چند روز پیش یکی از اقوام کتابی رو می خوند. همون اوایل، بعضی نکاتش براش جالب بود و بلند خوند، شاید برای من هم جذاب باشه...
کل مقدمه رو گفتم بلند بخونه!
می خوام مقدمه ی کتاب رو اینجا بنویسم. البته هر دو روز یه مقداری ازشو میارم تا توی امتحانا وقت خودمو کم بگیره، و شما هم حوصله ی خوندنشو داشته باشین.
اما قبلش شاید معرفی کوتاهی از کتاب بد نباشه:
عنوان کتاب: در آمدی بر جامعه شناسی دین
نویسنده: فیل زاکرمن (یک جامعه شناس آمریکایی است)
مترجم: خشایار دیهیمی
تاریخ انتشار: اسفند 83 (متاسفانه اطلاعاتی در مورد سال نگارش دیده نمی شه، اما با توجه به مطالب می شه فهمید حداقل سال 2002 نوشته شده.)
"خشایار دیهیمی" در مقدمه ی خودش می نویسه:
"... کتاب برایم چنان گیرا و جذاب بود و پر از نکته های آموختنی و بصیرت بخش که بلافاصله دست به کار ترجمه اش شدم.
امیدوارم عنوان کتاب، درآمدی بر جامعه شناسی دین، غلط انداز نشود، چون اگر چه کتاب، کتاب دانشگاهی است، اما عموم مردم می توانند آن را بخوانند و از آن لذت ببرند، و احیانا به بصیرت هایی برسند..."
البته بخش های بعد از مقدمه کمی تخصصی دنبال شده، اما خواندن مقدمه برای همه – از جمله خودم که چیزی از جامعه شناسی نمی دونم – می تونه جالب و جذاب باشد.
نویسنده قبل از آغاز مقدمه کتاب، به ذکر سنتی رایج در میان جامعه شناسان (و تمام متفکران) از زبان "نیلز کریستی" می پردازه:
"زبان خاص جامعه شناسی معمولا پر از اصطلاحات لاتین و جمله هایی با ساختار پیچیده است. انگار اگر از کلمات و جملات عادی استفاده شود قوت و قدرت استدلال ها از میان می رود. من از این سنت بدم می آید. بخش اندکی از آن جامعه شناسی که من شیفته اش هستم نیازمند واژه های فنی و جمله های تزیینی است. وقتی می نویسم، "خاله های محبوبم" را در ذهن دارم، شخصیت هابب خیالی از مردم عادی، که آنقدر به من لطف دارند که متن مرا امتحان کنند و بخوانند، اما حاضر نیستم از جملات و واژه هایی استفاده کنم که متن مرا پیچیده کند تا به نظر من علمی بیاید."
سنتی که متاسفانه در کلام اکثر روشنفکران، متفکرین و اساتید کشورمون هم موج می زنه.
و بعد هم مقدمه شروع می شه. شاید جذابیت مقدمه اش برای من از دو جهت بود. یکی ترسیم فضای به شدت مذهبی کشور امریکا در سال 2002 (بر عکس اون چیزی که اینجا تبلیغ می شه) و دیگری هم فضای فکری نویسنده و حیرتش از مذهبی بودن اطرافیانش: "... با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر می توانند به چیزی معتقد باشند که آشکارا غیر موجه و باورنکردنی است. با حیرت می اندیشم چگونه میلیون ها نفر زندگی خود را وقف چیزی می کنند که به غایت غیر عقلانی است و حتی در راهش جان هم می سپارند..."
بعضی جاهاشو که احساس کردم ضروری نیست حذف کردم.
Å قسمت اول:
تعدادی از بهترین دوستان من مذهبی اند. تعدادی از نزدیکترین خویشان من هم مذهبی اند. اکثر همسایه های من هم مذهبی اند. معلم ها و مربی های دختر من در مهد کودک هم مذهبی هستند و دو برادر مصری که پیتزا فروشی محبوب مرا اداره می کنند هم بهمچنین. مکانیک من هم مذهبی است. رییس جمهور مملکتم هم مذهبی است. برخی روزها احساس می کنم انگار همه ی دنیا مذهبی است.
هر وقت با ماشینم جایی می روم، بی اختیار متوجه می شوم که تقریبا همه ی برچسب های روی سپرهای ماشین ها با من از عشق مسیح یا رحمت خداوند سخن می گویند. برخی اوقات در اتوبان به یک تابلوی اعلانات هم بر می خورم که عین همین حرف ها را تکرار می کند. هر وقت تلویزیون کوچکی را که بر روی دستگاه نوار متحرک برای درجا دویدن در باشگاه نصب شده است روشن می کنم، می بینم تلویزیون یا موسیقی راک مسیحی پخش می کند یا اخبار و اطلاعات مسیحی. هر وقت به فروشگاه های زنجیره ای کتاب در مراکز بزرگ خرید سر می زنم، می بینم چندین و چند ردیف از کتاب های مذهبی پرفروش به من خیره شده اند، از سریال های آرماگدون گرفته تا پندهای روحانی عهد جدید، از منافع مدتیتیشن ذن گرفته تا حکمت علمی قباله.
...
هفته ی پیش در صف مغازه ی خواربار فروشی چشمم به مطلب روی جلد مجله ی نیوزویک افتاد که درباره ی بهشت بود. چند ماه پیش از آن، مطلب روی جلد نیوزویک درباره ی خدا بود. و چند هفته ی پیش، مطلب روی جلد تایم درباره ی آخرالزمان بود. و حالا که در دفتر کارم در کالج پیتزر نشسته ام و این پاراگراف را می نویسم – کالجی که بسیار آزادمنش، فوق العاده پیشرو، و به نحو چشمگیری سکولار است، طوری که وب سایت پرینستون ریویو آن را در کل کشور در رده ی چهارم کالج هایی قرار می دهد که بر پایه ی یک برنامه ی منظم، خدا را از درس هایش کنار گذاشته – ناگهان متوجه می شوم که در میان همکارانی که با من در یک اتاق کار می کنند، یکی بودیستی است که مرتبا مدیتیشن می کند، یکی هندویی است که با شور و شوق زیاد با من درباره ی مکاشفات اخیرش به هنگام مطالع ی بهاگاواد - گیتا صحبت می کند، و یکی هم خودش را ملحد پیرو وحدت وجود می خواند و معتقد است که ارتباط روحانی خاص را با زمین دارد. من نمی توانم با یقین بگویم که هیچ یک از این همکاران من حاضر است عملا خود را مذهبی بخواند یا نه. برای عده ای، واژه ی "مذهبی" به معنای جزم اندیشی، بنیادگرایی، بی پرسشی، یا اطاعت محض است. همکاران من هم، مانند بسیاری از دوستانم (خصوصا دانشجویانم) احتمالا ترجیح می دهند خودشان را "روحانی" یا "معنوی" بخوانند – واژه ای که ظاهرا القا کننده ی بی میلی به ابراز تعلق به یک جنبش مذهبی خاص یا پذیرش مجموعه ای خاص از اعتقادات سنتی است، در عین اینکه القاکننده ی باور به گشودگی صمیمانه در برابر مقدسات و تمایل به اتصال چیزی بزرگتر از خودمان و اشتیاق به تصدیق است که این زندگی چیزهایی دارد که ممکن است فراتر از درک عقلانی یا توضیح تجربی ما باشند. اما آن ها چه برچسب "مذهبی" را بپذیرند چه برچسب "روحانی" یا "معنوی" را، به هر صورت این آدم های دور و بر مرا به هیچ وجه نمی توان غیر مذهبی، کافر، ملحد، یا سکولار خواند... ادامه دارد.
