تبليغاتX
گاماس

 

   اون شب وقتی بعد از ده سال رفتم حافظیه، ناخودآگاه این بیتش برام تداعی شد:

 

غیر از این نکته که حافظ زتو ناخشنود است   در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

 

   اما اون قدر بخشش داره که باز ازت به خوبی استقبال کنه و حسی که مدت ها انتظارش رو می کشیدی بی هیچ چشم داشتی بهت عطا کنه. شاید فقط یه حس نوستالژیکه، اما مهم اینه که آرومت می کنه.

 

 حافظیه

 

 

   و اونقدر آرومت کنه که هوس کنی تا خواجو قدم بزنی و اونجا هم یه گوشه ی دنج گیر بیاری و باز با خودت خلوت کنی.

 

دروازه قرآن از خواجو 

 

 

   و آنچنان تو خلوت خودت فرو بری تا از تهی بودن درونت کلافه شی و به دنبال یه همزبون بگردی تا شاید حرفای بر آمده از دلش درونت رو پر کنه. پیداش می کنی. اما وقتی خوب به حرفاش گوش می دی، تکراری و گاه بی معنا بودن اونا هم خسته ات می کنه و می زنه به سرت که به سراغ اصل خودت بری تا شاید اون بتونه کمکت کنه.

 

آبشار مارگون 

 

 

   و وقتی به دیدار طبیعت می ری در نگاه اول ناز و تنعمش دلخوشت می کنه. اما باز راضی نمی شی و می خوای یه جلوه ی تازه تر ازش ببینی. اونم هی چی رو دریغ نمی کنه و هرچی داره به پای مهمونش که از راه دور اومده، می ریزه.

 

آبشار مارگون 

 

 

   اما مسافر باز طمع داره و راضی نمی شه. دوست داره صداش رو هم بشنوه. اون هم با کمال میل می پذیره و شروع به نواختن موسیقی می کنه. با هر وسیله ای که دم دستش باشه: باد، آب و ...

 

آبشار مارگون 

 

 

   اولش ازین که مهمونش بالاخره لبخند رضایت رو لباش ظاهر شده به وجد میاد و ریتمشو تند تر می کنه. اما بعد از مدتی سردی لبخند تلخ مهمون طماعش، دلسردش می کنه و صحنه رو آروم ترک می کنه.

 

 

 

 

   و مسافر حریص، باز خودشو پشت همه ی درهای بسته، یکه و تنها می بینه. حتی پشت در دل خودش و این یعنی ناخشنودی دوباره ی حافظ...

 

 

   پی نوشت:

   این دفعه شیراز خیلی بهم چسبید، اما نمی دونم چرا اینقدر تلخ درباره اش نوشتم. شاید به تلخی عادت کردم. تلخ دیدن، تلخ شنیدن، تلخ فکر کردن و تلخ گفتن. امیدوارم عکسا تلخی نوشته ها رو از بین برده باشه. مابقی عکسای سفر شیراز رو هم میذارم تو فوتوبلاگ. ببینید.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:40  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!