تبليغاتX
گاماس

 

   تا حالا انگیزه ای برای نوشتن گزارش کوه هایی که می رم نداشتم، نمی دونم چرا؟ شاید احساس می کنم چون نمی تونم متفاوت بنویسم، مثل اکثر گزارش ها تکراری می شه و بی فایده.

   اما شهریور گذشته وقتی می خواستم "خرسان ها" رو توی منطقه ی "تخت سلیمان" صعود کنم، نتونستم گزارشی ازش پیدا کنم. از افراد مطلع هم پرسیدم اما چون قله های اون منطقه کم صعود میشه اطلاع دقیقی نداشتن. همین شد که دل رو زدم به دریا و با میثم خوشقدم رفتیم که صعودش کنیم و وقتی برنامه رو اجرا کردیم و به مشکلاتی (خوشبختانه نه خیلی جدی!) برخوردیم ارزش گزارش برنامه های کوهنوردی رو خیلی درک کردم! همه ی اینا انگیزه شد تا گزارشش رو بنویسم. این رو هم اضافه کنم که برنامه ی ما مشکل یا به قول کامپیوتریا باگ زیاد داشت که توی گزارش می خونید. بنابراین اصلا هدفم ارائه ی گزارش یک برنامه ی موفق و خوب نیست. فقط می خوام اولا با زمانبندی درست این برنامه آشنا شید تا اگه خواستید اجراش کنید، مثل ما سرتون نیاد. ثانیا با خود منطقه، که خیلی کم مورد توجه کوهنورداست ولی جذابیت های زیادی داره. البته روند خاصی به گزارشم حاکم نیست. یه جا جدی و تخصصی، یه جا هم طنز. در ضمن پیش فرضم هم این بوده که یه آشنایی کلی نسبت به منطقه علم کوه و نحوه دسترسی به مبدا صعود دارید. بنابراین این موارد توی گزارش نیست. اگه می خواید با این منطقه آشنا شید اینجا رو بخونید. راستی جاهایی رو که از وبلاگ میثم برداشتم با رنگ مشکی مشخص کردم.

 

   خرسان جنوبی (4686 متر) – ۱ تا ۳ شهریور 1385

 

 

 

   پیش از برنامه

   نمی دونم رو چه حسابی روزی که می خواستیم تقویم شش ماهه ی اول 85 رو توی گروه کوه دانشگاه بچینیم، "خرسان" رو هم به عنوان یکی از قله های برنامه ی "علم کوه" نوشتیم. خوشبختانه تا تابستون سر عقل اومدیم و فهمیدیم این برنامه به درد همه ی بچه ها نمی خوره. نه راهنمایی، نه آشنایی قبلیی. شاید هم روز تصویب تقویم در نظر داشتیم از "علم کوه" بریم "خرسان" که خیلی مسخره می شد. به هر حال برنامه ی "علم کوه" دانشگاه شد یه تیم از "گرده آلمان ها" و یه تیم هم از "سیاه سنگها". من سال قبل سیاه سنگها رو رفته بودم و گرده رو هم که توی پیش برنامه هاش نبودم. بنابراین دوباره خرسان به ذهنم رسید ولی در قالب یه برنامه ی شخصی. منصور هم گفت بد نیست منطقه رو ببینی تا اگه جور شه زمستون اجراش کنیم. قاعدتا اولین کار این بود که دنبال یه پایه بگردم. اما همه ی دوستام درگیر کاری بودن. یکی رفته بود کارآموزی، یکی میگه کوه فقط زمستون! اون یکی دنبال پروژه ی ارشدش و ... خلاصه یاران موافق همه از دست شده بودند. تا این که میثم زنگ زد تا از شرایط برنامه ی علم بپرسه. وقتی فهمید میرم خرسان گفت پایه اس. قرار شد من دنبال پرس و جو راجع به منطقه باشم. وقتی اومدم تهران نقشه های توپوگرافی منطقه رو خریدم و مسیری رو که حدس می زدم ازش استخراج کردم. از عباس علی نژاد پرسیدم گفت کلیات مسیر همینه ولی چون شخصا نرفته در مورد جزییات و زمان بندی خبری نداشت. گزارش "هفت خوان ها" رو هم توی کتاب "کوهنوردی در ایران" نوشته ی "علی مقیم" خوندم (کتابی که علی رغم زحمت فراوان نقص های زیادی داره) و کلیاتی از زمان بندی دست گیرم شد: روز اول تا سرچال یا اگه شد علم چال، روز دوم صعود گردنه ی شانه کوه و سرازیر شدن به یخچال غربی، دور زدن قله ی نگین، صعود گردنه ی هفت خوان، ادامه مسیر تا خرسان جنوبی، عبور از تیغه ها و رسیدن به خرسان میانی، سپس خرسان شمالی و در نهایت علم کوه و بازگشت از سیاه سنگها و رسیدن به کمپ علم چال یا پناهگاه سرچال:

 

 

مسیری رو که می خواستیم طی کنیم!

 

   فکر کنم آدمایی که به اون منطقه رفته باشند به این زمانبندی بخندند. به هر حال هیچ ذهنیتی نسبت به یخچال غربی و هفت خوان ها و تیغه های خرسان نداشتم و فکر می کردم میشه با این زمان بندی مضحک برنامه رو اجرا کرد.

   تا این که با فرامرز نصیری تماس گرفتم و اولین تغییر در برنامه بوجود اومد. (البته در مسیر نه در زمان بندی!) می گفت توی گزارش بچه های کلوپ دماوند که خط الراس دماوند – علم کوه رو اجرا کردن و اصرار هم داشتن خط الراس رو اجرا کردن، خونده تیغه های بین خرسان جنوبی و میانی و شمالی غیر قابل عبوره و باید خط الراس رو مقداری بیاین پایین و تراورسش کنین. به هر حال فکر کردم یه کم خط الراس رو بیایم پایین مشکل حله و باز هم همون زمان بندیه قبل رو کافی می دونستم!!!

   بالاخره می موند برنامه ی غذایی که با دسته گلی که توی تدارک غذایی خط الراس دنا به آب داده بودم و باعث شده بودم یکی اسهال بگیره و یکی یوبوست ، ترجیح دادم این بار به عهده ی میثم باشه.

 

   خود برنامه – روز اول: چهارشنبه، اول شهریور

 

   سوار مینی بوس شدیم و بچه ها رو بعد از کلی وقت دیدیم. من و میثم و محسن شروع کردیم به هزل و جوک گفتن و خندیدن. از میدون آزادی تا بریر که از ماشین پیاده شدیم یه ریز فک زدیم. آخرش دخترا ازین که اسمشون بد در رفته شاکی بودن.

   از همون اول برنامه که وایسادیم ناهار بخوریم سوتی دادن ما پسرا شروع شد. هر دفعه یکی سوتی می داد و بقیه می خواستن درستش کنن ولی خراب ترش می کردن. آخرش هم به باعث و بانی اختلاط گروه کوه (که یکیشم خودمم) لعن و نفرین می فرستادیم!

   اخیرا از همون ابتدای مسیر تا کشتی سنگ راه دوتا میشه. سمت چپیه (جنوبی) قدیمیه. با این که طولانی تره ولی جاهای مختلف مسیر آب رو قطع می کنه و با صفا تره:

 

 

 

   تا سرچال اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد. یه سوتی عظیم دیگه و چند تا استراحت و آواز و ... . قبل از سرچال به یکی از دخترا که تا حالا تا اون ارتفاع بالا نیومده بود و حالش تعریف چندانی نداشت این جوری روحیه می دادم: "حستو درک می کنم. الان از کوه متنفری، نه؟ می گی دیگه غلط بکنم کوه بیام. ما هم اولش ازین حرفا زیاد می زدیم ولی نفهمیدیم چی شد یه دفعه معتادش شدیم. الان هم بدون این که دلیلش رو بدونیم میایم کوه!"

   بچه ها حرفمو قطع کردن و شروع کردن از مزایای کوه براش گفتن. خودشون هم می دونستن به خاطر اینا کوه نمیان. اصولا اینا توجیهیه که ما برای کوهنوردی میاریم. کوهنوردی یه قماره، همین...

   "باز هم مثل سال گذشته دیروقت رسیدیم سرچال و زمان برای رسیدن به علم چال نداشتیم. ولی من همیشه تاکید دارم برای صعود به قلل علم کوه حتما شب رو در علم چال بخوابیم. خیلی در صعود فردا تاثیر داره. چرا که پناهگاه سرچال 3700 متر ارتفاع داره و علم چال 4250 متر و این 550 متر اختلاف ارتفاع و همچنین خوابیدن در 4000 متر در صعود خیلی تاثیر داره."

 

   شب توی پناهگاه میثم یه حال اساسی بهمون داد. بساط برنج و مرغ رو راه انداخت. بو همه جا رو برداشته بود. خودتون ببینید:

 

 

   من و میثم فردا کار زیادی داشتیم. بنابراین زودتر از بقیه باید بیدار می شدیم.

 

   روز دوم: پنجشنبه، دوم شهریور

 

   صبح قبل از طلوع آفتاب (5:30) راه افتادیم. بچه های سیاه سنگ می خواستن یک ساعت دیگه راه بیفتن. از پناهگاه که بیرون اومدیم  یکی از همون توجیهات کوهنوردی رو دیدیم:

 

 

   تا علم چال یک ساعت و نیم زمان برد. اونجا احسان رو کنار خرابه های پناهگاه علم چال دیدیم. سرشو از کیسه خواب آورد بیرون:

"... کجا می رین؟"

"خرسان"

"چادر می برین؟"

"نه بابا، تا شب بر می گردیم."

"حتما!"

...

   خدا حافظی کردیم و به سمت سکو رفتیم. چادر بچه های گرده خالی بود. گویا یک ساعتی می شد حرکت کرده بودن. ما هم ۸:۰۰ به سمت گردنه ی شانه کوه حرکت کردیم. مسیرش بسیار مزخرف، انرژی گیر و زمان بر بود. راستی یادم رفت یه حماقت دیگه امون رو بگم. چون کوله حمله نداشتیم وسایل جفتمون رو که فقط شامل تنقلات و آب و بادگیر و دستکش بود، توی کوله من کرده بودیم و به نوبت جا به جا می کردیم.

 

by: Mohsen Askari 

علم چال، گردنه و قله شانه کوه، گرده آلمان ها و قله علم کوه از سیاه سنگها

 

   روی گردنه یه جایی در پناه باد، زیر آفتاب یه ربع لم دادم. میثم رفت ببینه می تونه بچه های گرده رو ببینه یا نه که ظاهرا موفق نشد و دوباره حرکت رو شروع کردیم. گردنه ی شانه کوه نقطه ی عطف منطقه بود. در شرق یخچال علم چال قرار داشت که تیم های بسیاری داشتن توش فعالیت می کردن و سراسر جنب و جوش بود. و در غرب، یخچال غربی (اسپیلت) که هیچ کس جز من و میثم اونجا نبود. بکر و ساکت و وحشی، تنها غرش سنگ هایی که از بالای یخچال ها سرازیر می شد سکوت دوست داشتنی و گاهی آزار دهنده اش! رو بر هم می زد.

 

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 7:29  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!