تبليغاتX
گاماس

  

   طره ی سیاه یلدا، سرمای سوزنین هوا، آفتاب بی فروغ غبار آلود، سکوت دهشتناک شب، گرگ گرسنه ی بیابان، سقف کوتاه آسمان، ابر خشمناک غرنده، ، دست های کرخت یخ کرده، گوش های سرخ دردناک، صدای غم گرفته ، دل های خسته، جاده های بی آمد و شد، پنجره های بسته ...

 

 

                زمستان است...

 

by: Mohsen 

  

    ولی من می گم:

  

    هندونه ی شب یلدا، گلوله های ریز و درشت سفید،  هویج نارنجی آدم برفی، شلغم خورون کنار بخاری، مدارس تعطیل نوبت صبح، قهقهه ی بچه های کوچه، خواب گرم زیر پتو، تیوپ سواری آخر هفته، در کنار هم گرم بودن...

 

 

                  آخ جون بازم زمستون ...

 

 

 

-          این بهتر نبود؟

 

-          نه، اولی تو این حال و هوا بیشتر به دلم می شینه.

 

-          خوب دومی می تونه این حال و هوا رو برات عوض کنه.

 

-          نه اشتباه نکن! عوض نمی کنه. باعث می شه اولی رو فراموش کنم. باور کن هوا بس ناجوانمردانه سرده. اگه بری توی خونه کنار بخاری بشینی یادت می ره که واقعا اون بیرون چه سوزی میاد.

 

-          اَه، این نا امیدی های تو همیشه حال منو به هم می زنه . به خدا داری الکی سخت می گیری. اگه به دنیا خوب نگاه کنی اونم بهت خوب نگاه می کنه.

 

-          ول کن بابا. گوشم پر شده ازین حرفای تکراری. من نا امید نیستم. اصلا یاس بزرگترین مانع ذهنیه. ولی دنیا هم خوب نیست. اشتباه می کنی که خوب بهش نگاه می کنی. اگه همون طور که هست بهش نگاه کنی، می بینی که سیاهی و تلخی زیاد داره. خودمم می دونم که با آه و ناله کاری پیش نمی ره. ولی اگه تلخی ها و سیاهی هاش رو برای خودت و دیگرون توصیف نکنی، بعد از مدتی یادت می ره که وجود دارن و برای بهتر شدن اوضاع قدم بر نمی داری. حالا هم تنهام بذار می خوام "زمستان است" گوش بدم.

 

-          باشه، بشین تو تاریکی تنهایی ات و انقدر تلخ فکر کن تا آخرش بشی عین چای سرد و سیاه و تلخی که دو روز توی فلاسک مونده و هر چی گرمش می کنی و شکر توش می ریزی، بیشتر حالتو به هم می زنه...

 

-          تو هم برو مثل برف سفید، همه ی سیاهی ها رو بپوشون. وقتی یه آفتاب کوچولو زد بهت و لکه های سیاه دوباره اومدن بیرون، من میام بهت می خندم. بعد هر چی هم بگی منم "زمستان است" می خوام بهت نمی دم...

 

-          ...

 

-          ...

 

 

خوب ول کنید این دو نفرو. راستی امشب شب یلداست و فردا هم زمستون با همه ی زیبایی ها و سختی های توامانش شروع می شه.

 

وایسا ببینم. چرا بحثو عوض می کنی؟  تو این دعوا تو خودت کدوم بریی؟

 

من؟ ...

 

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

 

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

 

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

 

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!

 

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

اگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

ه . ا . سایه – تهران، دی 1337

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:46  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!