اون شب وقتی بعد از ده سال رفتم حافظیه، ناخودآگاه این بیتش برام تداعی شد:
غیر از این نکته که حافظ زتو ناخشنود است در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
اما اون قدر بخشش داره که باز ازت به خوبی استقبال کنه و حسی که مدت ها انتظارش رو می کشیدی بی هیچ چشم داشتی بهت عطا کنه. شاید فقط یه حس نوستالژیکه، اما مهم اینه که آرومت می کنه.

و اونقدر آرومت کنه که هوس کنی تا خواجو قدم بزنی و اونجا هم یه گوشه ی دنج گیر بیاری و باز با خودت خلوت کنی.
و آنچنان تو خلوت خودت فرو بری تا از تهی بودن درونت کلافه شی و به دنبال یه همزبون بگردی تا شاید حرفای بر آمده از دلش درونت رو پر کنه. پیداش می کنی. اما وقتی خوب به حرفاش گوش می دی، تکراری و گاه بی معنا بودن اونا هم خسته ات می کنه و می زنه به سرت که به سراغ اصل خودت بری تا شاید اون بتونه کمکت کنه.
و وقتی به دیدار طبیعت می ری در نگاه اول ناز و تنعمش دلخوشت می کنه. اما باز راضی نمی شی و می خوای یه جلوه ی تازه تر ازش ببینی. اونم هی چی رو دریغ نمی کنه و هرچی داره به پای مهمونش که از راه دور اومده، می ریزه.
اما مسافر باز طمع داره و راضی نمی شه. دوست داره صداش رو هم بشنوه. اون هم با کمال میل می پذیره و شروع به نواختن موسیقی می کنه. با هر وسیله ای که دم دستش باشه: باد، آب و ...
اولش ازین که مهمونش بالاخره لبخند رضایت رو لباش ظاهر شده به وجد میاد و ریتمشو تند تر می کنه. اما بعد از مدتی سردی لبخند تلخ مهمون طماعش، دلسردش می کنه و صحنه رو آروم ترک می کنه.

و مسافر حریص، باز خودشو پشت همه ی درهای بسته، یکه و تنها می بینه. حتی پشت در دل خودش و این یعنی ناخشنودی دوباره ی حافظ...
پی نوشت:
این دفعه شیراز خیلی بهم چسبید، اما نمی دونم چرا اینقدر تلخ درباره اش نوشتم. شاید به تلخی عادت کردم. تلخ دیدن، تلخ شنیدن، تلخ فکر کردن و تلخ گفتن. امیدوارم عکسا تلخی نوشته ها رو از بین برده باشه. مابقی عکسای سفر شیراز رو هم میذارم تو فوتوبلاگ. ببینید.
