تبليغاتX
گاماس

 

قسمت اول: مرگ، بیداری است!

 

   هر وقت صحبت از مرگ می شد، چشای پیرمرد برق می زد و یه لبخند رو صورتش ظاهر می شد. همیشه ازین حالت تعجب می کردم. مرگ که برا همه تلخه چرا برا این نه؟ البته همیشه کنجکاویم منجر به پرسیدن همین سوال ازش می شد. اونم می گفت: "پسر جون تو الان داری روی قالی این بر و اون بر می دویی. بعضی وقتام دور خودت می چرخی، درجا می زنی یا حتی عقب می ری. ولی هیچ کدومو حالیت نیست. بمیری، اوج می گیری می ری اون بالا، اون وقت می فهمی قالی چه نقش و نگاری داره!" بعدشم اینو پشت بندش میاورد: "آدما خوابن. وقتی می میرن تازه از خواب بلند می شن[1] تو داری خواب و رؤیا می بینی، بمیری چیشات باز می شه"  کوچیک تر که بودم هیچ کدوم از حرفاشو نمی فهمیدم. آخه می دونی فقط این اواخر خیلی پیر شده بود این حرفا رو نمی زد که. چند سال پیشم که سرحال تر بود باز از مرگ خوشش میومد. نه این که از لحظه ی مرگ نترسه ها: "ببین جوون، همه ی آدما به خاطر حب نفسشون از مرگ می ترسن. غریزیه. فقط دیوونه ها که نمی فهمن نمی ترسن! ولی نباید بذاری این ترس نسبت به مرگ بدبینت کنه. مرگ زهریه که گلوتو می سوزونه، ولی چشیدن داره!" این حرفش بیشتر گیجم می کرد.

   چند وقت پیش که خیلی حالش بد بود رفتم ببینیمش. دیدم همه دارن دور و برش گریه زاری می کنن. اشاره کرد برم جلوتر. دستمو گرفت و گفت:

 

مرگ را اندوه و غمباری چرا؟   مرگ را آه و گُر و زاری چرا؟

مرگ را آغاز بیداری بدان   مردگان را خواب انگاری چرا؟

 

    بعدشم با همون غرور همیشگیش گفت: "اینا نمی فهمن، حالیشون کن!" جفتمون لبخند زدیم و دستامونو بهم فشار دادیم. یه نفس عمیق کشید و یه قطره اشک از رو گونه اش غل خورد و افتاد روی پام. زهر شیرینو چشیده بود. همون لبخند هم رو صورتش ثابت موند...

   اومدم بیرون و تو کوچه باغای اطراف قدم زدم. مطمئن بودم با این که لاشه اش داره به فریادهای اون جماعت گوش می ده، خودش الان پیشمه. زمزمه کردم:

 

بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید   در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید

بمیرید، بمیرید، وزین مرگ مترسید   کزین خاک برآیید، سماوات بگیرید

بمیرید، بمیرید، وزین نفس ببرّید   که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان   چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید، بمیرید، به پیش شه زیبا   بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید، بمیرید، وزین ابر بر آیید   چو زین ابر بر آیید، همه بدر منیرید

خموشید، خموشید، خموشی دم مرگ است   هم از زندگی است این که زخاموش نفیرید[2]

 

   "در گذشته، تنها دو ابله در جهان زندگی می کرده اند، گونه ای این دنیایی و گونه ای آن دنیایی – ولی هر دو ابله بوده اند. انسان واقعا بی باک است که در این جهان زندگی می کند ولی به این دنیا تعلق ندارد." (اوشو)  

 

  

   11 آبان 85
 


   1- پیامبر

   2- دیوان شمس

 

  

 

قسمت دوم: نسیه رو ول کن، نقدو بچسب!

 

   بعد از مرگ پیرمرد، دل و دماغشو نداشتم برم خونه اش. مدت ها بود اونجا نرفته بودم. ولی حیاطش توی بهار خیلی قشنگ بود. برا همین فروردین که شد رفتم یه سر بزنم. تو که رفتم دیدم داداشش اونجاست. چند سالی ازش کوچیکتر بود. افکارشون هم صد و هشتاد درجه متفاوت. به خاطر صداش باهاش حال می کردم. تازه نشسته بودم که صدای آوازشو شنیدم. اومدم توی ایوون. دیدم نشسته کنار حوض و داره  "اصفهان" می خونه. منم با خودش برد. تا این که رسید به اینجا:

 

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود   وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم؟[1]


    مو به تنم سیخ شد. دیگه نشنیدم چی می خونه. فقط به این فکر می کردم که چقدر نظرا نسبت به مرگ و بهشت و آخرت متفاوته. ناخودآگاه یادم افتاد به شعرایی که هر وقت می خوندم پیرمرد چپ چپ نگام می کرد:

 

گويند بهشت و حور و كوثر باشد   جوي مي و شير و شهد و شكر باشد

پر كن قدح باده و بر دستم نه   نقدي ز هزار نسيه خوشتر باشد

 

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت   از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامي و بتي و بربطي بر لب كشت   اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت

 

 ايدل تو به اسرار معما نرسي   در نكته زيركان دانا نرسي

اينجا به مي لعل بهشتي مي ساز   كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي


گويند كسان بهشت با حور خوش است   من ميگويم كه آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار   كآواز دهل شنيدن از دور خوش است[2]

 

 

   12 آبان 85

 


   1- شاید حافظ!

   2- خیام

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 1:40  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!