تبليغاتX
گاماس

 

پیش نوشت بی ربط:

 

   به لطف بارش دیروز، صبح امروز آسمون تهرون خیلی قشنگ بود. دماوند هم با عظمتش توی بیشتر خیابونا خودنمایی می کرد.

   ولی جواب سلام راننده ی تاکسی مثل روزهای خاکستری قبل، کراهت بار بود.

 

   مردم این شهر کورند!

 

   یا شاید هم زندگی یه چیز دیگه است و من هنوز بچه ام و حالی ام نیست.

   به هر حال من که دوست دارم بچه باقی بمونم و قهر کنم و عکس امروزو که از دماوند گرفتم نذارم اینجا...

 

 

در جستجوی حقیقت – قسمت دوم

 

   پیرو بحث قبل، می خواهم وارد بررسی دیدگاه از منظر ایمانیان شوم:

 

عقل جزئي عشق را منكر بود     گرچه بنمايد كه صاحب‌سر بود

زيرك و داناست اما نيست نيست     تا فرشته لا نشد آهرمنيست

او بقول و فعل، يار ما بود     چون بحكم حال آيي لا بود

لا بود چون او نشد از هست نيست     چونك طوعا لا نشد كرها بسيست

  

   عبدالکریم سروش دی ماه 82 طی سخنرانی ای در دانشگاه امیرکبیر، با عنوان "حکمت یونانیان، حکمت ایمانیان" به موضوعی می پردازد که بحث را از آن شروع می کنم.

   سروش با اشاره به كتاب "نان و حلوا"ي شيخ بهايي كه پيرامون نعمت‌‏هاي فريبنده دنيوي است، می گوید: شيخ بهايي ما را دعوت مي‌‏كند كه يك نوع حكومت را كه حكمت يونانيان است فرو نهيم و نوع ديگري از حكمت را كه حكمت ايمانيان است برگيريم و مي‌‏گويد: چند و چند از حكمت يونانيان/حكمت ايمانيان را هم بخوان.

   وی در ادامه با اشاره به نوع ورود مولوي به اين بحث می گوید: مولوي نيز مفاهيم حكمت يوناني و حكمت ايماني را پيش از شيخ بهايي با عنوان "عقل" و "عقل عقل" توصيف مي‌‏كند.

   كسي چون مولوي كه شيفته و عاشق يقين بود، معتقد بود كه فلسفه اولين رذيلتش اين است كه يقين را از آدمي مي‌‏ستاند. به اعتقاد كساني چون مولانا فلسفه‌‏هاي يوناني، فلسفه فراغ‌‏اند. شما را از واقعيت‌‏ دور مي‌‏‌‏كنند و آن گاه شيوه‌‏ها و حيله‌‏هايي مي‌‏انديشند كه شما را به واقعيت نزديك كنند. اما فلسفه‌‏ها و شيوه‌‏هاي ديگري هستند كه آن ها حكمت وصالند.

   امروز در وضعيتي به سر مي‌‏بريم كه بين كشاكش اين دو فكر قرار گرفته ايم. برخي به خردورزي و برخي به ايمان دعوت مي‌‏كنند. يا آدمي بايد چون و چرا كند كه گوهر خردورزي است و يا مطيع و خاضع شود كه گوهر ايمان است.

   ما هميشه به خردورزي دعوت كرده‌‏ايم. آيا اين دو مانع الجمعند؟ آيا نمي‌‏شود كسي يك دل مؤمن و يك عقل چون و چراگرا دانست؟

   فلسفه يوناني مهم ترين حربه‌‏اي كه در دست دارد، حربه خرد است. البته اين خرد از هيچ جا شروع نمي‌‏كند. پيش فرض‌‏ها و بديهياتي در خود دارد. عقل از ابتدا كاملاً بي‌‏طرف نيست و به چيزهايي باور دارد. عقل يوناني به چيزي از پيش خود نمي‌‏رسد، اما اگر به چيزي برسد مي‌‏تواند آن را مورد بررسي قرار دهد، هرگونه چيزي از پيش خود ندارد. با قناعت كردن و اكتفا به عقل يوناني چشمتان به برخي موارد نمي‌‏افتد. عقل يوناني خودش از درون دچار مشكلات است. ساخته بشري است.

   تنها عقل هم عقل يوناني نيست. از عقل قوه عاقله را در نظر نگيريد. ساختار فكري را در نظر بگيريد. يك نوع انديشيدن، يوناني و ارسطويي است. بهترين نيست و تنها نوع هم نيست. اگر عقلاني باشيد و فكر كنيد، خود اين عقلاني نيست. ما انتخاب مي‌‏كنيم عقلانيت را. هيچ حجت هم برايش نداريم. اما ساختار وجودي ما به نحوي است كه ما را به عقل فرا مي‌‏خواند. ما ايمان مي‌‏آوريم به عقلانيت. يعني ما قبولش داريم. انتخاب‌‏هاي ديگر هم به همين اندازه بي‌‏دليل‌‏اند. مثل وجود داشتن يا وجود نداشتن عالم خارج.

   كلمه ايمان در ميان ما لوث شده، ايمان به معني تقليد كوركورانه شده است. اين البته با خردورزي منافات دارد. اما ايمان معني‌‏اش اين نيست. درست مثل عشق هاي سينمايي كه عشق نيستند.
نسبت عقل و ايمان، نسبت چشم و گوش است. دو كانال‌‏اند كه هيچ‌‏ كدام راه را بر ديگري نمي‌‏بندد.

   همان طور که در قسمت قبل اشاره کردم، مهمترین مشکل ما در راه جستجوی حقیقت از زمانی آغاز می شود که بخواهیم حقیقت را در موضوعاتی فراتر از عالم مادی بیابیم. وقتی می خواهیم بدانیم چه چیز حق است و چه چیز باطل، در این دنیا به عقل و علم رجوع می کنیم. اما همان طور که سروش می گوید عقل ابزاری است تنها برای این دنیا. ابزاری است که از هیچ چیز شروع نمی شود. تشخیص هایش برای موضوعات دنیای انسان شاید مطلق باشد (آن هم بر اساس اصولی که اصالت ذاتی ندارند، خود ما آن ها را به عنوان پیش فرض پذیرفته ایم. و همان ها هم در تفکرات جدید زیر سوال رفته اند.) اما وقتی پای امور ماورایی پیش می آیند جهت گیری هایش بی فایده اند.

   با یک مثال ناقص منظورم را بیشتر توضیح می دهم. دنیای خود را با دنیای یک پشه مقایسه کنید. درست چیزهایی که برای ما نامطبوع و بد تلقی می شوند، برای پشه لذت بخش ترین اند. حال چه کسی می خواهد تعیین کند که به طور عام آن چیز مطبوع است یا نامطبوع؟ البته می دانم که نمی توان به طور عام تعیین کرد چه چیز مطبوع است و چه چیز نامطبوع. چون اصولا مطبوع بودن یا نبودن امری نسبی است. اما همین مطبوع و نامطبوع بودن را به حق و باطل بودن بسط دهید. جایی که اعتقاد بر این است که حقیقتی مطلق وجود دارد (با پذیرفتن این اعتقاد وارد بحث ایمانیان شدیم!). با عقل می توانیم تنها وقتی در دنیای عقلانیاتیم حق و باطل را تشخیص دهیم. عقل تشخیص اش نسبی است. به نسبت این عالم ابزار تشخیص است. اما وقتی پا را فراتر می نهیم دستش کوتاه است و از سندیت و اعتبار ساقط است.

   البته منظورم نفی عقل و عقلانیت نیست. سروش در همان سخنرانی عنوان می کند: هنر فلسفه، برهان آوردن است. اين كه انسان چيزي را بي‌‏دليل نپذيرد. به تعبير ارسطو هر كس بي‌‏دليل چيزي را بپذيرد از پوست آدميت خارج است. اما بحث من بر سر کوتاهی عقل در تشخیص حق و باطل کلی است. فارغ از دنیای خاکی ما.

  

   حال چاره چیست؟ با چه ابزاری می توانیم حق و باطل را تشخیص دهیم. با کدامین چراغ به جستجوی حقیقت مطلق بپردازیم؟

 

   ایمانیان – از جمله مولوی – راه حل ایمان، عشق و سرسپردگی را مطرح می کنند. عقل را در امور دنیایی امان محترم شماریم. از جایی به بعد آن را کنار گذاشته و سر سپرده شویم و به کاروان عشق بپیوندیم.

 

بشوی ای عقل دست خویش از من    که در مجنون بپیوستم من امشب

 

   اما. امای بزرگی اینجا مطرح می شود. سرسپرده ی چه شویم؟ به چه عشق بورزیم؟ شاید عده ای بگویند به همان حقیقت مطلق. یعنی هدف مدار باشیم؟ هدف به تنهایی کفایت می کند؟ ابزار نمی خواهد؟ روش رسیدن نمی خواهد؟ در راه جستجوی هدف چگونه خوب را از بد تشخیص دهیم؟

   عده ای (روش مداران) معتقد اند ما به تنهایی ناتوانیم از تشخیص خوب از بد. بنابراین خدا، از طریق پیامبران و مذاهب راه جستجوی حقیقت را در اختیارمان قرار داده است. سرسپرده ی آن ها شویم و بی چون و چرا عمل کنیم.

   اما باز من می پرسم کدام مذهب؟ همه اشان معتقداند خودشان بر حق اند و دیگری یا باطل است یا ناقص. و برای اثبات حقانیتشان از خود اثبات نشده اشان استفاده می کنند.

   سرسپردگی ایمان می خواهد. اطمینان می خواهد. چه طور یکی اشان را اعتماد کنیم؟

   شاید بتوان هدف مدار بود و معتقد به این شد که خودش راه را می نمایاند. شاید جواب اینست که نفس حرکت و سرسپردگی در راه هدف مهم است. راه مهم نیست. به این دلیل که جویندگان حقیقت در تمام راه ها دیده شده اند و فاتحین حقیقت در تمامی مسیرها مشاهده شده اند.

  

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل      که گر مراد نیابم به قدر مزد بکوشم

 

نمی دانم؟ شما بگویید.

 

   جدای ازین که منتظرم ببینم شما به این سوالات چگونه پاسخ خواهید گفت، در ادامه به تقسیم بندی دین داری (ایمان ورزی) از نظر ابن عربی و سروش خواهم پرداخت. ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:6  توسط محسن  | 

 


FREE Hit Counters!