تبليغاتX
گاماس

 

1) در سوگ شعور

 

   قرار بود امروز (دوشنبه 27 آذر) ساعت 16:30 تا 18:30 برنامه ی شمع نشینی ای با عنوان "در سوگ شعور" با حضور دانشجويان پلی تکنیک برگزار شود. جزییات این برنامه توسط کمیته ی اجرایی این گونه اعلام شده بود: روشن کردن 1000 شمع به نماد "مرگ شعور و اندیشه" در فضای تاریک و ابهام آلود جامعه و درست کردن نمادین سنگ قبر "شعور" از خاک پلی تکنیک.

 

   هدف دانشجویان از برگزاری این حرکت نمادین، عبارت بود از:

1-      بیان نگرانی جامعه ی دانشگاهی از سطح پایین آگاهی مردم و تلاش جریاناتی در جهت از بین بردن شعور عمومی جامعه

2-      اعلام انزجار از توهینات وارده به دانشجویان واقعی پلی تکنیک در پی اتفاقات جلسه ی حضور رییس جمهور و وارونه سازی جریانات توسط رسانه ی ملی.

 

   این برنامه به دلیل عدم صدور مجوز و هم چنین تهدید توسط اعضای بسیج دانشجویی لغو شد چرا که کمیته ی اجرایی خواستار برگزاری این برنامه در فضایی آرام و به دور از تشنج بود.

 

   در این راستا کمیته ی اجرایی یک نامه و یک بیانیه و یک پوستر منتشر کرد:

 

الف) نامه:

 

به نام خدا

 

سال­هاست که می­نالیم. نالیدن بس است می­خواهم فریاد بکشم، اگر نتوانستم سکوت می کنم. خاموش ماندن بهتر از نالیدن است. ناله کردن فرزندان ماکیاولی را مغرور می­کند.

 

   مدت­هاست که ابرهای تاریک ناامیدی بر فضای نیمه­مرده ی جامعه سایه انداخته است. اندیشمندان در تاریکی این جنگل وهم­انگیز، همه ناله­های خود را سر داده­اند و ما دانشجویان نیز هر از گاهی به اکراه بر پیکره ی نیمه جان جنبش دانشجویی که دیگر چیزی جز سبقه تاریخی از مجموعه­ای از حرکت­ها و جنبش ها ندارد، تکیه می­زنیم و آخر سر نیمه مرده­ای را درمی­یابیم کز مرده مرده­تر!

   چشم­ها همه نگرانند. دست­ها و قلب­ها یخ زده است! مصلحان، اندیشمندان، دانشجویان و هر کسی که هنوز ذره­ای از فهم در خود دارد، مبهوت مرگ شعور و اندیشه در کوچه بازارهایی شده­اند که پدران و برادران و دوستانشان در آنها خانه کرده­اند.

   آنها که دلشان هنوز گرمایی دارد، گاه به سختی و گاه به اکراه این گرمی­ها را در کنار دل­های دیگر می نهند و اندکی بعد باز به اکراه گرمی خود را از جمع باز می­ستانند و چون شمعی نیمه سوخته به گوشه­ای تاریک، زیر درختی پوسیده، مرتعی دور، پشت سنگی نمناک و سخت، و هر جا که خبری از طوفان و نوچه بادهایش نباشد، پناه می­برند و آب می­شوند و آب می­شوند این ستاره­های نور.

   هزاران شمع هر یک گوشه­ای از این جنگل سرد و تاریک و نمناک به انتظار گرمای فهم شدن، در غم جانکاه خود می­سوزند و نوری می­شوند که در دم نفله می­شود.

   و باز گاه صدایی، کورسوی شمعی، گرمای نفسی، ندایی سر می­دهد. شمعی دور از پشت سال­ها سنگ و فرسنگ­ها طوفان، به زور دست نورانی لرزان خود را دراز می­کند و به نشانه با هم­شدنی جدید پیش می­آید و ناگهان قبل از رسیدنش به آن به هم پیوستن، باد سرد مزدور طوفان، دست ها را قطع می کند و باز غرش باد و تازیانه­های سرما و وحشت تاریکی.

   و شمع­ها در انتظار روشنایی برای جنگل و جنگل در سردی رخوت بار و لذت بخشی از تاریکی و سکوت ناشی از کوری فهم و کری شعور.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

هوا دلگیر، در ها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان؛

نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلت های بلور آجین، زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

غبارآلوده، مهرو ماه،

زمستان است.

 

   شمع­ها در اندیشه شکوه نورانی جنگل و جنگل در حس پست و سرد و نمناکی از خواب و بی­شعوری.

   آری سال­ها پیش سنگ قبر شعور را برگ­های زرد و قرمز پاییزی سرودند و شمع­ها در سوگ شعور نشستند.

   گاه شمعی جولان بر می­داشت، حجم نور در اراده­اش فشرده می­شد و ناگهان به سوی آسمان فوران بر می­داشت تا ستاره­های آسمان را به ملاقات رود و خبری نمی­شد و دیگر هیچ و دیگر هیچ.

   و گاهی بادها هجوم می­آوردند، نورها را در فشار سرد و نمناک خود، خون می­مکیدند و سرماها گاه گرمای وجود شمع­ها را در دم نفله می­کردند.

   سوز باد بس ناجوانمردانه بود. اشک­ها خشکیده چشم­ها نگران به سوی...

 

   شمع­ها در اندیشه بودند که دست در دست نورانی همدیگر دهند. شبی آرام قرار بگذارند و از بادها هم فرصت طلبند. شبی دور هم باشند و سکوتی به پا کنند. با سکوت فریاد بزنند و روشنایی بطلبند، فهم بطلبند و داد زنند هآی مردمان شهر سنگستان! آیا کسی می شنود؟ هآی درختان بلورآجین و ای زمین دلمرده «کسی اینجاست؟ های من با شمایم، های! ... می پرسم کسی اینجاست؟...»

  

   فریاد را در سکوت هم از آنها گرفتند و نوچه باد ها خشم طوفان به پا کردند و قصد حمله داشتند بر این «رنجور شمع (هایی) در جوار مرگ».

 

   آری سکوت را هم برایشان نمی خواستند، سکوت شمع ها در جوار سنگ قبر شعور، این سنگ قبر تنها و دور افتاده را روشن می کرد.

 

 

ب) بیانیه:

 

به نام خدا

 

دانشجویان محترم پلی تکنیک،

در پی اعلام برنامه ای با عنوان «در سوگ شعور»

 

1- آسمانش را گرفته تنگ در آغوش؛ ابر با آن پوستین سرد و نمناکش. باغ بی برگی، روز و شب تنهاست، با سکوت پاک غمناکش.

 

2- حرکت­های دانشجویی سال­هاست که در قالب­های اعتراض، تریبون آزاد و تحصن، فهم عمومی جامعه را به حساسیت می طلبند. مردم به راحتی با شعارهایی عوام فریبانه، به هر سویی می­روند و نسبت به ظلم­ها، کج­روی­ها، خیانت­ها و کارشکنی­ها بی­توجه شده­اند. سال­هاست که نامردانی اختیار منابعی از این مرز و بوم را در اختیار گرفته­اند که شایستگی آن را ندارند و تصمیماتی را اتخاذ می­کنند که یک ساعت هم در راستای آن آموزش ندیده­اند.

 

3- سال­هاست به راحتی قلب تپنده اندیشمندان این مرز و بوم جریحه دار می­شود و مردم در غفلت، خواب سفره­ای را می­بینند که غذایی بد بو و سیاه در آن گذاشته­اند و مست از رنگ و بوی آن عنان از کف داده­اند.

 

4- تا توانستیم فریاد زدیم و تا توانستیم نالیدیم.

 

5- میهمان ناخوانده­ای قدم در خانه­مان گذاشت و به مسخره­مان گرفت.

 

6- دل­هایمان را غمی جانسوز برداشت. انگار کسی مرده بود. مردم دیگر نمی­اندیشند، حرف­های اندیشمندان و مصلحان شنیده نمی­شد. فهم در جامعه مرده بود، شعور را از بین برده­اند. جامعه تاریک است و دیگر صدایی شنیده نمی­شود. به راحتی عده­ای با کارها و با سخنانشان به شعور مردم توهین می­کنند و کسی دم بر نمی­آورد. اینجا چه خبر است؟ همه چیز در حال از دست رفتن است!

 

7- گفتند نگویید مردم شعور ندارند، به ایشان برمی­خورد. گفتیم بر بخورد.

 

8- و تصمیم گرفتیم یک شب در سوگ شعور بنشینیم. بدون صدا در سکوت، و تلاش کنیم قالبی دیگر بیافرینیم. دعوا نمی­خواهیم، جنگ نمی­خواهیم، شعار و تهمت نمی­خواهیم، سکوت می­خواهیم و سکوت.

 

9- برنامه این بود که به عزای شعور بنشینیم، 1000 شمع روشن کنیم و برای یادمانش سنگ قبری بسازیم از خاک پلی­تکنیک. از خاکی که مردان و زنانش را فهم آموخته است. از این خاک مقدس.

 

10-  تصمیم داشتیم برای دور بودن از هر هیاهویی مجوز بگیریم! گفتند اگر می­خواهید میهمان هفته پیش را دوباره یاد کنید نمی­گذاریم. گفتند هفته پیش را فراموش کنید.

 

11- گروهی از دوستان را که هفته پیش میهمانان غیرپلی­تکنیکی بسیاری داشتند، عصبانی دیدیم! تهدید کردند باز به حمله، به دعوا، به ...

 

12- ما شبی دور از صدا می­خواهیم نه عربده دوستان را و حتی نه فریاد خودمان را!

 

13- سکوتمان را اجازه ندادند و ما متعهد بودیم شمع­ها را در سکوت و آرامش دور هم جمع کنیم و به عهدمان پشت نکردیم.

 

14- باغ بی برگی خنده­اش خونی­ست اشک آمیز، جاودان با اسب یال­افشان زردش می­چمد در آن، پادشاه فصل­ها پاییز!

 

کمیته برگزاری برنامه «در سوگ شعور»

 

 

 ج) پوستر:

 

 

تصویر بهتر

 

 

   هم چنین امروز ظهر، مطلب زیر بدون نام در صحن پلی تکنیک منتشر شده بود:

 

دانشجو و اندوه پيکر بی جان شعور:

 

   بغض اول زمانی گلويم را فشرد که با ابزاری به نام "عوامفريبی" و سوء استفاده از احساسات مردمی که، گويي غم نان، آگاهی و شعور را از زندگي شان به غارت برده، بر سر کار آمد و قهقهه­ی مستانه ی مريدانش دستی شد برای فشار بيشتر گلوی بغض کرده ام و مرا چاره ای نبود جز بستن چشمان ترِ و گوش سپردن :

 

   از فراز بام هاشان شاد، دشمنانم موذيانه خنده های فتحشان برلب

   بر من آتش به جان ناظر، در پناه اين مشبک شب ...

 

   و همزمان افسوس به ساده نگری ام به هشت سالی که با وجود ايرادات فراوان، ثمرات بسيار برايمان به ارمغان آورده بود و مطمئن بودم از آن لحظه همگی به باد خواهند رفت:

 

   هم چنان می سوزد اين آتش نقش هايي را که من بستم به خون دل، بر سر و چشم در و ديوار، در شب رسوای بی ساحل ...

   وای بر من، سوزد و سوزد غنچه هايي را که پروردم به دشواری در دهان گود گلدان ها، روزهای سخت بيماری ...

  

   ساده نگری ام پس چه بود؟ هيچ، تازه فهميدم آغاز آن هشت سال هم نتيجه ی احساسات مردم بوده نه شعورشان.

 

   روزها می گذرد و مردم اين ديار هم چنان چشم به راه امدادهای غيبی منتخبشان مانده اند...

 

   اما بار دوم که پای بغض به ميان شد هفته ی پیش بود که به ديدارمان آمد. ميزبانش بوديم اما حتی در خانه ی خودمان هم غريب. هر چه حرف زديم و هر چه فرياد سر داديم، جوابی نشنيديم جز خنده های موذيانه ی ميهمان و مشت و لگد مريدان و از همه دردناک تر جمله های کنايه آميزی که تنها به کودکان نافهم می زنند. هميشه از ناآگاهی ديگران اندوه داشتيم و اين بار از بی شعور فرض شدنمان توسط کسی که خود از نردبان ناآگاهی مردم به اينجا رسيده.

 

   و درست زمانی که هنوز مشغول نشخوار تلخی اين وقايعیم، از سوی همفکرانش متهم به طرفداری از مشروبات الکلی و سکس می شويم. وه که ديگر چه بگويم؟

 

   من در اين گوشه که از دنيا بيرون است، آسمانی به سرم نيست.

   از بهاران خبرم نيست.

   آه، اين سخت سياه

   آن چنان نزديک است

   که چو بر می کشم از سينه نفس

   نفس را بر می گرداند.

   ره چنان بسته که پرواز نگه

   در همين يک قدمی می ماند.

  

   کور سويي زچراغی رنجور

   قصه پرداز شب ظلمانی است.

   نفسم می گيرد

   که هوا هم اينجا زندانی است.

 

   اما نيک که می نگرم به اينجا می رسم:

   گلايه ای نبايد کرد که هر چه می کشيم از عدم شعور و آگاهی است و دراين زمينه شايد کم کاری خودمان در افزايش سطح فهم ديگران، موثرتر بوده تا پرکاری دشمنانمان:

 

   خدايا به دولتمردانمان عدل، به روشنفکرانمان صبر و به مردممان فهم عطا کن.

 

 

2) تريبون آزاد بسیج: پلی تکنیک جای بیگانه نیست!

 

 

 

   نتیجه اخلاقی1:

 

دانشجوی پلی تکنیک: لمپن، عامل بیگانه

(قبلا هم که به باده گساری و سکس متهم شده بودیم)

 

 

   نتیجه اخلاقی 2:

 

معنای عدالت: دانشجوی پلی تکنیک حق سکوت را هم ندارد، اما کمیته ی استقبال از ریاست جمهوری ...

 

پی نوشت:

علی رغم اعلام کمیته ی برگزاری مراسم "در سوگ شعور" مبنی بر اجرا نشدن این برنامه، نشریات دانشگاه امروز تیتر زدند این مراسم قطعا در ساعت 16:30 برگزار خواهد شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:58  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!