۱- یکی از ویژگی های مطلوب شخصیتی، یکپارچگی (Integrity) است و منظور همخوان بودن عقاید، احساسات و اعمال انسان است. انسان موجودی است لاجرم در حال تغییر و گذار. این تغییر ممکن است به جبر محیط یا به اختیار تفکر وی باشد. اما موضوع مهم اینست که به دلیل نا خودآگاه بودن بسیاری از اعمال انسان، این یکنواختی در اکثر افراد از بین رفته و جای خود را به دوگانگی شخصیتی می دهد. دلیل آن نیز واضح است. آگاهی انسان رو به جلو حرکت می کند (به لحاظ زمانی و نه لزوما مطلوبیت) ولی رفتارهای ناخودآگاه هم چنان دربند زمان گذشته است. با یک مثال بیشتر توضیح می دهم. با وجودی که اعتقاد پیدا کرده ام اگر صدقه دادن صرفا برای کمک به هم نوع نبوده و در انتظار پاداشی (مثلا دفع بلا) باشم کاری ناپسند و نشات گرفته از دیدی تجاری است، اما وقتی در سفر صدقه می دهم فی الفور ازین که سفرم بی خطر شده احساس آرامش می کنم. اما پس از مدتی متوجه شده و خودم را سرزنش می کنم.
از طرفی همسو شدن رفتار و عقاید یکی از ضروریات انسان منتقد است و کسی که انتقاد می کند خود باید مرد عمل باشد. "ما دچار نوعی اسکیزوفرنی فرهنگی هستیم که به اصلاحگری ما ضربه زده است. اگر ما در درون خودمان یکپارچگی نداشته باشیم، نمی توانیم یکپارچه عمل کنیم و وقتی یکپارچه عمل نکنیم با دوستانمان یکپارچه نیستیم."[1] به هر حال همخوانی عقاید، احساسات و اعمال پروسه ای بسیار زمان بر است و نیازمند ممارست. و مشکل وقتی دوچندان می شود که در حالی که هنوز عقیده ای درونمان نهادینه نشده، جای خود را به عقیده ای جدید می دهد!
۲- اما گاهی این دوگانگی شخصیتی امری خودآگاه می شود. برای مثال فردی را در نظر بگیرید که سال ها در نکوهش رقص صحبت کرده. اما اکنون به این نتیجه رسیده که رقص نه تنها بد نیست، بلکه برای شادابی و سلامت روان نیز مناسب است. با این وجود وقتی به مجلسی می رود که همه می رقصند صرفا به دلیل شخصیت اجتماعیی که پیدا کرده نمی رقصد. امتناع وی ناخودآگاه نیست و تنها ناشی از تصوری است که از شخصیت خود در اذهان و اجتماع دارد و با اعتقاد جدیدش همسو نیست. با توجه به این که چنین مثال هایی در جامعه به وفور یافت می شود (شاید به نوعی همه ی ما با شدت و ضعف همین طور باشیم!) آیا شما این عمل را می پسندید؟
به هر حال موضوع قسمت اول دوگانگی شخصیت بود که به نوعی در زمره ی بحث های روانشناسی قرار می گیرد و قسمت دوم بحران هویت که در جامعه شناسی جای دارد و بحث های دقیق هر دو متخصصین خود را می طلبند. اما هدفم فقط عنوان این نکته بود که هر دو باعث می شوند هیچ گاه ندانیم که هستیم و نتوانیم خود واقعی مان را بشناسیم. بنابراین نکاتی هستند برای هر کس قابل تامل و بررسی.
[1] مصطفی ملکیان ، آنچه لازم داریم، ماهنامه آیین، شماره سوم، صفحه 11
پی نوشت:
نقد احسان به مطلب بالا در قسمت نظرات:
البته کلاس این پست خیلی بالا بود و ما چیزی نفهمیدیم :) اما یک نکته در مورد بند اول مطلب که گفتی: "اعتقاد پیدا کرده ام اگر صدقه دادن صرفا برای کمک به هم نوع نبوده و در انتظار پاداشی (مثلا دفع بلا) باشم کاری ناپسند .. است " با توجه به اینکه هم قبلا این رو گفته بودی(روی خط الراس سرکچال به کلون بستک!) و هم اینکه در این روز های ماه مبارک از آدم ها این حرف هارو زیاد شنیدم که مثلا میگن :"اگر به قصد بهشت ثواب کنی ارزش نداره". فکر میکنم گاهی کاسه داغتر از آش میشیم که برای ثواب انسان ها تعیین تکلیف میکنیم. اگر اینطور بود در روایات و کتاب خدا توصیه نمیشد که به قصد معامله با خدا کار نیک کنید. زیاد روشنفکر مذهبی شدن هم مشکلات خودش رو داره :) منظورم رو فهمیدی؟
اما حالا که به ور زدن افتادم یک موضوع دیگه رو هم بگم: با این تعریف، دو گانگی شخصیت مرض مسری در بین اکثریت مطلق ادم هاست (چون هیچ انسانی به اون ایده آلی که در ذهن داره نمیرسه) و فکر میکنم موضوعی که بین کل ابنا بشر رواج داره نمیتونه از "ضروریات انسان منتقد" حساب بشه. چون در این صورت دیگه هیچ کس حق نداره ادعای منتقد بودن داشته باشه. شاید بهتر باشه بگیم : "تلاش برای همسو شدن رفتار و عقاید یکی از ضروریات انسان منتقد است". به هر حال این نظر من بود..
جواب به احسان:
شکسته نفسی می کنی. اتفاقا این پست را خوب فهمیده ای. تشکر می کنم که مطلب را خواندی و نقد هم کردی. به هر حال به نظر می رسد این جور پست ها که فکر نمی کنم کلاسش بالا باشد! کمتر مورد استقبال خواننده های بلاگ قرار می گیرد چه رسد به این که نظر هم بدهند.
اما در مورد ایراد اولی که گرفتی: اولا در مثل جای هیچ مناقشه نیست و منظورم از آوردن این مثال (که عقیده ایست کاملا شخصی) نزدیکی اذهان به موضوع بود نه تعیین تکلیف برای ثواب انسان ها. ولی خوب همچنان بر این عقیده ام استوارم. گفته بودی "اگر این طور بود در روایات و کتاب خدا توصیه نمی شد که به قصد معامله با خدا کار نیک کنید." جوابت را اتفاقا با یک نیایش از امام علی می دهم: "پروردگارا! من ترا نه به جهت ترس از آتشت عبادت کردم و نه طمع وصول به بهشت مرا به عبادت تو وادار کرده است، بلکه من ترا شایسته عبادت دیدم و ترا پرستیدم." حال اگر کار نیک را هم عبادت بدانیم ازین قاعده مستثنی نخواهد بود و انجامش صرفا به خاطر نفس عبادت و نیک بودنش ارزش دارد نه گرفتن پاداش. و بعید می دانم علی در این جا کاسه داغتر از آش شده باشد. حافظ (مطمئن نیستم!) نیز در این زمینه شعری دارد:
" ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است بردار ز رخ پرده که مشتاق نگاهیم"
اما نقد دومت برایم جالب بود و به راحتی پذیرفتمش. اینقدر مطلق نگری راه به جایی ندارد و مطلب را خوب اصلاح کرده ای: "تلاش برای همسو شدن رفتار و عقاید یکی از ضروریات انسان منتقد است." باز تشکر بابت توجهت.
