تبليغاتX
گاماس

 

      نمی دانم این بازی "یلدا در وبلاگستان" دامن شما را هم گرفته یا نه؟ ما که به واسطه ی پیوند شدنمان از سوی حمید مفری مان نیست جز آلوده شدن به این بازی، چه بسا عدم شرکت متهممان کند به جوگیر شدنِ نوشته های سیاسی. هر چند "هکر دلبر" قبل از خودمان جو اخیر گاماس را شکسته بود. باشد ما هم می نویسیم.

   اما بگذارید قبل از آغاز بازی شرحی دهیم تاریخچه ی این بازی مجازی را. این بازی – خارجی ها می گویند گیم - نخستین بار در بلاگی انگلیسی و با نام A Game for a Virtual Cocktail Party” آغاز شد و توسط سلمان نامی در شب یلدا به ایران آورده شد و به مناسبت زمان آغازش "یلدا بازی" نامیدندش. و ازین جهت که آورده ای از غرب است – آن هم انگلیس خائن – دستمان برای شرکت در بازی کمی لرزید و اکنون هم که آلوده اش شدیم، ته دلمان ناصاف است. امید که ایزد ما را ببخشاید چرا که هدفی امان نیست ازین کار جز شاد کردن دل بندگانش نه تبعیت از کافرانش.

   اما نحوه ی بازی بدین قرارست: "کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه." یادمان به تجارت های هرمی افتاد و دستمان به بیشتر رعشیدن.

   به هر حال هر چند به جهت صداقتمان چیزی در زندگی برای پنهان کردن از دیگران نداریم، اما بخوانید این 5 ناگفته یا کمتر گفته را:

 

1) اول دبیرستان بچه های مدرسه که اسمم را نمی دانستند به دلیل ظاهر آراسته ام! "حاجی" خطابم کردند و هنوز که شیراز می روم دوستانم "حاجی" می گویندم نه "محسن".

 

2) گویند غم نان و زن و بچه، مشغله ها و پیچیدگی های ذهنی را می زداید. پژمان در یلدا بازیش فریاد بر آورده "من زن می خوام!" اما من – البته با آرامش – می گویم من چند تا زن می خواهم و بچه های بسیار، تا غم نان تالمات ذهنی بی شمارم را دفع نماید. (نکته: فریاد پژمان رو تو وبلاگش نمی تونید بشنوید ولی ما تو دانشکده هر روز احساس می کنیم.)

 

3) از بچه مثبت های ردیف اول نشینِ جزوه نویسِ هر شب درس خوانِ لوسِ بچه ننه، خیلی (نه بر عکس) خوشم می آید. چون همین ها هستند که آینده ی مملکت را می سازند نه من و حمید و امثالنا.

 

4) از دکتر احمدی نژاد به شدت (بیزار! نه بازم اشتباه کردین) خوشم آمده است. دلیلش هم به نکته دوم بر می گردد: "بچه های بسیار". یادتان نرفته که دکتر همین چند ماه پیش تاکید داشتند بر افزایش زیاده خواهی مردان از برای فزونی تعداد بچه، تا ببینیم ان شاء الله ایرانی صد و بیست میلیونی را!

 

5) ما یک بار آمد از دخترکی خوشمان آیدها! تا خواستیم سیگنال کانکت را ارسال کنیم اکنالژی فرستاده شد برایمان. اکنالژ هم چیزی نبود جز دیدار چهره ی مبارک نامزدش. البته از آنجا که از ابتدا با خودم کنار آمده بودم که قصدی جز نگاه خواهرانه بر ایشان نداشته باشم، نه تنها دی سی نشدم، بلکه رابطه را با دخترک و نامزدش با دلی آرام تر و قلبی مطمئن تر ادامه دادم. (نکته: این جریان مال الان نیست.)

 

۶) ... داشت یادمان می رفت شروط بازی را (آخه نکته ی ناگفته از شخصیتم زیاد دارم. چه صداقتی!!!)

 

 

و اما مرحله ی آخر بازی، معرفی پنج نفر از برای ادامه ی بازی از سوی آن ها:

 

گلناز، میثم، محسن، طاهره و روجا

 

دوستان فوق تا پایان وقت اداری پنجشنبه فرصت دارند با در دست داشتن نام و کلمه ی عبور به ادیتور بلاگشان وارد شوند و بازی را شروع کنند. (ناز نکنیدا، اگه 5 نفر رو هم ندارین که لینک بدین اشکال نداره شما بازی رو شروع کنین ولو با یه لینک. مخصوصا اونی که تهران نیست حتما شروع کنه تا بهانه ای بشه از برای توسعه ی این بازی به اقصی نقاط میهن عزیز و اسلامی مان)

 

نکته: البته دوستان دیگری هم هستند که چون بعید می دانستیم به پیشنهادمان برای شروع بازی وقعی بنهند و از آنجا که 5 نفر هم بیشتر جا نداشتیم نیاوردیمشان. عذر ما بی تقصیر است! پذیرایشش داشته باشید.

 

امید که با خواندن خزعبلات بالا آمده، لحظه ای تلخی های زندگی را فراموش کرده باشید. بدرود...

 

 

پی نوشت:

 

۱- ما قصد کرده ایم بدعتی در این بازی بگذاریم تا هم جذاب تر شود، هم بومی سازیی انجام داده باشیم از برای کاستن انگلیسی بودنش و هم چنین کاهش دل چرکینی خودمان از اجنبی بودن این بازی:

 

فرد شرکت کننده موظف است گزیده ی نکات با مزه ی افرادی که به آن ها لینک داده را از طریق پی نوشتی به اطلاع خوانندگان برساند.

 

(اجرای این بند در واقع بیانگر پی گیری فرد مورد نظر برای واداشتن اون ۵ نفر به نوشتنه و هرمی بودن بازی رو جدی می کنه )

 

۲- "نیک آهنگ کوثر" یلدا بازیشو بامزه و البته کمی بی ادبی (خواستیم بنویسیم ... ترسیدیم بلاگمان فیلتر شود!) نوشته، به هر حال شیرازیه و اگه بی ادبی ننویسه عجیبه!

 

۳- این بازی دامن شخصیت های سیاسی رو هم گرفته. یلدا بازی "محمد علی ابطحی" هم خوندن داره.

 

۴- وبلاگی برای بررسی و لینک های "بازی یلدا"

 

پی نوشت 2:

 

1) طاهره اولین نفریه که دعوتمو لبیک گفته:

 

2- توي مدرسه هميشه بچه مثبت بودم (البته با همه بچه ها اعم از مثبت و منفي و خنثي دوست بودم)، شيطنتهام هيچوقت خرکي نبود؛ خرکيهاش هم به عمد نبود :

- 2 بار شکاندن شيشه دفتر مدرسه به کمک توپ عزيز بسکتبال

- شکاندن دماغ و کبود کردن پاي چشم دو تن از همبازيهاي بسکتبال (مادربزرگ يکيشون ميخواست ازم به کلانتري شکايت کنه!!)

- اما يکي از بعيدترين شيطنتهام اين بود که توي يکي از اردوهاي مدرسه، شب که بچه ها آماده خوابيدن بودن و چراغها تقريبا خاموش بود، به طرز مخوفي ترسوندمشون به طوريکه چند نفرشون از شدت ترس به گريه افتادن (يک عدد ملافه را مچاله نموده و به دست گرفتم و دستم را به صورت کشيده بالاي سر بردم ، ملافه ديگري روي خودم انداختم به طوريکه روي تمام بدن و صورتم را پوشاند و تلو تلو خوران به اتاق بچه ها وارد شدم ، شدم يک هيولاي درازِ لق لقو) و هنگامي که بچه ها مشغول جيغ و داد بودن به سر جاي خود خزيدم و با معلممان که جايش درست در کنار من بود به تقبيح اينگونه اعمال تروريستانه پرداختيم!!

 

بقیه اشو اینجا بخونید.

 

 

2) دومین نفر گلناز، یکیشو بخونید:

 

   4- .در اجتماع! یه ظاهر محتاط ، جدی و آروم دارم که احتمال هرگونه شیطنت رو از اذهان دور می کنه ، به همین خاطر گاهی که هوس شیطنت به سرم میزنه ، خیلی ها متعجب میشن.

مثلا یه بار در جمع دوستان، یک نفر روی خوردن یه قاچ خیلی بزرگ هندونه ده هزار تومن شرط بست...منم خواستم در مسابقه شرکت کنم ولی این دوست عزیز که گویا از سرسختی بنده آگاه شدن، دبه! درآوردن و هندونه بیچاره رو له کردن ، منم در پاسخ با همون هندونه له شده و با یه هدفگیری دقیق پشت لباس سفیدشونو رنگ آمیزی کردم. نکته اصلی شیطنت آمیز این بود که درست بعدش همگی به یه مهمونی شام خیلی رسمی دعوت شده یودیم.

 

بقیه اش

 

 

۳) یکیشون گفت پی نوشتم نکن، ما هم گفتیم چشم. جاش ناگفته های احسان چون خیلی با مزه بود رو می یارم:

 

   2- در اواخر دوران راهنمایی و اوایل دبیرستان، برادرم (که از من کوچکتر است) عصرها، ضبط را به حیاط برده و با دختر همسایه، "اندی" گوش میکردند!! ما هم در اتاق را قفل کرده و مشغول "ویکتور خارا" و موسیقی متن "z" و "حکومت نظامی" میشدیم. امروز اگر نوجوانی را در حال سمع این خزعبلات ببینیم، حتماً با دگنک او را روانه حیاط میکنیم...

 

   5- به بازی "مافیا" علاقه بسیار داریم در حد جنون. البته نه در جمعی که چند نفر با ضریب هوشی متوسط به پایین هم در آن قرار دارند. ناگفته پیداست که منظورمان "جنس خاصی" از ابنا بشر است!!!

 

   6- در اینجا هم قانون بازی را شکسته تا موضوع اصلی را عنوان کنیم. موضوعی که طی این پنج بند بر روی دلمان مانده بود. بر اثر وعده ها و تطمیع آقای پدر قصد تشکیل زندگی مشترک داریم. لذا اگر : دارای پدری مایه دار هستید، بین 165 تا 170Cm قد دارید، ورزشکار هستید (رشته های کوهنوردی، اسکی و دوچرخه سواری در اولویت هستند)، حداقل مدرک لیسانس دارید (رشته های هنری در اولویت اول و رشته های فنی در اولویت آخر هستند)، دارای پدر و مادر تحصیل کرده هستید و به موسیقی و کتاب علاقه مندید، هر جور صلاح میدانید با من تماس بگیرید.

 

بازم هست

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 1:36  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!