... داشتم آخر شب فیلم می دیدم. فیلم قطع شد تا پیام های بازرگانی پخش شود. ابتدا تبلیغ شامپو بود، ...، و بعد نوبت به تبلیغی درباره ی راز مرگ رسید. تبلیغ با صحنه ای آشکارا تیره شروع شد: موسیقی هول انگیز و غمناکی پخش می شد و تصاویر مبهمی از یک لباس سیاه، دستی سفید، و کفشی چرمی که برقش می انداختند دیده می شد. بعد معلوم شد که جسدی را لباس می پوشانند، تمیز می کنند، و آماده برای دفن. آنگاه به اوج هراس انگیز تبلیغ رسیدیم: از نگاه جسد، در تابوت به روی ما بسته شد و تقّی صدا کرد. پرده ی تلویزیون سیاه شد. موسیقی قطع شد. همه چیز سیاه و خاموش شد. بعد صدای مردانه ی مطمئنی آرام پرسید: "آیا می دانید پس از مرگ به کجا خواهید رفت؟ ما می دانیم."
بعد خورشید بر صفحه ی تلویزیون بالا آمد، موسیقی دل انگیز و امیدبخش شد و همان صدا چیزی درباره ی رستگاری و زندگی ابدی گفت و تصویر کلیسای محل به چشم آمد – نمازخانه ی لایت هاوس در خیابان هجدهم غربی ، با آدرس، شماره تلفن، طریق رفتن به کلیسا، و ساعات عبادت و نماز. من هرگز به این کلیسای خاص نرفتم تا ببینم وقتی که می میرم چه اتفاقی می افتد، اما خیلی ها را می شناسم که رفتند و می روند یک بار، دو بار، حتی شاید سه بار در هفته. کلیسا، کلیسایی محبوب بود.
دانشوران از دیرباز درباره ی اهمیت مرگ، وقتی پای مذهب به میان می آید، نظریه پردازی های مفصل کرده اند: ترس از مرگ، درک مرگ، و امید به زندگی پس از مرگ و غیره.
طبق نظر یکی از مردم شناسان بزرگ، انسان ها محکومند که زیر سایه ی مرگ زندگی کنند، "و هر کس که به زندگی می آویزد و از سرشاری آن لذت می برد به ناچار از تهدید پایان یافتن آن می ترسد." از نظر مالینوفسکی، "در میان همه ی منابع و سرچشمه های دین و مذهب... مرگ بیش از همه اهمیت دارد." زیگموند فروید روانشناس هم با مالینوفسکی هم نظر است و می گوید معمای دردناک مرگ منشا اصلی احساس بیچارگی است و دین و مذهب به تسکین این درد کمک می کنند.
اطلاعات تازه نشان می دهند که اعتقاد به زندگی پس از مرگ در آمریکا بسیار قوی است و شیوع دارد:
حدود 80 درصد از آمریکایی ها معتقد به زندگی پس از مرگ هستند.
از هر سه آمریکایی دو نفر دلشان می خواهد که به نحوی پس از مرگ حیات داشته باشند، و اکثر آن ها فکر می کنند زندگی شان پس از مرگ زندگی خوب و مثبتی خواهد بود.
86 درصد از آمریکایی ها به بهشت، و 71 درصد به جهنم اعتقاد دارند.
بیش از یک چهارم آمریکایی ها معتقد به حلول و تناسخ هستند.
مسئله ی مرگ، وقتی پای مذهب به میان آید، آشکارا اهمیت محوری پیدا می کند. اما مذهب صرفا به این نمی پردازد که پس از مرگ ما چه اتفاقی می افتد. بسیاری ممکن است بگویند که مسائل مربوط به مرگ عملا اهمیت کمتری از تجارب مذهبی مردم در زندگی دارند، نظیر ارتباط شخصی و عمیق با خدا. همانگونه که رادنی استارک می گوید، "آدم های عادی با خدا حرف می زنند" – و چنین ارتباطی با خدا به نحوی انکارناپذیر در زمینه ی مذهب مهم هستند. و این ارتباطات شایعتر از آنی هستند که ما احتمالا فکر می کنیم.
مثلا دوست من، استیوارت استاین، را در نظر بگیرید.
من در کلاس سوم با استیوات آشنا شدم. او یکی از باهوش ترین، مهربان ترین، محبوب ترین، و پخته ترین بچه ها در مدرسه بود. شاید به نظرتان عجیب بیاید که من یک شاگرد کلاس سومی را "پخته" بخوانم، اما خب، استیوارت بود دیگر، یک آدم استثنایی. ما هر دو در تمام دوران دبستان عضو یک تیم بیس بال بودیم. ما هر دو در یک سال در یک کنیسه ی واحد مراسم تکلیف شدن در دین یهودی را به جا آوردیم... اما در دوران دانشجویی تماس مان با هم قطع شد.
بعد، یک روز، وقتی که دانشجوی دوره ی لیسانس بودم، از دوست یکی از دوستانم شنیدم که استیوارت روشن شده است. یعنی به عبارت دیگر به وحدت با کائنات رسیده و گورو یا مرشد روحانی شده است و داری و دسته ای و پیراونی دارد. واقعا جا خوردم. من همیشه پیش خودم فکر می کردم استیوارت یا وکیل یک شرکت خواهد شد، یا عضو شورای شهر، یا مدیر عامل یک شرکت بزرگ... . کاملا در اشتباه بودم. استیوارت راه کاملا متفاوتی در پیش گرفته بود. او پابرهنه راه می رفت، موهایش را بلند کرده بود، مهره دور گردنش می انداخت، و پیروانش را در آریزونای شمالی به خلوت گزینی روحانی هدایت می کرد. افسون زده و حیران به او زنگ زدم و شروع به مکاتبه کردیم. من از هویت تازه مذهبی/روحانی اش پرسیدم. و او در جواب نوشت که مدتی در ورمونت می زیسته است و یکی دو سالی را در انجمن رشد شخصی گذرانده است. که منظورش از آن شرکت در کارگاه ها، سمینارها، و سخنرانی ها بود. بعد خیلی واضح و روشن از دو دیدار مستقیم شخصی اش با خدا برایم نوشت: ... ادامه دارد.
