومت ایران که البته موضعش مشخص است. در 27 سال گذشته هیچ گونه توجهی به ملیت و هویت ایرانی نداشته و قطعا نخواهد داشت. البته به جز دوران هشت ساله ی خاتمی که ازین جهت امیدوار کننده بود و داشتیم در دنیا اسم و رسم و عزت و احترامی پیدا می کردیم و نمونه ی بارز آن طرح "گفت و گوی تمدن ها" بود. اما اکنون که یک و نیم سال از حکومت احمدی نژاد می گذرد، از قبل از آن 8 سال هم عقب تر رفته ایم. بازی های آسیایی قطر هیچ گاه یادمان نخواهد رفت که چطور عرب ها بازیمان دادند و ما را جمهوری عربی اسلامی ایران خواندند!
اما منظر دوم مردم ایران اند که اگر از اکثرشان مثلا در مورد "الیور کان" - که از رفتارش جز کراهت چیزی نمی بارد – بپرسی، حتی قیمت طلا و جواهر زنش را هم می دانند، اما دریغ از یک بیت از مثنوی مولانا. همه مان از فرهنگ و تمدن و الگوهای ایرانی بیزار شده ایم و جالب تر آن که غربی ها از الگوهایمان بیشتر استفاده می کنند. البته مطمئنا مراسم ملیی که در آن جشن و پایکوبی و عیش و خوشی باشد را هیچ گاه فراموش نخواهیم کرد (قصد زیر سوال بردن این مراسم را نداشتم، منظورم فراموشی چرایی برگزاری این مراسم و یک طرفه برداشت کردن از تمدن ایرانی و گم کردن فرهنگ پربار و اشعار گرانمایه، و پر کردن این خلا با پناه بردن به شخصیت های سطحی غیر ایرانی است. مطمئنا از شب یلدا هم چیزی جز هندوانه و آجیل یادمان نمانده یا یادمان نداده اند!)
باز مثل همیشه تنها به ذکر مسئله پرداختم و به دلیل عدم تخصص کافی، صلاحیت ریشه یابی موضوع و در نهایت ارائه ی راه حل را ندارم و این کار را بلد هم نیستم. تنها خواستم تلنگری باشد به ذهنمان که چرا این طور شده ایم و به کجا خواهیم رفت؟
البته ذکر این نکته خالی از فایده نیست که از طرف "موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران" از اول دی 85 تا اول دی 86 "سال مولانا"ی ایرانی ها نام گذاری شده است و قرار است همایش هایی در بزرگداشت مولانا امسال برگزار شود. امیدوارم همه ی گروه های ایرانی فارغ از تفکراتشان، جایگاهی در بزرگداشت شاعرشان در این سال داشته باشند (زهی خیال باطل).
به هر حال آغاز سال مولانا (ایرانی یا ترکی) مبارک.
صائب فسرده ایم، بیا در میان فکن
از قول مولوی غزل عاشقانه ای
پی نوشت:
1) زهی خیال باطلش رو از اولین همایش های برگزار شده و سخنراناش می شه فهمید. همایش عرفان مولانا صبح امروز توی دانشگاه تهران برگزار شده و سخنراناش "محمدعلي موحد"، "عميد زنجاني"، "علي شيخالاسلامي" و "محمديوسف نيري" بودن.
2) مجله ی اینترنتی هفت سنگ، مهر ماه امسال، ویژه نامه ی مولانا رو به مناسبت هشتم مهر – روز بزرگداشت مولانا - منتشر کرد. اگه وقت کردین، بخونین.
اولی: چقدر اینجا دلگیره. پاشم تا مهمون گیرمون نیومده برم بیرون یه هوایی بخورم... این همسایه ی الاغ هم که همیشه سر و صداش رو اعصابه.
دومی (همسایه): بچه صدای اونو کم کن... اوه یادم رفت که قرار دارم. باید زود برم.
توی راهرو همدیگه رو می بینن.
اولی: سلام. احوال شما. خوبید؟ خوش می گذره؟ خانواده خوبن؟ خانم چطورن؟ تو رو خدا بفرمایید بریم داخل. خواهش می کنم.
دومی: سلام. مرسی. شما چطورید؟ شکر. سلام دارن خدمتتون. خانم بچه های شما که خوبن ان شاء الله؟ ممنون. شما بفرمایید.
دو تایی توی راهرو قدم می زنن و تعارفات دیگه هم تیکه پاره می کنن تا به درب خروجی می رسن و قراره بعد از اون راهشون دوتا شه و یکی بره راست و اون یکی هم چپ.
اولی: خوب خیلی خوشحال شدم... بفرمایید. خواهش می کنم.
دومی: سعادتی بود... امکان نداره. شما بفرمایید.
اولی: همیشه گفتن اول سمت راست.
دومی: این چه حرفیه. من جسارت نمی کنم. بفرمایید.
اولی: جان بچه ام نمی شه. اصلا امکان نداره...
دومی: ...
اولی: ...
.
.
.
سومی: مامان. این دستمال کاغذی کجاست. آب دماغم داره میاد پایین. زود باش. داره میریزه...
فییییییییین. آخیش راحت شدما.
………………………………………………..
راستی می دونید وجه تشابه و تفاوت آدمی که داره تعارف می کنه با آب دماغ چیه؟
.
.
.
. (شد مثل این sms ها!)
.
شباهتشون اینه که جفتشون رو اگه به حال خودشون بذاری، تا بیان و برن کلافه ات می کنن. تفاوتشونم اینه که آب دماغ رو به راحتی و با یه فین کردن میشه از دستش خلاص شد ولی آدمی که تعارف می کنه اگه کلامشو قطع کنی راحت که نمیشی هیچ، تازه متهم هم می شی به رعایت نکردن آداب معاشرت!
پس بیایید آرزو کنیم روزی برسد که به راحتی یک فین کردن بتوانیم از دست تعارفات مسخره و دست و پاگیر فرهنگ ایرانی خلاص شویم ![]()
اون شب وقتی بعد از ده سال رفتم حافظیه، ناخودآگاه این بیتش برام تداعی شد:
غیر از این نکته که حافظ زتو ناخشنود است در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
اما اون قدر بخشش داره که باز ازت به خوبی استقبال کنه و حسی که مدت ها انتظارش رو می کشیدی بی هیچ چشم داشتی بهت عطا کنه. شاید فقط یه حس نوستالژیکه، اما مهم اینه که آرومت می کنه.

و اونقدر آرومت کنه که هوس کنی تا خواجو قدم بزنی و اونجا هم یه گوشه ی دنج گیر بیاری و باز با خودت خلوت کنی.
و آنچنان تو خلوت خودت فرو بری تا از تهی بودن درونت کلافه شی و به دنبال یه همزبون بگردی تا شاید حرفای بر آمده از دلش درونت رو پر کنه. پیداش می کنی. اما وقتی خوب به حرفاش گوش می دی، تکراری و گاه بی معنا بودن اونا هم خسته ات می کنه و می زنه به سرت که به سراغ اصل خودت بری تا شاید اون بتونه کمکت کنه.
و وقتی به دیدار طبیعت می ری در نگاه اول ناز و تنعمش دلخوشت می کنه. اما باز راضی نمی شی و می خوای یه جلوه ی تازه تر ازش ببینی. اونم هی چی رو دریغ نمی کنه و هرچی داره به پای مهمونش که از راه دور اومده، می ریزه.
اما مسافر باز طمع داره و راضی نمی شه. دوست داره صداش رو هم بشنوه. اون هم با کمال میل می پذیره و شروع به نواختن موسیقی می کنه. با هر وسیله ای که دم دستش باشه: باد، آب و ...
اولش ازین که مهمونش بالاخره لبخند رضایت رو لباش ظاهر شده به وجد میاد و ریتمشو تند تر می کنه. اما بعد از مدتی سردی لبخند تلخ مهمون طماعش، دلسردش می کنه و صحنه رو آروم ترک می کنه.

و مسافر حریص، باز خودشو پشت همه ی درهای بسته، یکه و تنها می بینه. حتی پشت در دل خودش و این یعنی ناخشنودی دوباره ی حافظ...
پی نوشت:
این دفعه شیراز خیلی بهم چسبید، اما نمی دونم چرا اینقدر تلخ درباره اش نوشتم. شاید به تلخی عادت کردم. تلخ دیدن، تلخ شنیدن، تلخ فکر کردن و تلخ گفتن. امیدوارم عکسا تلخی نوشته ها رو از بین برده باشه. مابقی عکسای سفر شیراز رو هم میذارم تو فوتوبلاگ. ببینید.
۱- یکی از ویژگی های مطلوب شخصیتی، یکپارچگی (Integrity) است و منظور همخوان بودن عقاید، احساسات و اعمال انسان است. انسان موجودی است لاجرم در حال تغییر و گذار. این تغییر ممکن است به جبر محیط یا به اختیار تفکر وی باشد. اما موضوع مهم اینست که به دلیل نا خودآگاه بودن بسیاری از اعمال انسان، این یکنواختی در اکثر افراد از بین رفته و جای خود را به دوگانگی شخصیتی می دهد. دلیل آن نیز واضح است. آگاهی انسان رو به جلو حرکت می کند (به لحاظ زمانی و نه لزوما مطلوبیت) ولی رفتارهای ناخودآگاه هم چنان دربند زمان گذشته است. با یک مثال بیشتر توضیح می دهم. با وجودی که اعتقاد پیدا کرده ام اگر صدقه دادن صرفا برای کمک به هم نوع نبوده و در انتظار پاداشی (مثلا دفع بلا) باشم کاری ناپسند و نشات گرفته از دیدی تجاری است، اما وقتی در سفر صدقه می دهم فی الفور ازین که سفرم بی خطر شده احساس آرامش می کنم. اما پس از مدتی متوجه شده و خودم را سرزنش می کنم.
از طرفی همسو شدن رفتار و عقاید یکی از ضروریات انسان منتقد است و کسی که انتقاد می کند خود باید مرد عمل باشد. "ما دچار نوعی اسکیزوفرنی فرهنگی هستیم که به اصلاحگری ما ضربه زده است. اگر ما در درون خودمان یکپارچگی نداشته باشیم، نمی توانیم یکپارچه عمل کنیم و وقتی یکپارچه عمل نکنیم با دوستانمان یکپارچه نیستیم."[1] به هر حال همخوانی عقاید، احساسات و اعمال پروسه ای بسیار زمان بر است و نیازمند ممارست. و مشکل وقتی دوچندان می شود که در حالی که هنوز عقیده ای درونمان نهادینه نشده، جای خود را به عقیده ای جدید می دهد!
۲- اما گاهی این دوگانگی شخصیتی امری خودآگاه می شود. برای مثال فردی را در نظر بگیرید که سال ها در نکوهش رقص صحبت کرده. اما اکنون به این نتیجه رسیده که رقص نه تنها بد نیست، بلکه برای شادابی و سلامت روان نیز مناسب است. با این وجود وقتی به مجلسی می رود که همه می رقصند صرفا به دلیل شخصیت اجتماعیی که پیدا کرده نمی رقصد. امتناع وی ناخودآگاه نیست و تنها ناشی از تصوری است که از شخصیت خود در اذهان و اجتماع دارد و با اعتقاد جدیدش همسو نیست. با توجه به این که چنین مثال هایی در جامعه به وفور یافت می شود (شاید به نوعی همه ی ما با شدت و ضعف همین طور باشیم!) آیا شما این عمل را می پسندید؟
به هر حال موضوع قسمت اول دوگانگی شخصیت بود که به نوعی در زمره ی بحث های روانشناسی قرار می گیرد و قسمت دوم بحران هویت که در جامعه شناسی جای دارد و بحث های دقیق هر دو متخصصین خود را می طلبند. اما هدفم فقط عنوان این نکته بود که هر دو باعث می شوند هیچ گاه ندانیم که هستیم و نتوانیم خود واقعی مان را بشناسیم. بنابراین نکاتی هستند برای هر کس قابل تامل و بررسی.
[1] مصطفی ملکیان ، آنچه لازم داریم، ماهنامه آیین، شماره سوم، صفحه 11
پی نوشت:
نقد احسان به مطلب بالا در قسمت نظرات:
البته کلاس این پست خیلی بالا بود و ما چیزی نفهمیدیم :) اما یک نکته در مورد بند اول مطلب که گفتی: "اعتقاد پیدا کرده ام اگر صدقه دادن صرفا برای کمک به هم نوع نبوده و در انتظار پاداشی (مثلا دفع بلا) باشم کاری ناپسند .. است " با توجه به اینکه هم قبلا این رو گفته بودی(روی خط الراس سرکچال به کلون بستک!) و هم اینکه در این روز های ماه مبارک از آدم ها این حرف هارو زیاد شنیدم که مثلا میگن :"اگر به قصد بهشت ثواب کنی ارزش نداره". فکر میکنم گاهی کاسه داغتر از آش میشیم که برای ثواب انسان ها تعیین تکلیف میکنیم. اگر اینطور بود در روایات و کتاب خدا توصیه نمیشد که به قصد معامله با خدا کار نیک کنید. زیاد روشنفکر مذهبی شدن هم مشکلات خودش رو داره :) منظورم رو فهمیدی؟
اما حالا که به ور زدن افتادم یک موضوع دیگه رو هم بگم: با این تعریف، دو گانگی شخصیت مرض مسری در بین اکثریت مطلق ادم هاست (چون هیچ انسانی به اون ایده آلی که در ذهن داره نمیرسه) و فکر میکنم موضوعی که بین کل ابنا بشر رواج داره نمیتونه از "ضروریات انسان منتقد" حساب بشه. چون در این صورت دیگه هیچ کس حق نداره ادعای منتقد بودن داشته باشه. شاید بهتر باشه بگیم : "تلاش برای همسو شدن رفتار و عقاید یکی از ضروریات انسان منتقد است". به هر حال این نظر من بود..
جواب به احسان:
شکسته نفسی می کنی. اتفاقا این پست را خوب فهمیده ای. تشکر می کنم که مطلب را خواندی و نقد هم کردی. به هر حال به نظر می رسد این جور پست ها که فکر نمی کنم کلاسش بالا باشد! کمتر مورد استقبال خواننده های بلاگ قرار می گیرد چه رسد به این که نظر هم بدهند.
اما در مورد ایراد اولی که گرفتی: اولا در مثل جای هیچ مناقشه نیست و منظورم از آوردن این مثال (که عقیده ایست کاملا شخصی) نزدیکی اذهان به موضوع بود نه تعیین تکلیف برای ثواب انسان ها. ولی خوب همچنان بر این عقیده ام استوارم. گفته بودی "اگر این طور بود در روایات و کتاب خدا توصیه نمی شد که به قصد معامله با خدا کار نیک کنید." جوابت را اتفاقا با یک نیایش از امام علی می دهم: "پروردگارا! من ترا نه به جهت ترس از آتشت عبادت کردم و نه طمع وصول به بهشت مرا به عبادت تو وادار کرده است، بلکه من ترا شایسته عبادت دیدم و ترا پرستیدم." حال اگر کار نیک را هم عبادت بدانیم ازین قاعده مستثنی نخواهد بود و انجامش صرفا به خاطر نفس عبادت و نیک بودنش ارزش دارد نه گرفتن پاداش. و بعید می دانم علی در این جا کاسه داغتر از آش شده باشد. حافظ (مطمئن نیستم!) نیز در این زمینه شعری دارد:
" ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است بردار ز رخ پرده که مشتاق نگاهیم"
اما نقد دومت برایم جالب بود و به راحتی پذیرفتمش. اینقدر مطلق نگری راه به جایی ندارد و مطلب را خوب اصلاح کرده ای: "تلاش برای همسو شدن رفتار و عقاید یکی از ضروریات انسان منتقد است." باز تشکر بابت توجهت.
با وجود اين که ديگه اهل نماز و دعا نيستم، فضاي نوستالژيک ماه رمضون رهام نمي کنه. سحري از سحرهاي اين ماه نيست که دعاي سحر غوغا به پا نکنه و افطاري نيست که ربناي شجريان و اذون موذن زاده، مو به تنم سيخ!
اينجا مي تونيد سه گانه هاي افطار رو که ديگه کامل از تلويزيون پخش نمي شه دانلود کنيد (از وبلاگ ملکوت برداشتم):


ابراهیم نبوی پنجشنبه گذشته توی روزآنلاین نوشته بود: "یکی دیگر از مسائلی که جهانیان را به حکومت اسلامی و بخصوص ایران بسیار علاقمند کرده است، موضوع توجه ایرانیان به سکس است. در حال حاضر جهانیان با وجود اینکه اینترنت شان فیلتر نیست و مشکلی برای ورود به وب سایت های سکسی ندارند، این قدر موجودات احمق و عقب مانده ای هستند که از اینترنت به غلط ترین شکل استفاده می کنند، مثلا در آن خبرها را می خوانند یا از طریق آن پژوهش می کنند یا ای میل می فرستند. در حالی که نتیجه تحقیقات منتشره توسط گوگل نشان می دهد که ایرانیان تا چه حد در جستجو کردن در اینترنت کارهای خوب خوب می کنند و جالب اینکه فقط ایران نیست که این همه پیشرفت کرده است، بلکه جهان اسلام در این مورد پیشتاز است." برام جالب بود و پیگیری کردم ببینم این آمار رو از کجا میشه گیر آورد. بالاخره فهمیدم گوگل ویژگیی داره که به شما امکان میده نتایج جستجوی کلمات رو بر اساس شهر، منطقه (کشور) و یا زبان ببینید:
Google Trends: See What the World is searching for.
کلمات girl, sex, fuck, cunt, tite, love, mathemtaics, cinema, islam رو وارد کردم. نتایج زیر اومد:




ظاهرا ما ایرانیا به جنبه عاطفی قضیه توجهی نداریم!!!

اما ببینید علاقه ما ایرانیا به هنر، علم و مذهب:



حال این رو هم در نظر بگیرید که آمارهای بالا صرفا بر اساس تعداد دفعات جستجوی کلمات از اون کشور بدست اومده و به این کاری نداره که کشوری مثل آمریکا 300 میلیون جمعیت داره و ما 70 میلیون. و این نکته رو هم اضافه کنید که در کشورهای غربی درصد بسیار بالایی از مردم به اینترنت دسترسی دارند و در ایران نتایج نظرسنجی ها نشون میده تنها 30 درصد مردم تهران در منازلشون به اینترنت دسترسی دارند. تازه به قول ابراهیم نبوی باید مسئله فیلترینگ رو هم در مد نظر قرار بدیم. اکنون وضعیتی رو تصور کنید که ایران 300 میلیون جمعیت داشت و اکثر مردم حتی در روستاها به اینترنت دسترسی داشتن و از فیلترینگ هم خبری نبود. فکر کنم شمارنده گوگل برای شمردن کلمه sex که توسط ایرانیا جستجو می شد سرریز می کرد!
مدتی قبل پستی رو با عنوان "راز عقب ماندگی مسلمانان" نوشته بودم. چند روز پیش چشمم افتاد به سخنرانی مصطفی ملکیان که با این موضوع مرتبط بود. البته بر خلاف سایرین که علل عقب ماندگی ایرانیا رو در محورهای سیاسی دنبال می کنن، او موضوع رو در قالب بیست عامل فرهنگی تبیین کرده. به هر حال خوندنش هم جالبه هم جای تامل داره.
بیست عامل عقب ماندگی ایرانیان – مصطفی ملکیان (به نقل از روزنا)
در صد سال اخير كساني كه درباره مشكلات جامعه سخن گفتهاند و مطالعه كردهاند معمولا مجموعه علل و عواملي كه باعث اين همه مشكلات علمي و مسائل نظري براي جامعه شده است و بيچارگي و بدبختي جامعه ما را بيشتر در سه محور كندوكاو كردهاند.
اولين محور مداخله كشورهاي خارجي، استعمار و انواع و اقسام سلطهطلبيها بوده است. دومين نكته رژيمهاي سياسي حاكم و مساله سوم تلقي مردم از دين بوده است.
اين سه عامل تاكنون بيشتر مورد تاكيد بوده است و بسته به ديدگاههاي مختلف بر يكي از اين عوامل بيشتر تاكيد شده است. اگرچه معمولا كسي هم نيست كه دو عامل را انكار كرده باشد. اما مسالهاي كه مهمتر از اين سه عامل است وضع فرهنگي مردم است. به تعبير ديگر آسيبشناسي فرهنگي مردم ايران و اينكه به لحاظ فرهنگي چه امور نامطلوبي در ذهن و ضميرشان راسخ شده است. بنابراين سخنان من به معناي انكار سه عامل ديگر نيست. ولي تاكيد بر اين است كه مهمتر ازآن نگرشهاي فرهنگي ماست.
در باب نگرشهاي فرهنگي هم من يك تفسير دوگانه دارم. من معتقدم وقتي گفته ميشود كه از ماست كه بر ماست و اينكه گفته ميشود ما بايد از درون تغيير كنيم دو نوع تغييركردن مراد است كه من به يك نوع آن ميپردازم.
گاه وقتي گفته ميشود كه ما بايد عوض شويم يعني تا ما رفتار اخلاقي سالمي نداشته باشيم وضعمان بهبود پيدا نميكند و اين نكته گفته ميشود كه سود سرانجام و بالمآل همه در اخلاقي زيستن است. اين اخلاقي زيستن يكي از دو بخش مطلب محل اشاره من است. اما وضع فرهنگي به بحث اخلاقي ما بستگي ندارد و به يك سري نگرشهاي ذهني هم بستگي دارد و من ميخواهم به اين نگرشهاي ذهني بپردازم.
نگرشهاي ذهني اموري هستند كه آگاهانه يا ناآگاهانه در ما راسخ شدهاند و ما در همه كنشها و واكنشها تحتتأثير اين نگرشها هستيم كه لزوما جنبه اخلاقي هم ندارد و براي تغيير آنها نبايد رفتار اخلاقي ما تغيير كند. برعكس اين نگرشها هستند كه اخلاق ما را به سمت ناسالمي ميكشند. ميشد اين نگرشها را تحت عنوان جامعهشناسي قوم ايراني بحث كرد. اما موضوع بحث من درباره جامعهشناسي ايران معاصر نيست. به تعبير ديگر من به اين بحث نميپردازم كه شاخهاي از روانشناسي، روانشناسي اقوام است و شاخهاي از جامعهشناسي و روانشناسي مربوط به اقوام است. بنابراين سخنان را نبايد در عداد كتاب روح ملتهاي زيگفريد يا نوشته مرحوم بازرگان كه گفتند زيگفريد به روح ملت ايران نپرداخته و من به روح ملت ايراني ميپردازم تا نوشته كاملتري ميشود قرار داد. آن بخش از مسائل فرهنگي كه به نگرشهاي ايرانيان مربوط ميشود من بيست عامل را احصا كردهام. استدلالهاي من هم بر اين مطالب بيشتر دروننگرانه است. يعني مخاطب بايد به درون خودش مراجعه كند و ببيند كه در خودش چنين حالتي وجود دارد يا اگر وجود دارد ميتوان گفت سخن روي صواب دارد.
1- پيشداوري
اولين خصوصيتي كه در ما وجود دارد، پيشداوريهاي فراوان نسبت به بسياري از امور است. اگر هر كدام از ما به درون خودمان رجوع كنيم پيشداوري هاي فراوان ميبينيم. اين پيشداوريها در كنش و واكنشهاي اجتماعي ما تأثيرات منفي زيادي دارد. معمولا وقتي گفته ميشود پيشداوري، بيشتر پيشداوري منفي محل نظر است ولي آثار مخرب پيشداوري منحصر به پيشداوري منفي نيست. پيشداوريهاي مثبت هم آثار مخرب خود را دارد. از جمله خوشبينيهاي نابهجا كه نسبت به برخي افراد و قشرها و لايههاي اجتماعي داريم.
2- جزميت و جمود
نوعي جزميت (دگماتيسم) و جمود در ما ريشه كرده است. من اصلاً تحقيقات روانشناختي و تحقيقات تاريخي در اينباره ندارم كه چرا ملت ايران تا اين حد اهل جزم و جمود است. يعني واقعيت آن براي من محل انكار نيست اگرچه تبيينش براي من امكانپذير نيست. آنچه كه در ما وجود دارد كه از آن به جزم و جمود تعبير ميشود اين است كه باور ما يك ضميمهاي دارد. يعني ممكن است كه ما معتقد باشيم كه «فلان گزاره درست است». اين سالم است [و اشكالي ندارد]. اما اگر معتقد باشيم كه «فلان گزاره محال است كه درست نباشد»؛ [آنوقت] اين «محال است»، انسان را تبديل به انسان دگمي ميكند. و ما كمتر ميشود كه به چيزي معتقد باشيم و يك «محال است» منضم به اين اعتقادمان نباشد. به تعبير ديگر وقتي ما يك عقيده داريم كه فلان گزاره صحيح است يك عقيده دوم داريم كه گريزناپذير است كه فلان گزاره صحيح نباشد.
3- خرافهپرستي
ويژگي ديگر ما خرافهپرستي است هم خرافه در بافت ديني و مذهبي و هم در بافتهاي غير ديني و مذهبي. خرافه در بافت مذهبي يعني چيزي كه در دين نبوده و در آن وارد شده است.
اما مهمتر اين است كه به معناي سكولار آن هم خرافهپرست هستيم. خرافي به معناي باور آوردن به عقايدي كه هيچ شاهدي به سود آن وجود ندارد ولي ما همچنان آن عقايد را در كف داريم.
اين سه مسأله را ميتوان سه فرزند استدلالناگرايي ما دانست. هر كه اهل استدلال نباشد اهل اين سه است بنابراين راهحل درمان اين سه، تقويت روحيه استدلالگرايي است.
4- بهادادن به داوريهاي ديگران نسبت به خود
ما به ندرت در مني كه از خودمان تصور داريم زندگي ميكنيم و هميشه توجهمان به مني است كه ديگران از ما تصور دارند و هميشه ترازوي ما در بيرون ماست. اين بهادادن به داوريهاي ديگران علتالعلل يكسري مشكلات فرهنگي جامعه ماست.
5- همرنگي با جماعت
نكته پنجم ناشي از نكته چهارم است به اين معنا كه ما هيچوقت در برابر جمهوري كه با آن سروكار داريم نتوانستهايم سخني بگوييم كه در مقابله با آن است و هميشه همرنگ شدن با جماعت براي ما مهم است.
6- تلقينپذيري
تلقين يعني رأيي را بيان كردن و آراي مخالف را بيان نكردن و مخاطب را در معرض همين رأي قرار دادن. هر وقت شما در برابر هر عقيدهاي نظر مخالفان آن را هم خواستيد نشان ميدهد كه تلقينپذير نيستيد. تلقينپذيري يعني قبول تكآوايي.
7- القاپذيري
القاپذيري به لحاظ روانشناختي با تلقينپذيري متفاوت است. در القا يك راي آنقدر تكرار ميشود تا تكرار جاي دليل را بگيرد. اگر من گفتم فلان گزاره صحيح است شما از من انتظار دليل داريد اما من به جاي اينكه دليل بياورم 200 بار فلان گزاره را تكرار ميكنم و كمكم ما فكر ميكنيم كه تكرار مدعا جاي دليل را ميگيرد. يعني به جاي اقامه دليل خود مدعا تكرار ميشود و اين هنري است كه در پرودياگاندا يا آوازهگري وجود دارد.
اينكه رسانهها وقتي در دست قدرتها قرار ميگيرند آنها خوشحال ميشوند به دليل وجود همين روحيه القاپذيري در مردم است. والا اگر ملتي القاپذير نباشد هرچه كه رسانهها بگويند چون دائما دليل ميخواهند كسي از به دست گرفتن راديو و تلويزيون اظهار خوشحالي نميكند.
8- تقليد
منظور من از تقليد نه آنست كه در فقه گفته ميشود. مراد تقليد به معناي روانشناختي آن است. يعني اينكه من آگاهانه يا ناآگاهانه تحت الگوي شخصي باشم. يعني من خودم را مانند تو ميكنم و به تو تشبه ميجويم و تقليد، يعني من تو را الگو گرفتهام. آنچه كه در عرفان گفته ميشود كه تشبه به خدا بجوييد اگر اين كار را با انسانها انجام داديم تعبير به تقليد ميشود و اين تقليد هم در اديان و مذاهب و عرفان مورد توبيخ است.
9- تعبد
تعبد يعني سخني را پذيرفتن صرفاً به اين دليل كه فلان شخص آن را گفته است. يعني اينكه اگر صورت استدلالي من ذهن من را آزار ندهد كه فلان گزاره صحيح است؛ چون فلان شخص گفته است فلان گزاره صحيح است من اهل تعبدم. آيهاي در قرآن است كه معمولا كمتر نقل ميشود اتخذو احبارهم و رهبانهم من دونا... كه در باب روحانيت نصاري و يهود است كه فراوان ميگويد كه يهوديان و نصاري روحانيون خود را ميپرستيدند چه من دونا... را به جاي خدا بگيرم يا علاوه بر خدا. صحابي از امام باقر ميپرسد كه آيا واقعاً ميپرستيدند حضرت در جواب ميگويد هرگز اينگونه نيست روحانيون مسيحي به مردم نميگفتند كه ما را بپرستيد و اگر هم ميگفتند كسي نميپرستيد. اما اينكه قرآن به آنها اين نسبت را ميدهد به اين دليل است كه رفتاري كه با خدا بايد ميداشتند با روحانيون خود داشتند. مجموعه عوامل دسته دوم ناشي از يك عمل واحد است و آن اينكه ما زندگي اصيل نداريم. زندگي اصيل به تعبير روانشناسان انسانگرا و به تعبير عرفا يعني زندگي براساس فهم و تشخيص خود. زندگي اصيل را فقط كساني انجام ميدهند كه دو سرمايه دارند: عقل در مسائل نظري و وجدان در مسائل عملي.
10- شخصيتپرستي
كمتر مردمي به اندازه ما شخصيتپرستند و شخصيتپرستي جز اين نيست كه شخصيتي خود را بر خود عرضه ميكند و خوبيهايي كه در زندگي اطراف خودمان نميبينيم از سر توهم به او نسبت ميدهيم و او را به دست خودمان بزرگ ميكنيم.
11- تعصب
تعصب هم افق با شخصيتپرستي است. تعصب به معناي چسبيدن به آنچه كه داريم و نگاه نكردن به چيزهاي فراواني كه نداريم. اگر من شيفته آنچه كه دارم شدم و فكر كردم و جاي نداشتهها را هم برايم ميگيرد من نسبت به آن تعصب پيدا كردهام و اينجاست كه من نسبت به كساني كه به آن وفاداري ندارند دو ديدگاه پيدا ميكنم. گروهي خودي ميشوند و گروهي غيرخودي. قرآن خودي و غيرخودي را رد كرده است چرا كه درباره حب و بغض ميگويد وقتي با گروهي دشمنيد دشمني باعث نشود درباره آنها عدالت و انصاف را فراموش كنيد. درباره دوستي هم ميگويد هميت جاهليت شما را نگيرد. هميت جاهليت يعني اينكه چون فلاني از قبيله من است، طرف او را چه ظالم باشد يا عادل ميگيرم. به عبارت ديگر ويژگيهاي خود او مهم نيست بلكه ويژگيهاي تعلقي او مهم است.
12- اعتقاد به برگزيدگي
هر كدام از ما اگر به خودمان رجوع كنيم ميبينيم به نوعي فكر ميكنيم و به نوعي مورد لطف خدا هستيم. يعني درست است كه ممكن است وضع ما به مو بند باشد اما پاره نميشود و اكثر اهمالها و بيتوجيها ناشي از همين نكته است. لايبنيتس اصطلاحي داشت كه براي موارد ديگري به كار ميبرد. اين اصطلاح، «هماهنگي پيشبنياد» بود. به معني اينكه گويا همه امور از پيش حاصل آمده است. گويا ما اين هماهنگي پيشبنياد را راجع به خودمان قائليم.
13- تجربه نيندوختن از گذشته
پس از اقدامات انساندوستانه افرادي چون ماندلا واسلاوهاول و اقدامات انساندوستان كه در باب فرهنگي كردن سياسي است تلاش كردند زياد شنيدهايم كه ببخش و فراموش كن يا ببخش و فراموش نكن. اما داستان بر سر اين است كه اگر شما ببخشانيد و فراموش كنيد باز هم از همانجا ضربه ميخوريد. انسانهاي سالم كساني هستند كه در درونشان ميتوانند بزرگترين دشمنان خود را از لحاظ عاطفي ببخشايند، چرا كه از لحاظ عاطفي بايد بخشود اما از لحاظ ذهني نبايد فراموش كرد. اما متاسفانه ما عكس اين عمل ميكنيم،از لحاظ عاطفي نميبخشيم و كينهجويي در ما زنده است اما به لحاظ ذهني فراموش ميكنيم چرا كه حافظه تاريخي ملت ما بسيار كند و تار است.
14- جدي نگرفتن زندگي
سقراط از ما ميخواست كه در عين شوخطبعي زندگي را جدي بگيريم كساني زندگي را جدي ميگيرند كه دو نكته را باور كنند:
1- باور به مستثني بودن از قوانين حاكم بر جهان. دليل هر جدي نگرفتن مستثني ندانستن خود از قوانين هستي است.
2- نسبت سنجی در امور
روانشناسان اصطلاحي دارند با اين مضمون كه انسان بايد بتواند وزن امور را نسبت به هم بسنجد. انسانهايي كه زندگي را جدي نميگيرند چيزهاي مهمتر را براي چيزهاي مهم رها ميكنند. فراوانند انسانهايي كه در طول زندگي خطاي تاكتيكي نميكنند اما خطاي استراتژيك عظيم دارند يعني كل زندگي را ميبازند اما در ريزهكاريها وسواس دارند.
15- ديدگاه مبتذل نسبت به كار
ديدگاه كمتر مردمي نسبت به كار تا حد ديدگاه ما نسبت به كار مبتذل است. ما كار را فقط براي درآمد ميخواهيم و بنابراين اگر درآمد را بتوانيم از راه بيكاري هم به دست آوريم از كار استقبال نميكنيم. در واقع ما كار را اجتنابناپذير ميدانيم در حالي كه بايد ديدگاه مولوي را درباره كار داشته باشيم كه معتقد بود كار جوهر انسان است.
16- قائل نبودن به رياضت
رياضت در اين جا نه به معناي آنچه كه مرتاضان انجام ميدهند. رياضت به معناي اينكه در زندگي همه چيز را نميتوان [به دست آورد]. بنابراين بايد چيزهايي را فدا كرد تا چيزهاي باارزشتري را به دستآورد. قدماي ما ميگفتند «دنيا دار تزاحم است». يعني همه محاسن در يكجا قابل جمع نيست. به تعبير نيما يوشيج تا چيزها ندهي چيزكي به تو نخواهند داد. در زبانهاي اروپايي قداست از ماده فداكاري است. عارفان مسيحي ميگفتند اينكه فداكاري و قداست از يك مادهاند به اين دليل است كه قداست به دست نميآيد مگر به قيمت از دست دادن چيزهاي فراوان. ولي ما ميخواهيم همه چيز را داشته باشيم و وقتي ديدگاهمان نسبت به كار آنگونه است. نسبت به مصرف هم ديدگاهمان اينگونه ميشود و باعث ميشود دچار مصرفزدگي شويم. وقتي ما بحث مصرفزدگي را مطرح ميكنيم، ميگويند كه شما از اوضاع جامعه و فقر خبر نداريد. بايد گفت مصرفزدگي يك ديدگاه است نه يك امكان. يعني فرد فقير هم در دل خود ميگويد كاش بيشتر داشتم و بيشتر مصرف ميكردم. كدام يك از ما براي آرمانهاي خود حاضر است به قدر ضرورت اكتفا كند. اين مصرفزدگي ما را به دنائت ميكشد. اگر فقط ما بوديم و ضروريات زندگي، مجبور به كرنش كردن نبوديم.
17- از دست رفتن قوه تميز بين خوشايند و مصلحت
مردمي كه منافع كوتاهمدت را ببينند و قدرت ديدن منافع درازمدت را نداشته باشند در معرض فريبخوردگي هستند. دليل موفقيت سياستهاي پوپوليستي در كشور كه در يك سال اخير هم رواج پيدا كرده نديدن منافع درازمدت است. وقتي منافع بلندمدت ديده نشود منافع كوتاهمدت تامين ميشود به قيمت نكبت و ادبار درازمدت.
18- زيادهگويي
ما درست برخلاف آنچه كه در اديان و مذاهب گفته ميشود زيادهگو هستيم و پرحرف ميزنيم. نقل است كه عرفا هم در سكوت تبادل روحي داشتند اما ما ملت پرسخني هستيم و آسانترين كار براي ما حرفزدن است.
19- زبان پريشي
بدتر از پرسخني ما زبانپريشي ما است. زبانپريشي به اين معنا است كه انسان حرف خود را خودش هم متوجه نميشود يعني اگر تحليل روانشناختي در سخنان ما انجام شود اصلاً برخي جملات معنا ندارد. سخنان همه مانند شهركهاي سينمايي است كه در زمان فيلم پر از دژ و قلعه است اما وقتي فشار ميدهيم فرو ميريزد. به تعبير ديگر حرفهاي ما پشتوانه ندارد و همه ما از صدر تا ذيل ياوه ميگوييم. و به همين دليل هم به لحاظ ذهني تا اين حد پريشانيم. كساني كه سرگرداني ذهني دارند اول بايد زبان خود را پالايش كنند. يعني بايد حرف را فهميده بزنند و از طرف مقابل هم حرف فهميده بخواهند. نوام چامسكي براي اينكه ثابت كند كه هر جملهاي كه قواعد نحوي و صرفي آن رعايت شده صرفاً بامعنا نيست جملاتي ميگفت؛ به طور مثال ميگفت: وقتي ميگويند »سر برادر مثلث ما عاشق بيضي شما شده است»، قواعد صرفي و نحوي آن رعايت شده اما بامعنا نيست.
20- ظاهرنگري
ظاهرنگري به دليل غلبه روحيه فقهي در دين بر كل كارهايمان سايه افكنده است. يعني به جاي آنكه ما به ارزش و انگيزه كار توجه كنيم فريفته ظاهر ميشويم. اين ظاهربينيها ما را براي ظاهرفريبي آماده ميكند. در هر جا كه اخلاق، عرفان و روانشناسي فداي فقه و ظواهر شود اين روحيه غلبه پيدا ميكند.
در پايان پيشنهادي دارم كه داراي دو نكته است:
اول اينكه در باب هر كدام از موارد مطرحشده فكر كنيم كه درست است يا نه. اگر درست است اول كاري كه بايد كرد اين است كه در شخص خودمان بررسي كنيم. يعني اينكه اين نكتهها را ذرهبين نكنيم و روي ديگران بگيريم بلكه اول ذرهبين را روي خودمان بگيريم.
نكته دوم اينكه اگر مطالب گفته شده درست است روشنفكران و مصلحان اجتماعي به جاي اينكه هميشه مجيز مردم را بگويند و فكر كنند تمام مشكلات متوجه رژيم سياسي است، بايد از مجيزگويي مردم دست بردارند و به مردم بگوييم چون شما اينگونهايد حاكمان هم آنگونهاند.
حاكمان زائيده اين فرهنگاند. جامعهاي كه فرهنگاش اين باشد ناگزير سياستاش هم آن ميشود و اقتصادش هم آن ميشود. خطاست كه روشنفكران و مصلحان اجتماعي براي پيداكردن محبوبيت اجتماعي مجيز مردم را بگويند و بگوييم كه مردم هيچ عيب و نقصي ندارند چرا كه رژيم سياسي وليده مردم است و رژيم سياسيِ بهتر، به فرهنگ بهتر نياز دارد.
وقتی پایینم، حسرت شکوه و عظمت اون بالا تو دلمه
و قتی می رم بالا، حسرتِ آرامش و گرمای اون خونه های پايين رو می خورم!

وقتی زير ابرام، دلم می خواد برم بالا و خورشیدو لمس کنم

اما دريغ، وقتی که می رم بالای ابرا ... دلم می گیره!

وقتی تهرانم از مشغول بودن ذهنم به تنگ میام و دلم هوای خونه رو می کونه، هیم م م م... امان از وقتی که می رم خونه، حوصله ام سر می ره کلافه می شم و دوست دارم زود برگردم تهران!
که ایم و کجائیم؟
چه می گوئیم و در چه کاریم؟
پاسخی کو؟
به انتظار ِ پاسخی
عصب می کَشیم
و به لطمه یِ پژواکی
کوه وار
در هم می شکنیم. (شاملو)

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا خون می چکد از شاخه گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما فتنه کردست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت!
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته است؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ...
بهارا تلخ منشین خیز و پیش آی
گره واکن زابرو، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی به روی سبزه نو
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
بهارا شاد بنشین شاد بخرام
بده کام گل و بستان زگل کام
اگر خود عمر باشد سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
دگر بارت چو بینم شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار ...
ه. ا. سایه، فروردین 1333
چند مدت پیش مطلبی رو با عنوان "چرا مسلمانان عقب افتاده اند" در روزآنلاین خوندم که البته بیشتر عقب افتادگی مسلمانان رو با آمار و ارقام به تصویر کشیده بود تا این که بخواد به این سوال جواب بده. با هم گوشه هایی از اون مطلب رو می خونیم و بعد در مورد جواب این سوال بحث می کنیم:
« توليد ناخالص ملی ٥٧ كشور اسلامی بر روی هم زير ٢ تريليون دلار است. آمريكا به تنهايی كالاها و خدماتی به ارزش ٤/١٠ ، چين ٧/٥، ژاپن ٥/٣ و آلمان ٢/١ تريليون دلار توليد میكنند. حتی توليد ناخالص هند حدود ٣ تريليون دلار بر آورد میشود.
مسلمانها ٢٢ درصد جمعيت جهان را تشكيل میدهند و كمتر از ٥ درصد توليد ناخالص ملی جهان به حساب آنها گذارده میشود. حتی آنچه نگران كنندهتر است اين كه توليد ناخالص كشورهای اسلامی به نسبت در صد توليد ناخالص جهانی درحال كاهش است و به نظر میرسد كه وضعيت كشورهای عربی از ديگران بدتر باشد. مطابق با گزارش سازمان ملل در بارة توسعة كشورهای عربی نيمی از زنهای عرب بیسواد هستند. از هر ٥ نفر عرب يك نفر با كمتر از روزی ٢ دلار زندگی میكند. فقط ١ درصد از جمعيت كشورهای عربی دارای رايانه شخصی هستند و فقط نيم درصد از اينترنت استفاده میكنند. ١٥ درصد از نيروی كار كشورهای عربی بیكار هستند و به نظر میرسد كه تا سال ٢٠١٠ اين تعداد دو برابر شود. ميانگين نرخ رشد سرانه در آمد طی ٢٠ سال گذشته در كشورهای عربی فقط نيم در صد در سال است. اين مقدار كمترين مقدار رشد در سراسر جهان به استثنای آفريقای زيرصحرايی است.
فقير ترين كشورهای جهان شامل اتيوپی، سريلانكا، سيرالئون، افغانستان، كامبوج، سومالی، نيجريه، پاكستان و موزامبيك است. حد اقل شش فقير ترين كشور جهان كشورهايی هستند اكثريت جمعيت آنها را مسلمانها تشكيل میدهند. نتيجه آن كه مسلمانان جهان را بايد در ميان فقيرترين فقرای جهان يافت.
٥٧ كشور مسلمان دارای ميانگين ١٠ دانشگاه در هر كشور هستند. در مجموع برای ٤/١ ميليارد انسان كمتر از ٦٠٠ دانشگاه وجود دارد. هند و ايالات متحده آمريكا هر كدام به ترتيب دارای ٨٤٠٧ و ٥٧٨٥ دانشگاه هستند. از ميان ٤/١ ميليارد مسلمان عبدالسلام و احمد زویل تنها کسانی هستند كه موفق به دريافت جايزهی نوبل در فيزيك و شيمی شدهاند. عبدالسلام كارهای علمی و تحقيقاتی خود را در ايتاليا و بريتانيا انجام داده بود و احمد زويل در موسسهی تحقيقاتی تكنولوژی كاليفرنيا. دكتر عبدالسلام حتی در كشور خودش پاكستان به عنوان مسلمان مورد قبول عامه نيست.
اما واقعاً كار از كجا خراب شده است؟ مسلمانها فقير، بیسواد و ضعيفاند. چگونه چنين شده است؟ تشخيص دقيق بيماری از اين جهت بسيار اهميت دارد كه تجويز نسخة درست نيز به آن وابسته است. كدام يك از اين دو تشخيص درست است:
١ ـ مسلمانها فقير، بیسواد و ضعيفاند زيرا آنها ميراث آسمانی اسلامی خود را ترك كردهاند. آنها بايد به گذشته واقعی يا تصوری خود بازگردند.
٢ ـ مسلمانها فقير، بیسواد و ضعيفاند زيرا آنها با گذشت زمان خود را تغيير ندادهاند. »
( فاروغ سلیم – روزآنلاین 15 دی 1384 )
اما در مورد جواب به این سوال:
من فکر می کنم یک جامعه برای اینکه فقیر، بی سواد و ضعيف نماند و پیشرفت کند نیاز به دو چیز دارد:
1 - قوانینی که متضمن رشد و پیشرفت جامعه باشد
2 - اجرای این قوانین
حال با توجه به آمار و گزارش های ذکر شده - که درست هم به نظر می رسند - اگر قبول کنیم که مسلمانان فقیر، بی سواد و ضعیف اند پس علت را باید در بر آورده نشدن یکی از دو نیاز بالا جست. اگر بخواهیم از منظر نیاز اول به قضیه نگاه کنیم خواهیم دید که قوانین حاکم بر کشورهای اسلامی معجونی از احکام سنتی و شرعی از یک سو و قوانین مدرن از سوی دیگرند. به عنوان مثال در زمینه اقتصادی قانون مالیات و احکام خمس و زکات هر دو وجود دارند. پس اگر ضعف را در زمینه قانون بدانیم و بپذیریم که کشورهای پیشرفته - که همگی غیر مسلمانند - با کنار گذاشتن احکام سنتی و تکیه بر قوانین مدرن به اینجا رسیده اند نتیجه می گیریم که راز عقب ماندگی مسلمانان به خاطر قوانین حاکم بر جامعه آنهاست. اما احتمال دومی هم وجود دارد و آن این که مشکل دیگر مسلمانان اینست که به قوانین جامعه خود – خواه احکام شرعی باشند خواه قوانین مدرن – عمل نمی کنند کما این که در کشور خود شاهدیم که افراد نه مالیات می پردازند نه خمس و زکات.
به نظر من علت هر دو این هاست : از طرفی قوانینی داریم که یا متعلق به جامعه عرب 1400 سال پیش است و به اقتضای زمان بروز نشده اند یا متعلق به جوامع پیشرفته که به اقتضای مکان عوض نشده اند، و قوانین در خور جوامع فعلی مسلمان تدوین نشده اند که علت هم ضعف مدیریتی و جامعه شناختی ماست. از طرفی دیگر مردمی هستیم که به همین قوانین نیز پایبند نیستیم و به نظر می رسد حتی اگر قوانین کاملا مناسب با جامعه تدوین شوند به آن ها نیز عمل نخواهیم کرد، کاری که مردم جوامع غرب بعد از رنسانس کردند و نتیجه اش را هم دیدند در این قسمت علت ضعف فرهنگی ماست.
نظر شما چیه؟ شما هم این علل رو قبول دارید؟ چه عوامل دیگه ای رو دخیل می دونید؟ و در نهایت راهکار حل این مشکلات و کمبودهای "مدیریتی" و "فرهنگی" رو چی می دونید؟ کامنت بگذارید اگر هم طولانیه میل کنید.