تبليغاتX
گاماس

 

   امام علي مگر با رعاياي خود نمي‌گفت "از گفتن مقوله حقّي و دادن مشورت عدلي دريغ نورزيد که من برتر از خطا نيستم"؟ امّا اينک به نام ناميراي نهج‌البلاغه حکومتي در ايران برپاست که حكامش در بي اعتنايي مطلق به شيوه علي (ع)، برتر از سؤال و انتقاد نشسته‌اند و از رعايا جز انقياد و اطاعت نمي‌طلبند. امروز از نماز جمعه‌ها و از نشست خبره‌ها و از دستگاه قضا و از مجلس شورا و از صدا و سيما، بانگي برنمي‌خيزد مگر در تجليل پيشوا. و در مطبوعات رسمي، سطري و ستوني بهم نمي‌رسد مگر در مريدپروري و تأييد آموزه‌هاي رهبري. و دريغ از مقوله حقي يا مشورت عدلي. اينجا جاني تاوان انتقادي است، که نظام جز مريد مطيع نمي‌پسندد.

 

   جامعه‌اي که پيامبر در آن برخاست، عالمانش را، به گفته علي(ع)، لجام بر دهان زده بودند و جاهلانش قدر ميديدند و بر صدر مي‌نشستند (بارضٍ عالِمها ملجَم و جاهلها مکّرم). و رسالت رسول آن بود که اين نظم ناميمون را واژگون کند و حرمت را به علم و عالمان بازگرداند. من هرگاه نردبان شکسته علم و گلوي فشرده‌ عالمان در جمهوري اسلامي ايران، و اسب رهوار مدّاحي و رياکاري و خرافه‌گستري و جولان جاهلان و سر در گليم کشيدن عاقلان را مي‌بينم، هم بر ناکامي پيامبر رحمت اندوه مي‌خورم و هم به رسالت پيامبرانه روشن‌فکران در بازگرداندن حرمت علم و عالمان، مؤمن‌تر مي‌شوم. – عبدالکریم سروش

 

   حتما اخبار و فیلم های جانبدارانه ی اتفاقات دیروز پلی تکنیک را از صدا و سیما شنیده و دیده اید. اما بشنوید اخبار واقعی را. البته آن جاهایی که خودم حضور نداشتم و درباره شان مطمئن نیستم را نیاورده ام.

 

دوشنبه 20 آذر 85

 

   ماشین احمدی نژاد جلوی سلف سرویس مرکزی ایستاد و وی پیاده شد. البته مستقبلین همه در سالن تربیت بدنی منتظر بودند و کسی آنجا نبود و آرام و بی سر و صدا داخل سلف شد.

 

   ورود به سالن تربیت بدنی از طریق چند ورودی و با بازرسی بدنی انجام می شد و کیف و دوربین و موبایل هم اشیاء ممنوعه بودند.

 

  پس از مدتی به خاطر تکمیل ظرفیت سالن، ورود متوقف شد. اما با فشارهای فراوان بالاخره همه وارد شدند. سالن مملو از جمعیت بود. شاید بیش از 2000 نفر.

 

  آرایش افراد حاضر در سالن تقریبا این گونه بود: 50 در صد بسیجیان پلی تکنیکی و غیر پلی تکنیکی (برای مثال یکیشان به گفته ی خودش از حوزه ی علمیه آمده بود!) که این جمعیت تمام قسمت جلو سالن را گرفته بودند و پوسترهایی از رهبر و رییس جمهور بر دست داشتند. 40 درصد انتهایی سالن هم تنها تماشاگر بودند و کار خاصی نمی کردند. 10 درصد باقیمانده که تماما دانشجویان مستقل امیرکبیر بودند و ربطی به تحکیم و ... نداشتند بین این دو دسته و البته پراکنده و بی سازمان حضور داشتند. همان ابتدا عکس های احمدی نژاد را بالا بردند. البته واژگون. روی برخی نوشته شده بود: "عنان تا در کف نامردمان است، ستم با مرد خواهد کرد نامرد" بقیه هم با ماژیک پشت نویسی شده بودند:

 

- جماعتی که نظر را حرام می گویند     نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

- استراتژی انتصاب مدیران دولت احمدی نژاد: پان بسیجیسم

- تمامیت خواهی: دولت می خواهد، دولت همه چیز را می خواهد، دولت همه چیز را برای اصولگرایان می خواهد.

 

و چند دست نوشته ی دیگر که حافظه ام یاری نمی کند.

 

بالا رفتن این عکس ها در همان ابتدای امر مواجه شد با درگیری با بسیجیان و پاره شدن عکس ها و ضربات وارده بر افراد عکس بالا گیرنده.

 

 

 

 

 

   همزمان شعارهایی توسط این جمع داده می شد که برخی اوقات همراهی آن 40 درصد رساترش می کرد و برای سخنرانان که ابتدا رهایی – رییس دانشگاه – بود و سپس دانشجویان منتخب انجمن علمی (مهران احمدی)، شوراهای صنفی (سعیدی پور)، انجمن جدید اسلامی (یادم رفته)، کانون اندیشه ی مسلمان (سجاد برنجی) و رییس بسیج (یادم رفته) مزاحمت ایجاد می کرد. البته سخنان سعیدی پور حرف دل دانشجویان بود و ابتدا با "به نام انسان، عدالت، آزادی" آغاز و در نهایت با این سوال پایان یافت: " آقای رییس جمهور در شرایطی که شاهد اخراج، تعلیق و ستاره دار شدن دانشجویان دانشگاه هستیم می شود کلمات مهرورزی و عدالت خواهی را برایمان تعریف کنید؟" اما از آن جالب تر سخنان رییس بسیج بود که با سر دادن شعار "بسیجی برو گم شو" همراه بود. وی فریاد می کشید: " ما هیچ جا نمی رویم. شما بروید دلارهایتان را از آمریکا بگیرید... دوران توسعه ی سیاسی به سر آمده و ..." همزمان بسیجیان جمع هم شعار " منافق برو گم شو" را سر می دادند.

 

 

 

 

سپس نوبت به خود احمدی نژاد رسید. همزمان شعار "محمود احمدی نژاد، عامل تبعیض و فساد" و "مرگ بر دیکتاتور" به گوش می رسید که به خاطر سر شوق آمدن جمع بسیجی و یکپارچگی سوت و کفشان، گم می شد.

 

   سخنان احمدی نژاد حول محورهای آمریکا، اسراییل، هولوکاست، انرژی هسته ای، دیکتاتوری رضا شاه و ... بود که هیچ ربطی به سوالات دانشجویان و روز دانشجو نداشت. تنها وقتی اتفاق خاصی میوفتاد به تناسب اون اتفاق و در حمایت از بسیجیان کلامش را قطع می کرد و با بسیجیان هم صدا می شد. از جمله وقتی با سخنان ضد آمریکایی جمع بسیجی را به هیجان آورد و آن ها "حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست" سر دادند شروع کرد به سینه زدن!!! وقتی جمع 10 درصدی دید در این نابرابری راهی برای نشان دادن اعتراض باقی نمانده دو نفر و در مقاطع مختلف عکسش را به آتش کشیدند.

 

 

 

 

   احمدی نژاد وقتی صحنه را دید کلامش را قطع کرد و گفت: "كساني مثل شهيد رجايي در راه دفاع از آزادي حقيقي و عدالت جان و تنشان را سوزاندند، افتخار من سوختن در راه تعالي اين ملت است."

 

  پس از این سخن، بسیجیان به وجد آمده و شعار دادند: "ابالفضل علمدار، احمدی را نگهدار" وی نیز شعارشان را بی پاسخ نگذاشت: "ابالفضل علمدار، این جوونا رو نگه دار" و جوانان بسیجی را شادمان تر ساخت.

 

   وقتی ترقه ای بین جمع 10 درصدی منفجر شد و لحظه ای پراکنده شان گرداند، ابتدا شعار دادند "توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد" ولی سریعا با پاسخ بسیجیان مواجه شدند: "توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد" این بار هم احمدی همین را تکرار کرد و به اصطلاح با جمعی که آنها را دانشجو نما خطاب کرده بود دهان کجی کرد.

 

   در این حین فیلمبردار صدا و سیما که دقیقا در مرز دختران و پسران فیلم می گرفت از شیطنت برخی دختران به تنگ آمد و چیزی (گویی دسته کلید بوده) به سویشان پرت کرد و پسران هم با پایین کشیدن دوربین و بند و بساطش پاسخش دادند.

 

   پس از این اتفاقات بالاخره احمدی نژاد بر آن شد تا مطالبات دانشجویان را پاسخ دهد. در تعریف "مهرورزی" گفت: " مهروزي يعني اين كه همه روزنامه‌ها، افراد و سياسيوني كه به احمدي‌نژاد به نا حق بد و بيراه مي‌گويند، احمدي‌نژاد همه آنها را از ته دل دوست دارد."

 

   و در تعریف عدالت گفت عدالت یعنی کوتاه شدن دست کسانی که یک شبه و با یک تلفن وامی چند میلیاردی می گیرند و در شمال ویلا می سازند.

 

   و سخنان پایانی احمدی نژاد پاسخ به سوال در مورد دانشجویان سه ستاره ی دانشگاه (دانشجویان محروم شده از تحصیل) بود: " دانشجويانى كه سه ستاره شده‌اند احتمالا الان درجه ستوان يكى‌شان را گرفته ‌اند!!!"

 

هیچ گاه انقدر به شعورمان توهین نشده بود و کسی خر فرضمان نکرده بود.

 

دیروز – 20 آذر 85 – شاهد مرگ شعور در پلی تکنیک بودیم و اندوه پیکرش استخوانی شد در گلویمان.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 2:32  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!