تبليغاتX
گاماس

 

   دو سه روزه حالم گرفته است. یکی از درسای ترم قبل رو به خاطر غیبت زیاد صفر شدم. برا همین تابستون تک و دو زیادی کردم که با درسای دیگه جبرانش کنم و مشروط نشم. اما دیروز فهمیدم درسی که استادش قول داده بود 16,5 بهم بده، 12 شدم! و سومین مشروطیم طی شش ترم گذشته رقم خورد. ازون طرف دردسرهایی که برای گروه کوه دانشگاه درست کردن هم قوز بالا قوز شده و مجبورم با افراد مختلفی قرار بذارم و صحبت کنم. اما ازونجا که آدم بی خیالی هستم، معمولا در این مواقع (شاید هم برای کاهش فشار فکری) طبع جفنکیاتم گل می کنه و شر و ور زیاد می گم، خودتون ببینید:

 

1- افتخارات

 

   ازونجا که مد شده ملت توی وبلاگشون افتخاراتشون رو می نویسن (حمید هم نوشته)، منم گوشه ای از افتخارات زندگیم رو ذیلا آوردم:

 

-         وختی دنیا میام مامانم منو می بره خونه ی خالم . دختر خالم که 4 ماهش بوده و تا اون موقع موجودی به اون بدقواره ای ندیده بوده تا 2 روز بعدش از ترس گریه می کرده.

-         در سن 2 سالگی تمام پمادهای خونه امون توسط من خورده می شده. یادمه از همه خوشمزه تر پماد ضد خارش بود. تازه آب دماغم هم خیلی خوشمزه و شور بود!

-         تا سه سالگی بسیار تپل مپل بوده ام. طوری که در خانواده به پهلوون پنبه مشهور بودم. اما یک بار به دلیل استعمال استخوانی که به قالی مالونده بودمش، اسهال شدیدی می گیرم و به شدت لاغر می شم و تاکنون نتونستم درمانی برای لاغری ام پیدا کنم.

-         6 ساله بودم که با مامانم میریم یه عروسی. به دلیل مشاهده ی مراسم لهو و لعب یه تنه عروسی رو، رو سرشون خراب کردم!        

-         تا پنجم دبستان همیشه معدلم 20 بود، معلمایم هم همیشه لپم را می گرفتن، البته مطمئنا به خاطر نمرات خوبم!

-         تا پایان دوران راهنمایی و قبل از قد کشیدنم، همیشه کاپیتان تیم های فوتبال کلاسم بودم، اما بعد از دراز شدن، دیگر تسلطی بر توپ نداشتم و نیمکت نشین شدم. البته بعد از نیمکت نشینی چند پیشنهاد از مدارس عربی داشتم که چون می خواستم به مملکت عزیز و اسلامی ام خدمت کنم، نپذیرفتم.

-         بعد از فرایند طویل شدنم که اوجش پایان سال اول دبیرستان بود، در همه ی مجالس ختم و عروسی به عنوان نردبان مورد استفاده ی ابزاری قرار می گرفتم و هم چنان می گیرم.

-         مسیر خوابگاه تا دانشکده را یک بار در 8 دقیقه پیموده ام.

-         در برنامه تعطیلات آخر هفته شبکه ی دو، سه بار نشونم دادن. که با احتساب تکراراش جمعا 6 بار از رسانه ی نظام مقدس جمهوری اسلامی چهره ام پخش شده. یکی از اقوام با دیدن چهره ی من در تلویزیون بر نزدیکی ظهور آقا امام زمان تاکید کرد. (می گفت چطور موجودی 2 متری در جعبه ای 20 سانتی جا شده!)

-         از 32 جلسه معادلات دیفرانسیل در یکی حضور داشتم و در نهایت با 12 پاسیدمش. 

-         و اما از افتخارات کوهنوردیم این که "کی تو" رو چندین بار توی تلویزیون دیدم و اسم تمامی قلل بالای 8000 متر رو زمانی حفظ بودم.

-         و بالاخره از همه ی افتخارات بالا مهمتر این که تا کنون که 22 سال از زندگیم گذشته، هیچ دختری با من دوست نشده!!! به هر حال تو دوره و زمونیه که توی ولی عصر همه رو دست در دست هم می بینی اینم برا خودش افتخاریه (دوستان اشاره می کنن آره جون عمت!)

 

 

2- رمضون در خوابگاه

 

   منظورم مش رمضون (مسئول فروشگاه خوابگاه) نیستا، حال و هوای خوابگاه توی ماه رمضونو می گم. اصولا بچه های خوابگاه توی این ماه چند دسته ان:

 

   یه عده نه روزه می گیرن، نه نماز می خونن. بعضی از جمله خودم روزه می گیریم ولی نماز نمی خونیم! عده ای روزه می گیرن، نمازشون هم می خونن ولی چون سحری رو 3,5 می خوریم و نمیشه تا 4،5 که اذون می گه صبر کرد اینا نمازشون رو 1 ساعت قبل اذون می خونن. می مونن عده ی قلیلی که می خوان مثه بچه ی آدم نماز بخونن، اونا هم وقتی می فهمن دستشویی های طبقه خرابه و مجبورن برای وضو 2 طبقه برن بالا، بی خیال می شن و نمازشون رو بی وضو می خونن.

 

   از این موضوع جالب تر، سحری گرفتنه. وقتی پیج می کنن که بیان سحری بگیرید، همه از خواب بیدار و به سمت نگهبانی حمله ور می شن. وقتی به نگهبانی که توی طبقه ی اوله می رسی می فهمی چه اشتباهی کردی، آخه گاهی صف تا طبقه ی سوم هم کشیده می شه و مجبوری 4 طبقه بری بالا!  بعدش هم یه ربع توی صف باید بوی مطبوع دهان رو تحمل کنی و قیافه های نخراشیده ی هم خوابگاهی های محترم (هر کی ندونه فکر می کنه خودم با کت و شلوار و دست و صورت شسته می رم غذا بگیرم.) وقتی هم که نوبتت می رسه متوجه می شی غذا کم اومده و جیره بندیش کردن. ازینا با حال تر دعواییه که بعد از خوردن سحری سر شستن ظرفا داریم.

 

   به هر حال ماه رمضون خوابگاه هم حال و هوای خاص خودش رو داره. مطمئنم چند سال دیگه دلم برای سفره های سحری خوابگاه تنگ می شه، همون طور که الان سه ساله دلم لک زده برای سفره ی سحر و افطار خونه.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 15:52  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!